زینب

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نماز جمعه از دیدگاه امام با قر (ص)

13 مهر 1398 توسط مهناز دارابي

■ نماز جمعه از منظر امام باقر (ع)
امام محمّدباقر (ع) در دوران امامت خود، به نشر و گسترش معارف دين به ويژه فقه و احكام اسلامى پرداخت و ضمن حل مشكلات علمى، به تعليم و تربيت شاگردانى فاضل و آگاه مانند: محمّدبن مسلم، زرارةبن اعين، ابونصير، هشام بن سالم و جابربن يزيد و حمران بن اعين و بُريدبن معاويه عجلى، همّت گماشت.
آوازه علوم و دانش او چنان در اطراف و اكناف پيچيده بود كه ملقّب به باقرالعلوم؛ يعنى شكافنده دانش ها گرديد.
يكى از علماى بزرگ سنّى به نام ابن حجر هيثمى درباره او می‌نويسد: «محمّد باقر به اندازه اى گنج هاى پنهان معارف و دانش ها را آشكار ساخته، حقايق احكام و حكمت ها و لطايف دانشها را بيان نموده كه جز بر عناصر بى بصيرت يا بد سيرت پوشيده نيست و از همين جاست كه وى را شكافنده دانش و جامع علوم و برافروزنده پرچم دانش خوانده اند»[1]

در عصر امامت امام باقر (ع) خلفا به اين نتيجه رسيدند، که سختگيري‌هاي شديد، نتيجه عکس مي دهد و تدريجاً سياست خلفا در قبال ائمه (ع) تغییر کرد، به گونه ای که سليمان بن عبدالملک به محض آن که در سال 96 به حکومت رسيد، فشار بر ائمه و پیروان آنها را کم کرد و هزاران زنداني را که حجاج بن یوسف ثقفی به زندان افکنده بود، آزاد کرد.[2]

پس از سلیمان در سال 99 عمر بن عبدالعزيز به خلافت رسيد و آزادي نسبي فراوان داد. وي در مدت خلافت خود سه کار مهم انجام داد: سبّ امام علي (ع) را ممنوع کرد، ممنوعيت نوشتن احاديث پيامبر (ص) را برداشت و فدک را به فرزندان حضرت زهرا (س) برگرداند.

پس از عمر بن عبدالعزيز نيز آزادي‌ها نسبتاً ادامه يافت. امام باقر (ع) از اين فرصت استفاده کرد و شروع به نشر حديث خود و پدران خويش کرد. مردم در خانه حضرت و در مسجد پيامبر (ص) و نيز در ايام حج، بر گرد ایشان جمع مي شدند و حضرت از مسائل اعتقادی گرفته تا مباحث اخلاقی و مباحث فقهی، همه را برای آنان حدیث می‌کردند. البته از آنجا که مسائل فقهی بیشتر در جامعه مورد ابتلا بود و این دسته مباحث، مورد نیاز مسلمانان آن زمان، بود، تعداد قابل ملاحظه‌ای از روایات امام باقر (ع) نیز به سوی مباحث فقهی جهت پیدا کرده است.

در این راستا آن حضرت با بهره‌گیری از الهامات الهی و کتب آسمانی، برای زندگی دنیایی و اخروی ما برنامه ها و راهکارهایی را ارائه کرده که همواره راهگشا بوده و هست.

این ایام را بهانه‌ای می‌کنیم تا برخی از سفارشات امام باقر (ع) را مرور کنیم و آن را مایه حیات ابدی خود قرار داده و چراغی برای طی نمودن مسیر سعادت دنیا و آخرت خود قرار دهیم؛ زیرا مهمتر از دانستن تاریخ زندگانی ائمه (ع)، آشنا بودن با دستورات آنها و هر آنچه که از ما می‌خواستند، می‌باشد.

یکی از آن دستورات، مسأله بسیار مهم «نماز جمعه» است. روایات متعدد صحیح السند و دقیقی از آن حضرت در این باره نقل شده است. ما آن روایات را در سه بخش بیان می‌کنیم:

الف) بیان اهمیت و وجوب نماز جمعه در کلام امام باقر (ع)

در شریعت اسلام سه اجتماع بزرگ از اهمیت ویژه برخوردارند:

اجتماعات روزانه که در نماز جماعت حاصل می‌شود.
اجتماعات سالیانه که در ایام حج و در کنار خانه خدا انجام می‌گیرد.
اجتماع هفتگی که در مراسم نماز جمعه تشکیل می‌گردد.
در این میان نقش نماز جمعه بسیار مهم است و حضور افراد برای تشکیل آن واجب می‌باشد و از افرادی که به آن اهمیت ندهند به بدی یاد می‌شود.

امام‏ باقر (ع) درباره نماز جمعه می‌فرماید: «صَلَاةُ الْجُمُعَةِ فَرِيضَةٌ وَ الِاجْتِمَاعُ إِلَيْهَا فَرِيضَةٌ مَعَ الْإِمَامِ[3]؛ نماز جمعه‏ واجب است، و اجتماع كردن براى خواندن آن با امام نيز واجب می باشد.»

همچنین آن حضرت در روایت دیگری می‌فرماید: «إِنَّمَا فَرَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى النَّاسِ مِنَ الْجُمُعَةِ إِلَى الْجُمُعَةِ خَمْساً وَ ثَلَاثِينَ صَلَاةً مِنْهَا صَلَاةٌ وَاحِدَةٌ فَرَضَهَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي جَمَاعَةٍ وَ هِيَ الْجُمُعَةُ[4]؛ خداوند از این جمعه تا آن جمعه سى و پنج نماز را بر مردم واجب کرده است. در میان آنها نمازى است که به جماعت واجب شده (یعنى فرادایش باطل است) و آن نماز جمعه است.»

شرط صحت این نماز آن است که به جماعت اقامه شود.

در روایتی نیز از ایشان نقل شده: «الْجُمُعَةُ وَاجِبَةٌ عَلَى مَنْ إِنْ صَلَّى الْغَدَاةَ فِي أَهْلِهِ أَدْرَكَ الْجُمُعَةَ[5]؛ نماز جمعه بر هر كس كه نماز صبح را پيش خانواده خود خوانده و جمعه را درك كند واجب است.»

 با توجه به این روایات و آیات قرآن کریم برخی از مراجع کنونی عظام تقلید نیز حکم به وجوب تعیینی نماز جمعه در عصر حضور و در زمان غیبت امام نیز حکم به واجب تخییری بودن نماز جمعه داده اند و از این طریق به نوعی اهمیت و ضرورت حضور نماز جمعه را بیان می‌کند.

مقام معظم رهبری زیده عزه: «هرچند نماز جمعه در عصر حاضر واجب تخييرى است و حضور در آن واجب نيست، ولى با توجه به فواید و آثار شرکت در آن، سزاوار نيست که مؤمنين خود را از برکات حضور در اين نماز به مجرد تشکيک در عدالت امام جمعه و يا عذرهاى واهى ديگر، محروم سازند.»[6]

ایشان در پاسخ سؤال دیگری چنین مرقوم می دارند: «معناى واجب تخییری بودن نماز جمعه آن است که مکلّف در اداى فريضه واجب ظهر روز جمعه بين خواندن نماز جمعه يا نماز ظهر مخير است.»[7]

اصل نماز جمعه در زمان پیامبر اسلام (ص) هم وجود داشته و از آنجا که در مدینه حکومت بر مسلمانان در اختیار پیامبر (ص) بود، نماز جمعه رونق خاصی داشت. بر همین اساس برخی از آیات نیز درباره نماز جمعه نازل شده است.

روزی زراره و محمد بن مسلم نزد حضرت باقر (ع) رفتند و از تفسير قول خداوند که در آیه: «حافِظُوا عَلَى‏ الصَّلَواتِ‏ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطى[8]‏؛ نمازها و نماز وسطى را محافظت نماييد.» سؤال نمودند.

حضرت در پاسخ آنان فرمودند: «نماز وسطى نماز ظهر است و در ظهر (روز جمعه) خداوند نماز جمعه را واجب ساخته و در روز جمعه ساعتى است كه بنده مسلمانى نيست كه خيرى را طلب نمايد جز اينكه خداوند آن را به وى عنايت فرمايد.»[9]

نقل شده روز جمعه ای بود که مسلمانان برای برپایی نماز جمعه به امامت پیامبر (ص) جمع شده بودند و پیامبر (ص) مشغول ایراد خطبه نماز جمعه بودند. خبر آوردند که یک قافله تجاری به مدینه آمده است. دحبه

کلبی که تاجری بود، از شام مقداری گندم، آرد و جو برای تجارت آورده بود، عده ای پیش روی کاروان تجاری طبل می کوبیدند تا مردم، از آمدن کاروان تجاری آگاه شوند.

از آنجا که قحطی و کمبود غذا مدینه را فرا گرفته بود، و گرسنگی و تهی دستی فشار سختی بر مردم مدینه وارد ساخته بود، اغلب مسلمانان حاضر در نماز جمعه پیامبر (ص)، از مسجد بیرون آمدند و تنها تعداد اندکی باقی ماندند. زیرا مردم فکر می کردند اگر در نماز جمعه باقی بمانند طعام و آذوقه ای نصیب آنها نمی شود!

پیامبر (ص) با دیدن این منظره فرمودند: به خدایی که جانم در دست اوست، اگر شما چند نفر هم از مسجد بیرون می رفتید و کسی در مسجد نمی ماند، آتش (و قهر الهی) سراسر بیابان را فرا می گرفت و شما را به کام خود فرو می کشید. بنا بر نقل دیگری فرمودند اگر اینها نمی ماندند از آسمان سنگ بر سر آنها می‌بارید.

در این هنگام جبرئیل امین فرود آمد و آیه یازدهم سوره جمعه را نازل کرد: «وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْها وَ تَرَكُوكَ قائِماً قُلْ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ وَ اللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقينَ؛ هنگامى كه آنها تجارت يا سرگرمى و لهوى را ببينند (صدای طبلی بشنوند) پراكنده مى‏شوند و به سوى آن مى‌روند و تو را ايستاده به حال خود رها مى‏كنند بگو: آنچه نزد خداست بهتر از لهو و تجارت است، و خداوند بهترين روزى‏دهندگان است.»[10]

زراره می‌گوید نزد امام باقر (ع) رفتم و از آن حضرت پرسیدم: نماز جمعه بر چه کسانی واجب می‌شود؟

امام باقر (ع) در جواب فرمودند: «هرگاه هفت نفر جمع شدند، نماز جمعه واجب مى‌شود و این نماز با کمتر از پنج نفر که یکى از آنها پیشنماز است، بر پا نمى‌شود»[11]

علی اکبر اصغرزاد فیاض یکی از آزادگان سرافراز است. ایشان می‌گوید بعد از مدتی که در اردوگاه 11 تکریت بودیم و بسیار بر ما سخت می گرفتند، به دلایلی ما را به ارودگاه 18 بعقوبه انتقال دادند. مقداری فضای اردوگاه جدید بهتر بود. وقتی دیدیم فضای اردوگاه جدید با اردوگاه ۱۱ تکریت، فرق می‌کند و اینجا آزادی وجود دارد و اسرا در حال و هوای دیگری هستند، بچه‌های ما شروع کردند به جذب بچه های جدید. یکی یکی این‌ها را کشیدیم به طرف خودمان. نماز یادشان دادیم، از آن حال و هوای زندانی بودن درشان آوردیم، و آنها را توی فضای اسارت آوردیم.

از این جا نمار خواندن ها یکی یکی شروع شد، تا کار به جایی رسید که نماز جمعه برپا کردیم. نماز جمعه ای آن جا خواندیم که امام جمعه اش حاج آقا علی باطنی بود. چقدر بزرگ و باشکوه بود نمازی که جلوی چشم عراقی ها خواندیم. تمام عراقی ها از وحشت جمع شده بودند پشت سیم خاردار و با اسلحه و خیره نگاه مان می‌کردند.

چه قدر زیباست اهتمام به نماز جمعه در آن شرایط سخت و چه قدر زشت و ناپسند است، بی توجهی به نماز جمعه در این روزگار با همه امکانات و شرایط عالی. و شاید سالها بر کسی بگذرد و به نماز جمعه نرود.

امام باقر(ع) می‌فرمایند: «به خدا سوگند، به من خبر رسیده است که اصحاب پیامبر (ص)، از روز پنجشنبه برای نماز جمعه آماده می شدند، چون روز جمعه برای مسلمانان کوتاه است.»[12]

اين‌قدر نماز جمعه مهم است كه ياران پيامبر (ص) از شب جمعه خود را آماده نماز جمعه مي‌كردند. یعنی فردی که لباس هایش تمیز نبوده آنها را می شسته، کسی که مرکب نداشته، مرکب آماده می کرده، دیگری قول و قرارهایش را آنگونه تنظیم می کرده که مانع حضور در نماز جمعه نشود، آن یکی کسب و کارش را تعطیل می کرده است.

امام صادق (ع) می فرماید: «أَنَّ عَلِيّاً ع نَهَى‏ أَنْ‏ يُشْرَبَ‏ الدَّوَاءُ يَوْمَ الْخَمِيسِ مَخَافَةَ أَن‏ يَضْعُفَ عَنِ الْجُمُعَةِ[13]؛ همانا علی (ع) روز پنجشنبه از مصرف دواهایی که ممکن است در روز جمعه ضعف بیاورد نهی می‌کردند.»

یعنی غذا و داروهایی كه مايع جان اما سبب ضعف در جمعه است را نهی کرده است، براي اين كه به نماز جمعه برسند. پس چه خوب است که ما هم قرارها را طوری تنظیم کنیم که مانع حضور در نماز جمعه نشود.

یاران پیامبر (ص) و ائمه (ع) از روز پنج شنبه خود را آماده شرکت در نماز جمعه می کردند. اما مردم زمان ما چطور؟!

از صدا و سیما گرفته تا سازمان پارکها و شهرداری ها و راهداری ها و راهنمایی و رانندگی و … همه و همه از چهارشنبه، روی بحث سفرهای آخر هفته و گردشگری و تفریح و تعطیلی مانور می دهند و حتی یک بار هم اسمی از نماز جمعه و آمادگی برای آن به میان نمی آورند!

ب) بیان آثار شرکت در نماز جمعه در کلام امام باقر (ع)

 هريک از احکام نوراني و دستورات اسلام عامل رشد و تکامل انسانها است و اثراتي که در انجام دادن آنها مشاهده مي شود بيانگر اهميت احکام است. نماز جمعه يکي از فرائض مهمي است که در رشد و تکامل شخصيت انسان تقش بسيار ارزنده و مهمي دارد و مهمتر اينکه بعد عبادي در رابطه با خداوند مطرح شده و تاثير بسيار فراوان و ژرفي در رشد شخصيت انسان دارد.

برخی از روایات امام باقر (ع) که آثار و برکات شرکت در نماز جمعه را بیان می‌کند مرور می‌کنیم تا وقتي به نماز جمعه مي‌رويم با عشق بيش‌تري برويم. قدرش را بیشتر بدانيم:

امام باقر (ع) مى‌فرمايند: «فرشتگان مقرب خداوند هر جمعه از آسمان فرود می‌آيند و كاغذهايى از نقره و قلمهايى از طلا همراه دارند. مقابل درب مسجد بر تختهايى از نور مى‌نشينند. هر كسی در نماز جمعه شركت كند، به ترتيب ورود مى‌نويسند تا آنگاه كه نماز جمعه تمام شود و امام جمعه بيرون آيد.»[14] 

همچنین آن حضرت در روایتی دیگر فرموده است: «خداوند جمعه را بر ديگر روزها برترى داده است: بهشت در روز جمعه زينت و آرايش مى شود و شما به اندازه سبقتى كه به سوى نماز جمعه داشته ايد به دخول در بهشت سبقت مى‌گيريد، و درهاى آسمان براى بالا رفتن اعمال بندگان (در اين روز) باز می‌شود.»[15]

پیامبر اکرم (ص) می‌فرمایند: «خطاب به مومنی که به ایشان عرض کرد بارها عزم رفتن به حج نموده ام ولی توفیق عایدم نشده است، فرمود: بر تو باد که پیوسته در نماز جمعه حضوریابی که آن حج مستمندان است.»[16]

از امام باقر (ع) چنین روایت شده: «إِنَّ اللَّهَ أَكْرَمَ بِالْجُمُعَةِ الْمُؤْمِنِينَ‏، فَسَنَّهَا رَسُولُ اللَّهِ (ص) بِشَارَةً لَهُمْ، وَ الْمُنَافِقِينَ تَوْبِيخاً لِلْمُنَافِقِينَ، وَ لَايَنْبَغِي تَرْكُهَا، فَمَنْ تَرَكَهَا مُتَعَمِّداً، فَلَا صَلَاةَ لَهُ[17]؛ نماز جمعه سنتی است از پیامبر اسلام، بشارتی است برای مؤمنان و توبیخی است برای منافقان هر کسی عمدا آن را ترک کند، نمازی برای او نیست.»

نماز جمعه بشارت است برای مومنان و این بزرگترین اثر نماز جمعه است. ولی در ادامه روایت می فرماید: «کسی که نماز جمعه نرفت نمازی برای او نیست» البته اين حديث به اين معنا نيست كه اگر نماز جمعه نرفت، ديگر لازم نیست نماز بخواند يا لازم نیست حج برود. بلكه به معنای آن است که نمازش آن خاصيتي كه بايد داشته باشد ندارد. مثل گوشتي كه مي گويند ممكن است خاصيتش را از دست داده باشد. مثل انگور پلاستيكي كه رانندگان جلوي شیشه ماشين مي گذارند، شكل زيبايي دارد ولي خاصيت ندارد.

 نظر دهید »

رباب کیست؟

13 مهر 1398 توسط مهناز دارابي

حضرت رباب علیها السلام بانوی باوفای کربلا

رباب علیها السلام دختر امرو القیس کلبی، مادر حضرت علی اصغر علیه السلام، از زنان بزرگوار، معروف و پرنقش کربلا و از محبوب ترین و مقرب ترین همسران امام حسین(ع) و از زنان نام دار، فاضل و وفادار عصر خود بوده است. این بانوی بزرگوار نسبت به اباعبداللّه علیه السلام معرفت و محبتی خاص داشت و همسری وفادار و نیکو برای آن حضرت بود. اشعار و مرثیه های بانو رباب در مصیبت اباعبدالله علیه السلام بیان گر عظمت شخصیت و معرفت او به سیدالشهداست. وی عظمت مقام اباعبدالله را دریافته بود و به همراه امام حسین(ع) در کربلا حاضر شد تا تمام مصیبت ها و درد و رنج ها را تحمل کند. پس از بازگشت به مدینه، مجلس عزاداری امام حسین علیه السلام را بر پا کرد و تا یک سال بعد از واقعه کربلا که حیات داشت، همواره عزادار بود. وی سرانجام یک سال پس از شهادت امام حسین علیها السلام دارفانی را وداع گفت و به مولای خود ملحق شد. بررسی ویژگی ها و مقام و منزلت رباب رباب علیها السلام، کربلا، مادر حضرت علی اصغرعلیه السلام، همسر امام حسین علیها السلام مهم ترین مسئله این نوشتار است. همچنین مسئله حضور ایشان در کربلا و پس از واقعه عاشورا بررسی شده است. شیوه مورد استفاده برای انجام این پژوهش، روش تحقیق تاریخی - توصیفی و روش گردآوری اطلاعات، کتابخانه ای است.
reference : پژوهش نامه معارف حسینی (آیت بوستان) » تابستان 1397 - شماره 10 , زحمتکش، زهرا
مشخصات نویسنده : مدرس جامعة المصطفی العالمیة، نمایندگی مشهد؛ کـارشناسی ارشـد رشـته تاریخ و تمدن ملل اسلامی؛ (z.zahmatkesh1@yahoo.com)
مقدمه
امام حسین(ع) نبوغ، علم و مهارتی خاص در اداره اوضاع سیاسی اسلام داشت. از این رو در کربلا با نقشه ای صحیح و از مجرای طبیعی، شروع به مبارزه کرد و در این راه، هر چیزی که در پیشرفت مقصودش مـؤثر بـود، بـه کار بست. همراه آوردن و شـرکت دادن زنـان در ایـن نهضت عظیم دینی، از جمله مؤثرترین عوامل پیشرفت هدف امام حسین(ع) به شمار می رود؛ در حالی که اگر اباعبدالله(ع) با عده ای از یاران و بستگان خود بـه کـوفه مـی رفت و به شهادت می رسید، بلافاصله دستگاه های تبلیغاتی بنی امیه بـا آمـادگی و تجهیزاتی که داشتند، تمام پیشامدها را به سود خود توجیه می کردند و این امر موجب می شد مردم بر اثر تبلیغات سـوء بـنی امیه، ایـن قیام را از جنگ های معمولی میان اعراب تلقی کنند و سر و صداها در انـدک زمانی پس از این واقعۀ عظیم، خاموش شود. در نتیجه بنی امیه در کرسی سلطنت قرار می گرفت و بر مبنای مرام خود عمل می کرد؛ اما حضور بانوان در ایـن قـیام، اجـازه این کار را به آنها نداد تا نقشه شوم شان عملی شود.

در این جا ایـن نـکته قابل تأمل است که امام حسین(ع) می خواست از این راه و با شهادتش کاری کند که با تبلیغ آن بـرای ابـد، دسـتگاه اموی را رسوا سازد و آیین ظلم و ستم آنان را محکوم کند. حدود هشتاد زنـ و کـودک در کـربلا حضور داشتند که رباب(ع) از جمله زنان عاشورایی است که در این واقعه، داغ شیرخوار شـش مـاهه اش حـضرت علی اصغر(ع) بر دلش ماند.

رباب(ع) دختر «امرءالقیس بن عدی بن اوس بن جابر بن کـعب بـن علیم بن جناب بن کلب» شاعر بزرگ عرب و مادرش «هند الهنود » دختر «ربیع بـن مـسعود بـن مضاد بن حصن بن کعب بن علیم بن جناب » بوده که در واقع «جناب» جـد اعـلای پدری و مادری حضرت علی اصغر(ع) است. امرء القیس سه دختر خود را در مدینه به ازدواج حـضرت امـیرالمؤمنین، امـام مجتبی و امام حسین(ع) در آورد که رباب همسر اباعبدلله(ع) یکی از دختران اوست. بنابراین بررسی و شناخت ویژگی ها و فـضایل اخـلاقی رباب(ع) به عنوان فرضیۀ پژوهش پیش روست. بر اساس این فرضیه، سـؤالاتی مـطرح مـی شود؛ پرسش هایی از قبیل این که رباب(ع) از چه خاندانی است و نقش وی در واقعه کربلا و پس از واقعه کربلا چگونه بـوده اسـت، مـورد بحث این پژوهش اند.

نسب حضرت رباب(ع)
رباب دختر امرؤالقیس بن عدی اسـت. پدرش از اعـراب شام و نصرانی بود و در خلافت عمر مسلمان شد. از مادر رباب نیز با نام هند الهنود دختر ربـیع بـن مسعود بن مصاد بن حصن بن کعب یاد شده است (امین، ۱۴۲۱: ۶/۴۴۹).

گـفتنی اسـت که این امرؤالقیس، شاعر معروف عرب نـیست. بـنا بـه نقل ناسخ التواریخ نسبت حضرت رباب این گونه اسـت:

ربـاب، بنت امرؤالقیس بن عدی بن جابر بن کعب بن علی بن برة بـن ثـعلبه بن عمران بن الحاف بـن قـضاعة. (محلاتی، بـی تا: ج3، 313)

مـرحوم فـرهاد میرزا در کتاب قمقام روایت کرده اسـت کـه عوف بن خارجه مزی گفت: در زمان خلافت عمر بن خطاب نزد وی بـودم. در ایـن هنگام، مردی نزد عمر آمد و خـواست مسلمان شود. عمر نـام او را پرسـید و او گفت: من مسیحی هستم و نـامم امـرؤالقیس کلبی است. عمر او را شناخت و علّت اسلام آوردنش را پرسید. امرؤالقیس گفت: آمده ام به اسـلام مـشرف شوم و آداب آن بیاموزم. بعد از این کـلام بـود کـه مسلمان شد و حـکومت مـسلمانان «قضاعه» که در شام بـودند بـه او داده شد.

مادر رباب، هند الهنود، دختر ربیع بن مسعود بن مصاد بن حصن بـن کـعب است. مادر هندالهنود میسون دختر عـَمرو بـن ثعلبة بـن حـصین بـن ضمضم است و مادر مـیسون، دختر اَوس بن حارثة بن لام طائی است (قاضی نعمان، 1404: 3/ 177-178؛ اصفهانی، 1372: 59؛ سماوی، 1341: 24؛ حائری، بی تا: 262؛ طوسی، 1415: 102؛ طبری، بـی تا: 4/ 359). در هـر حال خانوادۀ حضرت رباب(ع) از اشراف و بـزرگان عـرب بـوده و در نـزد امـام مقام و منزلتی شـایسته داشـته اند.

در بعضی نقل ها، نسب حضرت رباب(ع) چنین آمده است:

رباب دختر امرؤ القیس بن عدی بن اَوس بـن جـابر بـن کعب بن علیم بن هبل بن عـبدالله بـن کـنانة بـن بـکر بـن عوف بن عذرة بن زید لات بن رفیدة بن ثور بن کلب. (عسقلانی، 1415: 1/ 354-355؛ امین، 1403: 6، 449)

پدر حضرت رباب(ع)
امرؤ القیس پدر حضرت رباب(ع) غیر از «امرؤا القیس بن عابس کندی» از شـعرای معروف جاهلیت، صاحب قصیدۀ معروف از معلقات سبعه است. او هشتاد سال پیش از بعثت از دنیا رفته بود (خراسانی، بی تا: 243).

برخی این روایت را که امرؤ القیس پدر رباب باشد، نپذیرفته و گفته اند: رباب همسر امـام حسین(ع) دختر «انیف» است (رسولی محلاتی، 1412: 560). البته این قول نادر است و بیشتر مورخان، همان قول اول را ذکر کرده اند. به این روایت، اشکالاتی نیز وارد کرده اند که در این جا ذکر می شود.

حضرت سکینه(ع) در روز عـاشورا حـدود پانزده یا چهارده ساله بوده است و در این اختلافی نیست. اگر فرض کنیم حکومت امرؤ القیس بر مسیحیان شام در آخر خلافت خلیفۀ دوم باشد و هـمان هـنگام نیز رباب را به خواستگاری حـسین دعـوت کرده باشند، باز 24 سال پس از ازدواج به سکینه حامله شده است؛ مگر آن که اولادی پیش از سکینه بوده و فوت شده باشد، در حالی که در اخبار، نامی از آن نیست و باید گـفت بـین زفاف و حمل فاصله بـسیار بـوده است (عمادزاده، بی تا: 351).

در پاسخ به این اشکال باید گفت: اولاً این مطلب را نمی توان به عنوان اشکال مطرح کرد؛ زیرا زنان بسیاری بوده اند که در سال های نخستین ازدواج صاحب فرزند نشده اند و بعداً خداوند بـه آنـان فرزند عنایت کرده است. ثانیاً شاید حضرت رباب(ع) هنگام خواستگاری امام حسین(ع) و امیرالمؤمنین(ع) در سنین پایین بوده و پس از این که بزرگ شده، زفاف و ازدواج صورت یافته است. با این جواب، دیگر اشکالی وارد نمی شود و هـمان قـول اکثر کـتب و ارباب مقاتل به قوت خود باقی می ماند.

ویژگی های شخصیتی
شواهد تاریخی، گواهی روشن بر این است کـه حضرت رباب، بانویی فرهیخته، عالمه و فاضله بوده که در نزد حضرت سـیدالشهدا(ع) جـایگاهی والا داشـته است.

صفدی در الوافی بالوفیات چنین می نگارد:

کانت الرباب من أفضل النّساء و أجملهنَّ و خیارهُنَّ؛ (الصفدی، بی تا: 14 / 75)

حضرت رباب(ع) از بـافضیلت ترین، زیباترین و بهترین زنان بوده است.

ابن عساکر در تاریخ دمشق آورده است:

کانت من أجـمل النـّساء و أعـقلهُنَّ؛ (ابن عساکر، بی تا: 73/ 9)

حضرت رباب از زیباترین و عاقل ترین زنان بوده است.

سید محسن أمین هم در أعـیان الشیعه أوصاف حضرت رباب(ع) را این گونه بیان می کند:

کانت من خیار النّساء، جمالاً و أدبـاً و عقلاً؛ (أمین، 1421: 6/ 449 )

حضرت رباب(ع) از بـهترین زنان از حیث زیبایی، ادب و عقلانیت بوده است.

هشام کلبی درباره ایشان می گوید:

و کانت الرباب خیار النّساء و أفضلهنّ؛ (اسماعیلی یزدی، بی تا: 538)

فضیلت و مقامات علمی و عملی ایشان بر احدی پوشیده نیست.

حضرت رباب(ع) از بـهترین زنان در عقل و ادب بوده و پدر ایشان از اشراف و خانواده های بزرگ عرب به شمار می رفته است (فرهادمیرزا، 1363: 2/ 653؛ خراسانی، بی تا: 243؛ قمی، 1421: 340؛ امین، 1403: 6/ 449).

ازدواج با حسین بن علی(ع)
ابن عساکر در کتاب تاریخ مدینة دمشق، ماجرای ازدواج امام بـا ایـشان را بدین صورت نقل کرده است:

در زمان عمر، امرءِ القیس به مسجد آمد و اسلام آورد. وقتی از مجلس به سمت منزل خود بیرون رفت، امام علی(ع) نیز با حسنین از مسجد بیرون شد. بـه او فـرمود: من علی بن ابی طالب پسرعموی پیامبرم(ص) و این دو فرزندان من اند. می خواهیم با تو پیوند خویشاوندی برقرار کنیم. او هم دخترش محیاه را به حضرت علی(ع) تزویج نمود؛ دخترش سلمی را به امام حـسن و رباب(ع) به امام حسین(ع) تزویج کرد. (ابن عساکر، بی تا: 69/ 119؛ ابن کثیر، 1413: 8/ 229؛ بلاذری، 1394: 2/ 416؛ عسقلانی، 1415: 1/ 354-355؛ فرهادمیرزا، 1363: 2/ 653؛ قمی، 1421: 340؛ سماوی، 1341: 24؛ حائری مازندرانی، بی تا: 1/ 417؛ حائری، بی تا: 262-263؛ قمی، بی تا: 1/ 464؛ عمادزاده، بی تا: 418؛ قندوزی، 1385: 2/ 387)

از ماجرای ازدواج می توان فهمید که اسلام آوردن امـرء القـیس از روی شـناخت و بینش واقعی بوده که بـا یـک پیـشنهاد از سوی امام علی(ع)، سه دختر خود را به این خانواده داد. درباره رباب(ع) نیز نقل شده است که از زنان نام دار، فاضل و وفادار عـصر خـود بـود (قمی، 1421: 278).

بنابراین در همان سال 14 یا 16 هجری - که تـاریخ اسـلام آوردن امرؤالقیس است - رباب(ع) به ازدواج حضرت سیدالشهداء(ع) درآمد؛ چنان که مشهور بین مورخان نیز همین است. ایشان نخستین زنی اسـت کـه بـه حباله نکاح حضرت سیدالشهداء(ع) درآمده است (محلاتی، بی تا: 3/ 315).

شیخ مـفید در ذکر اولاد امام حسین(ع)، رباب را جزو همسران امام می شمارد (مفید، 1388: ۲/ ۱۳۵ ). بنابر نقلی، امرؤالقیس سه فرزند خود را از فرط علاقه و ارادت بـه حـضرت علی(ع) به عقد ازدواج امیرالمؤمنین، امام حسن و امام حسین(ع) درآورد (بلاذری، 1394: ۲/ ۱۹۵ ).

علاقه امام حسین(ع) بـه رباب
میزان و ژرفای مقامات هر کس را می توان در کلام بزرگان به ویژه ائمه اطهار(ع) دریافت. همچنین می توان از تـعابیری کـه از قـول سیدالشهدا(ع) دربارۀ ایشان وارد شده، اوج مقام این بانوی بزرگوار را کشف کرد.

بر اهـل فـضل روشـن است که حبّ و بغض امام، جنبۀ شخصی یا احساسی ندارد، بلکه بغض امام مـعصوم، نـسبت بـه یک شخص، اوج خباثت شخص و حبّ امام نسبت به شخصی اوج مقامات معنوی و عظمت روحی آن شـخص را بـیان می کند. امام حسین(ع) رباب(ع) را بسیار دوست می داشت (ابن کثیر، 1413: ۸/ ۲۲۸ ).

اولیای الهی به میزان اوج مـقام و مـنزلت، امتحانات دشواتری نیز از جانب خداوند رحمان خواهند شد. در وصف ایشان، شاید اگر «زینب ثـانی کـربلا» گفته شود، گزافه گویی نشده است؛ چراکه عملکرد وی در نفس واقعه کربلا و به خصوص پس از آن، تـأمل برانگیز اسـت؛ بـدان سبب که عملکرد گویای او، گونه ای از مقام حجة اللهی و وساطت در تبلیغ امور مهم الهی است؛ چنان که بـرای حـضرت زینب (ع)، حضرت مریم(ع) و برخی دیگر از زنان، شأن حجة اللهی قائلیم و اینان حجج الهـی بـرای وسـاطت در برخی امور مهم بوده اند.

اشعار امام حسین(ع) برای حضرت رباب(ع)
شواهد تاریخی نیز گویای ایـن مـطلب هـستند که وجود مقدس سیدالشهدا(ع) علاقه ای شدید به حضرت رباب(ع) داشت و گاه ایـن عـلاقه را در غالب چنین اشعاری بیان می کرد:

کان الحسین یحبّها [الرّباب] حُبّاً شدیداً… (ابن جوزی، 1426: 265)

أحبّ الحسین زوجته الرّبـاب حـباً شدیداً و کان بهما معجباً یقول فیها الشعر: (ابن کثیر، 1413: 8/ 209)

کَأنَّ الَّیلَ مَوصُولٌ بـِلَیلٍ/ إذا زارَت سـُکَینَةُ وَ الرُّبابُ؛ (خراسانی، بی تا: 243)

از جمله شواهد، شعری اسـت کـه حـضرت سیدالشهدا(ع) در زمانی که حضرت رباب و سکینه بـرای دیـدن خویشان خود از حضرت دور بودند می نگاشت:

«گویا شب به شب متصل است/ زمانی کـه سـکینه و رباب به دیدن کسی بـروند»[1].

بـاید تـوجه داشت که چنین تعابیری از زبان امام معصوم صادر می شود و همان دقت و ظـرافتی کـه در برداشت های فقهی و اعتقادی از کلام معصوم مـتصور است، در دیگر شئون کـلام نـیز اعمال می شود و این تعبیر، حـاکی از اوج اتـصال روحی آن حضرت به رباب است که قهراً از عظمت روحی و اوج مقام معنوی این بـانوی والا مـقام حکایت دارد.

همچنین در وصف حضرت ربـاب و سـکینه، آمـده است که سـیدالشهدا(ع) چـنین می فرمود:

 

لَعَمْرُک اِنِّنی لَاُحـِبُّ داراً

تـَحُلُّ بها سکینةُ و الربابُ

 

 نظر دهید »

عاشورا از دیدگاه امام علی (ع)

13 مهر 1398 توسط مهناز دارابي

عاشورا از دیدگاه امام خمینی(ره)


یا دهر افّ لک من خلیل | کم لک بالاشراق و الاصیل | ‌من صاحب او طالب قتیل‌ | والدهر لا یقنع بالبدیل‌ | و انما الامر الی الجلیل | و کل حی سالک سبیل

مورخین به نقل از سیدساجدین(ع) برآنند که معلم شهادت، حضرت اباعبدالله الحسین(ع) در شب عاشورا این ابیات را با خویش زمزمه می‌کرد. در این ابیات حضرت سالار شهیدان سرنوشت عاشورا را تعیین کرده بود و پیشاپیش می‌دانست که در فردای این شب که اکنون چادری از ظلمت بر سر کشیده چه واقعه‌ای رقم خواهد خورد.

شگفت اینکه رسول خداوند نیز بر شگفتی سرنوشت امام شهیدان واقف است، مورخی نقل می‌کند: پس از فاجعة کربلا نخستین شیونگری که در مدینه صدا به نوحه برداشت، ام‌سلمه بود، پیامبر شیشه‌ای را که در آن خاکی بود به او داده و گفته بود: ان جبرئیل اعلمنی ان امتی تقتل‌الحسین. ام سلمه گفته: که رسول، آن خاک را به من داد و مرا گفت: هر آنگاه که خون تازه گردید، بدان که حسین کشته شده. خاک نزد وی بود و چون وقت آن رسید، در هر ساعتی به آن شیشه می‌نگریست و چون آن را دید که خون گردیده است، فریاد برآورد: ای حسین! ای پسر پیامبر خدا! پس، زنان از هر سو شیون برآوردند، تا از شهر مدینه چنان شیونی برخاست که هرگز مانند آن شنیده نشده بود. ‌

 نظر دهید »

نقش سکینه در کربلا

13 مهر 1398 توسط مهناز دارابي

سَکینه، دختر امام حسین علیه السلام و مادرش رباب دختر امری ءالقیس است. نامش را امینه، امنیه و آمنه ذکر کرده اند و لقب وی را سکینه نهاده اند که به معنی وقار و سکون است.

سکینه همسر عبدالله اکبر، فرزند امام حسن و پسر عموی اوست که در روز عاشورا همراه امام حسین علیه السلام به شهادت رسید. از زمان ولادت حضرت سکینه علیها السلام اطلاع دقیقی در دست نیست؛ اما با توجه به فرمایش امام حسین علیه السلام خطاب به وی که فرمود: «تو بهترین بانوانی!» در می یابیم که وی در کربلا بانویی رشیده بوده و بین ده تا سیزده سال، سن داشته است.(1) آن حضرت حدود هفتاد سال عمر کرد و در سال 117 ق. در مدینه و بنابر قولی در راه حجّ عمره از دنیا رفت.(2)

خواهر سکینه، فاطمه و برادرانش امام زین العابدین، حضرت علی اکبر و عبدالله (علی اصغر) علیهم السلام اند.

 نظر دهید »

عاشورا از دیدکاه امام خمینی(ره)

13 مهر 1398 توسط مهناز دارابي

عاشورا از دیدگاه امام خمینی(ره)


یا دهر افّ لک من خلیل | کم لک بالاشراق و الاصیل | ‌من صاحب او طالب قتیل‌ | والدهر لا یقنع بالبدیل‌ | و انما الامر الی الجلیل | و کل حی سالک سبیل

مورخین به نقل از سیدساجدین(ع) برآنند که معلم شهادت، حضرت اباعبدالله الحسین(ع) در شب عاشورا این ابیات را با خویش زمزمه می‌کرد. در این ابیات حضرت سالار شهیدان سرنوشت عاشورا را تعیین کرده بود و پیشاپیش می‌دانست که در فردای این شب که اکنون چادری از ظلمت بر سر کشیده چه واقعه‌ای رقم خواهد خورد.

شگفت اینکه رسول خداوند نیز بر شگفتی سرنوشت امام شهیدان واقف است، مورخی نقل می‌کند: پس از فاجعة کربلا نخستین شیونگری که در مدینه صدا به نوحه برداشت، ام‌سلمه بود، پیامبر شیشه‌ای را که در آن خاکی بود به او داده و گفته بود: ان جبرئیل اعلمنی ان امتی تقتل‌الحسین. ام سلمه گفته: که رسول، آن خاک را به من داد و مرا گفت: هر آنگاه که خون تازه گردید، بدان که حسین کشته شده. خاک نزد وی بود و چون وقت آن رسید، در هر ساعتی به آن شیشه می‌نگریست و چون آن را دید که خون گردیده است، فریاد برآورد: ای حسین! ای پسر پیامبر خدا! پس، زنان از هر سو شیون برآوردند، تا از شهر مدینه چنان شیونی برخاست که هرگز مانند آن شنیده نشده بود. ‌

سرنوشت ائمه شیعه، نمودگار سرنوشت تشیع است؛ گذار از غبار قرون تا عصر حاضر به ره توشه‌ای از درد و رنج و ملامت و شهادت صورت گرفته است و تا زمان کنونی ادامه دارد. از این رو شیعه همیشه در گستره‌ای از درد و حرمان و رنج زیسته و به تعبیر آن شاعر شیعی، همواره چوبه دار خویش را بر شانه‌های خویش کشیده است. هر جا ظلمی قد برافراشته، شکست طلسم ظلم خویش را در احیای تفکر شیعی دانسته و برای تضمین حیات و قدرت خویش، زندگی را از شیعیان دریغ داشته است. ‌

و شیعه این راه پر خوف و خطر را به شکلهای گوناگون طی کرده است، گاه حیات را در شهادت جسته، و گاه با راه‌اندازی نهضت علمی و فکری احیای اندیشه نموده و گاه برای استمرار حیات نهضت تقیه پیشه کرده است تا اساس تفکر و اندیشه و اعتقاد شیعی طی اعصار و قرون از بین نرود؛ به هر شکلی همیشه در راه بوده و بر بوریای مسجد بیداران تشیع جایی برای خفتن نبوده است. ‌

همین سرنوشت دردآلود است که موجب شده، از آن روزگار که ائمه شیعه را تیغ کین درمی‌ربود تا امروز، شیعه، یا حسرت و دردمندی و سوگ و سرود و آیین‌های مختلف، حفظ هویت کند تا یکدلی، همراهی و مساعدت را در پیرامون خویش حفظ نماید و از تفرقه و پراکندگی دوری گزیند. این آیین‌ها و شرکت در مراسم مختلف ادامة حیات تشیع را تضمین کرده است و شیعه را به صورت روحی واحد و ظلم ستیز در تاریخ تفکر اسلامی درآورده است، تا بدانجا که عده‌ای از کج‌اندیشان به اصطلاح مستشرق، شیعه را به اعتبار همین سوگ‌ها و دردها و آیین‌ها تعریف کرده‌اند و تنها بر جنبة عاطفی اعتقادی شیعیان تکیه داشته‌اند. آنان این نکته را همچنان مکتوم و ناشناخته باقی نهاده‌اند که این آیین‌ها تا چه اندازه در حیات معنوی شیعه مؤثر بوده و وفاق و یکدلی بین این امت ایجاد کرده است. ‌

بی‌شک، در راس همة این رسم‌های شناخته شده، آیین‌های سوگواری قافله سالار کربلا جای دارد، که هر ساله بین میلیون‌ها رهرو مخلص در ایران و دیگر نقاط جهان پیوند عاطفی و معنوی ایجاد می‌کند و معجزة «ذکر» تکرار می‌شود. ‌

امام حسین (ع) نمودگار مظلومیت شیعه در طول تاریخ است؛ همة آرمان‌ها و دردها و رنج‌های پیروان مولی‌الموحدین علی‌بن‌ابیطالب(ع) در شهادت امام حسین(ع) و مراسم مختلفی که محبان اهل بیت به یاد این فاجعه جانگداز برپا می‌کنند تجسم می‌یابد. معلم بزرگ شهادت به جهانیان آموخت در زمانه‌ای که سبعیت و درنده‌خویی ظالم همة راه‌های شناخت اصولی و درست را مسدود نموده، شهادت، پرده‌دری از چهره کریه ظلم است. در شهادت همه چیز به اعلا درجة امکان ظهور و بروز می‌یابد؛ شهادت نوعی زندگی است؛ اما زندگی که اختصاص به خویش ندارد یک سوی آن به حیات اجتماعی وابسته است و هستة بنیادین نهضت اجتماعی است. شهادت امکان بروز دوسویه می‌طلبد. هیچکس در تنهایی و تن‌آسانی و مسئولیت‌گریزی به درک معنای این امر نایل نمی‌شود. امام حسین(ع) نیز با «شهادت» به تفسیر زندگی نشست. امام برای بقای زندگی شهید می‌شود و شهادت سلاح امام است برای زنده ماندن. از همین رو آنگاه که به تفسیر زندگی می‌نشیند آن را به عقیده و جهاد معنا می‌کند و سربازان او کسانی هستند که در کام مرگ زندگی را جستجو می‌کنند. سخن پیامبرسان شهیدان کربلا، حضرت زینب سلام‌الله علیها در مجلس عبیدالله‌بن زیاد نیز مؤید همین معناست. آنچه پس از بیدادی که بر خاندان رسول رفته و علی‌الظاهر شکست و نیستی نصیب آنان شده به بیان علی‌وار فرمود: الحمدلله‌الذی اکرمنا بنبیه محمد صلی‌الله علیه وآله وسلم و طهرنا من‌الرجس تطهیراً انما یفتضح‌الفاسق و یکذب‌الفاجر و هو غیرنا و الحمدالله. ‌

قیام سالار شهیدان قابل تفسیر نیست؛ مگر در متن نهضت رسول که برای برافکندن شرک و ظلم و بیداد بنیان نهاده شد و برای اینکه اشرف آفریده‌های خداوند را از بندگی مخلوق به بندگی خداوند برساند. آنان که رویاروی او ایستادند، کسانی بودند که در هنگامة نهضت آسیب می‌دیدند. خاندان یزید در زمره همین آسیب‌دیدگان بودند. اشرافیت جاهلی قریش در قیام چوپان یتیم کوه ابوقبیس شکست خورده بودند و داغ این شکست را بر پیشانی خویش داشتند. اگر بناچار به انقلاب بزرگ رسول وحی گردن نهادند اما کینة دیرین خویش را نسبت به رسول مکرم اسلام، انقلاب او و ادامه‌دهندگان این طریق، حفظ کردند و معمار این بنای شگفت خود می‌دانست که این اسلام پذیرفته‌های پس از فتح مکه از سر اضطرار نظام جدید را پذیرفته‌اند. یزید برآمده از این پذیرش، از سر ناچاری است و بر آن است تا دوباره جاهلیت گذشته را احیا کند و انتقام تاریخی خویش را از نهضتی بگیرد که اشرافیت زخم خوردة جاهلی را از میدان به در کرده بود. تمامت عناد و مخالفت تاریخی خود را در قالب کلمه می‌ریزد و آنجا که با خیزران بر گلبرگ لب حضرت امام حسین(ع) می‌زند، دهان گستاخش ابیاتی بر زبان می‌آورد که جهان‌بینی او را نشان می‌دهد:‌

لَیتَ أشیاخی بِبَدْرٍ شَهِدُوا

جَزَعَ الخَزرَج مِنْ وَقعِ الاَثل

از اینرو عاشورا تنها حادثه‌ای مولم نیست، نقطه عطف یک نهضت است که از رسول مکرم اسلام حضرت ختمی مرتبت شروع شد و در پی او پیروان راستینش آن را ادامه دادند. به تعبیری در هر انقلابی که پس از قیام عاشورا، شیعیان در آن شرکت کردند، تأسی به حسین داشتند و انقلاب اسلامی ایران نیز از این ویژگی مستثنا نیست. ‌

امام حسین(ع) را به صفت “ثارالله و ابنثاره” می‌شناسیم و ثار خونی است که پیوسته در جوشش است و در طلب انتقام. هر نهضتی که رنگ شیعی دارد، انتقام خون اوست، زیرا حسین(ع) صورت نمادین نیکی، پارسایی و مجاهده و یزید صورت نمادین بدی، شرارت، ظلم و ستمگری است. ‌

تأکید حضرت امام خمینی(س) بر تعظیم ماه‌های محرم و صفر از همین باب بود؛ تلقی حضرت ایشان از انقلاب امام حسین(ع) نهضتی فکری و اجتماعی و سیاسی بود و این امر را به صورت واقعه‌ای دفعی و گذرا نمی‌دید. عاشورا نزد امام راحل بخشی از انقلاب تشیع بود که بدان اندازه برجستگی و تشخص یافته که جهان را مبهوت خود ساخته است. امام تنها جنبة ثواب اخروی نهضت عاشورا را درنظر نداشت، بلکه ثواب اخروی را جزئی از مجموعه اعتقادی خود می‌دانست که برای احیای عدالت و نفی حاکمیت ظالم کوشیده است و تلقی بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران از نهضت عاشورا کوششی برای بهسازی دین و دنیا بود. آنجا که فرمود:‌ «و سلام بر حسین بن علی(ع) که با یاران معدود خویش برای برچیدن بساط ظلم غاصبان خلافت به‌پا خاست و از ناچیز بودن عِده و عُده به خود خیال سازش با ستمگر را راه نداد و کربلا را قتلگاه خود و فرزندان و اصحاب معدودش قرار داد و فریاد «هیهات منّ‌االذِّلّه» اش را به گوش حق‌طلبان رساند.»‌

پیوستگی دین و دنیای مسلمین در نزد ایشان انکارناشدنی بود، از همین رو آنجا که اصلاح دین را طلب می‌کرد، تأثیر این اصلاح را در دنیای مسلمین نیز درنظر داشت.

وی از تمامی قابلیت‌های دینی برای بهسازی دنیای مسلمانان بهره می‌گرفت. قیام عاشورا را نیز در نزد ایشان نقطة عطفی در تاریخ کوشش‌های دینی محسوب می‌شد؛ از همین رو، احساسات پاک مسلمین را، نسبت به اباعبدالله‌الحسین(ع) به سمتی هدایت فرمود که در سرنوشت ایران و جهان اسلام تأثیری شگفت نهاد. همة ما به یاد داریم خاطرة سوگواری محرم هزار و سیصد و پنجاه و هفت را که پایه‌های سلطنت پهلوی را به لرزه درآورد و سقوط نظام جائر و جابر پهلوی را تسریع کرد. غنچة میلیون‌ها فریاد در تکایا و مساجد و حسینیه و خیابان و کوی و برزن می‌شکفت و دسته‌های سوگوار در معنایی جدید یزید زمان را به معارضه و مبارزه می‌طلبیدند. کار شگفت امام در بازسازی و جهت‌دار نمودن این احساسات پاک و بی‌شائبه بود. قرن‌ها بود که این عزاداری‌ها برگزار می‌شد و هرگز در این مسیر هدایت نشده بود؛ حضرت ایشان از عاشورا تفسیری جدید کرد. ضمن تأیید حرکت‌های قبلی معنای جدید به این نهضت بزرگ تاریخی بخشیدند؛ سینه‌زنی، تشکیل دسته‌های عزاداری از مدت‌ها قبل در ایران رایج بود و حتی گاه در حین عزاداری به شیوه‌هایی متوسل می‌شدند که موجبات وهن دینی را فراهم می‌آورد. این کارها به قصد نبود بلکه غلیان احساسات گاه به بروز رفتارهایی منجر می‌شود که با مصالح دین سازگاری نداشت؛ قمه‌زنی، ایام محرم از اینگونه اعمال است. ‌حضرت امام ضمن توصیه مردم به اجتناب از این‌گونه اعمال نامطلوب، برگزاری عزاداری به شیوة گذشته را به سمت معناداری حکایت نموده، به واقع قالب و صورت گذشته، بازسازی معنایی شد، در عین حفظ صورت قدیم سمت و سویی جدید پیدا کرد. ایشان در این خصوص فرمودند:‌

‌ «ما باید حافظ این سنت‌های اسلامی باشیم، حافظ این دسته‌جات مبارک اسلامی، که در عاشورا، در محرم و صفر، در مواقع مقتضی به راه می‌افتند؛ تأکید کنیم که بیشتر دنبالش باشند، … زنده نگه داشتن عاشورا با همان وضع سنتی خودش از طرف روحانیون، از طرف خطبا، با همان وضع سابق، و از طرف توده‌های مردم با همان ترتیب سابق که دستجات معظم و منظم، دستجات عزاداری به عنوان عزاداری راه می‌افتاد. باید بدانید که اگر بخواهید نهضت شما محفوظ بماند، باید این سنت‌ها را حفظ کنید.»

پیر روشنگر ما امام خمینی قیام امام حسین(ع) را به عنوان یکی از ارزشمندترین الگوها برای درک فلسفه سیاسی شیعه مورد استفاده قرار داد و در خلال گفتارها و پیام‌های خویش مکرر به این نکته اشارت فرمودند که از حوصله این مختصر خارج است. ‌

این مقال را با نقل بخشی از پیام معمار انقلاب اسلامی ایران خاتمه می‌دهم: «دستور آموزنده کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا باید سرمشق امت اسلامی باشد. قیام همگانی در هر روز و در هر سرزمین. عاشورا قیام عدالت‌خواهان با عددی قلیل و ایمان و عشقی بزرگ در مقابل ستمگران کاخ‌نشین و مستکبران غارتگر بود و دستور آن است که این برنامه سرلوحه زندگی امت در هر روز و در هر سرزمین باشد. روزهایی که بر ماگذشت عاشورای مکرر بود و میدان‌ها و خیابان‌ها و کوی و برزن‌هایی که خون فرزندان اسلام در آن ریخت، کربلای مکرر؛ و این دستور آموزنده، تکلیفی است و مژده‌ای. تکلیف از آن جهت که مستضعفان اگرچه با عده‌ای قلیل علیه مستکبرین، گرچه با ساز و برگ مجهز و قدرت شیطانی عظیم مأمورند چونان سرور شهیدان قیام کنند؛ و مژده که شهیدان ما را در شمار شهیدان کربلا قرار داده است و مژده که شهادت، رمز پیروزی است .

 نظر دهید »

عاشورا از دیدگاه امام خمینی (ع)

11 مهر 1398 توسط مهناز دارابي
 نظر دهید »

وصیت نامه شهید همت

08 مهر 1398 توسط مهناز دارابي

وصيت نامه شهيد «حاج محمد ابراهیم همت»

شهيد حاج محمد ابراهيم همت در دومين وصيت نامه بجامانده از خود نوشته است: خويشتن را در قفس محبوس مي بينم و مي خواهم از قفس به در آيم.سيمهاي خاردار مانعند.من از دنياي ظاهر فريب ماديات و همه آنچه كه از خدا بازم مي دارد متنفرم.

 

به تاريخ 59/10/19 شمسي ساعت 10:10 شب چند سطري وصيت نامه مي نويسم : هر شب ستاره اي را به زمين مي کشند و باز اين آسمان غم‌زده غرق ستاره است ، مادر جان مي داني تو را بسياردوست دارم و مي داني که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهيدان داشت.

مادر، جهل حاکم بر يک جامعه انسانها را به تباهي مي کشد و حکومت هاي طاغوت مکمل هاي اين جهل اند و شايد قرنها طول بکشد که انساني از سلاله پاکان زائيده شود و بتواند رهبري يک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گيرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است.

مادرجان، به خاطر داري که من براي يک اطلاعيه امام حاضر بودم بميرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح اسلام در سينه و وجود گنديده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهيد برايم دعا کنند تا شايد خدا من روسياه را در درگاه با عظمتش به عنوان يک شهيد بپذيرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسانهاي سازش کار و بي تفاوت و متاسفانه جواناني که شناخت کافي از اسلام ندارند و نمي دانند براي چه زندگي مي کنند و چه هدفي دارند و اصلا چه مي گويند بسيارند. اي کاش به خود مي آمدند.

از طرف من به جوانان بگوئيد چشم شهيدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخيزيد و اسلام را و خود را دريابيد نظير انقلاب اسلامي ما در هيچ کجا پيدا نمي شود نه شرقي - نه غربي؛ اسلامي که : اسلامي … اي کاش ملتهاي تحت فشار مثلث زور و زر و تزوير به خود مي آمدند و آنها نيز پوزه استکبار را بر خاک مي ماليدند.مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندين سال طول مي کشد تا بتواند کم کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسانها بيرون ببرد ولي روشنفکران ما به اين انقلاب بسيار لطمه زدند زيرا نه آن را مي شناختند و نه باريش زحمت و رنجي متحمل شده اند از هر طرف به اين نو نهال آزاده ضربه زدند ولي خداوند، مقتدر است اگر هدايت نشدند مسلما مجازات خواهند شد .

 پدر و مادر ؛ من زندگي را دوست دارم ولي نه آنقدر که آلوده اش شوم و خويشتن را گم و فراموش کنم علي وار زيستن و علي وار شهيد شدن, حسين وار زيستن و حسين وار شهيد شدن را دوست مي دارم شهادت در قاموس اسلام كاري‌ترين ضربات را بر پيكر ظلم، جور،شرك و الحاد مي‌زند و خواهد زد.

ببين ما به چه روزي افتاده ايم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشيده است ولي چاره اي نيست اينها سد راه انقلاب اسلاميند ؛ پس سد راه اسلام بايد برداشته شودند تا راه تکامل طي شود مادر جان به خدا قسم اگر گريه کني و به خاطر من گريه کني اصلا از تو راضي نخواهم بود. زينب وار زندگي کن و مرا نيز به خدا بسپار ( اللهم ارزقني توفيق الشهادة في سبيلک) .

و السلام؛

محمد ابراهيم همت

 نظر دهید »

وصیت نامه شهیدای هسته ای

08 مهر 1398 توسط مهناز دارابي

 
 


خدایا! اگر روزی آمد که محبت علی را از من گرفتی جان من در بدنم نباشد. خدایا حال می‌دانم که علی چرا چیزی را جز دل چاه برای درد دل انتخاب نکرد. خیلی چیزها را نمی‌توان به هیچ‌کس گفت؛‌ خدایا جان آن امام زمان را سالم بدار که او امید شیعه است.
بسم الله الرحمن الرحیم

الهی انت کما احب واجعلنی کما تحب

الهی هب لی کمال انقطاع الیک

سلام و درود خداوند بر ارواح پاک حضرت محمد (ص) و آل محمد و درود و سلام ما و خدا به مولا و آقای عالم حضرت بقیه‌الله(عج)؛ شهادت می‌دهم که خداوند یگانه است و محمد(ص) خاتم رسولان و برترین بنده خداست و امیر المومنین علی مرتضی(ع) برادر و وصی او بود و فرزندان معصوم مولا، امامان پس از او هستند و تا قیامت امامت در خاندان پاک محمد (ص) قرار دارد و لاغیر “و رضیت بذلک".

خداوندا دو چیز را لااقل از اختیار انسان خارج کردی و آن اولی مرگ و دومی تولد است که انسان به اندازه ذره‌ای در آن دخالت ندارد. ابتدا خدا را شاکرم که به من نعمت وجود را عطا کرد و پس بر آن شاکرم که در موجودات از جمله موجوداتی هستم که حرکت می‌کنند.

در میان این موجودات مرا انسان خلق کردی و در میان انسان‌ها مرا عاقل خلق کردی و در میان عاقل‌ها مرا یکتاپرست خلق کردی، در میان یکتاپرستان مرا مسلمان آفریدی و در میان مسلمانان شیعه و در میان شیعیان شیعه‌ی اثنی عشری آفریدی و ای کاش در میان این شیعه‌ها مرا از ذریه‌ی زهرا خلق می‌کردی و در میان آن‌ها از جمله کسانی بودم که مادر و پدرم هر دو سید می‌بودند.

خداوندا باز هم بگویم به من چه دادی؟ چرا؟! مگر من با آن بچه مسیحی و بچه یهودی و آن کافر چه فرقی داشتم…، خدایا چه دادی که شکرش را به‌جا آوردم؟

و شاید «علی جان»!

به یمن والدینی خوب و عشاق/ مرا عبد و غلامت آفریدند

خدایا!

بهشت را بهشته‌ام/ بهشت من علی بود

خدایا! اگر روزی آمد که محبت علی را از من گرفتی جان من در بدنم نباشد. خدایا حال می‌دانم که علی چرا چیزی را جز دل چاه برای درد دل انتخاب نکرد. خیلی چیزها را نمی‌توان به هیچ‌کس گفت؛‌ خدایا جان آن امام زمان را سالم بدار که او امید شیعه است. در طول 1400 سال شیعه را کشتند به خاطر مولایشان به خاطر یک کلام “عشق چهارده تن” چرا؟!

 نظر دهید »

وصیت نامه شهید حججی

08 مهر 1398 توسط مهناز دارابي


وصیت‌نامه شهید حججی
متن وصیت نامه شهید مدافع حرم محسن حججی همزمان با مراسم تشییع و تدفین پیکر مطهر او منتشر شد.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی شبکه خبر،
به نقل از باشگاه خبرنگاران، شهید محسن حججی یکی از نیروهای لشکر زرهی 8 نجف اشرف و از نیروهای فعال مؤسسه شهید احمد کاظمی بود. او اهل اصفهان و 25ساله بود که در منطقه مرزی عراق و سوریه طی یورش داعش، اسیر و دو روز بعد از اسارت همچون سالار شهید اباعبدالله الحسین علیه السلام به درجه رفیع شهادت نائل شد. از این شهید بزرگوار یک فرزند دوساله به یادگار مانده است.

سرانجام پیکر مطهر شهید حججی پس از گذشت بیش از 50 روز از شهادتش وارد میهن اسلامی شد و پس از مراسم باشکوه تشییع و وداع در تهران و اصفهان، قرار است امروز در میان جمع انبوهی از مردم شهیدپرور در زادگاهش نجف آباد اصفهان به خاک سپرده شود. همزمان با مراسم تششیع و خاکسپاری پیکر مطهر شهید مدافع حرم محسن حججی، متن وصیت نامه او منتشر شد. متن این وصیت نامه را ادامه می‌خوانید:

برای بانوی صبر
السلام ای بانوی سلطان عشق
السلام ای بانوی صبر دمشق
زیبنبِ دنیا و عقبیِ علی
شرح مدح لافتی الا علی
در مسیر شام غوغا کرده ایی
شهر را آشوب برپا کرده ایی
خطبه خواندی از غریبی حسین
زنده کردی کربلا در عالمیین
گر نبودی کربلایی هم نبود
گریه و شور و نوایی هم نبود
رنج هایی ست فراوان دیده ایی
خیمه ها، غارت، سواران دیده ایی
دیده بودی، حلق و چشم و حرمله
گریه کردی پا به پای قافله

بسم الله النور…
صَلی الله علیک یا اُماه یا فاطمه الزهرا"سلام علیک”
وَلاتَحسَبن الذینَ قُتلوا فی سَبیل الله اَمواتا، بَل احیاء عند رَبِهم یُرَزقون
هرگز نمیمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جدیده عالم دوام ما…

چند ساعتی بیشتر به رفتن نمانده است، هرچه به زمان رفتن نزدیک تر می شوم قلبم بی تاب تر می شود…نمی دانم چه بنویسم و چگونه حس و حالم را بیان کنم…نمی دانم چگونه خوشحالی ام را بیان کنم و چگونه و با چه زبانی شکر خدای منان را به جای بیاورم…به حسب وظیفه چند خطی را به عنوان وصیت با زبان قلم می نویسم…
نمیدانم چه شد که سرنوشت مرا به این راه پر عشق رساند… نمی دانم چه چیزهایی عامل آن شد…
بدون شک شیر حلال مادرم، لقمه حلال پدرم و انتخاب همسرم و خیلی چیزهای دیگر در آن اثر داشته است…

عمریست شب و روزم را به عشق شهادت گذرانده ام… و همیشه اعتقادم این بوده و هست که با شهادت به بالاترین درجه ی بندگی میرسم…
خیلی تلاش کردم که خودم را به این مقام برسانم اما نمی دانم که چقدر توانسته ام موفق باشم…

چشم امیدم فقط به کرمخدا و اهلبیت است و بس امید دارم این رو سیاه پرگناه را هم قبول کنند و به این بنده ی بدِ پرخطا نظری از سر رحمت بنمایند…
که اگر این چنین شد؛الحمدالله رب العالمین…
اگر روزی خبر شهادت این بنده حقیر سرا پا تقصیر را شنیدید؛ علت آن را جز کریمی و رحیمی خدا ندانید…
اوست که رو سیاهی چون مرا هم می بخشد و مرا یاری می کند…

همسر عزیزم زهرا جانم

اگر روزی خبر شهادتم را شنیدی بدان به آرزویم که هدف اصلی ام از ازدواج با شما بود رسیدم و به خود افتخار کن که شوهرت فدای حضرتزینب شد…
مبادا بی تابی کنی، مبادا شیون کنی، صبور باش و هر آن خودت را در محضر حضرت زینب بدان… حضرت زینب بیش از تو مصیبت دید.

پدر عزیزم

همیشه و در همه حال الگوى زندگی و مردانگی ام تو بوده و هستی، اگر روزی خبر شهادتم را دیدی، زمانی را در مقابل خود فرض کن که حسین بن علی در کنار جگر گوشه اش علی اکبر حاضر شد…
داغ تو بیشتر از داغ اباعبدالله نیست… پس صبور باش پدرم، می دانم سخت است اما می شود…

مادر عزیزم

ام البنین علیهاالسلام 4جوان خود را فدای حسین و زینب کرد و خم به ابرو نیاورد.
حتی زمانی که خبر شهادت پسرانش را به آن دادند باز از حسین سراغ گرفت؛ پس اگر روزی خبر شهادتم را شنیدی، همچون ام البنین صبورانه و با افتخار فریاد بزن که مرا فدای حسین و حضرت زینب کرده ای و مبادا با بی تابی خود دل دشمن را شاد کنید…

برادر عزیزم

اگر روزی مرا در لباس شهادت دیدی آن لحظه ایی را به یاد بیاور که اباعبدالله بر بالین عباس ابن علی حاضر شد و داغ برادر کمرش را خم کرد…
مبادا ناسپاسی کنی، مبادا به هدیه ایی که تقدیم اسلام کرده اید شک بیاورید…

خواهران خوبم

لحظه ی وداع با شما و مادرم و پدرم مرا به یاد آن لحظه ایی انداخت که اهل حرم حضرت علی اکبر را راهی میدان جنگ می کردند؛ پس اگر من هم رو سفید شدم غم و غصه و اشک و ناله خود را فدای علی اکبر کنید و مبادا داغ خود را از داغ دل اهلحرم بیشتر بدانید…

پسر عزیزم، علی جان…

ببخشید اگر قد کشیدنت را ندیدم و مرد شدنت را نظاره نکردم… سعی کن راه مرا ادامه بدهی… سعی کن کاری کنی که سرانجام آن به شهادت ختم شود…

پدر و مادر همسر عزیزم…

همیشه شما را همچون پدر و مادر واقعی خودم می دانستم و خوشحال ام که سرنوشتم با حضور در خانواده شما رقم خورد…
به شما هم جز صبر و تحمل چیز دیگری سفارش نمی کنم، همیشه یاد داشته باشید علی اکبر حسین هم تازه داماد کربلا بود…

از همه میخوام این رو سیاه را حلال کنید، اگر حقی از کسی ضایع کردم، اگر غیبتی پشت سر کسی کردم، اگر دلی را رنجاندم، اگر گناهی از من سر زد؛ حلالم کنید…
اگر شهید شدم تا جایی که اجازه داشته باشم؛ شفیعتان خواهم بود.

اما چند وصیت کلی:

از ولایت فقیه غافل نشوید و بدانید من به یقین رسیدم که امام خامنه ای نائب بر حق امامزمان است.
از همه ی خواهران عزیزم و از همه ی زنان امت رسول الله می خواهم روز به روز حجاب خود را تقویت کنید، مبادا تار مویی از شما نظر نامحرمی را به خود جلب کند؛ مبادا رنگ و لعابی بر صورتتان باعث جلب توجه شود؛ مبادا چادر را کنار بگذارید…همیشه الگوی خود را حضرت زهرا و زنان اهل بیت قرار دهید؛ همیشه این بیت شعر را به یاد بیاورید
آن زمانی که حضرت رقیه سلام الله خطاب به پدرش فرمودند:
غصه ی حجاب من را نخوری بابا جان
چادرم سوخته اما به سرم هست هنوز…

از همه ی مردان امت رسول الله می خواهم فریب فرهنگ و مدهای غربی را نخورید؛ همواره علی ابن ابی طالب امیرالمومنین را الگو و پیشوای خود قرار دهید و از شهداء درس بگیرید…

خودتان را برای ظهورامامزمان روحی لک الفدا و جنگ با کفار به خصوص اسرائیل آماده کنید که آن روز خیلی نزدیک است.
همیشه برای خدا بنده باشید که اگر این چنین شد بدانید عاقبت همه ی شما به خیر ختم می شود…

مقداری حق‌الناس به گردن دارم که عاجزانه می خواهم برایم ادا کنید…
- یک میلیون تومان به مادر بزرگ پدری بدهکارم
- مقداری بدهی به برادر محسن همتی ها بابت محصولات فرهنگی و کار های دیگر بدهکارم
- 32هزارتومان به اضافه مقداری سربند به پایگاه شهدای بنیاد امیرآباد بدهکارم
- اگر برایتان مقدور بود به مقدار یک ماه نماز و روزه برایم ادا کنید که اگر خدایی ناکرده گهگاهی از روی خطا نمازی قضا کردم و یا روزه ایی از دست دادم جبران شود…

اللهم عجل لولیک الفرج
اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی مِنْ أَنْصَارِهِ وَ أَعْوَانِهِ وَ الذَّابِّینَ عَنْهُ وَ الْمُسَارِعِینَ إِلَیْهِ فِی قَضَاءِ حَوَائِجِهِ وَ الْمُحَامِینَ عَنْهُ وَ السَّابِقِینَ إِلَى إِرَادَتِهِ وَ الْمُسْتَشْهَدِینَ بَیْنَ یَدَیْه‏

آمین

 نظر دهید »

امام باقر (ع)

08 مهر 1398 توسط مهناز دارابي

میان حق  و باطل جز کم عقلی فاصله ای نیست ….. عرض شد چگونه  ای فرزند رسول خدا ؟

فرمودند : انسان کادی را که موجب رضای خداست … برای برای غیر خدا انجام می داد…

زودتر به هدف خود می رسد … تا برای غیر خدا …

منبع : محاسن ج 1. ص 254

 نظر دهید »

حدیث روز

08 مهر 1398 توسط مهناز دارابي

امام موسی کاظم (ع): زراعت در زمین هموار  می روید . نه بر سنگ سخت و چنین است که حکمت ….

در دلهای متواضع جای می گیرد … نه در دلهای منکبر.. خداوند متعال … تواضغ را وسیله عفل وتکبر را وسیله جهل

قرار داده است ……..

منبع : تحف العقول ص 396

 نظر دهید »

تقسیم کار بین زن مرد

07 مهر 1398 توسط مهناز دارابي

رهروان ولایت ـ یکی از سوالات اساسی که زن و شوهر درگیر آن هستند این است که وظیفه هر کدام از آنها در امور زندگی چیست؟ تقسیم کار بین زن و شوهر باید به چه شکل باشد که به بنیان خانواده لطمه وارد نکند؟ آیا اشتغال مرد در خانه و زن در بیرون، موجب به هم خوردن تعادل زندگی و روابط زناشویی می‌شود؟ 

امام صادق عليه السلام از پدرشان امام باقر عليه السلام روايت كرده‏اند كه حضرت باقر عليه السلام فرمود:

اميرالمؤمنين على عليه السلام و فاطمه عليها السلام از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله درباره كارها داورى خواستند؛ حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله حكم نمودند كه فاطمه عليها السلام كار داخل منزل را انجام دهد و على عليه السلام كار بيرون منزل را.[1]

این توصیه از طرف رسول خدا صلی الله علیه و آله در حالی بیان شده است که ایشان حقوق هر یک از زن و شوهر نسبت به هم را اینگونه تبیین می‌کنند که مرد در قبال همسرش وظیفه دارد نفقه او را بپردازد و از او حمایت کند و زن در مقابل، باید همسرش را تمکین کند و بدون اجازه او از منزل خارج نشود.

در ظاهر این دو مورد با هم تضاد پیدا می‌کنند؛ یعنی مثلا در مواردی که زن وظیفه شرعی در انجام کاری را ندارد _ مانند طبخ غذا، شیر دادن بچه، نظافت منزل، دوختن لباس و … _ اما با این حال آن کارها مربوط به خانه است، پیامبر توصیه کرده‌اند که حضرت فاطمه سلام الله این کار‌ها را انجام دهد؛ در حالی که از لحاظ شرعی به عهده ایشان نیست.

برای جمع بین این روایات، ما کارها را به سه دسته تقسیم میکنیم:

وظایف شرعی مرد در مقابل زن مانند دادن نفقه

وظایف شرعی زن در مقابل مرد مانند تمکین

کارهایی که نه وظیفه مرد است نه وظیفه زن مانند آشپزی و خرید ماشین و …

با کمی تامل در روایت اول میتوان فهمید حضرت علی علیه السلام و حضرت زهرا سلام الله در صورتی این سوال را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می‌پرسند که به وظایف شرعی خود واقف هستند. بنابراین می‌شود گفت توصیه پیامبر نسبت به این تقسم کار مربوط به وظایف شرعی نیست و آن‌ها مسلّم گرفته‌اند بلکه به اموری است که خارج از وظایف شرعی هر کدام از آنهاست. در این موارد حضرت با در نظر گرفتن طبیعت هر یک از زن و مرد، کارها را اینگونه بین آنها تقسیم کرد.

سوالی که در اینجا پیش می‌آید این است که چرا این تقسیم کار به عنوان وظیفه شرعی هر یک از زن و مرد قلمداد نشد؟!

در پاسخ می‌توان گفت فرق بین وظایف شرعی و غیر شرعی هر یک از زن و شوهر این می‌تواند باشد که موارد اول یعنی وظایف شرعی، در صورت تخطی و انجام ندادن آن، ضربه سنگینی به تعادل خانواده وارد می‌کند؛ یعنی اگر مثلا مرد متعهد نباشد نفقه زن را تامین کند، خیلی از زن‌ها قادر به ادامه زندگی نخواهند بود یا اگر مثلا زن بخواهد در مقابل از تمکین مرد سر باز زند، مرد قادر به تحمل این شرایط نخواهد بود و به فساد کشیده می‌شود. اما امور دیگر که جنبه شرعی ندارد، در صورتی که زن یا مرد به آن متعهد نشوند تعادل خانواده به کلی به هم نمیخورد هر چند انجام آن، نقش به سزایی در شکل گیری یک خانواده ایده آل و حفظ تعادل بهتر و در نتیجه کمال و سعادت خواهد داشت.

بنابراین هر یک از زن و مرد یک سری وظایف شرعی دارند و یک سری وظایف اخلاقی که منشا آن روایتی است که حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند.

بر این شیوه تقسیم کار بین زن و مرد، نکات تربیتی بسیار زیبایی نیز مترتب خواهد بود؛ مانند توصیه هایی که به هر یک از زن و شوهر برای کمک به طرف در انجام وظایف غیرشرعی طرف مقابل می‌شود که ان شاء الله در طی یک مقاله دیگر به آن خواهیم پرداخت. همچنین چگونگی کمک هر یک از زن و مرد به همدیگر در وظایف غیر شرعی مورد بررسی قرار خواهد گرفت.

 نظر دهید »

خاطره

07 مهر 1398 توسط مهناز دارابي

خاطره متفاوت
 سنم كم بود، گذاشتندم بي‌سيم‌چي؛ بي‌سيم‌‌چي ناصر كاظمي كه فرمانده‌ي تيپ بود.
چند روزي از عمليات گذشته بود و من درست و حسابي نخوابيده بودم. رسيديم به تپه‌اي كه بچه‌هاي خودمان آنجا بودند. كاظمي داشت با آنها احوال‌پرسي مي‌كرد كه من همان‌جا ايستاده تكيه دادم به ديوار و خوابم برد.
وقتي بيدار شدم، ديدم پنج دقيقه بيشتر نخوابيده‌ام، ولي آنجا كلي تغيير كرده بود. يكي از بچه‌ها آمد و گفت: «برو نمازهاي قضايت را بخوان.» اول منظورش را نفهميدم؛ بعد حالي‌ام كرد كه بيست و چهار ساعت است خوابيده‌ام. توي تمام اين مدت خودش بي‌سيم را برداشته بود و حرف مي‌زد.

وسايل نيروهايم را چك مي‌كردم. ديدم يكي از بچه‌ها با خودش كتاب برداشته؛ كتاب دبيرستان. گفتم «اين چيه؟» گفت: «اگر يه وقت اسير شديم، مي‌خوام از درس عقب نيفتم.» كلي خنديدم. 


عادت داشتند با هم بروند منطقه؛ بچه‌هاي يك روستا بودند. فرمانده‌شان كه يك سپاهي بود از اهالي همان روستا، شهيد شد. همه‌شان پكر بودند. مي‌گفتند شرمشان مي‌شود بدون حسن برگردند روستايشان.
همان شب بچه‌ها را براي مأموريت ديگري فرستادند خط. هيچ كدامشان برنگشتند. ديگر شرمنده‌ي اهالي روستايشان نمي‌شدند.

 نظر دهید »

وصیت نامه

07 مهر 1398 توسط مهناز دارابي

وصیت نامه شهید مهدی زین الدین

 
تاریخ انتشار : 1395/8/24
 
بازدید : 7074
منبع : سایت شهید آوینی
بسمه تعالی

اولین شرط لازم برای پاسداری از اسلام، اعتقاد داشتن به امام حسین(ع) است. هیچ کس نمی تواند پاسداری از اسلام کند در حالی که ایمان و یقین به اباعبدالله الحسین(ع) نداشته باشد. اگر امروز ما در صحنه های پیکار می رزمیم و اگر امروز ما پاسدار انقلابمان هستیم و اگر امروز پاسدار خون شهدا هستیم و اگر مشیت الهی بر این قرار گرفته که به دست شما رزمندگان و ملت ایران، اسلام در جهان پیاده شود و زمینه ظهور حضرت امام زمان(عج) فراهم گردد، به واسطه عشق، علاقه و محبت به امام حسین(ع) است. من تکلیف می کنم شما «رزمندگان» را به وظیفه عمل کردن و حسین وار زندگی کردن.

در زمان غیبت کبری به کسی «منتظر» گفته می شود و کسی می تواند زندگی کند که منتظر باشد، منتظر شهادت، منتظر ظهور امام زمان(عج). خداوند امروز از ما همت، اراده و شهادت طلبی می خواهد. در این وصیت نامه فقط مقدار بدهکاریها و بستانکاریها را جهت مشخص شدن برای بازماندگان و پیگیری آنها می نویسم،به انضمام مسائل شرعی دیگر.شهید

 نظر دهید »

وصیت نامه شهید زین الدین

07 مهر 1398 توسط مهناز دارابي

وصیت نامه شهید مهدی زین الدین

شهید زین الدیناولین شرط لازم برای پاسداری از اسلام، اعتقاد داشتن به امام حسین(ع) است. هیچ کس نمی تواند پاسداری از اسلام کند در حالی که ایمان و یقین به اباعبدالله الحسین(ع) نداشته باشد. اگر امروز ما در صحنه های پیکار می رزمیم و اگر امروز ما پاسدار انقلابمان هستیم و اگر امروز پاسدار خون شهدا هستیم و اگر مشیت الهی بر این قرار گرفته که به دست شما رزمندگان و ملت ایران، اسلام در جهان پیاده شود و زمینه ظهور حضرت امام زمان(عج) فراهم گردد، به واسطه عشق، علاقه و محبت به امام حسین(ع) است. من تکلیف می کنم شما «رزمندگان» را به وظیفه عمل کردن و حسین وار زندگی کردن.

در زمان غیبت کبری به کسی «منتظر» گفته می شود و کسی می تواند زندگی کند که منتظر باشد، منتظر شهادت، منتظر ظهور امام زمان(عج). خداوند امروز از ما همت، اراده و شهادت طلبی می خواهد. در این وصیت نامه فقط مقدار بدهکاریها و بستانکاریها را جهت مشخص شدن برای بازماندگان و پیگیری آنها می نویسم،به انضمام مسائل شرعی دیگر.

 نظر دهید »

وصیت نامه شهید زین الدین

06 مهر 1398 توسط مهناز دارابي

 نظر دهید »

شکیبایی زن در برابر بد اخلاقی شوهر

06 مهر 1398 توسط مهناز دارابي

|❀❀صبر بر بد اخلاقی های همسر ❀❀|
 

 

در دین مبین اسلام در مورد برخورد نیکو و شایسته نسبت به زن، سفارشات بسیار زیاد و موکدی شده است.(رجوع شود به تاپیک «▪▪๑❀◆ امانت خدا در دست مرد◆❀๑▪▪ »)
 

اما در کنار این توصیه ها به بانوان محترم هم سفارشات بسیار زیادی بر صبر و بردباری نسبت به بداخلاقی های شوهر کرده، و پاداش های فراوانی را به آنان وعده داده است.
 

***********
 

گاهی اوقات مرد در خارج از خانه با صدها مشکل و گرفتاری مواجه می شود، با افراد مختلف سر و کار پیدا می کند و آنگاه با افکاری پریشان و اعصابی خسته وارد منزل می شود و احتمال اینکه با کوچکترین حادثه ی ناگوار، زود عصبانی شود زیاد است.
 

یک خانم فهمیده و باهوش گرفتاری ها و مشکلات شوهرش را در نظر مجسم می کند و کمی دندان سر جگر گذاشته و در مقابل عصبانیت های همسرش سکوت می کند.
 

در این مواقع یک مرد مومن و متعهد نسبت به خانواده از کردار و رفتار خویش پشیمان شده و حتی درصدد عذرخواهی برمی آید.
 

اما اگر خانمی در این موقعیت های حساس شوهرش را درک نکند و در مقابل عصبانیت های او صبر نکند و جوابش دهد آتش خشم مرد شعله ورتر می گردد، و کم کم به مرور زمان کانون گرم زندگی به سردی و اختلاف بین همسران می گراید .
 

 

 نظر دهید »

نظر قرآن در باره رزنان

06 مهر 1398 توسط مهناز دارابي

دیدگاه قرآن نسبت به زنان
 
چرا قرآن در سوره نساء می فرماید که: اگر زنان برخی اشتباهات انجام دهند، مردان می توانند آنها را تنبیه کنند؟ یا چرا قرآن می فرماید: ما زنان را برای شما خلق کردیم ولی نمی گوید هر دو را برای همدیگر خلق کردیم؟ چرا مرد می تواند بیشتر از یک زن داشته باشد ولی یک زن نمی تواند بیشتر از یک شوهر داشته باشد؟ اگر بخاطر این است که نمی دانیم بچه مربوط به چه کسی است امروزه تشخیص جنین شناسی این مشکل را حل کرده پس چطور برای زن چند شوهر داشتن در یک زمان ممنوع است؟

  – این چنین نیست که آزادی زن از طرف اسلام محدود شده باشد، آری برخی اختیارات زنان بعد از ازدواج و به صورت تابعی از قرارداد ازدواج محدود می شود که این اختصاصی به زنان ندارد، مردان نیز با قرارداد ازدواج اختیاراتی را از دست می دهند و هم چون زنان وظایفی را به عهده می گیرند ( وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذی عَلَیْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ لِلرِّجالِ عَلَیْهِنَّ دَرَجَةٌ وَ اللّهُ عَزیزٌ حَکیمٌ،  و برای آنان، همانند وظایفی که بر دوش آنهاست، حقوق شایسته‏ای قرار داده شده؛ و مردان بر آنان برتری دارند؛ و خداوند توانا و حکیم است) [1] ‏

2 – مسأله تنبیه زنان در صورتی که آنان برخی وظایف خود را که در آیه کریمه به آن اشاره شده انجام ندهند موضوع خاص زنان نیست بلکه تنبیه کسی که یکی از وظایف لازم خود را ترک کند یکی از مراحل امر به معروف و نهی از منکر است شما می دانید امر به معروف و نهی از منکر وظیفه هر مؤمن هست که مرحله اول آن ابراز ناراحتی از  گناه ، مرحله دوم آن دستور زبانی و مرحله سوم آن جلوگیری فیزیکی است. آن چه در این آیه آمده است اشاره به همین وظیفه عمومی مؤمنان است که دقت در آیه و ترتیب جملات آن نیز همین مطلب را روشن می کند

( الرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَی النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلی‏ بَعْضٍ وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ فَالصّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَیْبِ بِما حَفِظَ اللّهُ وَ اللاّتی تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِی الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَکُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَیْهِنَّ سَبیلاً إِنَّ اللّهَ کانَ عَلِیًّا کَبیرًا ،  مردان، سرپرست و نگهبان زنانند، بخاطر برتریهایی که خداوند (از نظر نظام اجتماع) برای بعضی نسبت به بعضی دیگر قرار داده است، و بخاطر انفاقهایی که از اموالشان (در مورد زنان) می‏کنند. و زنان صالح، زنانی هستند که متواضعند، و در غیاب (همسر خود،) اسرار و حقوق او را، در مقابل حقوقی که خدا برای آنان قرار داده، حفظ می‏کنند. و (امّا) آن دسته از زنان را که از سرکشی و مخالفتشان بیم دارید، پند و اندرز دهید! (و اگر مؤثر واقع نشد،) در بستر از آنها دوری نمایید! و (اگر هیچ راهی جز شدت عمل، برای وادار کردن آنها به انجام وظایفشان نبود،) آنها را تنبیه کنید! و اگر از شما پیروی کردند، راهی برای تعدّی بر آنها نجویید! (بدانید) خداوند، بلندمرتبه و بزرگ است. (و قدرت او، بالاترین قدرتهاست.) [2]

در این جا چون شرایط نوعا برای مردان فراهم است که این مرحله از امر به معروف را نیز انجام دهند، به آن اشاره شده است و الا اگر چنان چه مردی نیز از وظیفه خود تخطی کرد,با وجود شرایط و امکان زن نیز می تواند و باید به وظیفه خود (امر به معروف) عمل نماید. و در غیر صورت امکان یا نبود شرایط مراجع قانونی و قدرتمند برای این کار در نظر گرفته شده است (دادگاه).

3 – می دانید که ازدواج یک رابطه محبت آمیز است که بین زن و شوهر برای بقاء نسل و تکامل انسانی برقرار می شود که در عین حال چارچوب حقوقی نیز دارد خداوند در بعض آیات  قرآن کریم به جنبه ی حقوقی و در بعض دیگر به جنبه ی احساسی آن که اتفاقا جهت غالب این رابطه نیز هست اشاره کرده است. زن مظهر محبت و محور عشقی ازدواج است تو گویی خداوند در آیه( وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجًا لِتَسْکُنُوا إِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فی ذلِکَ َلآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ ‏،  و از نشانه‏های او اینکه همسرانی از جنس خودتان برای شما آفرید تا در کنار آنان آرامش یابید، و در میانتان مودّت و رحمت قرار داد؛ در این نشانه‏هایی است برای گروهی که تفکّر می‏کنند!) [3] به این جنبه ی عاطفی اشاره کرده, منّتی بر مرد می گذارد که کلمات لتسکنوا الیها  و مودت و رحمت به همین موضوع اشاره دارد…

و اگر فضای  سخن فضای محبت و دوستی نبود می توانست جای سؤال باشد که چرا نعمت مردان را در این آیه به زنان گوشزد نکرده است چون همانطور که زنان محور محبت هستند مردان نیز امتیازاتی برای زنان دارند.

4 – یکی از مهمترین اهداف ازدواج و ایجاد آن به وسیله ی خداوند مسأله بقاء نسل است بخشی از مفاد قرارداد ازدواج استفاده ی خانواده از رحم زن برای ایجاد نسل است و مسأله شهوانی و جنسی مطلبی دسته چندم بشمار می رود. حال شما بگویید چگونه زن می تواند به موجب دو ازدواج یک رحم را در اختیار دو خانواده قرار دهد.

از طرفی نوعا ازدواج برای زن زحماتی را ایجاد می کند که زن بخاطر ایجاد خانواده و جلب حمایت مالی و غیر مالی و… تن به آن می دهد این مطلب که یک زن در مقابل یک ازدواج (و تحمل زحمات آن) حق دارد از تمامی آن امتیازات برخوردار شود حکمی است که به نفع زنان است. و البته این مسأله و مطلب اول می تواند استثنائاتی داشته باشد ولی قانون برای عموم  و بر طبق فطرت طبیعی بشری جعل می شود.

در بایان, می دانید که علت بسیاری از احکام الهی برای انسان و عقل محدود بشری مجهول است, البته هیچ منافاتی بین عقل و احکام الهی نیست، فقط در مواردی عقل از ادراک علت آن احکام عاجز است.

[1] - سوره بقره آیه 228
[2] - سوره نساأ آیه 34
[3] - سوره روم آیه21

 نظر دهید »

نظر قرآن در باره

06 مهر 1398 توسط مهناز دارابي
 نظر دهید »

fبرکت های ازدواج از دیدگاه پیامبر (ص)

06 مهر 1398 توسط مهناز دارابي

پیامبر خدا (ص) : زنان بی همسر را. همسر دهید .زیرا با این کارخداوند  منعال . اخلاق  آ نان را نیکو می گرداند . وروزی هایشان را گشایش  می بخشد . و بر مروت آنان می افزاید…

الکافی  ج 5 ص 329

 نظر دهید »

خلاصه ای از زندگی نامه شهید کاظم نجفی

03 مهر 1398 توسط مهناز دارابي

خلاصه‌ای از زندگی‌نامه شهید

“حاج کاظم نجفی رستگار” در آغازین روزهای شکوفایی بهار سال ۱۳۳۹ در شهر ری به‌دنیا آمد و در دامان مادری مهربان و با دسترنج پدری کشاورز تکامل و تربیت یافت. از هفت سالگی، قدم در راه تحصیل علم گذاشت و با وجود سختی‌های زندگی تا کلاس سوم متوسطه با موفقیت به ادامه تحصیل پرداخت. اما پس از آن، از ادامه تحصیل بازماند و وارد مبارزات و فعالیت‌های انقلابی شد.

او که دوران نوجوانی را با زمزمه‌های نهضت امام خمینی(ره) آغاز کرده بود، در روزهای نخست پیروزی، با شروع غائله کردستان و تحریکات نیروهای ضد انقلاب، همراه نیروهای “دکتر چمران” راهی کردستان شد و آموزش‌های چریکی را در آن‌جا فرا گرفت.

وی که تربیت‌یافته مکتب بزرگانی چون شهید “دکتر چمران” و “حاج احمد متوسلیان” بود، پس از بازگشت در پادگان توحید به عضویت رسمی سپاه پاسداران درآمد و بعد از مدتی به “فیروزکوه” رفته، کلاس‌های آموزش احکام دینی و مسائل نظامی را برای جوانان و نوجوانان برپا کرد.

وی را به‌عنوان فرمانده یکی از گردان‌های تیپ رسول الله(ص)، که فرمانده آن احمد متوسلیان بود، انتخاب کردند و بعد از شش ماه فعالیت، مسئولیت واحد عملیات را در پادگان توحید پذیرفت و تا شروع جنگ در این سمت باقی ماند.

حاج کاظم در این زمان طی مأموریتی جهت توانمندسازی نیروهای حزب‌الله، به‌عنوان فرمانده گردان به جنوب لبنان اعزام شد و مسئولیت تعدادی از عملیات‌ها را برعهده گرفت. وی در راه آماده‌سازی شیعیان لبنان از هیچ کوششی فروگذار نکرد.

بازگشت او با تشکیل تیپ دوم سپاه تهران مصادف شد، که این تیپ به‌نام مبارک “سیدالشهدا(ع)” مزین شد و با جمعی از یاران و دوستانش، فرماندهی عملیات تیپ را عهده‌دار شد.

در مهرماه سال ۱۳۶۱ همسری مؤمن و پارسا اختیار کرد و چند روز بعد به جبهه رفت. شهید رستگار که تمام عمر خود را در جستجوی رستگاری ابدی گذرانده بود، در حین “عملیات بدر"، روز پنجشنبه ۲۵ اسفند ماه ۱۳۶۳ هنگام اذان ظهر در شرق دجله (منطقه هور الهویزه) در حال شناسایی منطقه، همراه چند نفر از فرماندهان تیپ سیدالشهدا (ع) به درجه رفیع شهادت نائل آمد و آخرین آرزویش نیز محقق شد.

گویی حاج کاظم، فرمانده غریب لشگر سیدالشهدا (ع) به زیارت مولای کاظمین رفته بود که پیکر مطهرش بعد از ۱۳ سال همچون سید و سالار شهیدان، قطعه قطعه به وطن بازگشت.

 نظر دهید »

پیامبر اسلام (ص) علت ازدواج با دختر کم سن وسال شیه و تسنن

03 مهر 1398 توسط مهناز دارابي

 

 

 

 

 

   یکی از تحریفهای بزرگی که در تاریخ اسلام توسط حکومت بنی امیه و برخی از مورخان دنیاپرست و متعصب اهل سنت انجام گرفت، مسئله سن عائشه به هنگام ازدواج با پیامبراکرم(ص) است. آن چه که مشهور شده است این است که عائشه هنگام عقد ازدواج تا پیامبر(ص) شش ساله و هنگامی که نُه ساله بوده به خانه پیامبر(ص) رفته است.

در این نوشتار ابتدا به تعارضاتی که بین نقل های مختلف در مورد سن عایشه و تاریخ ازدواج پیامبر ص است می پردازیم:

از آن جا که راویان این قول نادرست (عقد در شش سالگی و ازدواج در نه سالگی) از علما و بزرگان اهل سنت هستند، برای همین برای رد این قول هم از منابع اهل سنت استفاده می شود.

اما در بین علمای شیعه کسانی که این قول را طرح کردند از منابع اهل سنت و مخصوصا از صحاح ، نقل قول کردند.

در مسند احمد بن حنبل این مطلب از عایشه نقل شده است. شاید به نظر بیاید که از آن جا که هر کسی به سن و زندگی نامه خود اگاه تر است این قول عایشه دقیق و صحیح خواهد بود. و نقل قول های مخالف با این، نمی تواند در مقام تعارض با این قول باشد. این زمانی صحیح است که انگیزه های دیگری برای گفتن سن و  سال واقعی در میان نباشد ولی حسادت هایی که عایشه نسبت به دیگر همسران پیامبر ص ، مخصوصا نسبت به حضرت خدیجه داشته،  و روایات متعدد وجود این حسادت شدید را تایید می کند،احتمال این که عایشه در این نقل خود، انگیزه های برتری جویی داشته باشد و بدینوسیله بخواهد برای خودش نسبت به دیگر همسران پیامبر مزیت و برتری ای بتراشد وجود دارد. ضمن این که عایشه از زذایلی چون حسد و فخر فروشی و بیان سخن های نکوهیده به دور نبوده به طوری که در یک مورد پیامبر خطاب به وی فرموده اند:

«لقد قلت کلمه لو مزجت بماء البحر لمزجته»(سنن تزمذی) به تحقیق تو (عایشه)سخنی گفتی که اگر با بحر بیامیزند آن را آلوده خواهد ساخت.نمونه های دیگری هم در این رابطه وجود دارد؛ به هرحال عائشه از نظر هیچ مسلمانی معصوم گفته نمی شود. پس نقل قولهای دیگر می تواند به عنوان متعارض، در مقابل سخن عایشه مطرح بشود.

دومین کسی که این قول از وی نقل شده است هشام بن عروه راوی است وی بعد از 71 سال زندگی در مدینه، به عراق مهاجرت کرده است و کسانی که این قول را از وی نقل کرده اند از راویان عراقی بوده اند و در بین راویان مدینه، کسی این سخن را از وی نقل نکرده است.

مولف «تهذیب التهذیب» (کتابی مشهور در علم رجال) معتقد است که آن بخشی از روایت های هشام بن عروه که از طریق روایان عراقی روایت شده اند قابل پذیرش نیست وی همچنین می افزاید که حتی مالک بن انس در مورد آن عده احادیث او که از طریق راویان عراقی روایت شده است ملاحظه داشت. وی در ادامه می افزاید هشام بن عروه در اواخر عمرش (تقریباً زمانی که به عراق هجرت نمود) حافظه اش ضعیف شده بود. (تهذیب التهذیب، ج11، ص48، 51)

امام محمد الذهبی در «میزان الاعتدال» (کتابی دیگر در علم رجال) درباره هشام بن عروه می گوید: حافظه هشام در اواخر زندگیش ضعیف شده بود.

سومین نقلی که در باره سن ازدواج عایشه گفته شده از خواهر زاده وی به نام ابن عامره نقل شده است  و ابن عامره در زمان ازدواج عائشه با پیامبر(ص) در سن پنج و یا شش سالگی بوده است و جای  تعجب است که خردسالی در این سن به این دقیقی تمام حوادث را در ایام طفولیت به ذهن داشته باشد و این جزئیات را چنین دقیق و تاریخ روشن در ذهنش حفظ کند تا آنجا که می گوید: «پیامبر در روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول به مدینه هجرت نمودند و در شؤال همان سال درست هشت ماه بعد با وی ازدواج کرد؟!!

علاوه بر سن کم ابن عامره که بر کیفیت نقل او ضربه می زند،  وی به سبب خویشاوند بودنش با عایشه بعید نیست که او هم بهدنبال فضیلت تراشی برای عایشه باشد. ضمن اینکه در مورد وثاقت و مورد اعتماد وبدن وی نیز تاییداتی نداریم که وی را به صدق سخن و دقت نظر وصف کرده باشند.

سومین بخش از روایات، روایاتی است که از طریق راویان عراقی نقل شده است و همان طور که گفتیم راویان عراقی این نقل را از  هشام بن عروه شنیده اند بنابراین وقتی نقل هشام بن عروه قابل اعتنا و اعتماد نباشد روایت اینان نیز قابل اعتماد نخواهد بود.

اما علت اصرار علمای اهل سنت بر سن کم عایشه در هنگام ازدواج با پیامبر ص این است که

اهل سنت، اصرار دارند برای عایشه فضایلی را مطرح کنند. و بدین گونه وی رااز دیگر همسران رسول خدا برتر وانمود کنند. از جمله فضایلی که برای عایشه مطرح می کنند باکره بودن عایشه است. فارغ از این که اساسا باکره بودن، فضیلت محسوب نمی شود بلکه یک نوع مزیت است، ولی اهل سنت اصرار دارند بگویند عایشه تنها زن باکره رسول خدا بوده است. برای توجیه و تحکیم بیشتر باکره بودن عایشه کمترین سن را برای ازدواج عایشه مطرح می کنند تا دیگر امکان طرح شبهه برای باکره بودن عایشه وجود نداشته باشداز سوی دیگر حب و بغض مذهبی و فضیلت تراشی برای این بانو یکی از عواملی است که برخی از نویسندگان به این لغزش روشن گرفتار شدند؛ چرا که از سویی می خواهند به عائشه فضیلت مسلمانان اولیه را عنایت کنند و از سوی دیگر برسانند که پیامبر(ص) از آغاز محبت ویژه ای به عائشه داشت. همچنین یکی دیگر از دلایل مهم جعل این روایت و فضیلت تراشی برای عائشه مقابله آنها با فضیلت های ذکر شده از سوی پیامبر(ص) در مورد اهل بیت بخصوص علی (ع) و فاطمه(س) است.

این جعل حدیث به جایی رسید که که جعل کردند پیامبر(ص) فرموده است: «فاطمه سرور زنان جهان است و در عائشه فضیلتی است که در هیچ کدام زنان جهان نیست؟!» (مشکل الاثار، ج1، ص47)

حال باید از راویان این حدیث پرسش نمود که چگونه فردی می تواند سرور بانوان عالم باشد ولی از جهتی فضیلتی در او نباشد و در بانوی دیگری باشد؟!

و در حدیثی دیگر از قول رسول خدا جعل کردند:

«عن ابی موسی الاشعری رضی الله عنه قال: قال النبی صلی علیه و سلم: فضل عائشهَ علی النساءِ کفضل الثرید علی سائرِ الطعام.» رسول خدا فرمودند: «برتری عائشه نسبت به زنان دیگر همانند برتری آبگوشت نسبت به دیگر غذاها است.» (البخاری الجعفی، الجامع الصحیح المختصر، ج3، ص1266)

بعد از ذکر این مقدمه به این مطلب می پردازیم که عائشه در چه سالی با پیامبر(ص) ازدواج کرد؟

 

درباره تاریخ این ازدواج دیدگاه های زیادی مطرح شده است که سه قول در میان اهل سنت مشهور است و ما نیز برای رعایت اختصار به این سه قول مشهور اهل سنت می پردازیم:

قول اول:

الف) حدثنا قُتیبه بن سعید حمید بن عبدالرحمن عن هشام بن عروه عن ابیه عن عائشه رضی الله عنها «قالت ما عزت علی امراه ما عزت علی خدیجه من کثره ذکر رسول الله ایاها قالت و تزوجنی بعدها بثلاث سنین و امره ربه عزوجل او جبرئیل علیه السلام أن یبشرها ببیت فی الجنه من قصب.»( البخاری الجعفی، صحیح بخاری، ج3، ص3606، ح3606)

«از عائشه نقل شده است که به هیچ زنی به اندازه خدیجه حسادت نکردم زیرا رسول خدا زیاد از او یاد می کرد؛ رسول خدا سه سال بعد از خدیجه با من ازدواج کرد؛ خداوند به رسول خدا و یا جبرئیل دستور داد که بر خدیجه سلام رسانده و او را به خانه ای در بهشت بشارت دهد که از نی ساخته شده است.»

طبق این حدیث با توجه به این که خدیجه (س) در سال ده بعثت از دنیا رفته است پس زمان ازدواج رسول خدا با عائشه یا سال سیزدهم بعثت و یا سال اول هجری است.

ب) ذهبی معتقد است که پیامبر بعد از خدیجه چهار سال فقط سوده بنت زمعه را به همسری داشت.

«و توفیت {سوده}فی آخر خلافه عمر، وقد انفردت بصحبه النبی صلی الله علیه و سلم اربع سنین لاتشارکها فیه امراه و لا سریه ثم بنی بعائشه بعد…» ( الذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، ج3، ص288)

«سوده در سال آخر خلافت عمر از دنیا رفت، او چهار سال تنها همسر رسول خدا بود هیچ زنی و هیچ کنیزی در آن چهارسال با سوده در این امر شریک نبود سپس رسول خدا با عائشه ازدواج کرد.»

با توجه به اینکه حضرت خدیجه در سال دهم بعث از دنیا رفته است طبق قول ذهبی، سوده به مدت چهار سال، تنها همسر پیامبر ص بوده است پس  عائشه در سال اول یا دوم هجری (چهار سال بعد از ازدواج رسول خدا با سوده) با آن حضرت ازدواج کرده است.

ج)و تزوج رسول الله صلی الله علیه و سلم بعد خدیجه، ‌سوده بنت زمعه بن قیس، من بنی عامر بن لؤی، قبل الهجره باشهر… فکانت اول امراه وطئها بالمدینه»( البلاذری، آسناب الاشرف، ج1، ص181)

«رسول خدا بعد از خدیجه چندماه قبل از هجرت با سوده بنت زمعه، ازدواج کرد و او نخستین همسری بود که رسول خدا در مدینه با او همبستر شد»

طبق این سخن پیامبرص چند ماه قبل از هجرت با سوده ازدواج کرده اند و اگر قول ذهبی را به این قول ضمیمه کنیم که سوده به مدت چهار سال، تنها همسر پیامبر بوده است نتیجه می گیریم که زمان ازدواج عایشه با پیامبر ص در اواخر سال سوم هجرت بوده است .

از مجموع این اقوال، سال ازدواج پیامبر ص با عایشه، سال های اول تا سوم هجری بوده است.

حال سوال این است که عایشه در زمان ازدواج با پیامبر چند سال داشت؟

الف) قاطع ترین برهان و مستندترین دلیل (که مورد اختلاف هیچ مورخی نیست) اثبات سن عائشه از طریق مقایسه سن وی با خواهرش اسما بنت ابی بکر است.

طبق نقل بزرگان اهل تسنن، اسماء ده سال از عائشه بزرگتر بوده است و در سال اول هجری بیست و هفت سال داشته است. و همچنین در سال هفتاد و سه هجری از دنیا رفته است در حالی که صد ساله بوده است.

ابونعیم اصفهانی در معرفه الاصحاب می نویسد: «…ءسما بنت ابی بکر الصدیق … کانت أخت عائشه لأبیها و کانت أسن من عائشه ولدت قبل التاریخ بسبع و عشرین سنته.»( الاصبهانی، معرفه الصحابه، ج6، ص3253)

«اسما دختر ابوبکر از جانب پدر خواهر عائشه و از او بزرگتر بود، اسماء بیست و هفت سال قبل از تاریخ(هجرت) به دنیا آمد.»

 

این مطلب را می توان در منابع زیر نیز می توان یافت:

1) الطبرانی، سلیمان بن احمد بن ایوب ابوالقاسم، المعجم الکبیر، ج24، ص77، مکتبه الزهرا، الموصل، 1404هـ.

2) ابن عساکر الدمشقی الشافعی، ابی القاسم علی بن الحسن ابن هبه الله بن عبدالله، تاریخ مدینه دمشق و ذکر فضلها و تسمیه من حلها من الأماثل، ج69، ص9، دالفکر، بیروت، 1995م.

3) الجزری، عزالدین بن الاثیر ابن الحسن علی بن محمد، أسد الغابه فی معرفه الصحابه، ج7، ص11، دارإحیا، التراث العربی، بیروت، لبنان، الطبعه الاولی، 1417هـ.

 نظر دهید »

مشورت کردن

03 مهر 1398 توسط مهناز دارابي

امام حسن (ع): به مردی که نزد ایشان آمد و در باره شوهر دادن دخترش تا امام مشورت  کرد  …..

او را به همسری مردی با تقوا  …. درآور … زیرا اگر دختر تو را دوست داشته باشد …. گرامی اش می دارد …

و اگر دوستش نداشته باشد….به او ستم نمی کند…

منبع غررالحکم ح 1614

 نظر دهید »

حدیث روز

03 مهر 1398 توسط مهناز دارابي

امام (علی) می فرمایند:

همسر شایسته یکی از دو  دستاورد است…..

غررالحکم : 3295

 

 نظر دهید »

حدیث رور

03 مهر 1398 توسط مهناز دارابي

املم علی (ع):   خوش ترین  .زندگی . از آن کسی است که خداوند سبحان .به او قناعت بخشیده

و همسری شایسته روزی اش کرده است ……

غررالحکم ج 4115

 نظر دهید »

شهید احمد سلیمانی

01 مهر 1398 توسط مهناز دارابي

شهید احمد سلیمانی
تاریخ شهادت:
۲۹ اسفند ۱۳۶۵
تعداد بازدید ۳۳۱۴ بار
۱ ۲ ۳
زندگی‌نامه

 

احمد سليماني خاك پاك ايران زمين همواره در طول تاريخ پر حادثه خود آغوش گرم دلاوراني بود كه نه تنها زندگي سراسر غيرت و حماسه بلكه با مرگي سرخ و شرافتمندانه، برگ‌هاي زرين تاريخ اين مرز و بوم را رقم زدند و نامي جاودان از ايران اسلامي به يادگار نهادند. يكي از اين اسوه‌هاي ايثار و از خود گذشتگي، «احمد سليماني» است كه اروند و كارون هنوز به روايت روزهاي حضور او مي خروشند. ايشان سال ۱۳۴۲ در روستاي «بلمير» از توابع شهرستان «فريدن» چشم به جهان گشود و زندگاني را نزد پدر و مادري متدين آغاز كرد. پس از طي دوران كودكي به دبستان رفت و صفحه سفيد دل به انوار علم و ادب مزين نمود. پس از طي دوران دبستان و در زادگاه، همراه خانواده به اهواز رفت و در آنجا تحصيلات راهنمايي را به پايان رساند. احمد عزيز، سال اول دبيرستان را به پايان رسانده بود كه نيك دريافت، روح تشنه او در پي چشمه حيات است كه در بازار مادي دنيويان يافت نشود، پس كو به كو، هفت شهر عشق را جستجو كرد و مراد دل خويش را در حوزه‌علميه «نجف آباد» يافت. مي‌ديد طلاب جوان همچون جوانان بهشتي در پي زلال كلام وحي الهي و تبيين و تحصيل معارف آن، زانوي تلمذ زده‌اند و در پي كسب فضايل از يكديگر پيشي مي‌گيرند. او مي‌ديد كه انقلاب شكوهمند اسلامي را رهبريتي نيست، مگر در سايه همين. حوزه‌هاي علميه كه آنچنان خميني فرزانه‌اي پروده و عالمي را در بهت و حيرت نگاه داشته‌اند از اين روي خود به سلك ايشان درآمد و در حوزه نجف‌آباد پاي به وادي علم و معرفت نهاد، وي كه با بينش عميق برخاسته از عقل و عشق پا به وادي امن حوزه نهاده بود و دل در گرو وصال يگانه معشوق بسته بود، پس از يك سال تحصيل در حوزه همزمان، مشق عملي آموخته‌هاي حوزوي را در جبهه‌هاي حق عليه باطل به كار بست. احمد بر آن بود كه روحانيتي كه مردم را به رفتن به جبهه و رزم در راه خدا ارشاد مي‌كند، خود بايستي در اين عرصه نيز پيشگام باشد. از سال ۶۰ به بعد همزمان با تحصيل در جبهه‌هاي حق عليه باطل حضور مي‌يافت و با حضور خود زيباترين جلوه‌هاي عرفان را تجلي مي‌بخشيد. ايشان در اين سال‌ها به سنت حسنه رسول اكرم(صلي الله عليه و آله) عمل كرد و با دختري عفيف و مؤمن پيمان زناشويي بست. حاصل اين ازدواج آسماني، دو فرزند با ايمان و متعهد بود كه اينك ادامه دهندگان راه سرخ پدرند. باري، سرانجام اين مسافر خسته درياي عاشقي نيز ساحل زيباي شهادت را اراده كرد و به اشارت حضرت دوست به سر دويد. ۲۹ اسفند سال ۶۵ آنگاه كه طبيعت در انتظار بهاري زودگذر لحظه شماري مي‌كرد، احمد سليماني بهار جاودانه خويش را در آسودنگاه «فاو» در «خور عبدالله» جشن گرفت وهمراه ملائك به درياي رحمت الهي ره يافت. پيكر پاك اين سفركرده اينك در مزاري كوچك ولي باشكوه در روستاي «بلمير» ملجأ و پناه خسته دلان آن ديار است.

 نظر دهید »

شهید ولی مزارعی

01 مهر 1398 توسط مهناز دارابي

شهید ولی مزارعی در خرداد ماه ۱۳۳۷ در یک خانواده متدین در روستای گلستان در سه کیلومتری جنوب شهرستان کازرون متولد گردید. از همان کودکی روح شهادت‌طلبی در وجود او حس می‌شد و همان باعث گردید که شمع روشنی‌بخش وجود وی روز به روز روشن‌تر گردد و تمایل بیشتری به تعالیم اسلام پیدا کند و به فراگیری وگسترش آن بپردازد.
شهید درس آزادگی و فداکاری را از سرور آزادگان جهان امام حسین(ع) فرا گرفته بود، که چگونه باید زندگی کرد و چگونه باید از دنیا رفت. شهید ولی مزارعی پس از دوران کودکی روانه دبستان گردید، متأسفانه بر اثر مشکلات زندگی و نبودن امکانات آموزشی مناسب نتوانست تحصیلات عالیه را طی نماید، اما شهید از استعداد سرشار و فوق‌العاده‌ای برخوردار بود. با این‌که تحصیلات عالیه را طی نکرده بود به اذهان کلیه دوستان و آشنایان میزان سواد وی بسیار بیشتر از تحصیلاتش بود. شهید علاوه‌بر پیشرفت علمی، از لحاظ فنی هم در سطح بالایی قرار داشت. شهید در رشته مکانیک، ماشین‌آلات، جوشکاری، لوله‌کشی و معماری مهارت به خصوصی داشت و در رشته‌های نامبرده اشتغال داشت و با وجود این‌که درآمد بسیار خوبی داشت، بیشتر وقت و درآمد خود را در راه خدا و کارهای خیر صرف می‌نمود. او یک بازوی قدرتمند برای روستا، به‌خصوص برادران پایگاه مقاومت بود، که از وجود او بهره‌مند می‌شدند و پس از شهادت خلاء وجود او در تمامی قسمت‌های روستا به شدت احساس می‌شد. تنها چیزی که شهید به آن فکر نمی‌کرد منافع شخصی بود، به همین علت زندگی پیامبرگونه و ساده‌ای داشت.
خصوصیات اخلاقی و طرز زندگی شهید ولی مزارعی برای همه نمونه و الگو بود. اگر بابت کار طلبی از کسی داشت و این طلب حتی چند ماه و یا چند سال هم طول می‌کشید هیچ وقت طلب‌خواهی نمی‌کرد. در کارهای خیر مانند ساختن مسجد، مدرسه، جاده، آب آشامیدنی چه در کمک مادی و چه در کار و فعالیت پیش‌قدم بود. به هر کجای روستا که نگاه کنی آثار خیر شهید به چشم می‌خورد.
شهید ولی مزارعی قبل از پیروزی انقلاب شکوه‌مند اسلامی همراه با برادران فعال مسجد علیه رژیم پهلوی مبارزه می‌نمودند و کلاس‌های قرآن و سخنرانی شب‌های جمعه در مسجد صاحب‌الزمان روستا ترتیب می‌داد. با وجود این‌که در آن سال‌های ستم‌شاهی تشکیل چنین جلساتی مشکل بود، اما این جلسه‌ها از سال ۱۳۵۰ الی ۱۳۵۷ عصر روزهای پنجشنبه هر هفته در مسجد صاحب‌الزمان روستا به‌صورت پرباری جهت استفاده خواهران و برادران انقلابی روستای گلستان (کاسکان) برگزار می‌شد.

 نظر دهید »

شهدای دفاع مقدس

01 مهر 1398 توسط مهناز دارابي

 نظر دهید »

حدیث روز

31 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي

زنگار دلها : پیامبر اکرم (ص) : همانا دلها مانند اهن زنگار می گیرد عرض شد : صیقل کردن و جلا آن چیست

فرمود یاد مرک و تلاوت قرآن کریم…

منبع :بحاروالانوار ج … 74 … ص 82

 نظر دهید »

ملاقات موسی با خضرسه حادثه

31 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي

موسی ـ علیه‌السلام ـ که دانش‌دوست بود، گفت: من دست از جستجو برنمی‌دارم تا به محل آن تنگه دو دریا برسم، هرچند مدّت طولانی به راه خود ادامه دهم.
موسی دوست و همسفری برای خود انتخاب کرد که‌ همان مرد رشید و شجاع و با ایمان بنی‌اسرائیل به نام یوشع بن نون بود، موسی یک عدد ماهی در میان زنبیل نهاد و اندکی زاد و توشه راه‌ برداشت و همراه یوشع به سوی تنگه دو دریا حرکت کردند. هنگامی که به آن‌جا رسیدند در کنار صخره‌ای اندکی استراحت کردند، در همان‌جا موسی و یوشع، ماهی‌ای را به همراه داشتند، فراموش کردند. بعد معلوم شد که ماهی براثر رسیدن قطرات آب‌ به‌طور معجزه‌آسایی خود را در‌ همان تنگه به دریا افکنده و ناپدید شده است.

← یافتن خضر

موسی و همسفرش از آن محل گذشتند، طولانی بودن راه و سفر موجب خستگی و گرسنگی آن‌ها گردید، در این هنگام موسی ـ علیه‌السلام ـ به خاطرش آمد که غذایی به همراه خود آورده‌اند، به یوشع گفت: «غذای ما را بیاور که از این سفر سخت خسته شده‌ایم.»
یوشع گفت: آیا به خاطر داری هنگامی که ما به کنار آن صخره پناه بردیم، من در آن‌جا فراموش کردم که ماجرای ماهی را بازگو کنم، و این شیطان بود که یاد آن را از خاطر من ربود، و ماهی راهش را به طرز شگفت‌انگیز در دریا پیش گرفت و ناپدید شد.
و از آن‌جا که این موضوع به صورت نشانه‌ای برای موسی ـ علیه‌السلام ـ در رابطه با پیدا کردن عالِم، بیان شده بود موسی ـ علیه‌السلام ـ مطلب را دریافت و گفت: این‌ همان چیزی است که ما می‌خواستیم و به دنبال آن می‌گشتیم. در این هنگام از همان‌جا بازگشتند و به جستجوی آن عالِم پرداختند، وقتی که به تنگه رسیدند حضرت خضر ـ علیه‌السلام ـ را در آن‌جا دیدند. در حدیثی از پیامبر ـ صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ـ نقل شده فرمود: هنگامی که موسی ـ علیه‌السلام ـ با خضر ـ علیه‌السلام ـ در کنار دریا ملاقات کرد، پرنده‌ای در برابر آن دو ظاهر شد، قطره‌ای آب دریا با منقارش برداشت، خضر به موسی ـ علیه‌السلام ـ گفت: «آیا می‌دانی این پرنده چه می‌گوید؟ موسی گفت: چه می‌گوید؟
خضر گفت: می‌گوید «وَ رَبِّ السَّماواتِ و الاَرضِ وَ رَبِّ الْبَحْرِ ما عِلْمُکُما مِنْ عِلْمِ اللهِ اِلّا قَدْرَ ما اَخَذْتُ بِمِنْقارِی مِنْ هذَا الْبَحْرِ؛ و سوگند به پروردگار آسمان‌ها و زمین و پروردگار دریا، دانش شما دو نفر (موسی و خضر) در مقایسه با علم خدا نیست مگر به اندازه آنچه از آب در منقارم گرفته‌ام نسبت به این دریا» [۲]

و در روایت دیگر آمده: «این پرنده کوچک‌تر از گنجشک بود و از نوع پرستو بود و گفت: «علم شما در مقابل علم محمّد و آل محمّد ـ صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ـ به اندازه مقدار آبی است که به منقار گرفته‌ام نسبت به دریا.» [۳]

پس از احوالپرسی، موسی ـ علیه‌السلام ـ به او گفت:
«آیا من از تو پیروی کنم تا از آنچه به تو تعلیم داده شده است و مایه رشد و صلاح است به من بیاموزی؟»
خضر: تو هرگز نمی‌غتوانی همراه من صبر و تحمّل کنی، و چگونه می‌توانی در مورد رموز و اسراری که به آن آگاهی نداری شکیبا باشی؟

تعهد به صبر
[ویرایش]
موسی به خضر گفت: به خواست خدا مرا شکیبا خواهی یافت، و در هیچ کاری مخالفت فرمان تو را نخواهم کرد.
خضر: پس اگر می‌خواهی به دنبال من بیایی از هیچ چیز سؤال نکن، تا خودم به موقع، آن را برای تو بازگو کنم.
موسی ـ علیه‌السلام ـ مجدّداً این تعهّد را داد که با صبر و تحمّل همراه استاد حرکت کند و به این ترتیب همراه خضر ـ علیه‌السلام ـ به راه افتاد [۴]


سه حادثه عجیب
[ویرایش]
موسی و یوشع و خضر ـ علیه‌السلام ـ با هم به کنار دریا آمدند و در آن‌جا سوار کشتی شدند آن کشتی پر از مسافر بود، در عین حال صاحبان کشتی آن‌ها را سوار کردند. پس از آن‌که کشتی مقداری حرکت کرد، خضر ـ علیه‌السلام ـ برخاست و گوشه‌ای از کشتی را سوراخ کرد و آن قسمت را شکست و سپس آن قسمت ویران شده را با پارچه و گل محکم نمود که آب وارد کشتی نشود.
موسی ـ علیه‌السلام ـ وقتی این منظره نامناسب را که موجب خطر جان مسافران می‌شد دید، بسیار خشمگین شد و به خضر گفت: «آیا کشتی را سوراخ کردی که اهلش را غرق کنی، راستی چه کار بدی انجام دادی؟»
حضرت خضر ـ علیه‌السلام ـ گفت: «آیا نگفتم که تو نمی‌توانی همراه من صبر و تحمّل کنی؟!»
موسی گفت: مرا به خاطر این فراموشکاری، بازخواست نکن و بر من به خاطر این اعتراض سخت نگیر.
از آن‌جا گذشتند و از کشتی پیاده شدند به راه خود ادامه دادند، در مسیر راه خضر ـ علیه‌السلام ـ کودکی را دید که همراه خردسالان بازی می‌کرد، خضر به سوی او حمله کرد و او را گرفت و کشت.
موسی ـ علیه‌السلام ـ با دیدن این منظره وحشتناک تاب نیاورد و با خشم به خضر ـ علیه‌السلام ـ گفت: «آیا انسان پاک را بی‌آنکه قتلی کرده باشد کشتی؟ به راستی کار زشتی انجام دادی.» حتّی موسی ـ علیه‌السلام ـ بر اثر شدّت ناراحتی به خضر ـ علیه‌السلام ـ حمله کرد و او را گرفت و به زمین کوبید که چرا این کار را کردی؟
خضر گفت: به تو نگفتم تو هرگز توانایی نداری با من صبر کنی؟
موسی ـ علیه‌السلام ـ گفت: اگر بعد از این از تو درباره چیزی سؤال کنم، دیگر با من مصاحبت نکن، چرا که از ناحیه من معذور خواهی بود.

← تعمیر دیوار

از آن‌جا حرکت کردند تا این‌که شب به قریه‌ای به نام ناصره رسیدند، آن‌ها از مردم آن‌جا غذا و آب خواستند، مردم ناصره، غذایی به آن‌ها ندادند و آن‌ها را مه‌مان خود ننمودند، در این هنگام خضر ـ علیه‌السلام ـ به دیواری که در حال ویران شدن بود نگاه کرد و به موسی ـ علیه‌السلام ـ گفت: به اذن خدا برخیز تا این دیوار را تعمیر و استوار کنیم تا خراب نشود. خضر ـ علیه‌السلام ـ مشغول تعمیر شد.

جدایی از خضر
موسی ـ علیه‌السلام ـ که خسته و کوفته و گرسنه بود، و از همه مهم‌تر احساس می‌کرد شخصیت والای او و استادش به خاطر عمل نامناسب اهل آن آبادی سخت جریحه‌دار شده و در عین حال خضر ـ علیه‌السلام ـ به تعمیر دیوار آن آبادی می‌پردازد، بار دیگر تعهّد خود را به کلّی فراموش کرد و زبان به اعتراض گشود، اما اعتراضی سبک‌تر و ملایم‌تر از گذشته، گفت: «می‌خواستی در مقابل این کار اجرتی بگیری؟» اینجا بود که خضر ـ علیه‌السلام ـ به موسی ـ علیه‌السلام ـ گفت:
«هذا فِراقُ بَینِی وَ بَینِکَ…؛ اینک وقت جدایی من و تو است، اما به زودی راز آنچه را که نتوانستی بر آن صبر کنی، برای تو بازگو می‌کنم». (کهف، ۷۱ تا ۷۸؛
روایت شده: پیامبر ـ صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ـ فرمود: «خدا برادرم موسی ـ علیه‌السلام ـ را رحمت کند، اگر تحمّل می‌کرد، عجیب‌ترین شگفتی‌ها را (از دست خضر) می‌دید و نیز فرمود: اگر صبر می‌کرد، هزار شگفتی می‌دید. [۶]
و از امام باقر ـ علیه‌السلام ـ یا امام صادق ـ علیه‌السلام ـ نقل شده فرمود: «لَوْ صَبَرَ مُوسی لَاَراهُ الْعالِمُ سَبْعِینَ اُعْجُوبَهٍ؛ اگر موسی ـ علیه‌السلام ـ صبر و تحمّل می‌کرد، آن عالِم (خضر) هفتاد حادثه عجیب به موسی ـ علیه‌السلام ـ نشان می‌داد.» [۷]
[۸]
و نیز روایت شده: از موسی ـ علیه‌السلام ـ پرسیدند: سخت‌ترین حادثه زندگی تو چه بود؟ موسی ـ علیه‌السلام ـ در پاسخ گفت: «هیچیک از آن همه مشکلات (عصر فرعون و عصر حکومت بنی‌اسرائیل با آن همه رنج‌ها) همانند گفتار خضر ـ علیه‌السلام ـ برایم رنج‌آور نبود که خبر از فراق و جدایی خود از من داد و مرا از علوم خود محروم ساخت.». [۹]

موسی ـ علیه‌السلام ـ سخنی نگفت، و دریافت که نمی‌تواند همراه خضر ـ علیه‌السلام ـ باشد و دربرابر کارهای عجیب او صبر و تحمّل داشته باشد.

اسرار سه حادثه

حضرت خضر ـ علیه‌السلام ـ راز سه حادثه شگفت‌انگیز فوق را برای موسی ـ علیه‌السلام ـ چنین توضیح داد:
اما آن کشتی مال گروهی از مستمندان بود که با آن در دریا کار می‌کردند، و من خواستم آن را معیوب کنم و به این وسیله آن کشتی را از غصب ستمگر زمان برهانم. چرا که پشت سرشان پادشاه ستمگری بود که هر کشتی سالمی را به زور می‌گرفت. معیوب کردن من، برای نگهداری کشتی برای صاحبانش بود.
و امّا آن نوجوان، پدر و مادرش با ایمان بودند و بیم داشتیم که آنان را به طغیان و کفر وادارد، از این رو خواستیم که پروردگارشان به جای او فرزندی پاک‌سرشت و با محبّت به آن دو بدهد. کارهای خضر ـ علیه‌السلام ـ به خصوص کشتن نوجوان گرچه ظاهری بسیار زننده داشت، ولی باید توجّه داشت که فرق است بین نظام تشریع و تکوین ، خداوند حاکم بر هر دو نظام است، در این صورت هیچ مانعی ندارد که خداوند گروهی مانند موسی ـ علیه‌السلام ـ را مأمور اجرای نظام تشریع کند، و گروهی یا شخصی (مانند خضر) را مأمور اجرای نظام تکوین، از نظر نظام تکوین، هیچ مانعی ندارد که خداوند حتّی کودک نابالغی را دچار حادثه‌ای کند که جان بسپارد، چرا که وجودش ممکن است در آینده موجب خطرهای عظیم گردد، مانند این‌که پزشک دست یا پای کسی را قطع می‌کند تا میکرب سرطان از آن به سایر اعضاء سرایت ننماید.
کارهای حضرت خضر ـ علیه‌السلام ـ در ماجرای فوق در محدوده نظام تکوین بوده، ولی حضرت موسی ـ علیه‌السلام ـ مأمور کار‌ها در محدوده تشریع بود، از این رو مقام موسی ـ علیه‌السلام ـ در این راستا از حضرت خضر ـ علیه‌السلام ـ بالا‌تر بود، اگرچه در محدوده نظام تکوین، مقام خضر ـ علیه‌السلام ـ بالا‌تر بود.
از سوی دیگر این کار خضر ـ علیه‌السلام ـ از نشانه‌های رحمت الهی و پاداش او به پدر و مادر با ایمان بود، خضر به دستور خدا آن کودک کافر را ـ که اگر می‌ماند موجب کفر و انحراف پدر و مادر می‌شد، کشت، ولی به جای آن کودک، خداوند دختری به آن پدر و مادر مرحمت فرمود، که کانون ایمان و تقوا بود و به فرموده امام صادق ـ علیه‌السلام ـ از نسل او هفتاد پیامبر، به وجود آمد. [۱۰]

و امّا آن دیوار از آنِ دو نوجوان یتیم در آن شهر بود، گنجی متعلّق به آن یتیمان در زیر دیوار وجد داشت، و پدرشان مرد صالحی بود، و پروردگار تو می‌خواست آن‌ها به حدّ بلوغ برسند و گنجشان را استخراج کنند. این رحمتی از پروردگار تو بود، من آن کار‌ها را انجام دادم تا زیر دیوار محفوظ بماند و آن گنج خارج نشود و به دست بیگانه نیفتد، من این کار‌ها را خودسرانه انجام ندادم. این بود راز کارهایی که نتوانستی در برابر آن‌ها تحمّل کنی. [۱۱]

موسی ـ علیه‌السلام ـ از توضیحات حضرت خضر ـ علیه‌السلام ـ قانع شد.

 نظر دهید »

گذر حضرت سلیمان به سرزمین مورچه ها

31 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي

وادِالنَّمل = سرزمين مورچه ها
7- مَساكِن = خانه ي مورچه ها
8- تَبَسُّم = لبخند
سلام دوست باايمانم ، حتماً در زندگي مورچه ها ، اين موجودات كوچك و پرتلاش دقت كرده‌اي . آيا مي‌داني سوره‌اي از قرآن به نام اين حشره‌ي كوچك نام گذاري شده است ؟ نام اين سوره ، سوره ي نمل است . نمل يعني مورچه .
داستان مورچه و حضرت سليمان گوشه‌اي از شگفتي هاي اين حيوان و در نتيجه ، قدرت خداي بزرگ را به ما مي‌آموزد . ولي بهتر است قبل از آموختن اين داستان ، كمي با زندگي مورچه‌ها آشنا شويم .
مورچه ها به صورت گروهي زندگي مي‌كنند و با همكاري يكديگر كارهائي مثل ساخت لانه ، جمع كردن غذا ، بزرگ كردن بچه ها دفاع از لانه و … را انجام مي‌دهند .
در كره‌ي زمين چندين نوع مورچه وجود دارد كه همه‌ي آنها ميلياردها ميليارد مورچه را تشكيل مي‌دهند و تقريباً در همه‌ي خشكي‌هاي زمين زندگي مي‌كنند . آنها لانه‌‌هاي خود را با مهندسي عجيب و شگفت انگيزي مي‌سازند .
در اين لانه‌ها براي ذخيره‌ي غذاهاي مختلف ، تولد نوزادان ، زندگي ملكه يا پادشاه و كلاً هزاران مورچه ، جاي مخصوصي وجود دارد . در واقع مي‌توان گفت مورچه ها از علوم مهندسي ، پزشكي ، پرستاري ، كشاورزي ، دام داري ، نظامي و … با اطلاع هستند .
در بين گروه هاي مختلف مورچه ها ، چند گروه معروف عبارتند از :
مورچه هاي كشاورز ، كه با آوردن نوعي برگ درخت به لانه‌ي خود و كاشتن قارچ مخصوص روي آن ، غذاي خود را بدست مي‌آورند .
مورچه هاي برده دار ، كه با اسير كردن مورچه هاي بزرگتر از خود و به كار گرفتن آنها براي غذا دادن به بچه هايشان ، به اين اسم معروف شده‌اند .
مورچه هاي دام دار ، كه از راه آوردن شته ها( حشرات كوچك ) به خانه و غذا دادن به آنها و استفاده ازشيره‌ي خوشمزه‌ي شته ها زندگي مي‌كنند . مثل ما انسانها كه از شير گاو و گوسفند استفاده مي‌كنيم .
مورچه هاي گوشتخوار ، كه به صورت دسته جمعي در جنگل حركت مي‌كنند و همه‌ي حيوانات سر راه خود را مي‌خورند . آنها وقتي به روستاها و شهرهاي سر راه خود مي‌رسند ، مردم از ترس آنها فرار ، و شهر را خالي مي‌كنند و حتي نيروهاي نظامي ، قدرت جنگ با اين مورچه ها را ندارند .
مورچه هاي خياط ، كه برگ بعضي از درختان را به هم مي‌دوزند و از آن آشيانه‌اي به شكل لوله‌ي سبز و دراز درست مي‌كنند .
امّا در داستان ما ، حضرت سليمان و سپاهيانش كه در حال مسافرت بودند به سرزمين يكي از اين گروه مورچه ها رسيدند . مورچه ها ، با كار و تلاش و اطاعت از رهبر خود مشغول انجام وظيفه بودند .
بله دوست خوبم ، همان گونه كه در داستان هاي قبلي گفته شد حضرت سليمان از پيامبران بزرگ خداوند بود كه خداي مهربان قدرت صحبت كردن با حيوانات را به ايشان عطا فرموده بود .
سپاهيان بزرگ حضرت سليمان كه از جن ها و انسان ها و پرندگان تشكيل شده بودند با نظم و ترتيب مخصوص حركت مي‌كردند و سرزمين‌هاي زيادي را پشت سر مي‌گذاشتند .
وقتي در حال حركت ، به سرزمين مورچه ها رسيدند ، مورچه‌اي فرياد كشيد : « اي مورچه ها ، به خانه‌هاي خود فرار كنيد تا سليمان و سربازانش از ( روي حواس پرتي ) شما را پايمال نكنند » . مورچه ها هم كار خود را رها كرده و با عجله به خانه هايشان رفتند . امّا آن مورچه در جايش ماند .
حضرت سليمان كه صداي مورچه را شنيدند ، لبخندي زده و گفتند : « پروردگارا ، كمكم كن تا از نعمتي كه به من و پدر و مادرم داده‌اي سپاسگزاري كنم و كارهاي خوبي را انجام دهم كه تو دوست مي‌داري ».
دوست عزيز ، آيا مي داني چرا حضرت سليمان پس از شنيدن صداي مورچه لبخند زد و اين جمله را به خدا گفت ؟
لبخند حضرت سليمان به خاطر تعجبي بود كه از اين سخن مورچه كرد . آخر سليمان پيامبر هيچ وقت به كسي ( حتي موجودات كوچك ) ظلم نمي‌كند و صحبتي كه با خدا كرد به خاطر آن بود كه از شنيدن و فهميدن صداي مورچه ها از خدا تشكر كند و معلوم مي‌شود براي او حكومت دنيا مهم نيست ، بلكه كارهايي كه خدا مي‌پسندد مهم است .

حضرت سليمان ايستاد و آن مورچه را صدا زد و گفت : « اي مورچه ، مگر نمي‌داني كه من پيامبر خدا هستم و به كسي ظلم و ستم نمي‌كنم ؟ »
مورچه در جواب گفت : « چرا مي‌دانم . »
حضرت سليمان فرمود : « پس چرا مورچه‌ها را از من ترساندي و گفتي به خانه هايتان برويد كه سليمان و لشكرش شما را پايمال نكنند ؟ »
مورچه گفت : « ترسيدم آنها از ديدن اين همه عظمت و بزرگي و شكوه تو از ياد خدا دور شوند . »
حضرت سليمان متوجه شدند كه آن مورچه قصد ترساندن مورچه ها از او را نداشته است . در بعضي از داستان ها از نصيحت هاي آن مورچه‌ي كوچك به سليمان پيامبر هم نكاتي گفته شده است .
پس دوست مؤمن و خداپرست ، معلوم مي‌شود كه حيوانات هم به ياد خداي مهربان هستند و همان طور كه در قرآن گفته شده است ، همه‌ي حيوانات چه كوچك چه بزرگ خداوند را عبادت مي‌كنند .
در اين داستان هم آن مورچه كه شايد رهبر مورچه ها بوده است ، براي اين كه ديدن عظمت و بزرگي سليمان آنها را از عبادت خدا باز ندارد ، دستور داد آنها به خانه هايشان بروند . چرا كه مورچه ها قدرت درك اين عظمت را نداشتند و شايد به خداوند متعال ايراد مي‌گرفتند كه چرا ما اين همه براي گذراندن زندگي خود زحمت مي‌كشيم و سليمان پيامبر در ناز و نعمت زندگي مي‌كند ؟
خلاصه حضرت سليمان با خاطره‌اي جالب از اين ماجرا به سفرشان ادامه دادند .
فرزندم، با اين نكات جالبي كه درباره مورچه ها آموختي، اگر يكي از آنها را جلوي پايت ببيني چه مي‌كني؟

 نظر دهید »

حدیث روز

31 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي

تربت امام حسین (ع)

امام صادق (ع) : در تربت امام حسین (ع) درمان ر دردی است که آ بهترین داروهاست.

 نظر دهید »

فایدهای بیدمشک

31 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي


بیدمشک گیاهی است ملین و تقویت کننده قلب ،اعصاب و محرک قوای جنسی. این گیاه داروئی دستگاه گوارش را تقویت کرده و اشتها را افزایش می دهد. بهتر است قبل از پرداخت به خواص گیاه بیدمشک در ابتدای این بش از سلامت نمناک با گیاه بیدمشک بیشتر آشنا شوید.
محیط زیست:بیدمشک بومی منطقه اروپا و آسیای غربی و آسیای مرکزی است.
بیدمشک منطقه کاملا سایه را تحمل نمی کند و اغلب در زمین های باز، در حاشیه های جنگل یا جنگل های خلوت و در امتداد سواحل، رودخانه ها، دریاچه ها و جاده ها رشد می کند.
توضیحات:بیدمشک درختچه ای برگدار یا درخت کوچکی است که متعلق به خانواده بید مشک Salicaceae است.
بیدمشک می تواند تا 10 متر (33 فوت ) رشد کند با تاج های عریض و تنه بزرگ تا یک متر. تنه و شاخه ها دارای پوست های خاکستری رنگی و چوب سخت زرد و قرمز هستند. برگ نسبتا بزرگ، سبز و طولی 3 تا 12 سانتیمتر است. شکوفه بیدمشک قبل از اینکه شاخ و برگ در ماه آوریل یا مه ظاهر شود. گل ها به صورت نقره ای هستند و گل های بیدمشک ماده و نر را در درختان جداگانه رشد می دهند.
پس از گل دهی، گل های ماده کپسول سبز و مویی را تشکیل می دهند که حاوی دانه های کوچک متعددی است که در موها قرار دارد. اندازه کوچک دانه ها همراه با موها در پراکندگی کمک می کند. دانه ها نیاز به جوانه زنی دارند.
استفاده از قطعات گیاهی:عمدتا پوستی است که از نظر پزشکی استفاده می شود. جوانه ها، گل های بیدمشک جوان، شاخه های تازه و برگ ها می توانند خورده شوند.


 نظر دهید »

تکبر در برابر متکبرآن از دیدگاه پیامبر (ص)چه کسی را دیوانه حقیقی معرفی کرد؟

31 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي

“تکبر” از دید قرآن و احادیث/ پیامبر(ص) چه کسی را دیوانه حقیقی معرفی کرد؟

 دین و اندیشه: چرا باید آدمی بزرگی بفروشد و تکبر ورزد؟ و انسانی که آغازش نطفه‏ای ناچیز و پایانش مرداری گندیده است پس چرا تکبر؟!
قرآن می‎فرماید: “ان الله لا یحب المتکبرین” (سوره نمل آیه 22) یعنی خداوند متکبران را دوست ندارد. آری خداوند تکبر و خود بزرگ بینی را دشمن می‏دارد، زیرا همچنان که تواضع زمینه دوستی را تشکیل می‏دهد، تکبر زمینه پراکندگی و جدایی را به وجود می‎آورد. خداوند در کتاب خود فرموده است « من آنان را که از روی کبر دعوی بزرگی کنند از آیات رحمتم رویگردان کنم.» ( سوره اعراف آیه 146).

علت حقیقی تکبر دو چیز است:1- احساس حقارت و خواری؛ کسی از این احساس برخورداراست سعی می‏کند با تحمیل کردن خود بر دیگران آن را جبران کند. 2- احساس بزرگی و برتری جویی.

از آن جا که انسان متکبر احساس حقارت و کوچکی می‏کند، می‎کوشد با اقدامات مختلف به دیگران ثابت کند که از آنها بزرگتر و برتر است. شاهان و حکمرانان سرکش و مفسد و فرورفته درورطه تکبر و غرور از این قبیل هستند.

امام صادق(ع) می‎فرماید: هیچ انسانی تکبر یا گردنکشی نکرد مگر به واسطه ذلت و حقارتی که در خود یافت. آن حضرت در حدیثی دیگر می‎فرماید: آن که مردم را کوچک شمارد و بر آنان بزرگی فروشد جبار است. و باز می‎فرماید: وارد بهشت نشود آن که در دلش به اندازه دانه خردلی تکبر باشد.

تجبّر تنها از آن خداست، کبر یا تنها شایسته ذات حق است و او را شریکی نیست و آن که تکبر ورزد در حقیقت با خداوند در این باره ستیز و کشمکش برخاسته است. خداوند در حدیث قدسی می‎فرماید: «کبر یا پوشش من است و هرکس بر سر این پوشش با من کشمکش کند او را بی باکانه به دوزخ افکنم.(کنز العمالج 74).

پیامبر خدا(ص) نیز می‎فرماید:« چه بد بنده‏ای است آن که تکبر ورزد و برتری جوید او خدای جبار و برتر را از یاد برده است. چه بد بنده‏ای است آن که خودستایی و غرور پیشه کند. او خدای بزرگ و متعال را ازیاد برده است. چه بد بنده‏ای است آن که در بی خبری و فراموشی به سر برد. او گورهای پوسیده و ویران را از یاد برده است. چه بد بنده‏ای است آن که گردنکشی و طغیان کند و آغاز و انجام خود را از یاد برده است».

آری… انسان متکبر خداوند جبار و اعلی را از یاد برده است وگرنه تکبر نمی‏ورزید و برتری نمی‏جست! به همین دلیل عجیب نیست وقتی گفته می‎شود که انسانهای متکبر در رستاخیز به صورت «ذره» محشور می‏‏شوند و مردم آنها را لگد می‎کنند و از سرِ درد فریادشان به آسمان بلند می‎شود اما دیگر دیر شده است و « هنگام گریز نیست».

حدیث شریف می‎گوید: خداوند متکبران را به صورت ذره محشور می‏کند و مردم لگدمالشان می‏کنند، چون خداوند را کوچک و خوار شمرده‏اند.(المحجة البیضا ج 6 ص 215).

اگر به راز اهتمام اسلام به زودودن تکبر از لوح جان مردم عمیقاً بیندیشیم به این حقیقت پی خواهیم برد که:« همه سرکشی‏ها و طغیان‏ها ناشی از تکبر یک فرد یا یک عده است». آیا این تکبر و خود بزرگ بینی نیست که استعمار و استثمار را پدید می‎اورد؟!

آری تکبر نه تنها دوستی‏ها را به تباهی می‎‏کشاند بلکه ملت‏ها را نیز تباه و بیچاره می‎کند. اینجاست که اسلام با تکبر در سرچشمه آن می‏جنگد یعنی در دل انسان فردی و انسان اجتماعی. امام علی(ع) می‏فرماید: « در غرور مرد همین بس که به وسوسه‏های نفس خویش اعتماد کند و در عیب و منقصت مرد همین بس که خود را بزرگ بشمارد» در جایی دیگر می‏فرماید: آن که به مردم بزرگی فروشد خوارشود. و نیز می‎فرماید: بدترین آفت خرد کبر است.

هیچ خردمندی را نمی‏یابیم که به مردم بزرگی فروشد بلکه این سبک سران هستند که خود را از همه باهوش‏تر و برتر می‏دانند، اینان به اندک دانشی که دست می‏یابند یا به کمترین منصبی که می‎رسند غرور و تکبر وجودشان را فرا می‏گیرد؛ چنان که گویی زمین را شکافته و یا سر به کوهها ساییده‏اند.

در حدیث شریف آمده است: به میزانی که تکبر به دل انسان راه یابد کم یا زیاد به همان میزان از خرد او کاسته می‏شود.

جامعه انسان متکبر را دشمن، و همنشینی و مصاحبت با اشخاص متکبر را که پیوسته از خود دم می‎زنند و جز ضمیر «من» از زبانشان نمی‏شنوی، ناخوش می‏دارد. امام علی(ع) می‏فرماید: از رفتار خداوند با ابلیس پند بگیر، زیرا عمل طولانی و تلاش پیگیر او را نادیده گرفت او شش هزار سال است که معلوم نیست از سالهای دنیا بوده یا آخرت، خداوند را عبادت کرده بود.

وقتی خداوند ابلیس را با آن که شش هزار سال عبادت کرده بود، خوار و بی مقدار کرد، چون فقط لحظه‏ای تکبر ورزید آیا دیگران را اگر تکبر و گردن فرازی کنند به بهشت خواهد برد؟

نقل می‎کنند پیامبر خدا(ص) بر مردی مصروع و دیوانه که عده‏ای برگرد او جمع شده بودند گذشت پرسید: اینها گرد چه چیزی جمع شده‏اند؟ عرض شد برگرد دیوانه‏ای مصروع. پیامبر به او نگریست و فرمود: این مرد دیوانه نیست بلکه بیمار است آیا دوست دارید که دیوانه حقیقی را به شما معرفی کنم؟ عرض کردند بفرمایید ای پیامبر خدا فرمود: دیوانه حقیقی آن است که با تبختر راه می‏رود با گوشه چشم می‏نگرد و از خداوند امید رحمتش را دارد در حالی که او را نافرمانی می‏کند! این است دیوانه حقیقی.

 نظر دهید »

صحیفه سجادیه

26 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي

 
 
 
 
 
 

 
 
 
 
 حمد و سپاس خدای را، آن نخستین بی پیشین را و آن آخرین بی پسین را،

 
خداوندی را که دیده بینایان از دیدارش قاصر آید و اندیشه واصفان از نعت او فروماند.

 
آفریدگان را به قدرت خود ابداع کرد و به مقتضای مشیت خویش جامه هستی پوشید

 
و به همان راه که ارادت او بود روان داشت و رهسپار طریق محبت خویش گردانید.

 
چون ایشان را به پیش راند، کس را یارای واپس گراییدن نبود، و چون واپس دارد، کس را یارای پیش تاختن نباشد.

 
هر زنده جانی را از رزق مقسوم خویش توشه ای معلوم نهاد؛

 
آن سان که کس نتواند از آن که افزونش داده، اندکی بکاهد و بر آن که اندکش عنایت کرده، چیزی بیفزاید.

 
سپس هر یک از آدمیان را عمری معین مقرر کرد و مدتی محدود

 
که با گامهای روزها و سالهایش می پیماید، تا آنگاه که به سر آردش؛ آن سان که چون آخرین گامها را بر دارد و پیمانه عمرش لبریز شود،

 
او را فرو گیرد:یا به ثواب فراوانش بنوازد، یا به ورطه عقابی خوفناکش اندازد،

 
تا بدکاران را به کیفر عمل خویش برساند و نیکوکاران را به پاداش کردار نیک خویش و این خود عین عدالت اوست.

 
منزه و پاک است نامهای او و ناگسستنی است نعمتهای او. کس را نرسد که او را در برابر اعمالش باز خواست کند و اوست که همگان را به باز خواست کشد.

 
حمد و سپاس خداوندی را که اگر معرفت حمد خویش را از بندگان خود دریغ می داشت، در برابر آن همه نعمتها که از پس یکدیگر بر آنان فرو می فرستاد،

 
آن نعمتها به کار می داشتند و لب به سپاسش نمی گشادند، به رزق او فراخ روزی می جستند و شکرش نمی گفتند.

 
و اگر چنین می بودند از دایره انسانیت برون می افتادند و در زمره چارپایان در می آمدند. چنان می شدند که خدای تعالی در محکم تنزیل خود گفته است:

 
«چون چارپایانند، بل از چارپایان هم گمراه تر. »

 
حمد و سپاس خداوندی را که خود را به ما شناسانید و شیوه سپاسگزاری اش را به ما الهام کرد و ابواب علم ربوبیت خویش را به روی ما بگشاد

 
و ما را به اخلاص در توحید او راه نمود و از الحاد و تردید در امر وی به دور داشت.

 
او را سپاس گوییم، چنان سپاسی که چون در میان سپاسگزارانش زیستن گیریم، همواره با ما باشد و به یاری آن از همه آنان که خواستار خشنودی و بخشایش او هستند گوی سبقت بربایم.

 
آن چنان سپاسی که تابشش تاریکی وحشت افزای گور بر ما روشن گرداند و راه رستاخیر برای ما هموار سازد

 
و در آن روز که هر کس به جزای عمل خویش رسد و بر کس ستم نرود و هیچ دوستی از دوست خویش دفع مضرت نتواند و کس به کس یاری نرساند،

 
چون در موقف بازخواست ایستیم، منزلت ما برافرازد و بر مرتبت ما بیفزاید.

 
حمد و سپاسی آنچنان که نوشته در نامه عمل ما به اعلی علیین فرا رود و فرشتگان مقرب بر آن گواهی دهند.

 
حمد و سپاسی آنچنان که در آن روز که دیدگان را پرده حیرت فرو گیرد، دیدگان ما بدان روشنی گیرد و در آن روز که گروهی سیه روی شوند، ما سپیدروی گردیم. حمد و سپاسی آنچنان که ما را از آتش دردناک خداوندی برهاند و در جوار کرمش بنشاند.

 
حمد و سپاسی آنچنان که ما را با فرشتگان مقرب او همنشین سازد و در آن سرای جاوید که جایگاه کرامت همیشگی اوست با پیامبران مرسل همدوش گرداند.

 
حمد خداوندی را که سیرتها و صورتهای پسندیده را برای ما برگزید و روزیهای خوش و نیکو را به ما ارزانی داشت.

 
خداوندی که ما را آن گونه برتری داد که بر همه آفریدگان سلطه یابیم، چندان که به قدرت او هر آفریده فرمانبردار ماست و به عزت او در ربقه طاعت ما.

 
سپاس خداوندی را که جز به خود، در نیاز را به روی ما فرو بست.

 
چگونه از حمد او بر آییم؟ کی سپاسش توانیم گفت؟ نمی توانیم، کی توانیم؟

 
حمد خداوندی را که در پیکر ما ابزارهایی نهاد که توان بست و گشادمان باشد

 
و به نعمت روح، زندگیمان عنایت فرمود و اندامهایی داد که به نیروی آنها کارها توانیم ساخت و ما را از هر چه خوش و گوارنده است روزی داد و به فضل خویش بی نیاز گردانید و به من و کرم خود سرمایه بخشید.

 
و تا فرمانبرداری و سپاسگزاریمان بیازماید، به کارهایی فرمان داد و از کارهایی نهی فرمود. چون از فرمانش سر برتافتیم و بر مرکب عصیان برنشستیم،

 
به عقوبت ما نشتافت و در انتقام از ما تعجیل روا نداشت، بلکه به رحمت و کرامت خویش ما را زمان داد و به رأفت و حلم خود مهلت عطا فرمود، باشد که بازگردیم.

 
حمد و سپاس خداوندی را که ما را به توبه راه نمود. و اگر پرتو فضل او نبود، هرگز بدان راه نمی یافتیم.

 
و اگر از فضل او تنها به همین یک نعمت بسنده می کردیم، بازهم دهش او به ما نیکو و احسان او در حق ما جلیل و فضل و کرمش بس کرامند می بود،

 
که روش او در قبول توبه پیشینیان نه چنین بود. ما را از هر چه فراتر از تاب و توانمان بود معاف داشت

 
و جز به اندازه توانمان تکلیف نفرمود و جز به اعمال سهل و آسانمان وا نداشت، تا هیچ یک از ما را عذری و حجتی نماند.

 
هر که از ما سر از فرمانش برتابد، کارش به شقاوت کشد و آن که به درگاه او روی کند، تاج سعادت بر سر نهد.

 
حمد و سپاس خدای را، بدان سان که مقرب ترین فرشتگانش و گرامی ترین آفریدگانش و ستوده ترین ستایندگانش می ستایند.

 
حمدی برتر از هر حمد دیگر، آن سان که پروردگار ما از همه آفریدگان خود برتر است.

 
حمد باد او را به جای هر نعمتی که بر ما و بر دیگر بندگان در گذشته و زنده خود دارد، به شمار همه چیزها که در علم بی انتهای او گنجد

 
و چند برابر نعمتهایش، حمدی بی آغاز و بی انجام و تا روز رستاخیز،

 
حمدی که حدی و مرزی نشناسد و حسابش به شمار در نیاید و پایانش نبود و زمانش در نگسلد.

 
حمدی که ما را به فرمانبرداری و بخشایش او رساند و خشنودی اش را سبب گردد و آمرزش او را وسیله باشد

 
و راهی بود به بهشت او پناهگاهی بود از عذاب او و آسایشی بود از خشم او و یاوری بود بر طاعت او

 
و مانعی بود از معصیت او و مددی بود بر ادای حق و تکالیف او.

 
حمدی که ما را در میان دوستان سعادتمندش کامروا کند و به زمره آنان که به شمشیر دشمنانش به فوز شهادت رسیده اند درآورد. انه ولی حمید.

 
 [وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ (ع) إِذَا ابْتَدَأَ بِالدُّعَاءِ بَدَأَ بِالتَّحْمِيدِ لِلَّهِ وَ الثَّنَاءِ عَلَيْهِ]
 
 
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الْأَوَّلِ بِلاَ أَوَّلٍ كَانَ قَبْلَهُ وَ الْآخِرِ بِلاَ آخِرٍ يَكُونُ بَعْدَهُ‏

 
اَلَّذِي قَصُرَتْ عَنْ رُؤْيَتِهِ أَبْصَارُ النَّاظِرِينَ وَ عَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ أَوْهَامُ الْوَاصِفِينَ‏

 
اِبْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقَ ابْتِدَاعاً وَ اخْتَرَعَهُمْ عَلَى مَشِيَّتِهِ اخْتِرَاعاً

 
ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَرِيقَ إِرَادَتِهِ وَ بَعَثَهُمْ فِي سَبِيلِ مَحَبَّتِهِ‏

 
لاَ يَمْلِكُونَ تَأْخِيراً عَمَّا قَدَّمَهُمْ إِلَيْهِ وَ لاَ يَسْتَطِيعُونَ تَقَدُّماً إِلَى مَا أَخَّرَهُمْ عَنْهُ‏

 
وَ جَعَلَ لِكُلِّ رُوحٍ مِنْهُمْ قُوتاً مَعْلُوماً مَقْسُوماً مِنْ رِزْقِهِ‏

 
لاَ يَنْقُصُ مَنْ زَادَهُ نَاقِصٌ وَ لاَ يَزِيدُ مَنْ نَقَصَ مِنْهُمْ زَائِدٌ

 
ثُمَّ ضَرَبَ لَهُ فِي الْحَيَاةِ أَجَلاً مَوْقُوتاً وَ نَصَبَ لَهُ أَمَداً مَحْدُوداً

 
يَتَخَطَّأهُ إِلَيْهِ بِأَيَّامِ عُمُرِهِ وَ يَرْهَقُهُ بِأَعْوَامِ دَهْرِهِ حَتَّى إِذَا بَلَغَ أَقْصَى أَثَرِهِ وَ اسْتَوْعَبَ حِسَابَ عُمُرِهِ‏

 
قَبَضَهُ إِلَى مَا نَدَبَهُ إِلَيْهِ مِنْ مَوْفُورِ ثَوَابِهِ أَوْ مَحْذُورِ عِقَابِهِ‏

 
لِيَجْزِيَ الَّذِينَ أَسَاءُوا بِمَا عَمِلُوا وَ يَجْزِيَ الَّذِينَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَى عَدْلاً مِنْهُ‏

 
تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُهُ وَ تَظاَهَرَتْ آلاَؤُهُ لاَ يُسْأَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْأَلُونَ‏

 
وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَوْ حَبَسَ عَنْ عِبَادِهِ مَعْرِفَةَ حَمْدِهِ عَلَى مَا أَبْلاَهُمْ مِنْ مِنَنِهِ الْمُتَتَابِعَةِ

 
وَ أَسْبَغَ عَلَيْهِمْ مِنْ نِعَمِهِ الْمُتَظَاهِرَةِ لَتَصَرَّفُوا فِي مِنَنِهِ فَلَمْ يَحْمَدُوهُ وَ تَوَسَّعُوا فِي رِزْقِهِ فَلَمْ يَشْكُرُوهُ‏

 
وَ لَوْ كَانُوا كَذَلِكَ لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِيَّةِ إِلَى حَدِّ الْبَهِيمِيَّةِ فَكَانُوا كَمَا وَصَفَ فِي مُحْكَمِ كِتَابِهِ‏

 
«إِنْ هُمْ إِلاَّ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلاً »

 
وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى مَا عَرَّفَنَا مِنْ نَفْسِهِ وَ أَلْهَمَنَا مِنْ شُكْرِهِ وَ فَتَحَ لَنَا مِنْ أَبْوَابِ الْعِلْمِ بِرُبُوبِيَّتِهِ‏

 
وَ دَلَّنَا عَلَيْهِ مِنَ الْإِخْلاَصِ لَهُ فِي تَوْحِيدِهِ وَ جَنَّبَنَا مِنَ الْإِلْحَادِ وَ الشَّكِّ فِي أَمْرِهِ‏

 
حَمْداً نُعَمَّرُ بِهِ فِيمَنْ حَمِدَهُ مِنْ خَلْقِهِ وَ نَسْبِقُ بِهِ مَنْ سَبَقَ إِلَى رِضَاهُ وَ عَفْوِهِ‏

 
حَمْداً يُضِي‏ءُ لَنَا بِهِ ظُلُمَاتِ الْبَرْزَخِ وَ يُسَهِّلُ عَلَيْنَا بِهِ سَبِيلَ الْمَبْعَثِ وَ يُشَرِّفُ بِهِ مَنَازِلَنَا عِنْدَ مَوَاقِفِ الْأَشْهَادِ

 
يَوْمَ تُجْزَى كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ وَ هُمْ لاَ يُظْلَمُونَ يَوْمَ لاَ يُغْنِي مَوْلًى عَنْ مَوْلًى شَيْئًا وَ لاَ هُمْ يُنْصَرُونَ‏

 
حَمْداً يَرْتَفِعُ مِنَّا إِلَى أَعْلَى عِلِّيِّينَ فِي كِتَابٍ مَرْقُومٍ يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ‏

 
حَمْداً تَقَرُّ بِهِ عُيُونُنَا إِذَا بَرِقَتِ الْأَبْصَارُ وَ تَبْيَضُّ بِهِ وُجُوهُنَا إِذَا اسْوَدَّتِ الْأَبْشَارُ

 
حَمْداً نُعْتَقُ بِهِ مِنْ أَلِيمِ نَارِ اللَّهِ إِلَى كَرِيمِ جِوَارِ اللَّهِ‏

 
حَمْداً نُزَاحِمُ بِهِ مَلاَئِكَتَهُ الْمُقَرَّبِينَ وَ نُضَامُّ بِهِ أَنْبِيَاءَهُ الْمُرْسَلِينَ فِي دَارِ الْمُقَامَةِ الَّتِي لاَ تَزُولُ وَ مَحَلِّ كَرَامَتِهِ الَّتِي لاَ تَحُولُ‏

 
وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي اخْتَارَ لَنَا مَحَاسِنَ الْخَلْقِ وَ أَجْرَى عَلَيْنَا طَيِّبَاتِ الرِّزْقِ‏

 
وَ جَعَلَ لَنَا الْفَضِيلَةَ بِالْمَلَكَةِ عَلَى جَمِيعِ الْخَلْقِ فَكُلُّ خَلِيقَتِهِ مُنْقَادَةٌ لَنَا بِقُدْرَتِهِ وَ صَائِرَةٌ إِلَى طَاعَتِنَا بِعِزَّتِهِ‏

 
وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَغْلَقَ عَنَّا بَابَ الْحَاجَةِ إِلاَّ إِلَيْهِ‏

 
فَكَيْفَ نُطِيقُ حَمْدَهُ أَمْ مَتَى نُؤَدِّي شُكْرَهُ لاَ مَتَى‏

 
وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي رَكَّبَ فِينَا آلاَتِ الْبَسْطِ وَ جَعَلَ لَنَا أَدَوَاتِ الْقَبْضِ‏

 
وَ مَتَّعَنَا بِأَرْوَاحِ الْحَيَاةِ وَ أَثْبَتَ فِينَا جَوَارِحَ الْأَعْمَالِ وَ غَذَّانَا بِطَيِّبَاتِ الرِّزْقِ وَ أَغْنَانَا بِفَضْلِهِ وَ أَقْنَانَا بِمَنِّهِ‏

 
ثُمَّ أَمَرَنَا لِيَخْتَبِرَ طَاعَتَنَا وَ نَهَانَا لِيَبْتَلِيَ شُكْرَنَا فَخَالَفْنَا عَنْ طَرِيقِ أَمْرِهِ وَ رَكِبْنَا مُتُونَ زَجْرِهِ‏

 
فَلَمْ يَبْتَدِرْنَا بِعُقُوبَتِهِ وَ لَمْ يُعَاجِلْنَا بِنِقْمَتِهِ بَلْ تَأَنَّانَا بِرَحْمَتِهِ تَكَرُّماً وَ انْتَظَرَ مُرَاجَعَتَنَا بِرَأْفَتِهِ حِلْماً

 
وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي دَلَّنَا عَلَى التَّوْبَةِ الَّتِي لَمْ نُفِدْهَا إِلاَّ مِنْ فَضْلِهِ‏

 
فَلَوْ لَمْ نَعْتَدِدْ مِنْ فَضْلِهِ إِلاَّ بِهَا لَقَدْ حَسُنَ بَلاَؤُهُ عِنْدَنَا وَ جَلَّ إِحْسَانُهُ إِلَيْنَا وَ جَسُمَ فَضْلُهُ عَلَيْنَا

 
فَمَا هَكَذَا كَانَتْ سُنَّتُهُ فِي التَّوْبَةِ لِمَنْ كَانَ قَبْلَنَا لَقَدْ وَضَعَ عَنَّا مَا لاَ طَاقَةَ لَنَا بِهِ‏

 
وَ لَمْ يُكَلِّفْنَا إِلاَّ وُسْعاً وَ لَمْ يُجَشِّمْنَا إِلاَّ يُسْراً وَ لَمْ يَدَعْ لِأَحَدٍ مِنَّا حُجَّةً وَ لاَ عُذْراً

 
فَالْهَالِكُ مِنَّا مَنْ هَلَكَ عَلَيْهِ وَ السَّعِيدُ مِنَّا مَنْ رَغِبَ إِلَيْهِ‏

 
وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ بِكُلِّ مَا حَمِدَهُ بِهِ أَدْنَى مَلاَئِكَتِهِ إِلَيْهِ وَ أَكْرَمُ خَلِيقَتِهِ عَلَيْهِ وَ أَرْضَى حَامِدِيهِ لَدَيْهِ‏

 
حَمْداً يَفْضُلُ سَائِرَ الْحَمْدِ كَفَضْلِ رَبِّنَا عَلَى جَمِيعِ خَلْقِهِ‏

 
ثُمَّ لَهُ الْحَمْدُ مَكَانَ كُلِّ نِعْمَةٍ لَهُ عَلَيْنَا وَ عَلَى جَمِيعِ عِبَادِهِ الْمَاضِينَ وَ الْبَاقِينَ عَدَدَ مَا أَحَاطَ بِهِ عِلْمُهُ مِنْ جَمِيعِ الْأَشْيَاءِ

 
وَ مَكَانَ كُلِّ وَاحِدَةٍ مِنْهَا عَدَدُهَا أَضْعَافاً مُضَاعَفَةً أَبَداً سَرْمَداً إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ

 
حَمْداً لاَ مُنْتَهَى لِحَدِّهِ وَ لاَ حِسَابَ لِعَدَدِهِ وَ لاَ مَبْلَغَ لِغَايَتِهِ وَ لاَ انْقِطَاعَ لِأَمَدِهِ‏

 
حَمْداً يَكُونُ وُصْلَةً إِلَى طَاعَتِهِ وَ عَفْوِهِ وَ سَبَباً إِلَى رِضْوَانِهِ وَ ذَرِيعَةً إِلَى مَغْفِرَتِهِ‏

 
وَ طَرِيقاً إِلَى جَنَّتِهِ وَ خَفِيراً مِنْ نَقِمَتِهِ وَ أَمْناً مِنْ غَضَبِهِ وَ ظَهِيراً عَلَى طَاعَتِهِ‏

 
وَ حَاجِزاً عَنْ مَعْصِيَتِهِ وَ عَوْناً عَلَى تَأْدِيَةِ حَقِّهِ وَ وَظَائِفِهِ‏

 
حَمْداً نَسْعَدُ بِهِ فِي السُّعَدَاءِ مِنْ أَوْلِيَائِهِ وَ نَصِيرُ بِهِ فِي نَظْمِ الشُّهَدَاءِ بِسُيُوفِ أَعْدَائِهِ إِنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيدٌ

 نظر دهید »

سخنان علما سید حسن بهشتی نژاد

26 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي

بهشتی نژاد، سید حسن
 
 شهید حجت الاسلام سید حسن بهشتی نژاد در سال ۱۳۲۴ در یک خانواده روحانی در اصفهان به دنیا آمد. پدر او مرحوم حجت الاسلام سید مصطفی بهشتی نژاد از اساتید حوزه علمیه اصفهان و در تقوا و زهد معروف و زبانزد خاص و عام بود.

تحصیلات حوزوی
وی پس از طی دوران ابتدایی و پس از گذراندن دوره دبیرستان، به پیشنهاد پدر وارد علوم اسلامی و طلبگی شد. به حوزۀ علمیه راه یافت دروس ابتدایی و صرف را تا شرح اللمعه نزد پدر و بعضی از اساتید اصفهان خواند. و از محضر اساتید حوزه اصفهان، از جمله پدر بزرگوارش، حاج آقا حسن مصطفوی، سید محمد باقر امامی و حاج شیخ علی مشکوة بهره مند گردید.

هجرت به قم
پس از حوزه علمیه اصفهان وارد حوزه علمیه قم شد و در مدرسه دارالشفای قم ساکن شد وی در قم از محضر استادانی همچون حضرات آیات حسین نوری همدانی، محمد فاضل لنکرانی، صانعی و مرتضی حائری یزدی استفاده برد و سطوح عالی حوزه را طی کرد. سخت کوشی و جدیت در تحصیل و تحقیق و اخلاق نیکو از خصوصیات روحی و اخلاقی این شهید بزرگوار بود.

فعالیت سیاسی
در جریانات سیاسی قبل از انقلاب نقش پررنگی داشت تا جایی که بعضی از سخنرانی های پر حرارتش در اصفهان در سال های ۵۶-۵۷ بر علیه رژیم شاهنشاهی مؤثر بود. این شهید گرانقدر، پس از پیروزی انقلاب اسلامی به تبلیغ و تدریس در نهادهای انقلابی همچون جهاد سازندگی و سپاه مشغول شد.

 نماینده طلاب اصفهان
وی در قم با نظر شهید بهشتی و شهید قدوسی نظارت بر طلاب مدرسه حقانی را برعهده گرفت. در برنامه وسیعی که برای حوزه های علمیه سراسر کشور ارائه گردید، به عنوان نماینده طلاب اصفهان منشأ خدمات مؤثری بود.

حاکم شرع در دادگاه انقلاب شیراز
 در سال 1359ش به عنوان حاکم شرع در دادگاه انقلاب شیراز مشغول به فعالیت شد و با عملکرد دقیق و احتیاط فراوانی که داشت، مسؤولان را تحت تأثیر قرار دارد و بارها مورد تحسین اطرافیان قرار گرفت.

امام جمعه موقت اصفهان
 همزمان با فعالیت در دادگاه شیراز، به عنوان امام جمعه موقت اصفهان به انجام وظیفه پرداخت و با سخنان شیوای خود در خطبه های نماز جمعه و دیگر جلساتی که حضور داشت، سعی در بیداری روح انقلابی و دینی مردم می نمود. در زمان اوج گیری نهضت اسلامی سخنرانهای وی در تحصن تاریخی مردم اصفهان در منزل آیت الله خادمی و مسجد سید زبانزد خاص و عام بود. این عالم گرانمایه پس از فوت پدر بزرگوارش، آقا سید مصطفی، در مسجد گورتان، نماز جمعه را اقامه می نمود.

کاندیدای مجلس شورای اسلامی
در این مدت قاطعانه در مقابل مظاهر فساد و فحشاء و نفاق ایستاد به طوری که حرکت قاطعانه او مورد توجه شدید مردم و شهید مرحوم آیت الله دکتر بهشتی واقع شد و بالاخره با اصرار بعضی از دوستان و سفارش شهید مظلوم دکتر بهشتی، کاندیدای نمایندگی مردم اصفهان شد و همان طور که انتظار می رفت در مجلس مدافع سرسخت انقلاب و خدمتگزاری صدیق برای اسلام و مسلمین شد.

شهادت
شهید بهشتی نژاد سرانجام در سوم مرداد ماه سال ۱۳۶۰ شمسی برابر با روز شهادت امام علی (ع)، در ۲۱ رمضان سال ۱۴۰۰ قمری توسط تروریست های گروهک منافقین در خانه اش ترور شد و به شهادت رسید.

 
 

 نظر دهید »

حضرت القانا (ع) و حضرت آلی(ع)

26 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي

حضرت القانا علیه السلام و حضرت آلی علیه السلام(1)

القانا یکی از پیامبران بنی اسرائیل بود. او فرزند یرحوم از اولاد قارون بن ابراهیم بوده است.

در لغت عربی القانا به معنی «خدا داده است» می باشد. این پیغمبر در کوه افرائیم سکونت داشت و دارای دو زن به نام های «جنا» و «فنا» بود. او هر سال برای حج و قربانی کردن به «شیلو» می رفت و مناسک حج را بجا می آورد. در ایام حج بنی اسرائیل را به پند و اندرزهای اخلاقی و به شریعت حضرت ابراهیم دعوت می کرد.

در یکی از سنوات حج، القانا با دو زنش به شیلو آمد. «حنا» در خانه خدا مشغول نماز شد و چون عقیم بوده اولادی نداشت. در مناجات از خدای کعبه درخواست فرزندی

[209]کرد و با گریه عهد کرد اگر فرزندی بیاورد او را خدمت گذار کعبه قرار دهد.

در این موقع که او با خدا مناجات می کرد «علی» یا «آلی» پیغمبر بر کرسی نبوت نشسته بود، و در حال گریه او را تماشا می کرد. به او گفت؛ ای زن، چه شده که اینقدر نماز را طول می دهی و خود را در اداء آن به زحمت می اندازی. «حنا» گفت؛ از زیادی اندوه و حزن، چاره ای جز توسل به حق ندارم و اکنون به حال فرو مانده ام، و جز این عرض حاجت در نماز، چاره ای نیست. «آلی» پیغمبر به او مژده داد که دعایت مستجاب شده و به زودی خداوند فرزندی به تو عنایت می فرماید. «حنا» پس از چند روز آبستن شد و فرزندی پسر به دنیا آورد که او را سموئیل نام نهادند.

حنا فرزند را تربیت کرد و از شیر گرفت و گاوی برداشت و برای قربانی با سموئیل به شیلو رفت و آداب و رسوم و مناسک حج را بجای آورد و او را به «آلی» پیغمبر سپرد که پرده دار خانه کعبه بود و گفت؛ من چنین عهدی کردم و او را برای خدمت خانه خدا به تو می سپارم. سموئیل در ملازمت «آلی» پیغمبر بود تا به پیغمبری رسید. آغاز سال نبوت او با سال وفات «آلی» پیغمبر مصادف شد و پس از چندی که مبعوث شد، پدرش القانا در جبل افرائیم وفات کرد.

[210]1 - قصه های قرآن و تاریخ انبیاء، آزرمی، ص 311.

 نظر دهید »

پندهای لقمان

26 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي

حضرت ابراهیم علیه السلام
حضرت ابراهیم علیه السلام(1)

مردم بابل(2) در وفور ناز و نعمت به سر می بردند و در سایه رحمت الهی زندگی آسوده ای داشتند. ولی این قوم با اینکه غرق در نعمت بودند، اما از نظر معنوی در شب تاریک گمراهی، اُفتان و خیزان و در پرتگاه ضلالت و جهالت سرگردان بودند.

این مردم گمراه با دست خود بت می تراشیدند و آنها را برپای می داشتند و سپس بتهای تراشیده را پروردگار و معبود خویش قرار می دادند و آنها را می پرستیدند. این مردم خدای یکتا و خالق هستی و همان کسی که آن نعمتهای ظاهری و باطنی را بر آنها جاری ساخته بود فراموش کردند و به عبادت بتها مشغول شدند.

[86]در آن زمان، زمام امور دست نمرود(1) فرزند کنعان بن کوش بود. نمرود حاکمی مستبد بود که بیدادگری را پیشه خود ساخته بود، آنگاه که او خود را غرق در نعمت دید و مغرور قدرت و تسلط خود بر مردم شد و جهل و نادانی قوم خویش را دریافت و آنگاه که به کوردلی مردم سرزمین خود پی برد، زمینه را برای ادعای خدایی مساعد دید و مدعی خدایی شد و مردم را به پرستش خود دعوت نمود!

چرا نمرود قوم را به پرستش و عبادت خود دعوت نکند؟! چرا آنان را به تواضع و تعظیم خویش ناگزیر نسازد؟! آری، نمرود می دید که جهل و نادانی آشکار، و عقاید فاسد، رایج گشته است و قوم او در گمراهی به سر می برند و همین عامل زمینه ادعای خدایی او را فراهم کرد.

پادشاهی بود جبار و عنید * ظاهر و باطن ستمکار و پلید

بس که بر نفس دنی مغرور بود * چشم حق بین دلش بی نور بود

دعوی کذب خدایی می نمود * وز جهالت خود سنایی می نمود

1 - اقتباس از کتاب ابراهیم خلیل اللّه ، سیدمرتضی موسوی.2 - بابل شهری که در پنج هزار سال پیش دارای تمدن عظیم و در کرانه دجله و فرات قرار داشت، هر کدام از مردم آن به ستاره ای ایمان داشته و آن را می پرستیدند و نمرود پادشاه ستمگر بر آن سرزمین حکم می راند.1 - تکیه گاهان خسته دل، ص 34؛ قصه های قرآن، ترجمه زمانی، ص 61.

 نظر دهید »

لقمان و حکمت های او

26 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي

حکمت های لقمان
حکمت های لقما نشخصی به لقمان رسید و گفت؛ تو چقدر زشت رویی! لقمان گفت؛ (تو بر من عیب نمی گیری بر آن کس که من را آفریده است عیب جویی می کنی!). ایشان چون هم زبانی نداشت درها را به روی خود می بست و در آنجا با پسر خود خلوت می کرد و پند و اندرزها را به او می گفت.

لقمان فرزند پسری داشت به نام (ناتان)(1) که حکمت ها و پندهای فراوانی از لقمان به او رسید.

1 - داستان پیامبران، ص 180؛ قصه های قرآن، ترجمه زمانی، ص 343.

 نظر دهید »

فتوای جا هلانه از امام محمد با قر (ع)

26 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي

فتاوی جاهلانه در سخنان امام باقر
 
سنت دین و شریعت بر این جاری بود که فقهای شریعت پس از ائمه دین و معصومین (ع) از روی ادله اربعه «عقل و اجماع – کتاب و سنت» احکام را استخراج نموده و در مشکلات مردم فتوی دهند – سیره علمای متقی و عالمان پرهیزکار چنین بوده اما چون مسیر حقیقت از جای خود انحراف داده شد و برای اشغال مناصب و مقامات جعل اخبار شروع گردید گروهی بیخرد و فرومایه بیدانش از روی جهالت مجذوب یا مرعوب مقامات شده فتوی به غیر حق میدادند – این فتاوی جاهلانه در اسلام منع شده و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تحریم فرموده که جاهل بخواهد به میل خود یا برای ترضیه خاطر دیگری فتوی دهد.
حضرت امام محمدباقر علیه السلام به اصحاب خود فرمود
قال (ع) من افتی الناس بغیر علم و لا هدی من الله لعنته ملائکه الرحمه و ملائکه العذاب و لحقه وزر من عمل بفتیاه
یعنی هر کس فتوای جاهلانه دهد و مردم را بدون علم و هدایت آسمانی بدون آنکه از گفتار پیغمبر خدا یا امام کلمهی نقل کند فتوی دهد و حکمی که نمیداند برای کسی بگوید
[صفحه 140]
خداوند و ملائکه رحمت و عذاب او را لعنت میکند و گناه تمام کسانی که به فتوای جاهلانه او گمراه شدهاند به گردن اوست.
ابورجا از حضرت ابیجعفر علیه السلام روایت میکند که فرمود ما علمتم فقولوا و مالم تعلموا فقولوا الله اعلم یعنی آنچه میدانید بگوئید و فتوی دهید و آنچه از شما در فقه و احکام آن محمد نمیدانید بگوئید خدا میداند.
حضرت امام محمدباقر علیه السلام فرمود «قال للعلم اذا سئل عن شیء و هو لا یعلمه ان یقول الله اعلم و لیس لغیر العالم ان یقول ذلک» فرمود برای عالم سزاوار است که چون مسئلهای از احکام شرع از او بپرسند و بدان مسئله واقف نباشد بگوید خدا میداند اما عالم موظف است علم خود را ظاهر سازد و بدان چه میداند فتوی دهد لو ان العباد اذا جهلوا وقفوا لم یجحدوا و لم یکفروا یعنی اگر بندگان خدای هر وقت در امری بیخبر باشند توقف نمایند به رای و سلیقه و نظر خود فتوی ندهند هرگز انکار نمیکنند و کافر نمیشوند.
فرمود پیغمبر (ص) اکرم هر چه لازمه امر معاد و معاش بشر بوده دستور فرموده و ما آن تعلیمات عالیه را برای مردم شرح میدهیم و میآموزیم.
امام پنجم میگوید پدرم فرمود ان الفقیه الزاهد فی الدنیا الراغب فی الاخره المتمسک بسنه النبی فقیه کسی است که به دنیای فانی میل نکند و برای آخرت باقی رغبت نماید به سنت پیغمبر خاتم النبیین تمسک داشته باشد – دنیا را که همه هواست پشت سر اندازد و آخرت را که همه سزاست هدف قرار دهد و برای رسیدن به آن سرای به سنت پیغمبر عمل کند.
ابان بن تغلب از حضرت ابیجعفر علیه السلام از معنی فقیه پرسید حضرت همین مفاد را به او تعلیم فرموده.
حماد بن عثمان از استادش امام باقر علیه السلام میپرسید تفقه در غیر علم دین چطور است مثلا تفقه در شعر امام علیه السلام فرمود و الشعراء یتبعهم الغاوون – شعرا غیر دینی یعنی کسانی که به نظم خود شمعی در مقابل پای مردم روشن نکنند و تابع احساسات شهوی گردند گمراهند
شعرا در عصر جاهلیت جز وصافی برای مناظر مرئیه خود از حیوانات و نباتات و جمادات بیش نبودند و بیشتر وصف مناظر شهوی را میکردند قرآن آنها را گمراه معرفی کرد ولی بعد از آنکه شعرا موضوع شعر خود را عوض کرده آیات و احادیث و اخبار اسلامی را
[صفحه 141]
در قالب الفاظ ریختند ائمه آنها را جایز شمردند و حتی در وصف شاعری که با شعرش شمع روشن پیش پای مردم از آثار دین برافروزد وعده دادهاند که لکل بیت بیت فی الجنه یعنی هر بیت شعر یک خانه بهشتی جایزه دارد – این شعرا از اوهام و خرافات و خیالبافی و منفیبافی و شهوات خارجند تفقه در شعر شهوی منع شده و تفقه در شعر دینی تقدیر گردیده است.
برگرفته از کتاب زندگانی امام محمد باقر علیه السلام نوشته آقای حسین عماد زاده

 نظر دهید »

حدیث روز

26 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي

عزت در پرتوخدا گرایی:

امام صادق (ع):

هر کسی خواهان است که بدون ایل و تبار به عزت رسد  وو بدون مال ثروتمند شود و بدون برخورداری از مقام

و قدرت ثروتمندشود : و بدون برخورداری از مقام و و قدرت . دارای هیبت گردد . از ذلت خدا به عزت طاعتش . منتقل شود. زیرا همه در سایه طاعت خدا به دست می آید.

منبع : تنبیه الخواتر……

 نظر دهید »

نامه امام علی (ع) به امام حسن (ع)

25 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي

 

نامه امام به فرزندش امام حسن علیه‌السلام
لِلْحَسَنِ بْنِ عَلِی(ع)، کَتَبَها إلَیْهِ «بِحاضِرَیْنِ» عِنْدَ انْصِرافِهِ مِنْ صِفین
امام علی(ع) به حسن بن علی(ع) نگاشت به هنگام بازگشت از سرزمین حاضِرَین در جنگ صِفین
مِنَ الْوَالِدِ الْفَانِ، الْمُقِرِّ لِلزَّمَانِ، الْمُدْبِرِ الْعُمُرِ، الْمُسْتَسْلِمِ لِلدُّنْیا، السَّاكِنِ مَسَاكِنَ الْمَوْتَی، وَالظَّاعِنِ عَنْهَا غَداً;

إِلَی الْمَوْلُودِ الْمُؤَمِّلِ مَا لایدْرِكُ، السَّالِكِ سَبِیلَ مَنْ قَدْ هَلَكَ، غَرَضِ الاَْسْقَامِ، وَ رَهِینَةِ الاَْیامِ، وَ رَمِیةِ الْمَصَائِبِ، وَ عَبْدِ الدُّنْیا، وَ تَاجِرِ الْغُرُورِ،

وَ غَرِیمِ الْمَنَایا، وَأَسِیرِ الْمَوْتِ، وَحَلِیفِ الْهُمُومِ، وَقَرِینِ الاَْحْزَانِ، وَنُصُبِ الاْفَاتِ، وَصَرِیعِ الشَّهَوَاتِ، وَخَلِیفَةِ الاَْمْوَاتِ.
این نامه از سوی پدری (دلسوز و مهربان) است که عمرش رو به پایان است، او به سخت گیری زمان معترف و آفتاب زندگیش رو به غروب (و خواه ناخواه) تسلیم گذشت دنیا (و مشکلات آن) است، همان کسی که در منزلگاه پیشینیان که از دنیا چشم پوشیده‌اند سکنی گزیده و فردا از آن کوچ خواهد کرد.

این نامه به فرزندی است آرزومند، آرزومند چیزهایی که هرگز دست یافتنی نیست و در راهی گام نهاده است که دیگران در آن گام نهادند و هلاک شدند (و چشم از جهان فرو بستند) کسی که هدف بیماری‌ها و گروگان روزگار، در تیررس مصائب، بنده دنیا، بازرگان غرور،

بدهکار و اسیر مرگ، هم پیمان اندوه‌ها، قرین غم‌ها، آماج آفات و بلاها، مغلوب شهوات و جانشین مردگان است.
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ فِیمَا تَبَینْتُ مِنْ إِدْبَارِ الدُّنْیا عَنِّی، وَجُمُوحِ الدَّهْرِ عَلَیَّ، وَإِقْبَالِ الاْخِرَةِ إِلَیَّ، مَا یزَعُنِی عَنْ ذِکْرِ مَنْ سِوَای، وَالاِْهْتِمَامِ بِمَا وَرَائِی،

غَیرَ أَنِّی حَیثُ تَفَرَّدَ بی‌دُونَ هُمُومِ النَّاسِ هَمُّ نَفْسِی، فَصَدَفَنِی رَأْیی، وَصَرَفَنِی عَنْ هَوَای، وَصَرَّحَ لِی مَحْضُ أَمْرِی، فَأَفْضَی بی‌إِلَی جِدّ لایكُونُ فِیهِ لَعِبٌ، وَصِدْق لایشُوبُهُ كَذِبٌ.

وَ وَجَدْتُكَ بَعْضِی، بَلْ وَجَدْتُكَ كُلِّی، حَتَّی كَأَنَّ شَیئاً لَوْ أَصَابَكَ أَصَابَنِی، وَكَأَنَّ الْمَوْتَ لَوْ أَتَاكَ أَتَانِی، فَعَنَانِی مِنْ أَمْرِكَ مَا یعْنِینِی مِنْ أَمْرِ نَفْسِی، فَكَتَبْتُ إِلَیكَ كِتَابِی مُسْتَظْهِراً بِهِ إِنْ أَنَا بَقِیتُ لَكَ أَوْ فَنِیتُ.
اما بعد (از حمد و ثنای الهی) آگاهیم از پشت کردن دنیا و چیره شدن روزگار و روی آوردن آخرت به سوی من، مرا از یاد غیر خودم و توجّه به دنیا و اهل آن باز داشته است.

این توجّه سبب شده اشتغال به خویشتن مرا از فکر مردم (و آنچه از دنیا در دست آنهاست) باز دارد و از هوای نفس مانع شود و حقیقتِ سرنوشتم را برای من روشن سازد و همین امر مرا به مرحله‌ای رسانده که سراسر جدی است و شوخی در آن راه ندارد، سراسر راستی است و دروغ به آن آمیخته نیست

و چون تو را جزیی از وجود خود، بلکه تمام وجود خودم یافتم گویی که اگر ناراحتی به تو رسد، به من رسیده و اگر مرگ دامانت را بگیرد دامن مرا گرفته، به این جهت اهتمام به کار تو را اهتمام به کار خود یافتم، از این رو این نامه را برای تو نوشتم تا تکیه گاه تو باشد خواه من زنده باشم یا نباشم.
فَإِنِّی أُوصِیكَ بِتَقْوَی اللهِ أَی بُنَی وَلُزُومِ أَمْرِهِ، وَعِمَارَةِ قَلْبِكَ بِذِکْرِهِ، الاِعْتِصَامِ بِحَبْلِهِ. وَأَی سَبَب أَوْثَقُ مِنْ سَبَب بَینَكَ وَبَینَ اللهِ إِنْ أَنْتَ أَخَذْتَ بِهِ.
پسرم! تو را به تقوای الهی و التزام به فرمانش و آباد کردن قلب و روحت با ذکرش و چنگ زدن به ریسمان (لطف و عنایت) او توصیه می‌کنم و کدام وسیله می‌تواند میان تو و خداوند مطمئن‌تر از «حبل الله» باشد اگر به آن چنگ زنی و دامان آن را بگیری.
أَحْی قَلْبَكَ بِالْمَوْعِظَةِ، وَأَمِتْهُ بِالزَّهَادَةِ، وَقَوِّهِ بِالْیقِینِ، وَنَوِّرْهُ بِالْحِکْمَةِ، ذَلِّلْهُ بِذِکْرِ الْمَوْتِ، وَقَرِّرْهُ بِالْفَنَاءِ، وَبَصِّرْهُ فَجَائِعَ الدُّنْیا، وَحَذِّرْهُ صَوْلَةَ الدَّهْرِ وَ فُحْشَ تَقَلُّبِ اللَّیالِی وَالاَْیامِ،

وَ اعْرِضْ عَلَیهِ أَخْبَارَ الْمَاضِینَ، ذَكِّرْهُ بِمَا أَصَابَ مَنْ كَانَ قَبْلَكَ مِنَ الاَْوَّلِینَ، وَسِرْ فِی دِیارِهِمْ آثَارِهِمْ، فَانْظُرْ فِیمَا فَعَلُوا وَعَمَّا انْتَقَلُوا، وَأَینَ حَلُّوا وَنَزَلُوا! فَإِنَّكَ تَجِدُهُمْ قَدِ انْتَقَلُوا عَنِ الاَْحِبَّةِ، وَحَلُّوا دِیارَ الْغُرْبَةِ، وَكَأَنَّكَ عَنْ قَلِیل قَدْ صِرْتَ كَأَحَدِهِمْ.
(پسرم) قلب خویش را با موعظه زنده کن و هوای نفس را با زهد (و بی‌اعتنایی به زرق و برق دنیا) بمیران. دل را با یقین نیرومند ساز و با حکمت و دانش نورانی و با یاد مرگ رام نما و آن را به اقرار به فنای دنیا وادار، با نشان دادن فجایع دنیا، قلب را بینا کن و از هجوم حوادث روزگار و زشتی‌های گردش شب و روز آن را برحذر دار.

اخبار گذشتگان را بر او (بر نفس خود) عرضه نما و مصایبی را که به اقوام قبل از تو رسیده به او یادآوری کن. در دیار و آثار (ویران شده) آنها گردش نما و درست بنگر آنها چه کردند، از کجا منتقل شدند و در کجا فرود آمدند. هرگاه در وضع آنها بنگری خواهی دید که از میان دوستان خود خارج شدند و در دیار غربت بار انداختند. گویا طولی نمی‌کشد که تو هم یکی از آنها خواهی شد (و در همان مسیر به سوی آنها خواهی شتافت).
فَأَصْلِحْ مَثْوَاكَ، وَلاَ تَبِعْ آخِرَتَكَ بِدُنْیاكَ; وَدَعِ الْقَوْلَ فِیمَا لاتَعْرِفُ، الْخِطَابَ فِیمَا لَمْ تُكَلَّفْ. وَأَمْسِکْ عَنْ طَرِیق إِذَا خِفْتَ ضَلاَلَتَهُ، فَإِنَّ الْكَفَّ عِنْدَ حَیرَةِ الضَّلاَلِ خَیرٌ مِنْ رُكُوبِ الاَْهْوَالِ.

وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ تَكُنْ مِنْ أَهْلِهِ، وَأَنْكِرِ الْمُنْكَرَ بِیدِكَ وَلِسَانِكَ، وَبَاینْ مَنْ فَعَلَهُ بِجُهْدِكَ، وَجَاهِدْ فِی اللهِ حَقَّ جِهَادِهِ، وَلاَ تَأْخُذْكَ فِی اللهِ لَوْمَةُ لاَئِم. وَخُضِ الْغَمَرَاتِ لِلْحَقِّ حَیثُ كَانَ، وَتَفَقَّهْ فِی الدِّینِ، وَعَوِّدْ نَفْسَكَ التَّصَبُّرَ عَلَی الْمَکْرُوهِ، وَنِعْمَ الْخُلُقُ التَّصَبُرُ فِی الْحَقِّ.
بنابراین منزلگاه آینده خود را اصلاح کن و آخرتت را به دنیا مفروش درباره آنچه نمی‌دانی سخن مگو و نسبت به آنچه موظف نیستی دخالت منما. در راهی که ترس گمراهی در آن است قدم مگذار چه اینکه خودداری کردن به هنگام بیم از گمراهی بهتر از آن است که انسان خود را به مسیرهای خطرناک بیفکند.

امر به معروف کن تا اهل آن باشی و با دست و زبانت منکر را انکار نما و از کسی که کار بد انجام می‌دهد با جدیت دوری گزین. در راه خدا آن گونه که باید و شاید جهاد کن و هرگز سرزنشِ سرزنش گران، تو را از تلاش در راه خدا باز ندارد، در دریای مشکلات هر جا که باشد برای رسیدن به حق فرو شو. در دین خود تفقه کن (و حقایق دین را به طور کامل فرا گیر) و خویشتن را بر استقامت در برابر مشکلات عادت ده که استقامت و شکیبایی در راه حق، اخلاق بسیار نیکویی است.
وَأَلْجِئْ نَفْسَكَ فِی أُمُورِكَ كُلِّهَا إِلَی إِلَهِكَ، فَإِنَّكَ تُلْجِئُهَا إِلَی كَهْف حَرِیز، مَانِع عَزِیز. وَأَخْلِصْ فِی الْمَسْأَلَةِ لِرَبِّكَ، فَإِنَّ بِیدِهِ الْعَطَاءَ وَالْحِرْمَانَ، أَکْثِرِ الاِسْتِخَارَةَ، وَتَفَهَّمْ وَصِیتِی، وَلاَ تَذْهَبَنَّ عَنْكَ صَفْحاً، فَإِنَّ خَیرَ الْقَوْلِ مَا نَفَعَ وَاعْلَمْ أَنَّهُ لاخَیرَ فِی عِلْم لاینْفَعُ، وَلاَ ینْتَفَعُ بِعِلْم لایحِقُّ تَعَلُّمُهُ.
در تمام کارهایت خود را به خدا بسپار که اگر چنین کنی خود را به پناهگاهی مطمئن و نیرومند سپرده ای. به هنگام دعا، پروردگارت را با اخلاص بخوان (و تنها دست به دامان لطف او بزن) چرا که بخشش و حرمان به دست اوست و بسیار از خدا بخواه که خیر و نیکی را برایت فراهم سازد. وصیتم را به خوبی درک کن و آن را سرسری مگیر، زیرا بهترین سخن دانشی است که سودمند باشد و بدان دانشی که نفع نبخشد در آن خیری نیست و دانشی که سزاوار فراگرفتن نمی‌باشد سودی ندارد.
أَی بُنَی، إِنِّی لَمَّا رَأَیتُنِی قَدْ بَلَغْتُ سِنّاً، وَرَأَیتُنِی أَزْدَادُ وَهْناً، بَادَرْتُ بِوَصِیتِی إِلَیكَ، وَأَوْرَدْتُ خِصَالاً مِنْهَا قَبْلَ أَنْ یعْجَلَ بی‌أَجَلِی دُونَ أَنْ أُفْضِی إِلَیكَ بِمَا فِی نَفْسِی، أَوْ أَنْ أُنْقَصَ فِی رَأْیی كَمَا نُقِصْتُ فِی جِسْمِی، أَوْ یسْبِقَنِی إِلَیكَ بَعْضُ غَلَبَاتِ الْهَوَی وَفِتَنِ الدُّنْیا، فَتَكُونَ كَالصَّعْبِ النَّفُورِ.

وَإِنَّمَا قَلْبُ الْحَدَثِ كَالاَْرْضِ الْخَالِیةِ مَا أُلْقِی فِیهَا مِنْ شَیء قَبِلَتْهُ. فَبَادَرْتُكَ بِالاَْدَبِ قَبْلَ أَنْ یقْسُوَ قَلْبُكَ، وَیشْتَغِلَ لُبُّكَ، لِتَسْتَقْبِلَ بِجِدِّ رَأْیكَ مِنَ الاَْمْرِ مَا قَدْ كَفَاكَ أَهْلُ التَّجَارِبِ بُغْیتَهُ وَتَجْرِبَتَهُ، فَتَكُونَ قَدْ كُفِیتَ مَئُونَةَ الطَّلَبِ، وَعُوفِیتَ مِنْ عِلاَجِ التَّجْرِبَةِ، فَأَتَاكَ مِنْ ذَلِكَ مَا قَدْ كُنَّا نَأْتِیهِ، وَاسْتَبَانَ لَكَ مَا رُبَّمَا أَظْلَمَ عَلَینَا مِنْهُ.
پسرم! هنگامی که دیدم سن من بالا رفته و دیدم قوایم به سستی گراییده، به (نوشتن) این وصیتم برای تو مبادرت ورزیدم و نکات برجسته‌ای را در وصیتم وارد کردم مبادا اجلم فرا رسد در حالی که آنچه را در درون داشته‌ام بیان نکرده باشم و به همین دلیل پیش از آنکه در رأی و فکرم نقصانی حاصل شود آن گونه که در جسمم (بر اثر گذشت زمان) به وجود آمده و پیش از آنکه هوا و هوس و فتنه‌های دنیا بر تو هجوم آورد و همچون مرکبی سرکش شوی به تعلیم و تربیت تو مبادرت کردم

و از آنجا که قلب جوان همچون زمین خالی است و هر بذری در آن پاشیده شود آن را می‌پذیرد، پیش از آنکه قلبت سخت شود و فکرت به امور دیگر مشغول گردد (گفتنی‌ها را گفتم) همه اینها برای آن است که با تصمیم جدی به استقبال اموری بشتابی که اندیشمندان و اهل تجربه تو را از طلب آن بی‌نیاز ساخته و زحمت آزمون آن را کشیده‌اند تا نیازمند به طلب و جستجو نباشی و از تلاش بیشتر آسوده خاطر گردی، بنابراین آنچه از تجربیات نصیب ما شده، نصیب تو هم خواهد شد (بی آنکه زحمتی کشیده باشی) بلکه شاید پاره‌ای از آنچه بر ما مخفی شده (با گذشت زمان و تجربه بیشتر) بر تو روشن گردد.
أَی بُنَی، إِنِّی وَإِنْ لَمْ أَكُنْ عُمِّرْتُ عُمُرَ مَنْ كَانَ قَبْلِی، فَقَدْ نَظَرْتُ فِی أَعْمَالِهِمْ، فَكَّرْتُ فِی أَخْبَارِهِمْ، وَسِرْتُ فِی آثَارِهِمْ، حَتَّی عُدْتُ كَأَحَدِهِمْ; بَلْ كَأَنِّی بِمَا انْتَهَی إِلَی مِنْ أُمُورِهِمْ قَدْ عُمِّرْتُ مَعَ أَوَّلِهِمْ إِلَی آخِرِهِمْ، فَعَرَفْتُ صَفْوَ ذَلِكَ مِنْ كَدَرِهِ، وَنَفْعَهُ مِنْ ضَرَرِهِ،

فَاسْتَخْلَصْتُ لَكَ مِنْ كُلِّ أَمْر نَخِیلَهُ، وَتَوَخَّیتُ لَكَ جَمِیلَهُ، وَصَرَفْتُ عَنْكَ مَجْهُولَهُ، وَرَأَیتُ حَیثُ عَنَانِی مِنْ أَمْرِكَ مَا یعْنِی الْوَالِدَ الشَّفِیقَ، وَأَجْمَعْتُ عَلَیهِ مِنْ أَدَبِكَ أَنْ یكُونَ ذَلِكَ وَأَنْتَ مُقْبِلُ الْعُمُرِ وَمُقْتَبَلُ الدَّهْرِ، ذُو نِیة سَلِیمَة، وَنَفْس صَافِیة.
پسرم! گرچه من به اندازه همه کسانی که پیش از من می‌زیستند عمر نکرده‌ام اما در رفتار آنها نظر افکندم و در اخبارشان تفکر نمودم و در آثار بازمانده از آنان به سیر و سیاحت پرداختم تا بدانجا که (بر اثر این آموزش ها) همانند یکی از آنها شدم بلکه گویی بر اثر آنچه از تاریخشان به من رسیده با همه آنها از اوّل تا آخر بوده‌ام (من همه اینها را بررسی کردم سپس) قسمت زلال و مصفای آن را از بخش کدر و تیره باز شناختم و سود و زیانش را دانستم

آن گاه از میان تمام آنها از هر امری گُزیده‌اش را برای تو برگرفتم و از میان (زشت و زیبای) آنها زیبایش را برای تو انتخاب نمودم و مجهولاتش را از تو دور داشتم و همان گونه که یک پدر مهربان بهترین نیکی‌ها را برای فرزندش می‌خواهد من نیز صلاح دیدم که تو را به این وسیله تربیت کنم و همت خود را بر آن گماشتم، چرا که عمر تو رو به پیش است و روزگارت رو به جلو و دارای نیتی سالم و روحی باصفا هستی.
وَأَنْ أَبْتَدِئَكَ بِتَعْلِیمِ كِتَابِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ وَتَأْوِیلِهِ، وَشَرَائِعِ الاِْسْلاَمِ أَحْكَامِهِ، وَحَلاَلِهِ وَحَرَامِهِ، لاأُجَاوِزُ ذَلِكَ بِكَ إِلَی غَیرِهِ. ثُمَّ أَشْفَقْتُ أَنْ یلْتَبِسَ عَلَیكَ مَا اخْتَلَفَ النَّاسُ فِیهِ مِنْ أَهْوَائِهِمْ وَ آرَائِهِمْ مِثْلَ الَّذِی الْتَبَسَ عَلَیهِمْ،

فَكَانَ إِحْكَامُ ذَلِكَ عَلَی مَا كَرِهْتُ مِنْ تَنْبِیهِكَ لَهُ أَحَبَّ إِلَی مِنْ إِسْلاَمِكَ إِلَی أَمْر لاآمَنُ عَلَیكَ بِهِ الْهَلَكَةَ، وَرَجَوْتُ أَنْ یوَفِّقَكَ اللهُ فِیهِ لِرُشْدِكَ، وَأَنْ یهْدِیكَ لِقَصْدِكَ فَعَهِدْتُ إِلَیكَ وَصِیتِی هَذِهِ.
و چنین دیدم که در آغاز، کتاب خدا را همراه تفسیر و اصول و احکامش و حلال و حرام آن، به تو تعلیم دهم و تو را به سراغ چیزی غیر از آن (که ممکن است منشأ گمراهی شود) نفرستم سپس از این ترسیدم که آنچه بر مردم بر اثر پیروی هوا و هوس و عقاید باطل مشتبه شده و در آن اختلاف کرده‌اند، بر تو نیز مشتبه گردد

لذا روشن ساختن این قسمت را بر خود لازم دانستم هرچند مایل نبودم آن (شبهات) را آشکارا بیان کنم ولی ذکر آنها نزد من محبوب‌تر از آن بود که تو را تسلیم امری سازم که از هلاکت آن ایمن نباشم. امیدوارم خداوند تو را در طریق رشد و صلاح، توفیق دهد و به راهی که در خورِ توست هدایتت کند به همین دلیل این وصیتم را برای تو بیان کردم.
وَاعْلَمْ یا بُنَی أَنَّ أَحَبَّ مَا أَنْتَ آخِذٌ بِهِ إِلَی مِنْ وَصِیتِی تَقْوَی اللهِ الاِقْتِصَارُ عَلَی مَا فَرَضَهُ اللهُ عَلَیكَ، وَالاَْخْذُ بِمَا مَضَی عَلَیهِ الاَْوَّلُونَ مِنْ آبَائِكَ، الصَّالِحُونَ مِنْ أَهْلِ بَیتِكَ، فَإِنَّهُمْ لَمْ یدَعُوا أَنْ نَظَرُوا لاَِنْفُسِهِمْ كَمَا أَنْتَ نَاظِرٌ، وَفَكَّرُوا كَمَا أَنْتَ مُفَكِّرٌ،

ثُمَّ رَدَّهُمْ آخِرُ ذَلِكَ إِلَی الاَْخْذِ بِمَا عَرَفُوا، الاِْمْسَاكِ عَمَّا لَمْ یكَلَّفُوا، فَإِنْ أَبَتْ نَفْسُكَ أَنْ تَقْبَلَ ذَلِكَ دُونَ أَنْ تَعْلَمَ كَمَا عَلِمُوا فَلْیكُنْ طَلَبُكَ ذَلِكَ بِتَفَهُّم وَتَعَلُّم، لابِتَوَرُّطِ الشُّبُهَاتِ، وَعُلَقِ الْخُصُومَاتِ.
پسرم! بدان محبوب‌ترین چیزی که از میان وصایایم باید به آن تمسک جویی، تقوا و پرهیزکاری است و اکتفا به آنچه خداوند بر تو فرض و لازم شمرده است و حرکت در راهی که پدرانت در گذشته آن را پیموده‌اند و صالحان از خاندانت از آن راه رفته‌اند، زیرا همان گونه که تو درباره خویش نظر می‌کنی آنها نیز درباره خود نظر کرده‌اند و آن گونه که تو (برای صلاح خویشتن) می‌اندیشی آنها نیز می‌اندیشیدند (با این تفاوت که آنها تجارب خود را برای توبه یادگار گذاشته اند)

سرانجام فکر و اندیشه، آنها را به جایی رسانید که آنچه را به خوبی شناخته‌اند بگیرند و آنچه را (که مبهم است و) به آن مکلف نیستند رها سازند. اگر روح و جان تو از قبول آن ابا دارد و می‌خواهی که تا آگاه نشوی اقدام نکنی می‌بایست (از طریق صحیح این راه را بپویی و) این خواسته با فهم و دقت و تعلم باشد نه از طریق فرو رفتن در شبهات و تمسک جستن به دشمنی‌ها و خصومت‌ها.
وَابْدَأْ قَبْلَ نَظَرِكَ فِی ذَلِكَ بِالاِْسْتِعَانَةِ بِإِلَهِكَ، وَالرَّغْبَةِ إِلَیهِ فِی تَوْفِیقِكَ، وَتَرْكِ كُلِّ شَائِبَة أَوْلَجَتْكَ فِی شُبْهَة، أَوْ أَسْلَمَتْكَ إِلَی ضَلاَلَة.

فَإِنْ أَیقَنْتَ أَنْ قَدْ صَفَا قَلْبُكَ فَخَشَعَ، وَتَمَّ رَأْیكَ فَاجْتَمَعَ، وَكَانَ هَمُّكَ فِی ذَلِكَ هَمّاً وَاحِداً، فَانْظُرْ فِیمَا فَسَّرْتُ لَكَ، وَإِنْ لَمْ یجْتَمِعْ لَكَ مَا تُحِبُّ مِنْ نَفْسِكَ، وَفَرَاغِ نَظَرِكَ وَفِکْرِكَ، فَاعْلَمْ أَنَّكَ إِنَّمَا تَخْبِطُ الْعَشْوَاءَ، وَتَتَوَرَّطُ الظَّلْمَاءَ. وَلَیسَ طَالِبُ الدِّینِ مَنْ خَبَطَ أَوْ خَلَطَ وَالاِْمْسَاكُ عَنْ ذَلِكَ أَمْثَلُ.
(اضافه بر این) پیش از آنکه در طریق آگاهی در این امور گام نهی از خداوندت استعانت بجوی و برای توفیق، رغبت و میل، نشان ده و از هر گونه عاملی که موجب خلل در افکار تو شود یا تو را به شبهه‌ای افکند یا تسلیم گمراهی کند بپرهیز.

هرگاه یقین کردی قلب و روحت صفا یافته و در برابر حق خاضع شده و رأیت به کمال پیوسته و تمرکز یافته و تصمیم تو در این باره تصمیم واحدی گشته (و از هر چه غیر از آن است صرف نظر کرده ای) در این صورت به آنچه برای تو (در این وصیت نامه) توضیح داده‌ام دقت کن (تا نتیجه مطلوب را بگیری) و اگر آنچه را در این زمینه دوست می‌داری (از شرایطی که گفتم) برایت فراهم نشد و فراغت خاطر و آمادگی فکر حاصل نکردی، بدان در طریقی گام می‌نهی که همچون شتری که چشمانش ضعیف است به سوی پرتگاه پیش می‌روی و در میان تاریکی‌ها غوطهور می‌شوی و کسی که گرفتار اشتباه و خلط حق با باطل است نمی‌تواند طالب دین باشد و با این حال اگر وارد این مرحله نشوی بهتر است.
فَتَفَهَّمْ یا بُنَی وَصِیتِی، وَاعْلَمْ أَنَّ مَالِكَ الْمَوْتِ هُوَ مَالِكُ الْحَیاةِ، وَأَنَّ الْخَالِقَ هُوَ الْمُمِیتُ، وَأَنَّ الْمُفْنِی هُوَ الْمُعِیدُ، وَأَنَّ الْمُبْتَلِی هُوَ الْمُعَافِی، وَأَنَّ الدُّنْیا لَمْ تَكُنْ لِتَسْتَقِرَّ إِلاَّ عَلَی مَا جَعَلَهَا اللهُ عَلَیهِ مِنَ النَّعْمَاءِ، وَالاِْبْتِلاَءِ، وَالْجَزَاءِ فِی الْمَعَادِ، أَوْ مَا شَاءَ مِمَّا لاتَعْلَمُ، فَإِنْ أَشْكَلَ عَلَیكَ شَیءٌ مِنْ ذَلِكَ فَاحْمِلْهُ عَلَی جَهَالَتِكَ،

فَإِنَّكَ أَوَّلُ مَا خُلِقْتَ بِهِ جَاهِلاً ثُمَّ عُلِّمْتَ، وَمَا أَکْثَرَ مَا تَجْهَلُ مِنَ الاَْمْرِ، یتَحَیرُ فِیهِ رَأْیكَ، وَیضِلُّ فِیهِ بَصَرُكَ ثُمَّ تُبْصِرُهُ بَعْدَ ذَلِكَ!

فَاعْتَصِمْ بِالَّذِی خَلَقَكَ وَرَزَقَكَ وَسَوَّاكَ، وَلْیكُنْ لَهُ تَعَبُّدُكَ، وَإِلَیهِ رَغْبَتُكَ، وَمِنْهُ شَفَقَتُكَ.
پسرم! در فهم وصیتم دقت نما. بدان مالک مرگ همان مالک حیات است و آفریننده، همان کسی است که می‌میراند و فانی کننده هم اوست که جهان را از نو نظام می‌بخشد و بیماری دهنده همان شفابخش است و دنیا پابرجا نمی‌ماند مگر به همان گونه که خداوند آن را قرار داده است; گاهی نعمت، گاهی گرفتاری و سرانجام پاداش در روز رستأخیر یا آنچه او خواسته و تو نمی‌دانی (از کیفرهای دنیوی) و اگر درباره فهم این امور (و حوادث جهان) امری بر تو مشکل شد، آن را بر نادانی خود حمل کن (و زبان به اعتراض مگشای)

زیرا تو در آغاز خلقت جاهل و نادان بودی و سپس عالِم و آگاه شدی و چه بسیار است اموری که هنوز نمی‌دانی و فکرت در آن متحیر و چشمت در آن خطا می‌کند; اما پس از مدتی آن را می‌بینی (و از حکمت آن آگاه می‌شوی).

بنابراین به آن کس که تو را آفریده و روزی داده و آفرینش تو را نظام بخشیده تمسک جوی و تنها او را پرستش کن و رغبت و محبّت تو تنها به او باشد و تنها از (مخالفت) او بترس.
وَاعْلَمْ یا بُنَی أَنَّ أَحَداً لَمْ ینْبِئْ عَنِ اللهِ سُبْحَانَهُ كَمَا أَنْبَأَ عَنْهُ الرَّسُولُ(صلی الله علیه وآله)فَارْضَ بِهِ رَائِداً، وَإِلَی النَّجَاةِ قَائِداً، فَإِنِّی لَمْ آلُكَ نَصِیحَةً. وَإِنَّكَ لَنْ تَبْلُغَ فِی النَّظَرِ لِنَفْسِكَ وَإِنِ اجْتَهَدْتَ مَبْلَغَ نَظَرِی لَكَ.
پسرم! بدان هیچ کس از خدا همچون پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) خبر نیاورده (و احکام خدا را همانند او بیان نکرده است) بنابراین او را به عنوان رهبر خود بپذیر و در طریق نجات و رستگاری، وی را قائد خویش انتخاب کن. من از هیچ اندرزی درباره تو کوتاهی نکردم و تو هرقدر برای آگاهی از صلاح و مصلحت خویش کوشش کنی به آن اندازه که من درباره تو تشخیص داده‌ام نخواهی رسید.
وَاعْلَمْ یا بُنَی أَنَّهُ لَوْ كَانَ لِرَبِّكَ شَرِیکٌ لاََتَتْكَ رُسُلُهُ، وَلَرَأَیتَ آثَارَ مُلْكِهِ سُلْطَانِهِ، وَلَعَرَفْتَ أَفْعَالَهُ وَصِفَاتِهِ، وَلَكِنَّهُ إِلَهٌ وَاحِدٌ كَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ، لایضَادُّهُ فِی مُلْكِهِ أَحَدٌ، وَلاَ یزُولُ أَبَداً وَلَمْ یزَلْ.

أَوَّلٌ قَبْلَ الاَْشْیاءِ بِلاَ أَوَّلِیة، وَآخِرٌ بَعْدَ الاَْشْیاءِ بِلاَ نِهَایة. عَظُمَ عَنْ أَنْ تَثْبُتَ رُبُوبِیتُهُ بِإِحَاطَةِ قَلْب أَوْ بَصَر.

فَإِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ فَافْعَلْ كَمَا ینْبَغِی لِمِثْلِكَ أَنْ یفْعَلَهُ فِی صِغَرِ خَطَرِهِ، وَقِلَّةِ مَقْدِرَتِهِ، وَكَثْرَةِ عَجْزِهِ، و عَظِیمِ حَاجَتِهِ إِلَی رَبِّهِ، فِی طَلَبِ طَاعَتِهِ، وَالْخَشْیةِ مِنْ عُقُوبَتِهِ، وَالشَّفَقَةِ مِنْ سُخْطِهِ: فَإِنَّهُ لَمْ یأْمُرْكَ إِلاَّ بِحَسَن، وَلَمْ ینْهَكَ إِلاَّ عَنْ قَبِیح.
پسرم! بدان اگر پروردگارت شریکی داشت، رسولان او به سوی تو می‌آمدند و آثار ملک و قدرتش را می‌دیدی و افعال و صفاتش را می‌شناختی; ولی او خداوندی یگانه است همان گونه که خودش را به این صفت توصیف کرده است. هیچ کس در ملک و مملکتش با او ضدیت نمی‌کند و هرگز زایل نخواهد شد و همواره بوده است.

او سرسلسله هستی است بی‌آنکه آغازی داشته باشد و آخرین آنهاست بی‌آنکه پایانی برایش تصور شود. بزرگ‌تر از آن است که ربوبیتش در احاطه فکر یا چشم قرار گیرد.

حال که این حقیقت را شناختی، در عمل بکوش آن چنان که سزاوارِ مانند توست از نظر کوچکی قدر ومنزلت و کمی قدرت و فزونی عجز و نیاز شدیدت به پروردگارت. در راه اطاعتش بکوش،ازعقوبتش برحذر باشو از خشمش بیمناک، زیرا او تو را جز به نیکی امر نکرده و جز از قبیح و زشتی باز نداشته است.
یا بُنَی إِنِّی قَدْ أَنْبَأْتُكَ عَنِ الدُّنْیا وَحَالِهَا، وَزَوَالِهَا وَانْتِقَالِهَا، وَأَنْبَأْتُكَ عَنِ الاْخِرَةِ وَمَا أُعِدَّ لاَِهْلِهَا فِیهَا، وَضَرَبْتُ لَكَ فِیهِمَا الاَْمْثَالَ، لِتَعْتَبِرَ بِهَا وَتَحْذُوَ عَلَیهَا.

إِنَّمَا مَثَلُ مَنْ خَبَرَ الدُّنْیا كَمَثَلِ قَوْم سَفْر نَبَا بِهِمْ مَنْزِلٌ جَدِیبٌ، فَأَمُّوا مَنْزِلاً خَصِیباً وَجَنَاباً مَرِیعاً، فَاحْتَمَلُوا وَعْثَاءَ الطَّرِیقِ، وَفِرَاقَ الصَّدِیقِ، خُشُونَةَ السَّفَرِ، وَجُشُوبَةَ المَطْعَمِ، لِیأْتُوا سَعَةَ دَارِهِمْ، وَمَنْزِلَ قَرَارِهِمْ، فَلَیسَ یجِدُونَ لِشَیءٍ مِنْ ذَلِكَ أَلَماً، وَلاَ یرَوْنَ نَفَقَةً فِیهِ مَغْرَماً. وَلاَ شَیءَ أَحَبُّ إِلَیهِمْ مِمَّا قَرَّبَهُمْ مِنْ مَنْزِلِهِمْ، وَأَدْنَاهُمْ مِنْ مَحَلَّتِهِمْ.

وَمَثَلُ مَنِ اغْتَرَّ بِهَا كَمَثَلِ قَوْم كَانُوا بِمَنْزِل خَصِیب، فَنَبَا بِهِمْ إِلَی مَنْزِل جَدِیب، فَلَیسَ شَیءٌ أَکْرَهَ إِلَیهِمْ وَلاَ أَفْظَعَ عِنْدَهُمْ مِنْ مُفَارَقَةِ مَا كَانُوا فِیهِ، إِلَی مَا یهْجُمُونَ عَلَیهِ، یصِیرُونَ إِلَیهِ.
فرزندم! من تو را از دنیا و حالات آن و زوال و دگرگونیش آگاه ساختم و از آخرت و آنچه برای اهلش در آن مهیا شده مطلع کردم و درباره هر دو برایت مثال‌هایی زدم تا به وسیله آن عبرت گیری و در راه صحیح گام نهی.

کسانی که دنیا را خوب آزموده‌اند (می دانند که آنها) همچون مسافرانی هستند که در منزلگاهی بی‌آب و آبادی وارد شده‌اند (که قابل زیستن و ماندن نیست) لذا تصمیم گرفته‌اند به سوی منزلی پرنعمت و ناحیه‌ای راحت (برای زیستن) حرکت کنند، از این رو (آنها برای رسیدن به آن منزل) مشقت راه را متحمل شده و فراق دوستان را پذیرفته و خشونت‌ها و سختی‌های سفر و غذاهای ناگوار را (با جان و دل) قبول نموده‌اند تا به خانه وسیع و منزلگاه آرامشان گام نهند. به همین دلیل آنها از هیچ یک از این ناراحتی‌ها احساس درد و رنج نمی‌کنند و هزینه‌هایی را که در این طریق می‌پردازند از آن ضرر نمی‌بینند و هیچ چیز برای آنها محبوب‌تر از آن نیست که ایشان را به منزلگاهشان نزدیک و به محل آرامششان برساند.


(اما) کسانى که به دنيا مغرور شده‌اند همانند مسافرانى هستند که در منزلى پرنعمت قرار داشته سپس به آنها خبر مى‌دهند که بايد به سوى منزلگاهى خشک و خالى از نعمت حرکت کنند (روشن است که) نزد آنان چيزى ناخوشايندتر و مصيبت بارتر از مفارقت آنچه در آن بوده‌اند و حرکت به سوى آنچه که بايد به سمت آن روند و سرنوشتى که در پيش دارند، نيست.
یا بُنَیَّ، اِجْعَلْ نَفْسَكَ مِیزَاناً فِیمَا بَینَكَ وَبَینَ غَیرِكَ، فَأَحْبِبْ لِغَیرِكَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِكَ، وَاکْرَهْ لَهُ مَا تَکْرَهُ لَهَا، وَلاَ تَظْلِمْ كَمَا لاتُحِبُّ أَنْ تُظْلَمَ، وَأَحْسِنْ كَمَا تُحِبُّ أَنْ یحْسَنَ إِلَیكَ،

وَاسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِكَ مَا تَسْتَقْبِحُهُ مِنْ غَیرِكَ، وَارْضَ مِنَ النَّاسِ بِمَا تَرْضَاهُ لَهُمْ مِنْ نَفْسِكَ، وَلاَ تَقُلْ مَا لاتَعْلَمُ، وَإِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ وَلاَ تَقُلْ مَا لاتُحِبُّ أَنْ یقَالَ لَكَ.
پسرم! خویشتن را معیار و مقیاس قضاوت میان خود و دیگران قرار ده. برای دیگران چیزی را دوست‌دار که برای خود دوست می‌داری و برای آنها نپسند آنچه را برای خود نمی‌پسندی. به دیگران ستم نکن همان گونه که دوست نداری به تو ستم شود. به دیگران نیکی کن چنان که دوست داری به تو نیکی شود.

آنچه را برای دیگران قبیح می‌شمری برای خودت نیز زشت شمار. و برای مردم راضی شو به آنچه برای خود از سوی آنان راضی می‌شوی. آنچه را که نمی‌دانی مگو، اگر چه آنچه می‌دانی اندک باشد، و آنچه را دوست نداری درباره تو بگویند، درباره دیگران مگو.
وَاعْلَمْ أَنَّ الاِْعْجَابَ ضِدُّ الصَّوَابِ، وَآفَةُ الاَْلْبَابِ، فَاسْعَ فِی كَدْحِكَ، وَلاَ تَكُنْ خَازِناً لِغَیرِكَ، وَإِذَا أَنْتَ هُدِیتَ لِقَصْدِكَ فَكُنْ أَخْشَعَ مَا تَكُونُ لِرَبِّكَ.
(پسرم!) بدان که خودپسندی و غرور، ضد راستی و درست اندیشی و آفت عقل هاست، پس برای تأمین زندگی نهایت تلاش و کوششت را داشته باش (و از آنچه به دست می‌آوری در راه خدا انفاق کن و) انباردار دیگران مباش. هرگاه (به لطف الهی) به راه راست هدایت یافتی (شکر پروردگار را فراموش مکن و) در برابر پروردگار خود کاملا خاضع و خاشع باش.
وَاعْلَمْ أَنَّ أَمَامَكَ طَرِیقاً ذَا مَسَافَة بَعِیدَة، وَمَشَقَّة شَدِیدَة، وَأَنَّهُ لاغِنَی بِكَ فِیهِ عَنْ حُسْنِ الاِرْتِیادِ، وَقَدْرِ بَلاَغِكَ مِنَ الزَّادِ، مَعَ خِفَّةِ الظَّهْرِ، فَلاَ تَحْمِلَنَّ عَلَی ظَهْرِكَ فَوْقَ طَاقَتِكَ، فَیكُونَ ثِقْلُ ذَلِكَ وَبَالاً عَلَیكَ،

وَإِذَا وَجَدْتَ مِنْ أَهْلِ الْفَاقَةِ مَنْ یحْمِلُ لَكَ زَادَکْ إِلَی یوْمِ الْقِیامَةِ، فَیوَافِیكَ بِهِ غَداً حَیثُ تَحْتَاجُ إِلَیهِ فَاغْتَنِمْهُ وَحَمِّلْهُ إِیاهُ، وَأَکْثِرْ مِنْ تَزْوِیدِهِ وَأَنْتَ قَادِرٌ عَلَیهِ، فَلَعَلَّكَ تَطْلُبُهُ فَلاَ تَجِدُهُ وَاغْتَنِمْ مَنِ اسْتَقْرَضَكَ فِی حَالِ غِنَاكَ، لِیجْعَلَ قَضَاءَهُ لَكَ فِی یوْمِ عُسْرَتِكَ.
(فرزندم!) بدان راهی بس طولانی و پر مشقت در پیش داری. در این راه (پر خوف و خطر) از کوشش و تلاش صحیح و فراوان و توشه کافی که تو را به مقصد برساند بی‌نیاز نیستی، به علاوه باید در این راه سبکبار باشی (تا بتوانی به مقصد برسی) بنابراین بیش از حدِ توانت مسئولیت اموال دنیا را بر دوش مگیر، زیرا سنگینی آن مایه مشقت و وبال تو خواهد بود.

هرگاه در زمانی که قدرت داری نیازمندی را یافتی که می‌تواند زاد و توشه تو را برای روز رستاخیز تو بر دوش گیرد و فردا که به آن نیازمند می‌شوی به تو بازپس گرداند، آن را غنیمت بشمار و (هر چه زودتر) و بیشتر، این زاد و توشه را بر دوش او بگذار، زیرا ممکن است روزی در جستجوی چنین شخصی بر آیی و پیدایش نکنی. (همچنین) اگر کسی را پیدا کنی که در حال غنا و بی‌نیازیت از تو وام بگیرد و ادای آن را برای روز سختی و تنگدستی تو بگذارد، آن را غنیمنت بشمار!
وَاعْلَمْ أَنَّ أَمَامَكَ عَقَبَةً كَئُوداً، الْمُخِفُّ فِیهَا أَحْسَنُ حَالاً مِنَ الْمُثْقِلِ، وَالْمُبْطِئُ عَلَیهَا أَقْبَحُ حَالاً مِنَ الْمُسْرِعِ، وَأَنَّ مَهْبِطَكَ بِهَا لامَحَالَةَ إِمَّا عَلَی جَنَّة أَوْ عَلَی نَار، فَارْتَدْ لِنَفْسِكَ قَبْلَ نُزُولِكَ، وَوَطِّئِ الْمَنْزِلَ قَبْلَ حُلُولِكَ، «فَلَیسَ بَعْدَ الْمَوْتِ مُسْتَعْتَبٌ»، وَلاَ إِلَی الدُّنْیا مُنْصَرَفٌ.
(فرزندم!) بدان پیش روی تو گردنه صعب العبوری هست که سبکباران (برای عبور از آن) حالشان از سنگین باران بهتر است، و کندروان وضعشان بسیار بدتر از شتاب کنندگان است و (بدان که) نزول تو بعد از عبور از آن گردنه به یقین یا در بهشت است و یا در دوزخ، بنابراین پیش از ورودت در آنجا وسایل لازم را برای خویش مهیا ساز و منزلگاه را پیش از نزول، آماده نما، زیرا پس از مرگ راهی برای عذرخواهی نیست و نه طریقی برای بازگشت به دنیا (و جبران گذشته).
وَاعْلَمْ أَنَّ الَّذِی بِیدِهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضِ قَدْ أَذِنَ لَكَ فِی الدُّعَاءِ، تَكَفَّلَ لَكَ بِالاِْجَابَةِ، وَأَمَرَكَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِیعْطِیكَ، وَتَسْتَرْحِمَهُ لِیرْحَمَكَ، وَلَمْ یجْعَلْ بَینَكَ وَبَینَهُ مَنْ یحْجُبُكَ عَنْهُ، وَلَمْ یلْجِئْكَ إِلَی مَنْ یشْفَعُ لَكَ إِلَیهِ، وَلَمْ یمْنَعْكَ إِنْ أَسَأْتَ مِنَ التَّوْبَةِ،

وَلَمْ یعَاجِلْكَ بِالنِّقْمَةِ، وَلَمْ یعَیرْكَ بِالاِْنَابَةِ، وَلَمْ یفْضَحْكَ حَیثُ الْفَضِیحَةُ بِكَ أَوْلَی، وَلَمْ یشَدِّدْ عَلَیكَ فِی قَبُولِ الاِْنَابَةِ، وَلَمْ ینَاقِشْكَ بِالْجَرِیمَةِ

وَلَمْ یؤْیسْكَ مِنَ الرَّحْمَةِ، بَلْ جَعَلَ نُزُوعَكَ عَنِ الذَّنْبِ حَسَنَةً، وَحَسَبَ سَیئَتَكَ وَاحِدَةً، وَحَسَبَ حَسَنَتَكَ عَشْراً، وَفَتَحَ لَكَ بَابَ الْمَتَابِ، وَبَابَ الاِسْتِعْتَابِ،
(فرزندم!) بدان آن کس که گنج‌های آسمان‌ها و زمین در دست اوست، به تو اجازه دعا و درخواست را داده و اجابتِ آن را تضمین نموده است، به تو امر کرده که از او بخواهی تا عطایت کند و از او درخواست رحمت کنی تا رحمتش را شامل حال تو گرداند. خداوند میان تو و خودش کسی را قرار نداده که در برابر او حجاب تو شود و تو را مجبور نساخته که به شفیعی پناه بری و خداوند در صورتی که مرتکب بدی شوی تو را از توبه مانع نشده (و درهای آن را به روی تو گشوده است).

در کیفر تو تعجیل نکرده (و آن را به موجب اینکه ممکن است توبه کنی به تأخیر انداخته) هرگز تو را به سبب توبه و انابه سرزنش نمی‌کند (آن گونه که انتقام جویان توبه کاران را زیر رگبار ملامت و سرزنش قرار می‌دهند) و حتی در آنجا که رسوایی سزاوار توست تو را رسوا نساخته (آن گونه که تنگ نظران بی‌گذشت فوراً اقدام به رسواسازی و افشاگری درباره خطاکاران می‌کنند) و در قبول توبه بر تو سخت نگرفته است (آن گونه که معمول افراد کوتاه فکر است) و در محاسبه جرایمِ تو دقت و موشکافی نکرده (بلکه به آسانی از آن گذشته است).

هیچ گاه تو را از رحمتش مأیوس نساخته (هرچند گناه تو سنگین و بزرگ باشد) بلکه بازگشت تو از گناه را حسنه قرار داده (و از آن مهم‌تر اینکه) گناه تو را یکی محسوب می‌دارد و حسنه‌ات را ده برابر حساب می‌کند و درِ توبه و بازگشت و عذرخواهی را (همیشه) به رویت باز نگه داشته به گونه‌ای که هر زمان او را ندا کنی ندای تو را می‌شنود
فَإِذَا نَادَیتَهُ سَمِعَ نِدَاكَ، وَإِذَا نَاجَیتَهُ عَلِمَ نَجْوَاكَ، فَأَفْضَیتَ إِلَیهِ بِحَاجَتِكَ، وَأَبْثَثْتَهُ ذَاتَ نَفْسِكَ، وَشَكَوْتَ إِلَیهِ هُمُومَكَ، اسْتَکْشَفْتَهُ كُرُوبَكَ، وَاسْتَعَنْتَهُ عَلَی أُمُورِكَ، وَسَأَلْتَهُ مِنْ خَزَائِنِ رَحْمَتِهِ مَا لایقْدِرُ عَلَی إِعْطَائِهِ غَیرُهُ، مِنْ زِیادَةِ الاَْعْمَارِ، وَصِحَّةِ الاَْبْدَانِ، سَعَةِ الاَْرْزَاقِ.

ثُمَّ جَعَلَ فِی یدَیكَ مَفَاتِیحَ خَزَائِنِهِ بِمَا أَذِنَ لَكَ فِیهِ مِنْ مَسْأَلَتِهِ، فَمَتَی شِئْتَ اسْتَفْتَحْتَ بِالدُّعَاءِ أَبْوَابَ نِعْمَتِهِ، وَاسْتَمْطَرْتَ شَآبِیبَ رَحْمَتِهِ،
هرگاه با او نجوا نمایی آن را می‌داند، بنابراین حاجتت را به سویش می‌بری و آن چنان که هستی در پیشگاه او خود را نشان می‌دهی، غم و اندوه خود را با وی در میان می‌گذاری و حل مشکلات و درد و رنج خود را از او می‌خواهی، و در کارهایت از او استعانت می‌جویی، می‌توانی از خزاین رحمتش چیزهایی را بخواهی که جز او کسی قادر به اعطای آن نیست مانند فزونی عمر، سلامتی تن و وسعت روزی.

سپس خداوند کلیدهای خزاینش را با اجازه‌ای که به تو درباره درخواست از او عطا کرده، در دست تو قرار داده است پس هرگاه خواسته‌ای داشته باشی می‌توانی به وسیله دعا درهای نعمت پروردگار را بگشایی و باران رحمت او را فرود آوری
فَلاَ یقَنِّطَنَّكَ إِبْطَاءُ إِجَابَتِهِ، فَإِنَّ الْعَطِیةَ عَلَی قَدْرِ النِّیةِ، وَرُبَّمَا أُخِّرَتْ عَنْكَ الاِْجَابَةُ، لِیكُونَ ذَلِكَ أَعْظَمَ لاَِجْرِ السَّائِلِ، وَأَجْزَلَ لِعَطَاءِ الاْمِلِ. وَرُبَّمَا سَأَلْتَ الشَّیءَ فَلاَ تُؤْتَاهُ، وَأُوتِیتَ خَیراً مِنْهُ عَاجِلاً أَوْ آجِلاً، أَوْ صُرِفَ عَنْكَ لِمَا هُوَ خَیرٌ لَكَ،

فَلَرُبَّ أَمْر قَدْ طَلَبْتَهُ فِیهِ هَلاَكُ دِینِكَ لَوْ أُوتِیتَهُ، فَلْتَكُنْ مَسْأَلَتُكَ فِیمَا یبْقَی لَكَ جَمَالُهُ، وَینْفَی عَنْكَ وَبَالُهُ; فَالْمَالُ لایبْقَی لَكَ وَلاَ تَبْقَی لَه.
و هرگز نباید تأخیر اجابت دعا تو را مأیوس کند، زیرا بخشش پروردگار به اندازه نیت (بندگان) است; گاه می‌شود که اجابت دعا به تأخیر می‌افتد تا اجر و پاداش درخواست کننده بیشتر گردد و عطای آرزومندان را فزون‌تر کند و گاه می‌شود چیزی را از خدا می‌خواهی و به تو نمی‌دهد در حالی که بهتر از آن در کوتاه مدت یا دراز مدت به تو داده خواهد شد یا آن را به چیزی که برای تو بهتر از آن است تبدیل می‌کند.

گاه چیزی از خدا می‌خواهی که اگر به آن برسی مایه هلاک دین توست (و خداوند آن را از تو دریغ می‌دارد و چیزی بهتر از آن می‌دهد) بنابراین باید تقاضای تو از خدا همیشه چیزی باشد که جمال و زیباییش برای تو باقی بماند و وبال و بدیش از تو برود (و بدان مال دنیا این گونه نیست) مال برای تو باقی نمی‌ماند و تو نیز برای آن باقی نخواهی ماند!
وَاعْلَمْ یا بُنَی أَنَّكَ إِنَّمَا خُلِقْتَ لِلاْخِرَةِ لالِلدُّنْیا، وَلِلْفَنَاءِ لالِلْبَقَاءِ، وَلِلْمَوْتِ لالِلْحَیاةِ، وَأَنَّكَ فِی قُلْعَة وَدَارِ بُلْغَة، وَطَرِیقٍ إِلَی الاْخِرَةِ، وَأَنَّكَ طَرِیدُ الْمَوْتِ الَّذِی لاینْجُو مِنْهُ هَارِبُهُ، وَلاَ یفُوتُهُ طَالِبُهُ، وَلاَ بُدَّ أَنَّهُ مُدْرِكُهُ،

فَكُنْ مِنْهُ عَلَی حَذَرِ أَنْ یدْرِكَكَ وَأَنْتَ عَلَی حَال سَیئَة، قَدْ كُنْتَ تُحَدِّثُ نَفْسَكَ مِنْهَا بِالتَّوْبَةِ، فَیحُولَ بَینَكَ وَبَینَ ذَلِكَ، فَإِذَا أَنْتَ قَدْ أَهْلَکْتَ نَفْسَكَ.
(پسرم!) بدان تو برای آخرت آفریده شده‌ای نه برای دنیا، برای فنا نه برای بقا (در این جهان)، برای مرگ نه برای زندگی (در این دنیا) تو در منزلگاهی قرار داری که هر لحظه ممکن است از آن کوچ کنی، در سرایی که باید زاد و توشه از آن برگیری و راه آخرتِ توست.

و (بدان) تو رانده شده مرگ هستی (و مرگ پیوسته در تعقیب توست و سرانجام تو را شکار خواهد کرد) همان مرگی که هرگز فرار کننده‌ای از آن نجات نمی‌یابد و هرکس را او در جستجویش باشد از دست نمی‌دهد و سرانجام وی را خواهد گرفت،

بنابراین از این بترس که مرگ زمانی تو را بگیرد که در حال بدی باشی (حال گناه) در صورتی که تو پیش از فرا رسیدن مرگ با خویشتن گفتگو می‌کردی که توبه کنی; ولی مرگ میان تو و توبه حایل می‌شود و اینجاست که خویشتن را به هلاکت افکنده ای.
یا بُنَی أَکْثِرْ مِنْ ذِکْرِ الْمَوْتِ، وَذِکْرِ مَا تَهْجُمُ عَلَیهِ، وَتُفْضِی بَعْدَ الْمَوْتِ إِلَیهِ، حَتَّی یأْتِیكَ وَقَدْ أَخَذْتَ مِنْهُ حِذْرَكَ، وَشَدَدْتَ لَهُ أَزْرَكَ، وَلاَ یأْتِیكَ بَغْتَةً فَیبْهَرَكَ.
پسرم! بسیار به یاد مرگ باش و به یاد آنچه به سوی آن می‌روی و پس از مرگ در آن قرار می‌گیری به گونه‌ای که هرگاه مرگ به سراغ تو آید تو خود را (از هر نظر) آماده ساخته و دامن همت را در برابر آن به کمر بسته باشی. نکند ناگهان بر تو وارد شود و مغلوبت سازد.
وَإِیاكَ أَنْ تَغْتَرَّ بِمَا تَرَی مِنْ إِخْلاَدِ أَهْلِ الدُّنْیا إِلَیهَا، وَتَكَالُبِهِمْ عَلَیهَا، فَقَدْ نَبَّأَكَ اللهُ عَنْهَا، وَنَعَتْ هِی لَكَ عَنْ نَفْسِهَا، وَتَكَشَّفَتْ لَكَ عَنْ مَسَاوِیهَا،

فَإِنَّمَا أَهْلُهَا كِلاَبٌ عَاوِیةٌ، وَسِبَاعٌ ضَارِیةٌ، یهِرُّ بَعْضُهَا عَلَی بَعْض، وَیأْكُلُ عَزِیزُهَا ذَلِیلَهَا، وَیقْهَرُ كَبِیرُهَا صَغِیرَهَا. نَعَمٌ مُعَقَّلَةٌ، وَأُخْرَی مُهْمَلَةٌ، قَدْ أَضَلَّتْ عُقُولَهَا، رَكِبَتْ مَجْهُولَهَا. سُرُوحُ عَاهَة بِوَاد وَعْث، لَیسَ لَهَا رَاع یقِیمُهَا، وَلاَ مُسِیمٌ یسِیمُهَا.
و سخت بر حذر باش که دلبستگی‌ها و علاقه شدید دنیاپرستان به دنیا و حمله حریصانه آنها به دنیا، تو را نفریبد و مغرور نسازد زیرا خداوند تو را از وضع دنیا آگاه ساخته و نیز دنیا خودش از فنا و زوالش خبر داده و بدی هایش را برای تو آشکار ساخته است.

جز این نیست که دنیاپرستان همچون سگ‌هایی هستند که پیوسته واق واق می‌کنند (و برای تصاحب جیفه‌ای بر سر یکدیگر فریاد می‌کشند) یا درندگانی که در پی دریدن یکدیگرند، در برابر یکدیگر می‌غرند، و زوزه می‌کشند، زورمندان، ضعیفان را می‌خورند و بزرگ ترها کوچک ترها را مغلوب می‌سازند یا همچون چهارپایانی هستند که دست و پایشان (به وسیله مستکبران) بسته شده (و بردگان سرسپرده آنهایند) و گروه دیگری همچون حیواناتی هستند رها شده در بیابان (شهوات) عقل خود را گم کرده (و راه‌های صحیح را از دست داده اند) و در طرق مجهول و نامعلوم گام گذارده‌اند. آنها همچون حیواناتی هستند که در وادی پر از آفتی رها شده و در سرزمین ناهمواری به راه افتاده‌اند نه چوپانی دارند که آنها را به راه صحیح هدایت کندو نه کسی که آنها را به چراگاه مناسبی برساند
سَلَكَتْ بِهِمُ الدُّنْیا طَرِیقَ الْعَمَی وَأَخَذَتْ بِأَبْصَارِهِمْ عَنْ مَنَارِ الْهُدَی، فَتَاهُوا فِی حَیرَتِهَا، وَغَرِقُوا فِی نِعْمَتِهَا وَاتَّخَذُوهَا رَبّاً، فَلَعِبَتْ بِهِمْ لَعِبُوا بِهَا، وَنَسُوا مَا وَرَاءَهَا.
دنیا آنان را در طریق نابینایی به راه انداخته و چشم هایشان را از دیدن نشانه‌های هدایت برگرفته، در نتیجه در وادی حیرت سرگردانند و در نعمت‌ها و زرق و برق‌های دنیا غرق شده‌اند، دنیا را به عنوان معبود خود برگزیده، و دنیا نیز آنها را به بازی گرفته است و آنها هم به بازی با دنیا سرگرم شده‌اند و ماورای آن را به فراموشی سپرده‌اند.
رُوَیداً یسْفِرُ الظَّلاَمُ، كَأَنْ قَدْ وَرَدَتِ الاَْظْعَانُ، یوشِكُ مَنْ أَسْرَعَ أَنْ یلْحَقَ!

وَاعْلَمْ یا بُنَی أَنَّ مَنْ كَانَتْ مَطِیتُهُ اللَّیلَ وَالنَّهَارَ، فَإِنَّهُ یسَارُ بِهِ وَإِنْ كَانَ وَاقِفاً، وَیقْطَعُ الْمَسَافَةَ وَإِنْ كَانَ مُقِیماً وَادِعاً.
آرام باش (و کمی صبر کن) که به زودی تاریکی برطرف می‌شود (و حقیقت آشکار می‌گردد) گویا این مسافران، به منزل رسیده‌اند (و پایان عمر را با چشم خود می‌بینند.) نزدیک است کسی که سریع حرکت می‌کند به منزلگاه (مرگ) برسد.

پسرم بدان آن کس که مرکبش شب و روز است، او را می‌برند و در حرکت است، هرچند خود را ساکن پندارد و پیوسته قطع مسافت می‌کند، گرچه ظاهراً ایستاده است و استراحت می‌کند.
وَاعْلَمْ یقِیناً أَنَّكَ لَنْ تَبْلُغَ أَمَلَكَ، وَلَنْ تَعْدُوَ أَجَلَكَ، وَأَنَّكَ فِی سَبِیلِ مَنْ كَانَ قَبْلَكَ.

فَخَفِّضْ فِی الطَّلَبِ. وَأَجْمِلْ فِی الْمُکْتَسَبِ، فَإِنَّهُ رُبَّ طَلَب قَدْ جَرَّ إِلَی حَرَب; فَلَیسَ كُلُّ طَالِب بِمَرْزُوق، وَلاَ كُلُّ مُجْمِل بِمَحْرُوم.

وَأَکْرِمْ نَفْسَكَ عَنْ كُلِّ دَنِیة وَإِنْ سَاقَتْكَ إِلَی الرَّغَائِبِ، فَإِنَّكَ لَنْ تَعْتَاضَ بِمَا تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِكَ عِوَضاً. وَلاَ تَكُنْ عَبْدَ غَیرِكَ وَقَدْ جَعَلَكَ اللهُ حُرّاً.

وَمَا خَیرُ خَیر لاینَالُ إِلاَّ بِشَرّ، وَیسْر لاینَالُ إِلاَّ بِعُسْر.
و به یقین بدان هرگز به همه آرزوهایت دست نخواهی یافت و (نیز بدان) هرگز از اجلت تجاوز نخواهی کرد (و بیش از آنچه مقرر شده عمر نمی‌کنی) و تو در همان مسیری هستی که پیشینیان تو بودند (آنها رفتند و تو هم خواهی رفت)

حال که چنین است، در به دست آوردن دنیا زیاده روی مکن و در کسب و کار میانه رو باش، زیرا بسیار دیده شده که تلاش فراوان (در راه دنیا) به نابودی منجر گردیده (اضافه بر این) نه هر تلاش گری به روزی رسیده و نه هر شخص میانه روی محروم گشته است.

نفس خویشتن را از گرایش به هر پستی گرامی‌دار (و بزرگوارتر از آن باش که به پستی‌ها تن در دهی) هرچند گرایش به پستی‌ها تو را به خواسته هایت برساند، زیرا تو هرگز نمی‌توانی در برابر آنچه از شخصیت خود در این راه از دست می‌دهی بهای مناسبی به دست آوری و برده دیگری مباش، خداوند تو را آزاد آفریده است.

آن نیکی که جز از طریق بدی به دست نیاید نیکی نیست و آن آسایشی که جز با مشقت زیاد فراهم نشود آسایش نیست.
وَإِیاكَ أَنْ تُوجِفَ بِكَ مَطَایا الطَّمَعِ، فَتُورِدَكَ مَنَاهِلَ الْهَلَكَةِ. وَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَلاَّ یكُونَ بَینَكَ وَبَینَ اللهِ ذُو نِعْمَة فَافْعَلْ، فَإِنَّكَ مُدْرِکٌ قَسْمَكَ، وَآخِذٌ سَهْمَكَ، وَإِنَّ الْیسِیرَ مِنَ اللهِ سُبْحَانَهُ أَعْظَمُ وَأَکْرَمُ مِنَ الْكَثِیرِ مِنْ خَلْقِهِ وَإِنْ كَانَ كُلٌّ مِنْهُ.
بپرهیز از اینکه مرکب‌های طمع، تو را با سرعت با خود ببرند و به آبشخورهای هلاکت بیندازند و اگر بتوانی که میان تو و خداوندت، صاحب نعمتی واسطه نباشد چنین کن، زیرا تو (به هر حال) قسمت خود را دریافت می‌کنی و سهمت را خواهی گرفت و مقدار کمی که از سوی خداوند به تو برسد با ارزش‌تر است از مقدار زیادی که از سوی مخلوقش برسد، هرچند همه نعمت‌ها (حتی آنچه از سوی مخلوق می‌رسد) از ناحیه خداست.
وَتَلاَفِیكَ مَا فَرَطَ مِنْ صَمْتِكَ أَیسَرُ مِنْ إِدْرَاكِكَ مَا فَاتَ مِنْ مَنْطِقِكَ، وَحِفْظُ مَا فِی الْوِعَاءِ بِشَدِّ الْوِكَاءِ، وَحِفْظُ مَا فِی یدَیكَ أَحَبُّ إِلَی مِنْ طَلَبِ مَا فِی یدَی غَیرِكَ.
(فرزندم!) جبران آنچه بر اثر سکوت خود از دست داده‌ای آسان‌تر از جبران آن است که بر اثر سخن گفتن از دست می‌رود، و نگه داری آنچه در ظرف است با محکم بستن دهانه آن امکان پذیر است و حفظ آنچه در دست داری، نزد من محبوب‌تر از درخواست چیزی است که در دست دیگری است.
وَمَرَارَةُ الْیأْسِ خَیرٌ مِنَ الطَّلَبِ إِلَی النَّاسِ، وَالْحِرْفَةُ مَعَ الْعِفَّةِ خَیرٌ مِنَ الْغِنَی مَعَ الْفُجُورِ، وَالْمَرْءُ أَحْفَظُ لِسِرِّهِ، وَرُبَّ سَاع فِیمَا یضُرُّهُ!
تلخی یأس (از آنچه در دست مردم است) بهتر است از دراز کردن دست تقاضا به سوی آنها و درآمد (کم) همراه با پاکی و درست کاری بهتر از ثروت فراوان توأم با فجور و گناه است و انسان اسرار خویش را (بهتر از هر کس دیگر) نگه داری می‌کند و بسیارند کسانی که بر زیان خود تلاش می‌کنند.
مَنْ أَکْثَرَ أَهْجَرَ، وَمَنْ تَفَكَّرَ أَبْصَرَ. قَارِنْ أَهْلَ الْخَیرِ تَكُنْ مِنْهُمْ، وَبَاینْ أَهْلَ الشَّرِّ تَبِنْ عَنْهُمْ،

بِئْسَ الطَّعَامُ الْحَرَامُ! وَظُلْمُ الضَّعِیفِ أَفْحَشُ الظُّلْمِ! إِذَا كَانَ الرِّفْقُ خُرْقاً كَانَ الْخُرْقُ رِفْقاً.

رُبَّمَا كَانَ الدَّوَاءُ دَاءً، وَالدَّاءُ دَوَاءً، وَرُبَّمَا نَصَحَ غَیرُ النَّاصِحِ، وَغَشَّ الْمُسْتَنْصَحُ.
کسی که پرحرفی کند سخنان ناروا و بی‌معنا فراوان می‌گوید. هر کس اندیشه خود را به کار گیرد حقایق را می‌بیند و راه صحیح را انتخاب می‌کند. به نیکوکاران و اهل خیر نزدیک شو تا از آنها شوی و از بدکاران و اهل شر دور شو تا از آنها جدا گردی.

بدترین غذاها غذای حرام است و ستم بر ناتوان زشت‌ترین ستم هاست. در آنجا که رفق و مدارا سبب خشونت می‌شود خشونت مدارا محسوب خواهد شد;

چه بسا داروها سبب بیماری گردد و چه بسا بیماری‌هایی که داروی انسان است، گاه کسانی که اهل اندرز نیستند اندرزی می‌دهند و آن کس که (اهل اندرز است و) از او نصیحت خواسته شده خیانت می‌کند.
وَإِیاكَ وَالاِتِّكَالَ عَلَی الْمُنَی فَإِنَّهَا بَضَائِعُ النَّوْكَی وَالْعَقْلُ حِفْظُ التَّجَارِبِ، وَخَیرُ مَا جَرَّبْتَ مَا وَعَظَكَ. بَادِرِ الْفُرْصَةَ قَبْلَ أَنْ تَكُونَ غُصَّةً. لَیسَ كُلُّ طَالِب یصِیبُ، وَلاَ كُلُّ غَائِب یئُوبُ.
از تکیه کردن بر آرزوها برحذر باش که سرمایه احمق‌ها است. عقل، حفظ و نگهداری تجربه هاست و بهترین تجربه‌های تو آن است که به تو اندرز دهد، فرصت را پیش از آنکه از دست برود و مایه اندوه گردد غنیمت بشمار. نه هرکس طالب چیزی باشد به خواسته‌اش می‌رسد و نه هرکس که از نظر پنهان شد باز می‌گردد.
وَمِنَ الْفَسَادِ إِضَاعَةُ الزَّادِ، وَمَفْسَدَةُ الْمَعَادِ. وَلِكُلِّ أَمْر عَاقِبَةٌ، سَوْفَ یأْتِیكَ مَا قُدِّرَ لَكَ. التَّاجِرُ مُخَاطِرٌ، وَرُبَّ یسِیر أَنْمَی مِنْ كَثِیر! لاخَیرَ فِی مُعِین مَهِین، وَلاَ فِی صَدِیق ظَنِین. سَاهِلِ الدَّهْرَ مَا ذَلَّ لَكَ قَعُودُهُ، وَلاَ تُخَاطِرْ بِشَیء رَجَاءَ أَکْثَرَ مِنْهُ، وَإِیاكَ أَنْ تَجْمَحَ بِكَ مَطِیةُ اللَّجَاجِ.
تباه کردن زاد و توشه نوعی فساد است و سبب فاسد شدنِ معاد. هر کاری سرانجامی دارد (و باید مراقب سرانجام آن بود.) آنچه برایت مقدر شده به زودی به تو خواهد رسید. هر بازرگانی خود را به مخاطره می‌اندازد. (همواره دنبال فزونی مباش زیرا) چه بسا سرمایه کم از سرمایه زیاد پربرکت‌تر و رشدش بیشتر است. نه در کمک کارِ پست خیری است و نه در دوستِ متهم فایده ای، تا روزگار در اختیار توست به آسانی از آن بهره گیر و هیچ گاه نعمتی را که داری برای آنکه بیشتر به دست آوری به خطر مینداز. از سوار شدن بر مرکب سرکش لجاجت برحذر باش که تو را بیچاره می‌کند.
اِحْمِلْ نَفْسَكَ مِنْ أَخِیكَ عِنْدَ صَرْمِهِ عَلَی الصِّلَةِ، وَعِنْدَ صُدُودِهِ عَلَی اللَّطَفِ وَالْمُقَارَبَةِ، وَعِنْدَ جُمُودِهِ عَلَی الْبَذْلِ، وَعِنْدَ تَبَاعُدِهِ عَلَی الدُّنُوِّ، وَعِنْدَ شِدَّتِهِ عَلَی اللِّینِ، وَعِنْدَ جُرْمِهِ عَلَی الْعُذْرِ، حَتَّی كَأَنَّكَ لَهُ عَبْدٌ، وَكَأَنَّهُ ذُو نِعْمَة عَلَیكَ وَإِیاكَ أَنْ تَضَعَ ذَلِكَ فِی غَیرِ مَوْضِعِهِ، أَوْ أَنْ تَفْعَلَهُ بِغَیرِ أَهْلِهِ.
(فرزندم!) در مقابل برادر دینی خود (این امور را بر خود تحمیل کن:) به هنگام قطع رابطه از ناحیه او، تو پیوند برقرار نما و در زمان قهر و دوریش به او نزدیک شو، در برابر بخلش، بذل و بخشش و به وقت دوری کردنش نزدیکی اختیار کن، به هنگام سخت گیریش نرمش و به هنگام جرم، عذرش را بپذیر، آن گونه که گویا تو بنده او هستی و او صاحب نعمت توست; اما بر حذر باش از اینکه این کار را در غیر محلش قرار دهی یا درباره کسی که اهلیت ندارد به کار بندی.
لاَ تَتَّخِذَنَّ عَدُوَّ صَدِیقِكَ صَدِیقاً فَتُعَادِی صَدِیقَكَ، وَامْحَضْ أَخَاكَ النَّصِیحَةَ، حَسَنَةً كَانَتْ أَوْ قَبِیحَةً،

وَتَجَرَّعِ الْغَیظَ فَإِنِّی لَمْ أَرَ جُرْعَةً أَحْلَی مِنْهَا عَاقِبَةً، وَلاَ أَلَذَّ مَغَبَّةً.

وَلِنْ لِمَنْ غَالَظَكَ، فَإِنَّهُ یوشِكُ أَنْ یلِینَ لَكَ، وَخُذْ عَلَی عَدُوِّكَ بِالْفَضْلِ فَإِنَّهُ أَحْلَی الظَّفَرَینِ. وَإِنْ أَرَدْتَ قَطِیعَةَ أَخِیكَ فَاسْتَبْقِ لَهُ مِنْ نَفْسِكَ بَقِیةً یرْجِعُ إِلَیهَا إِنْ بَدَا لَهُ ذَلِكَ یوْماً مَا. وَمَنْ ظَنَّ بِكَ خَیراً فَصَدِّقْ ظَنَّهُ.
هرگز دشمن دوست خود را به دوستی مگیر که با این کار به دشمنی با دوست خود برخاسته ای. نصیحت خالصانه خود را برای برادرت مهیا ساز، خواه این نصیحت (برای او) زیبا و خوشایند باشد یا زشت و ناراحت کننده.

خشم خود را جرعه جرعه فرو بر که من جرعه‌ای شیرین‌تر و خوش عاقبت‌تر و لذت بخش‌تر از آن ندیدم.

با کسی که نسبت به تو با خشونت رفتار می‌کند نرمی کن که امید می‌رود به زودی در برابر تو نرم شود. با دشمن خود با فضل و کرم رفتار کن که در این صورت از میان دو پیروزی (پیروزی از طریق خشونت و پیروزی از طریق محبّت) شیرین‌ترین را برگزیده ای. اگر خواستی پیوند برادری و رفاقت را قطع کنی جایی برای آشتی بگذار که اگر روزی خواست باز گردد بتواند. کسی که درباره تو گمان نیکی ببرد با عمل خود گمانش را تصدیق کن.
وَلاَ تُضِیعَنَّ حَقَّ أَخِیكَ اتِّكَالاً عَلَی مَا بَینَكَ وَبَینَهُ، فَإِنَّهُ لَیسَ لَكَ بِأَخ مَنْ أَضَعْتَ حَقَّهُ.

وَلاَ یكُنْ أَهْلُكَ أَشْقَی الْخَلْقِ بِكَ، وَلاَ تَرْغَبَنَّ فِیمَنْ زَهِدَ عَنْكَ، وَلاَ یكُونَنَّ أَخُوكَ أَقْوَی عَلَی قَطِیعَتِكَ مِنْكَ عَلَی صِلَتِهِ،

وَلاَ تَكُونَنَّ عَلَی الاِْسَاءَةِ أَقْوَی مِنْكَ عَلَی الاِْحْسَانِ. وَلاَ یکْبُرَنَّ عَلَیكَ ظُلْمُ مَنْ ظَلَمَكَ، فَإِنَّهُ یسْعَی فِی مَضَرَّتِهِ وَنَفْعِكَ، وَلَیسَ جَزَاءُ مَنْ سَرَّكَ أَنْ تَسُوءَهُ.
هیچ گاه به اعتماد رفاقت و یگانگی که میان تو و برادرت برقرار است حق او را ضایع مکن; زیرا آن کس که حقش را ضایع کنی برادر تو نخواهد بود.

نباید خاندان تو بدبخت‌ترین و ناراحت‌ترین افراد در برابر تو باشند. به کسی که به تو علاقه ندارد (و بی‌اعتنایی یا تحقیر می‌کند) اظهار علاقه مکن و نباید برادرت در قطع پیوندِ برادری، نیرومندتر از تو در برقراری پیوند باشد و نه در بدی کردن قوی‌تر از تو در نیکی نمودن

و هرگز نباید ظلم و ستمِ کسی که بر تو ستم روا می‌دارد بر تو گران آید، زیرا او در واقع سعی در زیان خود و سود تو دارد (بار گناه خود را سنگین می‌کند و ثواب و پاداش تو را افزون می‌سازد) و البتّه پاداش کسی که تو را خوشحال می‌کند این نیست که به او بدی کنی.
وَاعْلَمْ یا بُنَی أَنَّ الرِّزْقَ رِزْقَانِ: رِزْقٌ تَطْلُبُهُ، وَرِزْقٌ یطْلُبُكَ، فَإِنْ أَنْتَ لَمْ تَأْتِهِ أَتَاكَ.
پسرم! بدان که «رزق و روزی» بر دو گونه است: یک نوع آن است که به جستجوی آن برمی‌خیزی (و باید برخیزی) و نوع دیگری آن که او به سراغ تو خواهد آمد حتی اگر به دنبالش نروی خود به دنبال تو می‌آید.
مَا أَقْبَحَ الْخُضُوعَ عِنْدَ الْحَاجَةِ، وَالْجَفَاءَ عِنْدَ الْغِنَی. إِنَّمَا لَكَ مِنْ دُنْیاكَ، مَا أَصْلَحْتَ بِهِ مَثْوَاكَ، وَإِنْ كُنْتَ جَازِعاً عَلَی مَا تَفَلَّتَ مِنْ یدَیكَ، فَاجْزَعْ عَلَی كُلِّ مَا لَمْ یصِلْ إِلَیكَ.
چه زشت است خضوع (در برابر دیگران) به هنگام نیاز و جفا و خشونت به هنگام بی‌نیازی و توانگری، تنها از دنیا آنقدر مال تو خواهد بود که با آن سرای آخرتت را اصلاح کنی و اگر قرار است برای چیزی که از دست رفته ناراحت شوی و بی‌تابی کنی پس برای هر چیزی که به تو نرسیده نیز ناراحت باش.
اِسْتَدِلَّ عَلَی مَا لَمْ یكُنْ بِمَا قَدْ كَانَ، فَإِنَّ الاُْمُورَ أَشْبَاهٌ; وَلاَ تَكُونَنَّ مِمَّنْ لاتَنْفَعُهُ الْعِظَةُ إِلاَّ إِذَا بَالَغْتَ فِی إِیلاَمِهِ، فَإِنَّ الْعَاقِلَ یتَّعِظُ بِالاْدَابِ الْبَهَائِمَ لاتَتَّعِظُ إِلاَّ بِالضَّرْبِ.
با آنچه در گذشته واقع شده، نسبت به آنچه واقع نشده استدلال کن; زیرا امور جهان شبیه به یکدیگرند. از کسانی مباش که پند و اندرز به آنها سودی نمی‌بخشد مگر آن زمان که در ملامت او اصرار ورزی; چرا که عاقلان با اندرز و آداب پند می‌گیرند; ولی چهارپایان جز با زدن اندرز نمی‌گیرند.
اِطْرَحْ عَنْكَ وَارِدَاتِ الْهُمُومِ بِعَزَائِمِ الصَّبْرِ وَحُسْنِ الْیقِینِ. مَنْ تَرَكَ الْقَصْدَ جَارَ، وَالصَّاحِبُ مُنَاسِبٌ، وَالصَّدِیقُ مَنْ صَدَقَ غَیبُهُ. الْهَوَی شَرِیكُ الْعَمَی وَ رُبَّ بَعِید أَقْرَبُ مِنْ قَرِیب، وَقَرِیب أَبْعَدُ مِنْ بَعِید، وَالْغَرِیبُ مَنْ لَمْ یكُنْ لَهُ حَبِیبٌ.
هجوم اندوه و غم‌ها را با نیروی صبر و حسن یقین از خود دور ساز. کسی که میانه روی را ترک کند از راه حق منحرف می‌شود. (و بدان) یار و همنشین (خوب) همچون خویشاوند انسان است.

دوست آن است که در غیاب انسان، حق دوستی را ادا کند. هواپرستی شریک و همتای نابینایی است. چه بسا دور افتادگانی که از خویشاوندان نزدیک‌تر و خویشاوندانی که از هرکس دورترند. غریب کسی است که دوستی نداشته باشد.
مَنْ تَعَدَّی الْحَقَّ ضَاقَ مَذْهَبُهُ، وَمَنِ اقْتَصَرَ عَلَی قَدْرِهِ كَانَ أَبْقَی لَهُ. وَأَوْثَقُ سَبَب أَخَذْتَ، بِهِ سَبَبٌ بَینَكَ وَبَینَ اللهِ سُبْحَانَهُ. وَمَنْ لَمْ یبَالِكَ فَهُوَ عَدُوُّكَ. قَدْ یكُونُ الْیأْسُ إِدْرَاکاً، إِذَا كَانَ الطَّمَعُ هَلاَکاً.
آن کس که از حق تجاوز کند در تنگنا قرار می‌گیرد. و آن کس که به ارزش و قدر خود اکتفا نماید موقعیتش پایدارتر خواهد بود. مطمئن‌ترین وسیله‌ای که می‌توانی به آن چنگ زنی آن است که میان تو و خدایت رابطه‌ای برقرار سازی. کسی که به (کار و حق) تو اهمّیت نمی‌دهد در واقع دشمن توست. گاه نومیدی نوعی رسیدن به مقصد است، در آنجا که طمع موجب هلاکت می‌شود.
لَیسَ كُلُّ عَوْرَة تَظْهَرُ، وَلاَ كُلُّ فُرْصَة تُصَابُ، وَرُبَّمَا أَخْطَأَ الْبَصِیرُ قَصْدَهُ، وَأَصَابَ الاَْعْمَی رُشْدَهُ. أَخِّرِ الشَّرَّ فَإِنَّكَ إِذَا شِئْتَ تَعَجَّلْتَهُ، وَقَطِیعَةُ الْجَاهِلِ تَعْدِلُ صِلَةَ الْعَاقِلِ.
چنان نیست که هر عیب پنهانی آشکار شود. و نه هر فرصتی مورد استفاده قرار گیرد.

گاه می‌شود که شخص بینا به خطا می‌رود و نابینا به مقصد می‌رسد. بدی را به تأخیر بیفکن (و در آن عجله مکن) زیرا هر زمان بخواهی می‌توانی انجام دهی. بریدن از جاهل معادلِ پیوند با عاقل است.
مَنْ أَمِنَ الزَّمَانَ خَانَهُ، وَمَنْ أَعْظَمَهُ أَهَانَهُ. لَیسَ كُلُّ مَنْ رَمَی أَصَابَ. إِذَا تَغَیرَ السُّلْطَانُ تَغَیرَ الزَّمَانُ. سَلْ عَنِ الرَّفِیقِ قَبْلَ الطَّرِیقِ، وَعَنِ الْجَارِ قَبْلَ الدَّارِ. إِیاكَ أَنْ تَذْكُرَ مِنَ الْكَلاَمِ مَا یكُونُ مُضْحِکاً، وَإِنْ حَكَیتَ ذَلِكَ عَنْ غَیرِكَ.
کسی که خود را از حوادث زمان ایمن بداند زمانه به او خیانت خواهد کرد و کسی که آن را بزرگ بشمارد او را خوار می‌سازد. چنین نیست که هر تیراندازی به هدف بزند. هرگاه حاکم تغییر پیدا کند زمانه نیز دگرگون می‌شود. پیش از عزم سفر ببین که هم سفرت کیست و پیش از انتخاب خانه بنگر که همسایه‌ات چه کسی است؟ از گفتن سخنان خنده آور (و بی‌محتوا) بپرهیز هرچند آن را از دیگری نقل کنی.
وَإِیاكَ وَمُشَاوَرَةَ النِّسَاءِ فَإِنَّ رَأْیهُنَّ إِلَی أَفْنٍ، وَعَزْمَهُنَّ إِلَی وَهْنٍ. وَاکْفُفْ عَلَیهِنَّ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ بِحِجَابِكَ إِیاهُنَّ، فَإِنَّ شِدَّةَ الْحِجَابِ أَبْقَی عَلَیهِنَّ،

وَلَیسَ خُرُوجُهُنَّ بِأَشَدَّ مِنْ إِدْخَالِكَ مَنْ لایوثَقُ بِهِ عَلَیهِنَّ، وَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَلاَّ یعْرِفْنَ غَیرَكَ فَافْعَلْ.

وَلاَ تُمَلِّكِ الْمَرْأَةَ مِنْ أَمْرِهَا مَا جَاوَزَ نَفْسَهَا، فَإِنَّ الْمَرْأَةَ رَیحَانَةٌ، لَیسَتْ بِقَهْرَمَانَة.

وَلاَ تَعْدُ بِكَرَامَتِهَا نَفْسَهَا، وَلاَ تُطْمِعْهَا فِی أَنْ تَشْفَعَ لِغَیرِهَا. وَإِیاكَ وَالتَّغَایرَ فِی غَیرِ مَوْضِعِ غَیرَة، فَإِنَّ ذَلِكَ یدْعُو الصَّحِیحَةَ إِلَی السَّقَمِ وَالْبَرِیئَةَ إِلَی الرِّیبِ.
از مشاوره با زنان (کم خرد) بپرهیز که رأی آنها ناقص و تصمیمشان سست است و از طریق حجاب، دیده آنها را از دیدن مردان بیگانه باز دار، زیرا تأکید بر حجاب، آنها را سالم‌تر و پاک‌تر نگاه خواهد داشت.

(افراد غیر مطمئن را بر آنها وارد نکن زیرا) بیرون رفتن آنها بدتر از آن نیست که افراد غیر مطمئن را به آنها راه دهی. اگر بتوانی که آنها غیر از تو (از مردان بیگانه) دیگری را نشناسند چنین کن

و به زن بیش از کارهای خودش را وامگذار، زیرا او همچون شاخه گل است نه قهرمان و مسلط بر امور.

به خاطر احترام او، دیگری را (بیگانه‌ای را) احترام مکن و احترامش را به حدی نگه‌دار که او را به این فکر نیندازد که برای دیگران (بیگانگان) شفاعت کند. برحذر باش از اینکه در جایی که نباید غیرت به خرج دهی، اظهار غیرت کنی (و کار تو به سوء ظن ناروا بینجامد) زیرا این غیرت بی‌جا و سوء ظن نادرست زن پاک دامن را به ناپاکی، و بی‌گناه را به آلودگی‌ها سوق می‌دهد.
وَاجْعَلْ لِكُلِّ إِنْسَان مِنْ خَدَمِكَ عَمَلاً تَأْخُذُهُ بِهِ، فَإِنَّهُ أَحْرَی أَلاَّ یتَوَاكَلُوا فِی خِدْمَتِكَ وَأَکْرِمْ. عَشِیرَتَكَ، فَإِنَّهُمْ جَنَاحُكَ الَّذِی بِهِ تَطِیرُ، وَأَصْلُكَ الَّذِی إِلَیهِ تَصِیرُ، وَیدُكَ الَّتِی بِهَا تَصُولُ.
(پسرم!) برای هر یک از خدمتگذارانت کار معینی قرار ده که او را در برابر آن مسئول بدانی; زیرا این سبب می‌شود که آنها کارهای تو را به یکدیگر وا نگذارند (و از زیر بار مسئولیت شانه تهی نکنند) قبیله و خویشاوندانت را گرامی دار، زیرا آنها پر و بال تواند که به وسیله آنها پرواز می‌کنی و اصل و ریشه تواند که به آنها باز می‌گردی و دست و نیروی تو که با آن (به دشمن) حمله می‌کنی.
اِسْتَوْدِعِ اللهَ دِینَكَ وَدُنْیاكَ، وَاسْأَلْهُ خَیرَ الْقَضَاءِ لَكَ فِی الْعَاجِلَةِ وَالاْجِلَةِ، وَالدُّنْیا وَالاْخِرَةِ، وَالسَّلاَمُ.
دین و دنیایت را نزد خدا به امانت بگذار و از او بهترین مقدرات را برای امروز و فردا و دنیا و آخرتت بخواه و سلام بر تو.
 

 نظر دهید »

خواص درمانی بیدمشک برای سنگ صفرا

25 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي

روش اول: بیست و پنج گرم گل خشک شده­ بیدمشک را با یک لیوان آب سرد روی شعله­ کم بگذارید و قبل از این که به جوش آید فقط بگذارید ده دقیقه دم بکشد.

بعد از صاف کردن و شیرین کردن با عسل به مدت ده روز نیم ساعت بعد از هر سه وعده غذا میل کنید.

روش دوم: بیست و پنج گرم گل خشک بیدمشک را با برگش در یک قوری چینی با یک لیوان آب ‌جوش به مدت پانزده دقیقه دم کنید و بعد صاف و با عسل شیرین کنید و بعد از غذا بنوشید.

به مدت ده روز یا بیشتر روزی سه مرتبه این دستور را تکرار کنید تا اثر آن نمایان شود.

 نظر دهید »

خواص نعنا برای معده

25 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي


خواص عرق نعناع؛ یک نوشیدنی بی همتا با فواید بی شمار
همه ما یا حداقل خیلی از ما وقتی دل درد و دل پیچه داریم، می‌رویم سراغ نسخه مادربزرگ‌ها: «ننه! عرق نعناع بخور.» تاثیر این نسخه از لحاظ علمی هم ثابت شده اما باید بدانید نعناع هم ممکن است ایجاد حساسیت کند و بهتر است هر روز از این گیاه استفاده نشود و در صورت مصرف، همراه با غذا خورده…

 نظر دهید »

خطبه حضرت زینب

25 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي

خطبه حضرت زینب در شام
 
خطبه حضرت زینب در شام یا خطبه حضرت زینب در مجلس یزید، به خطبه‌ای اشاره دارد که حضرت زینب(س) بعد از واقعه عاشورا، هنگامی که کاروان اسیران کربلا به مجلس یزید بن معاویه در شام برده شده بودند، بیان کرد. این خطبه و سخنان امام سجاد(ع) توانست تاثیر شگرفی در حاضران ایجاد نماید و مجلس را به نفع اهل بیت(ع) تغییر دهد.

محورهای اصلی این خطبه عبارت‌اند از: حمد پروردگار و درود بر پیامبر اسلام(ص)، اشاره به سنت الهی در مهلت دادن به کفار، زشتی رفتار یزید، نفرین بر یزیدیان، اشاره به عاقبت ستمکاران، شکایت به خداوند، جاودانگی اهل بیت.


مجلس یزید
پس از شهادت امام حسین(ع) در روز عاشورا، اهل بیت آن حضرت به اسارت دشمن درآمدند. کاروان اسیران کربلا پس از حضور در کوفه و دربار ابن زیاد، به شام، محل استقرار یزید منتقل شدند. وقتی بزرگان و سران اهل شام که یزید به مناسبت پیروزی خود، دعوت کرده بود، حاضر شدند، اسراء و سرهای شهدای کربلا را نیز به مجلس آوردند.[۱]

در مجلس یزید، هنگامی که چشم زینب کبری(س) به سر خونین برادرش امام حسین(ع) افتاد، با صدای محزونی فریاد زد:

ای حسین ای محبوب رسول خدا،‌ ای پسر مکه و منا،‌ ای پسر فاطمه زهرا، بانوی همه زنان جهان،‌ ای پسر دختر مصطفی(ص).
راوی این ماجرا نقل می‌کند: به خدا سوگند با این ندای زینب(ع)، تمام کسانی که در مجلس بودند گریستند و در آن حال یزید ساکت بود…!!

یزید دستور داد چوب خیزرانش را آوردند و با آن به لب و دندان امام حسین(ع) می‌زد. ابو برزه اسلمی (که از صحابه رسول خدا(ص) بود و در آن مجلس حضور داشت) خطاب به یزید گفت:‌ای یزید! آیا با چوبدستی‌ات به دندان حسین فرزند فاطمه می‌زنی؟! من به چشم خود دیدم که پیامبر اکرم(ص)، لب و دندان حسین(ع) و برادرش حسن(ع) را می‌بوسید و می‌فرمود: «شما دو نفر، سرور جوانان اهل بهشتید، خداوند کشنده شما را بکشد و مورد لعن قرار دهد و برای او جهنم را فراهم ساخته و بد جایگاهی است».

یزید خشمگین شد و دستور داد او را از مجلس بیرون کردند. او سپس اشعاری را خواند(اصل این اشعار را ابن زبعری پس از غزوه احد سروده است):[۲]

لَیتَ أَشْیاخی بِبَدْر شَهِدُوا
 
جَزِعَ الْخَزْرَجُ مِنْ وَقْعِ الاَْسَلْ
فَأَهَلُّوا وَ اسْتَهَلُّوا فَرَحاً
 
ثُمَّ قالُوا یایزیدُ لاتَشَلْ
کاش بزرگان من در جنگ بدر امروز می‌دیدند که
 
قبیله خزرج چگونه از ضربات نیزه به زاری آمده است.
در آن حال، از شادی فریاد می‌زدند
 
و می‌گفتند:‌ای یزید! دستت درد نکند!
پس از خواندن این اشعار، حضرت زینب(س) برخاست و خطبه‌ای خواند.[۳]

محتوای خطبه
زینب(س) خطبه خود را با حمد خدا و درود بر پیامبر(ص) و آیه‌ای از قرآن درباره بدکاران آغاز کرد و سپس با استناد به آیه‌ای درباره سنت الهی مهلت دادن به ستمکاران، به سرزنش یزید در ستم بر اهل بیت امام حسین و گرداندن آنها در شهرها پرداخت و علت این برخورد زشت یزید را کینه او از جنگ بدر دانست. او در ادامه فرجام بد یزید را یادآور شد و قاتلان و ستمکاران واقعه کربلا را نفرین کرد و در پایان با اشاره به اختصاص یافتن اهل بیت به وحی و نبوت، تلاش یزید برای محو یاد آنان را بی‌نتیجه دانست.[۴]

متن و ترجمه خطبه
خطبه حضرت زینب(س) در مجلس یزید
متن[۵]
ترجمه[۶]
فَقَامَتْ زَيْنَبُ بِنْتُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع فَقَالَتْ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ وَ آلِهِ أَجْمَعِينَ صَدَقَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ كَذَلِكَ يَقُولُ «ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا السُّواى‏ أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُنَ» (سوره روم، آیه ۱۰)أَ ظَنَنْتَ يَا يَزِيدُ حَيْثُ أَخَذْتَ عَلَيْنَا أَقْطَارَ الْأَرْضِ وَ آفَاقَ السَّمَاءِ فَأَصْبَحْنَا نُسَاقُ كَمَا تُسَاقُ الْأُسَرَاءُ أَنَّ بِنَا هَوَاناً عَلَيْهِ وَ بِكَ عَلَيْهِ كَرَامَةً وَ أَنَّ ذَلِكَ‏ لِعِظَمِ خَطَرِكَ عِنْدَهُ فَشَمَخْتَ بِأَنْفِكَ وَ نَظَرْتَ فِي عِطْفِكَ جَذْلَانَ مَسْرُوراً حَيْثُ رَأَيْتَ الدُّنْيَا لَكَ مُسْتَوْثِقَةً وَ الْأُمُورَ مُتَّسِقَةً وَ حِينَ صَفَا لَكَ مُلْكُنَا وَ سُلْطَانُنَا فَمَهْلًا مَهْلًا أَ نَسِيتَ قَوْلَ اللَّهِ تَعَالَى «وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ»[۷] أَ مِنَ الْعَدْلِ يَا ابْنَ الطُّلَقَاءِ تَخْدِيرُكَ حَرَائِرَكَ وَ إِمَاءَكَ وَ سَوْقُكَ بَنَاتِ رَسُولِ اللَّهِ ص سَبَايَا قَدْ هَتَكْتَ. سُتُورَهُنَّ وَ أَبْدَيْتَ وُجُوهَهُنَّ تَحْدُو بِهِنَّ الْأَعْدَاءُ مِنْ بَلَدٍ إِلَى بَلَدٍ وَ يَسْتَشْرِفُهُنَّ أَهْلُ الْمَنَاهِلِ وَ الْمَنَاقِلِ وَ يَتَصَفَّحُ وُجُوهَهُنَّ الْقَرِيبُ وَ الْبَعِيدُ وَ الدَّنِيُّ وَ الشَّرِيفُ لَيْسَ مَعَهُنَّ مِنْ رِجَالِهِنَّ وَلِيٌّ وَ لَا مِنْ حُمَاتِهِنَّ حَمِيٌّ وَ كَيْفَ يُرْتَجَى مُرَاقَبَةُ مَنْ لَفَظَ فُوهُ أَكْبَادَ الْأَزْكِيَاءِ وَ نَبَتَ لَحْمُهُ مِنْ‏ دِمَاءِ الشُّهَدَاءِ وَ كَيْفَ يَسْتَبْطِئُ فِي بُغْضِنَا أَهْلَ الْبَيْتِ مَنْ نَظَرَ إِلَيْنَا بِالشَّنَفِ وَ الشَّنَئَانِ وَ الْإِحَنِ وَ الْأَضْغَانِ ثُمَّ تَقُولُ غَيْرَ مُتَأَثِّمٍ وَ لَا مُسْتَعْظِمٍ

«لَأَهَلُّوا وَ اسْتَهَلُّوا فَرَحاً/ ثُمَّ قَالُوا يَا يَزِيدُ لَا تُشَلَ‏» مُنْتَحِياً عَلَى ثَنَايَا أَبِي عَبْدِ اللَّهِ سَيِّدِ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ تَنْكُتُهَا بِمِخْصَرَتِكَ وَ كَيْفَ لَا تَقُولُ ذَلِكَ وَ قَدْ نَكَأْتَ الْقَرْحَةَ وَ اسْتَأْصَلْتَ الشَّافَةَ بِإِرَاقَتِكَ دِمَاءَ ذُرِّيَّةِ مُحَمَّدٍ ص وَ نُجُومِ الْأَرْضِ مِنْ آلِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ تَهْتِفُ بِأَشْيَاخِكَ زَعَمْتَ أَنَّكَ تُنَادِيهِمْ فَلَتَرِدَنَّ وَشِيكاً مَوْرِدَهُمْ وَ لَتَوَدَّنَّ أَنَّكَ شَلَلْتَ وَ بَكِمْتَ وَ لَمْ تَكُنْ قُلْتَ مَا قُلْتَ وَ فَعَلْتَ مَا فَعَلْتَ اللَّهُمَّ خُذْ لَنَا بِحَقِّنَا وَ انْتَقِمْ مِنْ ظَالِمِنَا وَ أَحْلِلْ غَضَبَكَ بِمَنْ سَفَكَ دِمَاءَنَا وَ قَتَلَ حُمَاتَنَا فَوَ اللَّهِ مَا فَرَيْتَ إِلَّا جِلْدَكَ وَ لَا حَزَزْتَ إِلَّا لَحْمَكَ وَ لَتَرِدَنَّ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص بِمَا تَحَمَّلْتَ مِنْ سَفْكِ دِمَاءِ ذُرِّيَّتِهِ وَ انْتَهَكْتَ مِنْ حُرْمَتِهِ فِي عِتْرَتِهِ وَ لُحْمَتِهِ حَيْثُ يَجْمَعُ اللَّهُ شَمْلَهُمْ وَ يَلُمُّ شَعَثَهُمْ وَ يَأْخُذُ بِحَقِّهِمْ «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»[۸]

وَ حَسْبُكَ بِاللَّهِ حَاكِماً وَ بِمُحَمَّدٍ ص خَصِيماً وَ بِجَبْرَئِيلَ ظَهِيراً وَ سَيَعْلَمُ مَنْ سَوَّلَ لَكَ وَ مَكَّنَكَ مِنْ رِقَابِ الْمُسْلِمِينَ بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا وَ أَيُّكُمْ شَرٌّ مَكاناً وَ أَضْعَفُ جُنْداً وَ لَئِنْ جَرَّتْ عَلَيَّ الدَّوَاهِي مُخَاطَبَتَكَ إِنِّي لَأَسْتَصْغِرُ قَدْرَكَ وَ أَسْتَعْظِمُ تَقْرِيعَكَ وَ أَسْتَكْثِرُ تَوْبِيخَكَ لَكِنَّ الْعُيُونَ عبْرَى وَ الصُّدُورَ حَرَّى أَلَا فَالْعَجَبُ كُلُّ الْعَجَبِ لِقَتْلِ حِزْبِ اللَّهِ النُّجَبَاءِ بِحِزْبِ الشَّيْطَانِ الطُّلَقَاءِ فَهَذِهِ الْأَيْدِي تَنْطِفُ مِنْ دِمَائِنَا وَ الْأَفْوَاهُ تَتَحَلَّبُ مِنْ لُحُومِنَا وَ تِلْكَ الْجُثَثُ الطَّوَاهِرُ الزَّوَاكِي تَنْتَابُهَا الْعَوَاسِلُ وَ تُعَفِّرُهَا أُمَّهَاتُ الْفَرَاعِلِ وَ لَئِنِ اتَّخَذْتَنَا مَغْنَماً لَتَجِدَنَّا وَشِيكاً مَغْرَماً حِينَ لَا تَجِدُ إِلَّا مَا قَدَّمَتْ يَدَاكَ وَ ما رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ فَإِلَى اللَّهِ الْمُشْتَكَى وَ عَلَيْهِ الْمُعَوَّلُ

فَكِدْ كَيْدَكَ وَ اسْعَ سَعْيَكَ وَ نَاصِبْ جُهْدَكَ فَوَ اللَّهِ لَا تَمْحُو ذِكْرَنَا وَ لَا تُمِيتُ وَحْيَنَا وَ لَا تُدْرِكُ أَمَدَنَا وَ لَا تَرْحَضُ عَنْكَ عَارَهَا وَ هَلْ رَأْيُكَ إِلَّا فَنَدٌ وَ أَيَّامُكَ إِلَّا عَدَدٌ وَ جَمْعُكَ إِلَّا بَدَدٌ يَوْمَ يُنَادِي الْمُنَادِي أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ فَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ الَّذِي خَتَمَ لِأَوَّلِنَا بِالسَّعَادَةِ وَ الْمَغْفِرَةِ وَ لِآخِرِنَا بِالشَّهَادَةِ وَ الرَّحْمَةِ وَ نَسْأَلُ اللَّهَ أَنْ يُكْمِلَ لَهُمُ الثَّوَابَ وَ يُوجِبَ لَهُمُ الْمَزِيدَ وَ يُحْسِنَ عَلَيْنَا الْخِلَافَةَ إِنَّهُ رَحِيمٌ وَدُودٌ وَ حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ.
زینب دختر علی‌بن‌ابی‌طالب(ع) برخاست و فرمود حمد مر خدای پروردگار جهانیان را سزاست، و درود خدا بر محمّد و بر همه آل او باد، خدا راست فرموده که فرمود: «سپس پایان کار آنان که بد کردند این است که آیات خدا را تکذیب کرده و بدان‌ها استهزا کنند» (روم: ۱۰).‌ای یزید، آیا گمان برده‌ای حال که جای جای زمین و آفاق آسمان را بر ما گرفتی و بستی و ما چونان کنیزان رانده شدیم، مایه خواری ما و موجب کرامت توست!! و حکایت از عظمت مکانت تو دارد که این چنین باد در بینی انداخته‌ای، و برق شادی و سرور از دیدگانت می‌جهد، حال که دنیا را برای خود مرتّب و امور را برایت منظم می‌بینی، و ملک و سلطنت ما برایت صافی گردیده. لختی آرام گیر، مگر سخن خدای را فراموش کرده‌ای که فرمود: «گمان مبرند آنان که کافر شدند و ما آنان را مهلت دادیم، (این مهلت) برای آنان خیر است، ما همانا مهلت دادیم آنان را که بر گناه خود بیفزایند و برای آنان عذاب خوارکننده خواهد بود» (آل عمران: ۱۷۸). آیا این از عدل است‌ ای فرزند آزادشده‌ها که زنان و کنیزان تو در پس پرده باشند و دختران رسول اللَّه اسیر؟! پرده‌هایشان را دریدی، و چهره‌هایشان را آشکار کردی، آنان را چونان دشمنان از شهری به شهری کوچانیده، ساکنان منازل و مناهل بر آنان اشراف یافتند، و مردم دور و نزدیک و پست و فرو مایه و شریف چهره‌هایشان را نگریستند، در حالی که از مردان آنان حامی و سرپرستی همراهشان نبود. چگونه امید می‌رود از فرزند کسی که جگرهای پاکان را به دهان گرفته و گوشت وی از خون شهداء پرورش یافته است؟! و چسان در عداوت ما اهل البیت کندی ورزد آن که نظرش به ما نظر دشمنی و کینه‌توزی است؟! آن گاه بدون احساس چنین گناه بزرگی بگویی:

(اجداد تو) برخیزند و پایکوبی کنند و به تو بگویند:‌ای یزید دست مریزاد، در حالی که با تازیانه و عصایت بر دندان‌های پیشین ابی عبد اللَّه علیه‌السلام بزنی. چرا چنین نگویی، و حال آن که از قرحه و جراحت پوست برداشتی و با ریختن خون ذرّیه محمّد صلّی اللَّه علیه و آله که ستارگان زمین از آل عبد المطلب‌اند خاندان او را مستأصل کردی و نیاکان خود را می‌خوانی، و به گمان خود آنها را ندا در می‌دهی. (ای یزید) زودا که به آنان بپیوندی و در آن روز آرزو می‌کردی که‌ای کاش شل بودی و لال و نمی‌گفتی آنچه را که گفتی و نمی‌کردی آنچه را که کردی. خداوندا حقّ ما را بگیر، و از آن که به ما ستم کرد انتقام ستان، و غضب خود را بر آن که خون‌های ما را ریخته، حامیان ما را کشته فرو فرست. (ای یزید) به خدا سوگند جز پوست خود را ندریدی و جز گوشتت را نبریدی، بی‌تردید بر رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله وارد می‌شوی در حالی که خون ذرّیه‌اش را ریختی و پرده حرمت فرزندانش را دریدی و این جایی است که خدا پراکندگی‌هایشان را جمع و پریشانی‌هایشان را دفع، و حقوق آنان را بگیرد «آنان را که در راه خدا به شهادت رسیدند مرده مپندار، بل زندگانی هستند که در نزد پروردگارشان مرزوق‌اند» (آل عمران: ۱۵۷).

(ای یزید) همین قدر تو را بس است که خدای داور، و محمّد صلّی اللَّه علیه و آله دشمنت و صاحب خون، و جبرئیل پشت و پشتوان باشد، و زودا بداند آن کس که فریبت داد و تو را بر گرده مسلمانان سوار کرد، چه بد جانشینی برگزیده، و کدام یک مکانتی بدتر داشته نیرویی اندکتر دارد. یزید، گر چه دواهی و بلاهای زیاد از تو بر من فرود آمد ولی هماره قدر تو را ناچیز دانسته فاجعه‌ات را بزرگ، و نکوهشت را بزرگ می‌شمرم، چه کنم که دیدگان، اشکبار و سینه‌ها سوزان است. شگفتا و بس شگفتا کشته شدن حزب اللَّه نجیبان به دست حزب شیطان طلقاء است، از دستهای پلیدشان خون‌های ما می‌چکد، و دهان‌های ناپاکشان از گوشت ما می‌خورد، و آن جسدهای پاک و پاکیزه با یورش گرگ‌های درنده روبروست، و آثارشان را کفتارها محو می‌کند، و اگر ما را غنیمت گرفتی، زودا دریابی غنیمت نه که غرامت بوده است، آن روز که جز آنچه دست‌هایت از پیش فرستاده نیابی، و پروردگارت ستمگر بر بندگانش نیست، و شکایت‌ها به سوی خداست.

هر کید و مکر، و هر سعی و تلاش که داری به کار بند، سوگند به خدای که هرگز نمی‌توانی، یاد و نام ما را محو و وحی ما را بمیرانی، چه دوران ما را درک نکرده، این عار و ننگ از تو زدوده نگردد. آیا جز این است که رأی تو سست است و باطل، و روزگارت محدود و اندک، و جمعیت تو پراکنده گردد، آری، آن روز که ندا رسد: أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ. پس حمد مر خدای راست که برای اوّل ما سعادت و مغفرت، و برای آخر ما شهادت و رحمت مقرر فرمود. از خدا مسئلت می‌کنیم ثواب آنان را تکمیل فرموده و موجبات فزونی آن را فراهم آورد، و خلافت را بر ما نیکو گرداند، چه او رحیم و ودود است، خدای ما را بس است چه نیکو وکیلی است.

 نظر دهید »

خطبه حضرت زینب

25 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي

خطبه حضرت زینب در شام
 
خطبه حضرت زینب در شام یا خطبه حضرت زینب در مجلس یزید، به خطبه‌ای اشاره دارد که حضرت زینب(س) بعد از واقعه عاشورا، هنگامی که کاروان اسیران کربلا به مجلس یزید بن معاویه در شام برده شده بودند، بیان کرد. این خطبه و سخنان امام سجاد(ع) توانست تاثیر شگرفی در حاضران ایجاد نماید و مجلس را به نفع اهل بیت(ع) تغییر دهد.

محورهای اصلی این خطبه عبارت‌اند از: حمد پروردگار و درود بر پیامبر اسلام(ص)، اشاره به سنت الهی در مهلت دادن به کفار، زشتی رفتار یزید، نفرین بر یزیدیان، اشاره به عاقبت ستمکاران، شکایت به خداوند، جاودانگی اهل بیت.


مجلس یزید
پس از شهادت امام حسین(ع) در روز عاشورا، اهل بیت آن حضرت به اسارت دشمن درآمدند. کاروان اسیران کربلا پس از حضور در کوفه و دربار ابن زیاد، به شام، محل استقرار یزید منتقل شدند. وقتی بزرگان و سران اهل شام که یزید به مناسبت پیروزی خود، دعوت کرده بود، حاضر شدند، اسراء و سرهای شهدای کربلا را نیز به مجلس آوردند.[۱]

در مجلس یزید، هنگامی که چشم زینب کبری(س) به سر خونین برادرش امام حسین(ع) افتاد، با صدای محزونی فریاد زد:

ای حسین ای محبوب رسول خدا،‌ ای پسر مکه و منا،‌ ای پسر فاطمه زهرا، بانوی همه زنان جهان،‌ ای پسر دختر مصطفی(ص).
راوی این ماجرا نقل می‌کند: به خدا سوگند با این ندای زینب(ع)، تمام کسانی که در مجلس بودند گریستند و در آن حال یزید ساکت بود…!!

یزید دستور داد چوب خیزرانش را آوردند و با آن به لب و دندان امام حسین(ع) می‌زد. ابو برزه اسلمی (که از صحابه رسول خدا(ص) بود و در آن مجلس حضور داشت) خطاب به یزید گفت:‌ای یزید! آیا با چوبدستی‌ات به دندان حسین فرزند فاطمه می‌زنی؟! من به چشم خود دیدم که پیامبر اکرم(ص)، لب و دندان حسین(ع) و برادرش حسن(ع) را می‌بوسید و می‌فرمود: «شما دو نفر، سرور جوانان اهل بهشتید، خداوند کشنده شما را بکشد و مورد لعن قرار دهد و برای او جهنم را فراهم ساخته و بد جایگاهی است».

یزید خشمگین شد و دستور داد او را از مجلس بیرون کردند. او سپس اشعاری را خواند(اصل این اشعار را ابن زبعری پس از غزوه احد سروده است):[۲]

لَیتَ أَشْیاخی بِبَدْر شَهِدُوا
 
جَزِعَ الْخَزْرَجُ مِنْ وَقْعِ الاَْسَلْ
فَأَهَلُّوا وَ اسْتَهَلُّوا فَرَحاً
 
ثُمَّ قالُوا یایزیدُ لاتَشَلْ
کاش بزرگان من در جنگ بدر امروز می‌دیدند که
 
قبیله خزرج چگونه از ضربات نیزه به زاری آمده است.
در آن حال، از شادی فریاد می‌زدند
 
و می‌گفتند:‌ای یزید! دستت درد نکند!
پس از خواندن این اشعار، حضرت زینب(س) برخاست و خطبه‌ای خواند.[۳]

محتوای خطبه
زینب(س) خطبه خود را با حمد خدا و درود بر پیامبر(ص) و آیه‌ای از قرآن درباره بدکاران آغاز کرد و سپس با استناد به آیه‌ای درباره سنت الهی مهلت دادن به ستمکاران، به سرزنش یزید در ستم بر اهل بیت امام حسین و گرداندن آنها در شهرها پرداخت و علت این برخورد زشت یزید را کینه او از جنگ بدر دانست. او در ادامه فرجام بد یزید را یادآور شد و قاتلان و ستمکاران واقعه کربلا را نفرین کرد و در پایان با اشاره به اختصاص یافتن اهل بیت به وحی و نبوت، تلاش یزید برای محو یاد آنان را بی‌نتیجه دانست.[۴]

متن و ترجمه خطبه
خطبه حضرت زینب(س) در مجلس یزید
متن[۵]
ترجمه[۶]
فَقَامَتْ زَيْنَبُ بِنْتُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع فَقَالَتْ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ وَ آلِهِ أَجْمَعِينَ صَدَقَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ كَذَلِكَ يَقُولُ «ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا السُّواى‏ أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُنَ» (سوره روم، آیه ۱۰)أَ ظَنَنْتَ يَا يَزِيدُ حَيْثُ أَخَذْتَ عَلَيْنَا أَقْطَارَ الْأَرْضِ وَ آفَاقَ السَّمَاءِ فَأَصْبَحْنَا نُسَاقُ كَمَا تُسَاقُ الْأُسَرَاءُ أَنَّ بِنَا هَوَاناً عَلَيْهِ وَ بِكَ عَلَيْهِ كَرَامَةً وَ أَنَّ ذَلِكَ‏ لِعِظَمِ خَطَرِكَ عِنْدَهُ فَشَمَخْتَ بِأَنْفِكَ وَ نَظَرْتَ فِي عِطْفِكَ جَذْلَانَ مَسْرُوراً حَيْثُ رَأَيْتَ الدُّنْيَا لَكَ مُسْتَوْثِقَةً وَ الْأُمُورَ مُتَّسِقَةً وَ حِينَ صَفَا لَكَ مُلْكُنَا وَ سُلْطَانُنَا فَمَهْلًا مَهْلًا أَ نَسِيتَ قَوْلَ اللَّهِ تَعَالَى «وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ»[۷] أَ مِنَ الْعَدْلِ يَا ابْنَ الطُّلَقَاءِ تَخْدِيرُكَ حَرَائِرَكَ وَ إِمَاءَكَ وَ سَوْقُكَ بَنَاتِ رَسُولِ اللَّهِ ص سَبَايَا قَدْ هَتَكْتَ. سُتُورَهُنَّ وَ أَبْدَيْتَ وُجُوهَهُنَّ تَحْدُو بِهِنَّ الْأَعْدَاءُ مِنْ بَلَدٍ إِلَى بَلَدٍ وَ يَسْتَشْرِفُهُنَّ أَهْلُ الْمَنَاهِلِ وَ الْمَنَاقِلِ وَ يَتَصَفَّحُ وُجُوهَهُنَّ الْقَرِيبُ وَ الْبَعِيدُ وَ الدَّنِيُّ وَ الشَّرِيفُ لَيْسَ مَعَهُنَّ مِنْ رِجَالِهِنَّ وَلِيٌّ وَ لَا مِنْ حُمَاتِهِنَّ حَمِيٌّ وَ كَيْفَ يُرْتَجَى مُرَاقَبَةُ مَنْ لَفَظَ فُوهُ أَكْبَادَ الْأَزْكِيَاءِ وَ نَبَتَ لَحْمُهُ مِنْ‏ دِمَاءِ الشُّهَدَاءِ وَ كَيْفَ يَسْتَبْطِئُ فِي بُغْضِنَا أَهْلَ الْبَيْتِ مَنْ نَظَرَ إِلَيْنَا بِالشَّنَفِ وَ الشَّنَئَانِ وَ الْإِحَنِ وَ الْأَضْغَانِ ثُمَّ تَقُولُ غَيْرَ مُتَأَثِّمٍ وَ لَا مُسْتَعْظِمٍ

«لَأَهَلُّوا وَ اسْتَهَلُّوا فَرَحاً/ ثُمَّ قَالُوا يَا يَزِيدُ لَا تُشَلَ‏» مُنْتَحِياً عَلَى ثَنَايَا أَبِي عَبْدِ اللَّهِ سَيِّدِ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ تَنْكُتُهَا بِمِخْصَرَتِكَ وَ كَيْفَ لَا تَقُولُ ذَلِكَ وَ قَدْ نَكَأْتَ الْقَرْحَةَ وَ اسْتَأْصَلْتَ الشَّافَةَ بِإِرَاقَتِكَ دِمَاءَ ذُرِّيَّةِ مُحَمَّدٍ ص وَ نُجُومِ الْأَرْضِ مِنْ آلِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ تَهْتِفُ بِأَشْيَاخِكَ زَعَمْتَ أَنَّكَ تُنَادِيهِمْ فَلَتَرِدَنَّ وَشِيكاً مَوْرِدَهُمْ وَ لَتَوَدَّنَّ أَنَّكَ شَلَلْتَ وَ بَكِمْتَ وَ لَمْ تَكُنْ قُلْتَ مَا قُلْتَ وَ فَعَلْتَ مَا فَعَلْتَ اللَّهُمَّ خُذْ لَنَا بِحَقِّنَا وَ انْتَقِمْ مِنْ ظَالِمِنَا وَ أَحْلِلْ غَضَبَكَ بِمَنْ سَفَكَ دِمَاءَنَا وَ قَتَلَ حُمَاتَنَا فَوَ اللَّهِ مَا فَرَيْتَ إِلَّا جِلْدَكَ وَ لَا حَزَزْتَ إِلَّا لَحْمَكَ وَ لَتَرِدَنَّ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص بِمَا تَحَمَّلْتَ مِنْ سَفْكِ دِمَاءِ ذُرِّيَّتِهِ وَ انْتَهَكْتَ مِنْ حُرْمَتِهِ فِي عِتْرَتِهِ وَ لُحْمَتِهِ حَيْثُ يَجْمَعُ اللَّهُ شَمْلَهُمْ وَ يَلُمُّ شَعَثَهُمْ وَ يَأْخُذُ بِحَقِّهِمْ «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»[۸]

وَ حَسْبُكَ بِاللَّهِ حَاكِماً وَ بِمُحَمَّدٍ ص خَصِيماً وَ بِجَبْرَئِيلَ ظَهِيراً وَ سَيَعْلَمُ مَنْ سَوَّلَ لَكَ وَ مَكَّنَكَ مِنْ رِقَابِ الْمُسْلِمِينَ بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا وَ أَيُّكُمْ شَرٌّ مَكاناً وَ أَضْعَفُ جُنْداً وَ لَئِنْ جَرَّتْ عَلَيَّ الدَّوَاهِي مُخَاطَبَتَكَ إِنِّي لَأَسْتَصْغِرُ قَدْرَكَ وَ أَسْتَعْظِمُ تَقْرِيعَكَ وَ أَسْتَكْثِرُ تَوْبِيخَكَ لَكِنَّ الْعُيُونَ عبْرَى وَ الصُّدُورَ حَرَّى أَلَا فَالْعَجَبُ كُلُّ الْعَجَبِ لِقَتْلِ حِزْبِ اللَّهِ النُّجَبَاءِ بِحِزْبِ الشَّيْطَانِ الطُّلَقَاءِ فَهَذِهِ الْأَيْدِي تَنْطِفُ مِنْ دِمَائِنَا وَ الْأَفْوَاهُ تَتَحَلَّبُ مِنْ لُحُومِنَا وَ تِلْكَ الْجُثَثُ الطَّوَاهِرُ الزَّوَاكِي تَنْتَابُهَا الْعَوَاسِلُ وَ تُعَفِّرُهَا أُمَّهَاتُ الْفَرَاعِلِ وَ لَئِنِ اتَّخَذْتَنَا مَغْنَماً لَتَجِدَنَّا وَشِيكاً مَغْرَماً حِينَ لَا تَجِدُ إِلَّا مَا قَدَّمَتْ يَدَاكَ وَ ما رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ فَإِلَى اللَّهِ الْمُشْتَكَى وَ عَلَيْهِ الْمُعَوَّلُ

فَكِدْ كَيْدَكَ وَ اسْعَ سَعْيَكَ وَ نَاصِبْ جُهْدَكَ فَوَ اللَّهِ لَا تَمْحُو ذِكْرَنَا وَ لَا تُمِيتُ وَحْيَنَا وَ لَا تُدْرِكُ أَمَدَنَا وَ لَا تَرْحَضُ عَنْكَ عَارَهَا وَ هَلْ رَأْيُكَ إِلَّا فَنَدٌ وَ أَيَّامُكَ إِلَّا عَدَدٌ وَ جَمْعُكَ إِلَّا بَدَدٌ يَوْمَ يُنَادِي الْمُنَادِي أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ فَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ الَّذِي خَتَمَ لِأَوَّلِنَا بِالسَّعَادَةِ وَ الْمَغْفِرَةِ وَ لِآخِرِنَا بِالشَّهَادَةِ وَ الرَّحْمَةِ وَ نَسْأَلُ اللَّهَ أَنْ يُكْمِلَ لَهُمُ الثَّوَابَ وَ يُوجِبَ لَهُمُ الْمَزِيدَ وَ يُحْسِنَ عَلَيْنَا الْخِلَافَةَ إِنَّهُ رَحِيمٌ وَدُودٌ وَ حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ.
زینب دختر علی‌بن‌ابی‌طالب(ع) برخاست و فرمود حمد مر خدای پروردگار جهانیان را سزاست، و درود خدا بر محمّد و بر همه آل او باد، خدا راست فرموده که فرمود: «سپس پایان کار آنان که بد کردند این است که آیات خدا را تکذیب کرده و بدان‌ها استهزا کنند» (روم: ۱۰).‌ای یزید، آیا گمان برده‌ای حال که جای جای زمین و آفاق آسمان را بر ما گرفتی و بستی و ما چونان کنیزان رانده شدیم، مایه خواری ما و موجب کرامت توست!! و حکایت از عظمت مکانت تو دارد که این چنین باد در بینی انداخته‌ای، و برق شادی و سرور از دیدگانت می‌جهد، حال که دنیا را برای خود مرتّب و امور را برایت منظم می‌بینی، و ملک و سلطنت ما برایت صافی گردیده. لختی آرام گیر، مگر سخن خدای را فراموش کرده‌ای که فرمود: «گمان مبرند آنان که کافر شدند و ما آنان را مهلت دادیم، (این مهلت) برای آنان خیر است، ما همانا مهلت دادیم آنان را که بر گناه خود بیفزایند و برای آنان عذاب خوارکننده خواهد بود» (آل عمران: ۱۷۸). آیا این از عدل است‌ ای فرزند آزادشده‌ها که زنان و کنیزان تو در پس پرده باشند و دختران رسول اللَّه اسیر؟! پرده‌هایشان را دریدی، و چهره‌هایشان را آشکار کردی، آنان را چونان دشمنان از شهری به شهری کوچانیده، ساکنان منازل و مناهل بر آنان اشراف یافتند، و مردم دور و نزدیک و پست و فرو مایه و شریف چهره‌هایشان را نگریستند، در حالی که از مردان آنان حامی و سرپرستی همراهشان نبود. چگونه امید می‌رود از فرزند کسی که جگرهای پاکان را به دهان گرفته و گوشت وی از خون شهداء پرورش یافته است؟! و چسان در عداوت ما اهل البیت کندی ورزد آن که نظرش به ما نظر دشمنی و کینه‌توزی است؟! آن گاه بدون احساس چنین گناه بزرگی بگویی:

(اجداد تو) برخیزند و پایکوبی کنند و به تو بگویند:‌ای یزید دست مریزاد، در حالی که با تازیانه و عصایت بر دندان‌های پیشین ابی عبد اللَّه علیه‌السلام بزنی. چرا چنین نگویی، و حال آن که از قرحه و جراحت پوست برداشتی و با ریختن خون ذرّیه محمّد صلّی اللَّه علیه و آله که ستارگان زمین از آل عبد المطلب‌اند خاندان او را مستأصل کردی و نیاکان خود را می‌خوانی، و به گمان خود آنها را ندا در می‌دهی. (ای یزید) زودا که به آنان بپیوندی و در آن روز آرزو می‌کردی که‌ای کاش شل بودی و لال و نمی‌گفتی آنچه را که گفتی و نمی‌کردی آنچه را که کردی. خداوندا حقّ ما را بگیر، و از آن که به ما ستم کرد انتقام ستان، و غضب خود را بر آن که خون‌های ما را ریخته، حامیان ما را کشته فرو فرست. (ای یزید) به خدا سوگند جز پوست خود را ندریدی و جز گوشتت را نبریدی، بی‌تردید بر رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله وارد می‌شوی در حالی که خون ذرّیه‌اش را ریختی و پرده حرمت فرزندانش را دریدی و این جایی است که خدا پراکندگی‌هایشان را جمع و پریشانی‌هایشان را دفع، و حقوق آنان را بگیرد «آنان را که در راه خدا به شهادت رسیدند مرده مپندار، بل زندگانی هستند که در نزد پروردگارشان مرزوق‌اند» (آل عمران: ۱۵۷).

(ای یزید) همین قدر تو را بس است که خدای داور، و محمّد صلّی اللَّه علیه و آله دشمنت و صاحب خون، و جبرئیل پشت و پشتوان باشد، و زودا بداند آن کس که فریبت داد و تو را بر گرده مسلمانان سوار کرد، چه بد جانشینی برگزیده، و کدام یک مکانتی بدتر داشته نیرویی اندکتر دارد. یزید، گر چه دواهی و بلاهای زیاد از تو بر من فرود آمد ولی هماره قدر تو را ناچیز دانسته فاجعه‌ات را بزرگ، و نکوهشت را بزرگ می‌شمرم، چه کنم که دیدگان، اشکبار و سینه‌ها سوزان است. شگفتا و بس شگفتا کشته شدن حزب اللَّه نجیبان به دست حزب شیطان طلقاء است، از دستهای پلیدشان خون‌های ما می‌چکد، و دهان‌های ناپاکشان از گوشت ما می‌خورد، و آن جسدهای پاک و پاکیزه با یورش گرگ‌های درنده روبروست، و آثارشان را کفتارها محو می‌کند، و اگر ما را غنیمت گرفتی، زودا دریابی غنیمت نه که غرامت بوده است، آن روز که جز آنچه دست‌هایت از پیش فرستاده نیابی، و پروردگارت ستمگر بر بندگانش نیست، و شکایت‌ها به سوی خداست.

هر کید و مکر، و هر سعی و تلاش که داری به کار بند، سوگند به خدای که هرگز نمی‌توانی، یاد و نام ما را محو و وحی ما را بمیرانی، چه دوران ما را درک نکرده، این عار و ننگ از تو زدوده نگردد. آیا جز این است که رأی تو سست است و باطل، و روزگارت محدود و اندک، و جمعیت تو پراکنده گردد، آری، آن روز که ندا رسد: أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ. پس حمد مر خدای راست که برای اوّل ما سعادت و مغفرت، و برای آخر ما شهادت و رحمت مقرر فرمود. از خدا مسئلت می‌کنیم ثواب آنان را تکمیل فرموده و موجبات فزونی آن را فراهم آورد، و خلافت را بر ما نیکو گرداند، چه او رحیم و ودود است، خدای ما را بس است چه نیکو وکیلی است.

 نظر دهید »

جامعه مطلوب در خانواده از دیدگاه امام علی ع

17 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي



جامعه مطلوب از دیدگاه امام علی(علیه السلام)

حوزه‌های تخصصی علوم اسلامی تاریخ اسلام و سیره تاریخ و سیره شناسی تاریخ و سیره اهل بیت(ع)
حوزه‌های تخصصی علوم اسلامی حدیث و علوم حدیث حدیث معارف حدیثی انسان و جامعه در روایات جامعه در روایاتهدف اصلی این مقاله بررسی عمده ترین عوامل مؤثر در ایجاد جامعه مطلوب از دیدگاه امام علی(علیه السلام) در نهج البلاغه است، که از جمله مهم ترین آن ها، بیان اوصاف و ویژگی های افراد چنین جامعه ای و نقش هر کدام از این اوصاف در ایجاد آن و نیز وظایف مردم و زمامداران به عنوان ارکان اصلی جامعه، به ویژه وظایف اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اخلاقی می باشد و در نهایت، این نکته بیان خواهد شد که از دید ایشان نمونه اعلای چنین جامعه ای، جامعه مهدی موعود (عج) است.
جامعه
از لحاظ لغوی ریشه جامعه از جمع به معنی گردآوردن چیزی از تفرقه و جدایی است و «تجمع» و «استجماع» و «المجموع» نیز به معنای کسانی است که از اینجا و آنجا گرد هم آمده باشند. «جمع» اسمی است که برای گروه انسان ها به کار می رود و «مجمعه» مانند جمع است و آن را در مورد جماعت غیر انسان ها نیز به کار برده اند; مثل جماعه الشجر و جماعه النبات.1 مطابق با این تعاریف، جامعه به معنی گردآمدن، جمع شدن، گروه و… می باشد.
از لحاظ معنای اصطلاحی تعاریف گوناگونی را برای آن ذکر نموده اند: آبریل و همکارانش عقیده دارند که جامعه عبارت است از گروهی از افراد بشری که در سیستم های خودکفا با هم شریک بوده، قادر هستند نسبت به کسانی که زندگی فردی دارند، ادامه موجودیت بیشتری دهند.2 به نظر میچل این واژه آن قدر گسترش پیدا کرده که معمولا با واژه «امّت» و حتی مجموعه گسترش یافته ای از یک دوره از زمان مترادف شده
است.3 در کتاب باتامور جامعه عبارت است از مجموع افراد بشری روی زمین که با همدیگر دارای فرهنگ، آداب و رسوم، مهارت ها، عقاید و ارزش های خاصی هستند.4
ساموئل کینگ می گوید: جامعه مجموعه ای از افراد است که بر اثر سنن، آداب و رسوم، شیوه های زندگی و فرهنگ مشترک به هم پیوسته اند و در آن جامعه هر فرد احساس می کند که به آن تعلق دارد.5 به عقیده گیدنز جامعه دسته ای از مردم هستند که به خاطر نیل به هدف عام المنفعه ای در حال همکاری و تعاون با یکدیگر زندگی می کنند.6
از دید دورکیم جامعه تنها مجموعه ای از افراد نیست; منظومه ای است که از اتحاد افراد به وجود آمده است; واقعیت خاصی با صفات خاصی است. شکی نیست که اگر شعورهای فردی نبود هیچ امر جمعی تشکیل نمی شد. اما برای آنکه امور اجتماعی به وجود آید، این شعورها باید به نحوی به هم بپیوندند و با هم ترکیب شوند.7
در بیشتر این تعاریف، جامعه به عنوان گروهی از افراد که دارای فرهنگ، آداب و رسوم مشترک هستند و در جهت اهداف خاصی با هم تعاون و همکاری دارند، قلمداد شده است.
برای این مفهوم کلماتی همچون جامعه، حشر، عشیره، حفره، حشره، طائفه، امت، جوامع، جماعت و حزب به کار رفته است.
منشأ پیدایش جامعه
در کلام حضرت علی(علیه السلام)، به عوامل مؤثر در اجتماعی زیستن انسان و در نتیجه، تشکیل جامعه نیز اشاره شده است که در ذیل بیان می گردد:
الف. نیاز انسان ها به همکاری با یکدیگر برای رشد معنوی
انسان ها در امور معنوی، پیمودن ارزش های انسانی، نجات از تاریکی ها و ظلمات احتیاج به همکاری و همیاری دیگران دارند. امام علی(علیه السلام) در این مورد می فرمایند: «و همواره با اجتماعات بزرگ باشید که دست خدا با جماعت است. از پراکندگی بپرهیزید که دوری کننده از مردم بهره شیطان است; چنان که گوسفند تنها طعمه گرگ است.»8
ب. نیاز انسان به همکاری دیگران برای دفاع از خویش
هریک از افراد انسان برای دفاع از خود به کمک همنوع خود محتاج است; زیرا خداوند زمانی که طبیعت حیوانات را مقرّر ساخت و توانایی ها را بین آن ها تقسیم کرد، به بسیاری از حیوانات، توانایی و قدرت بیشتری نسبت به انسان عطا نمود… بنابراین، از دفع تجاوز حیوانات به تنهایی ناتوان است; از این رو، در تمام این امور چاره ای جز همکاری با همنوع خویش ندارد.9
امام علی(علیه السلام) در ضمن خطبه ای فرمودند: «ای مردم! انسان هرچند که ثروتمند باشد از عشیره اش بی نیاز نیست که از او با دست و زبانش دفاع کند.»10 از سخنان ایشان استنباط می شود که انسان زندگی اجتماعی را به عنوان یک راه تحمیلی نپذیرفته است، بلکه سعادت و کمال خود را وابسته به همکاری و معاونت دیگری می داند.11
ج. نیاز انسان به عاطفه و محبّت
این گونه عواطف بین انسان ها که به طور فطری در وجود آدمی نهاده شده است، موجب می شود که انسان به دیگران احساس نیاز کند و در نتیجه، زمینه اجتماعی زیستن را سبب شود; چنان که امام علی(علیه السلام) در ادامه همان خطبه فرمودند: «زیرا (عشیره) زمانی که حادثه ای پیش آید پرعاطفه ترین مردم نسبت به او هستند.»
د. عدم توانایی انسان در رفع همه نیازمندی ها
امام علی(علیه السلام) در یکی از خطبه هایشان از همکاری و تعاون با لفظ «ید» به معنای دست تعبیر کرده اند: کسی که یاری خود را از کسانش دریغ داشته، یک دست را از آنان بازداشته و دست هایی را از یاری خود بازداشته است.12 شاید بتوان از گفتار امام(علیه السلام)این گونه استنباط کرد که چون انسان همه نیازهای خود را نمی تواندبرطرف سازد، بنابراین، به یاری دیگران نیاز دارد.13
نوعی زمینه تأثیر و تأثّر میان انسان ها وجود دارد که اگر موانعی به وجود نیاید و عوارضی که آنان را از یکدیگر جدا کنند، بروز نکند، احساس اتصال طبیعی و قرارداد اجتماعی تثبیت شده، اتصالی در لذت و الم و سود و زیان و شکست و پیروزی میان آنان به وجود می آید.14
ویژگی های جامعه مطلوب از نظر حضرت علی(علیه السلام)
جامعه چیزی سوای از افراد نمی باشد و افراد هستند که موجبات تشکیل جامعه اسلامی را فراهم می آورند. بنابراین، جامعه مطلوب جامعه ای است که افراد آن از ویژگی های والای انسانی برخوردار بوده، کلیه اعمال، افکار و نیات آنان در راستای همان هدفی باشد که به خاطر آن آفریده شده و در حقیقت به خاطر همان کنار هم گرد آمده اند.
به عبارت دیگر، جامعه مطلوب مجموعه ای از افراد مؤمن، متعهد، عادل و عالم است که مصداق آیه (وَالَّذِینَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ) (بقره: 82) می باشند; یعنی هم به تعالیم اسلامی ایمان آورده اند و هم نظام ارزشی و رفتاری این دین مقدس را چه در زمینه اخلاق و چه در زمینه های دیگر به کار بسته اند.15 اما باید به این نکته توجه داشت که افراد جامعه به دو رکن اصلی تقسیم می شوند: رکنی از آنان را مردم و رکنی دیگر را زمامداران تشکیل می دهند و در تشکیل جامعه مطلوب هر دو رکن مؤثرند.
کلیه صفات و وظایفی که در نهج البلاغه برای افراد جامعه مطلوب ذکر شده به چهار دسته قابل تقسیم است; زیرا برخی از صفات و خصوصیات، کلی و مربوط به همه افراد جامعه است و برخی از ویژگی ها، بیشتر، لازمه زمامداران می باشد. همچنین هریک از زمامداران و مردم وظایف خاصی در برابر یکدیگر دارند که هر کدام به طور جداگانه قابل بررسی است.
1. اوصاف مشترک مردم و زمامداران
تقوا: این کلمه از مصدر «وقایه» به معنای حفظ و نگهداری و خویشتن بانی می باشد.16 در بیانات امام علی(علیه السلام) مردم و زمامداران همواره به تقوای الهی سفارش شده اند. در یکی از نخستین خطبه های مربوط به شرایط بحرانی آغاز خلافت خویش فرمودند: «هان ای مردم! خطاکاری ها چون اسب های بدرفتارند و خطاکاران بر آن سوار، عنان گشاده می تازند تا سوار خود را به آتش دراندازند.»17
آن حضرت تأثیر و پیامد آن بر فرد و جامعه را نیز بیان نموده اند: ای بندگان! به درستی که تقوای الهی کلید درستی و… آزادی از هر بندگی و نجات از هر بدبختی است به وسیله آن، انسان به هدفش می رسد و از دشمن نجات می یابد و به آرزوهایش نایل می گردد.18 تقوا در درجه اول به طور مستقیم از ناحیه اخلاقی و معنوی به انسان آزادی می دهد و او را از قید رقیّت و بندگی هوا و هوس آزاد می کند; رشته حرص، طمع، حسد، شهوت و خشم را از گردنش برمی دارد، ولی به طور غیرمستقیم در زندگی اجتماعی هم آزادی بخش انسان است; رقیّت ها و بندگی های اجتماعی نتیجه رقیّت معنوی است. آن کس که بنده و مطیع پول و مقام است نمی تواند از جنبه اجتماعی آزاد زندگی کند. پس تقوا نه تنها قید و محدودیت نیست، بلکه عین حرمت و آزادی است.19
امام(علیه السلام) علاوه بر اینکه مردم را به طور عام به تقوا سفارش می نمودند، زمامداران را به طور خاص بدان توصیه می کردند. از جمله به معقل بن قیس ریاحی در زمان انتخاب وی به عنوان فرماندهی نیروی شام فرمودند: «تقوا را پاس دار در پیشگاه پروردگاری که او را دیدار خواهی کرد.»20
زهد: حضرت ضمن توصیه مردم به زهد، آن را چنین تعریف کرده اند: ای مردم! زاهد راستین یعنی درازای آرزوها را بریدن و نعمت ها را سپاسگزار بودن و در حریم محرمات، پارسایی گزیدن.21
تبعات آرزوهای طولانی را نیز توضیح داده اند: هرکس آرزو را طولانی کند به بد کرداری دچار می شود.22 در ازای آرزو آخرت را به فراموشی می سپارد.23 کمی آرزو عبارت است از آگاهی انسان از واقعیت زندگی و اینکه مرگ امروز و فردا خواهد رسید که این توجه، آزمندی را از دل و جان او می زداید. گزاردن شکر نعمت عبارت است از انجام کار خیر و فایده رساندن به مردم; زیرا منظور از شکر، تنها شکر لفظی و زبانی نیست که در پیشرفت جامعه تأثیری نداشته باشد، بلکه مراد شکر عملی است.
اما پرهیز از محرمات، نتیجه طبیعی درک و شناخت واقعیت جهان هستی و دنیای مادی است. وقتی می دانیم دنیا ناپایدار است و همواره به یک حال نمی ماند چرا آن قدر آزمندانه جانفشانی کنیم و چرا به قدر و به اندازه از آن برنگیریم؟24
امام علی(علیه السلام) در جهت توصیه زمامداران به زهد، به زندگی زاهدانه پیامبر اسلام اشاره کرده اند: از دنیا چندان نخورد که دهان را پر کند و بدان چندان نگریست که گوشه چشم بدان افکند.25
درباره خود به عنوان سیره عملی زهد، در نامه ای به عثمان بن حنیف چنین نگاشته اند: بدان که پیشوای شما بسنده کرده است از دنیای خود به دو جامه فرسوده و دو قرص نان.26 آن حضرت تأثیر و پیامدهای زهد را نیز گوشزد نموده اند: آن کسی که به مقدار نیاز اکتفا کند به آسایش و راحتی دست یابد و در آرامش مسکن گزیند.27 اگر انسان دل به دنیا نسپارد هرگز برای رسیدن به جاه و مقام دست و پا نمی زند و برای ماندن در ریاست و قدرت به ستم نمی گراید و به انواع بیماری های نفسانی گرفتار نمی شود.28
صبر: یعنی خویشتن داری در برابر مشکلات.29امیرالمؤمنین(علیه السلام) صبر را به کشتی نجات تشبیه نمودند30 و در توصیف صبرپیشگان فرمودند: خالق و آفریدگار در روح و جانشان جلوه کرده و غیر خدا در نظرشان کوچک است… در شداید و مشکلات خونسرد و آرام و در ناگواری ها شکیبا و بردبار و در موقع نعمت و راحتی شکرگزارند.31 هیچ ملتی نمی تواند مدعی شود که هیچ گاه گرفتار مصایب و مشکلات نمی گردد. بر مردم و زمامداران است که در شداید و مشکلات آرامش خود را از دست ندهند.
امام(علیه السلام) در طول حکومت خود بارها مردم و زمامداران را به آن سفارش نمودند: عمل، عمل… صبر، صبر.32 بر شما باد شکیبایی که شکیبایی نسبت به ایمان چون سر است نسبت به تن و خیری نیست در تنی که سر نداشته باشد و نه در ایمانی که با شکیبایی همراه نباشد.33
آن حضرت نه تنها در کلام، بلکه در زندگی خود نیز همواره صبر را تعلیم داده است، چنان که در شرایط بحرانی پس از رحلت پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) صبر بی نظیر امام(علیه السلام) بود که جامعه را از تفرقه نجات داد. خود در این باره فرموده اند: دامن از خلافت برچیدم و پهلو از آن پیچیدم و بیندیشیدم که یا صبر پیشه سازم یا بدون باور بستیزم. چون نیک سنجیدم صبر را خردمندانه تر یافتم.34
2. اوصاف ویژه زمامداران
عدل: از نظر آن حضرت این خصوصیت از مهم ترین خصوصیاتی است که انسان ها باید دارا باشند: بدان که برترین بندگان خدا نزد او پیشوایی است عادل، هدایت شده و راهبر.35
زمانی که زمامداران جامعه ای عادل باشند، مسلماً در اداره امور نیز عدالت را رعایت خواهند کرد و در نتیجه، همه امور به نحو مطلوب و درست در جایگاه اصلی خویش قرار خواهد گرفت. البته کسی می تواند عادل باشد که هوا و هوس را از خود دور کرده باشد; چنان که ایشان نخستین نشانه عدل را بیرون کردن هوا و هوس از دل دانسته اند.36 و درباره خود به عنوان نمونه عملی انسان عادل فرمودند: «اگر هوا و هوس بر من چیره شده بود و تنها منفعت خودم را در نظر گرفته بودم، عدالت را برنمی تابیدم، اما هیهات که چنین شود. اگر می خواستم به این عسل پالوده و آن مغز گندم و این بافته های ابریشمین راه می یافتم، اما هیهات که هوا و هوس بر من چیره شود و شکمبارگی به طعام های لذیذ وادارم کند.37
علم: از نظر حضرت علی(علیه السلام) زمامداران در هر مرتبه ای از سمت های حکومتی باید علم لازم و متناسب با آن مرتبه را داشته باشند: سزاوارترین مردم به خلافت… داناترینشان به دستورات خداوند است.38 و نتیجه حکومت نادان بر مردم را نیز تذکر داده اند: و شما خوب می دانید که جایز نیست امامت مسلمانان را نادانان عهده دار شوند تا با نادانی خویش مسلمانان را گمراه نمایند.39
و نیز در نامه ای به مصریان، که همراه مالک اشتر بود ـ چون او را به حکومت آن سرزمین گماشت ـ آورده اند: لیکن نگرانی من از آن است که نابخردان این امت زمامداری را به دست آورند و مال خدا را دست به دست گردانند و بندگان او را به بندگی و خدمت خود گیرند.40 در جهت استفاده از علم و تخصص دانشمندان هم به مالک اشتر توصیه نمودند: با دانشمندان زیاد به گفتوگو بنشین و با حکما و متخصصان نیز بسیار به بحث بپرداز. این بحث و گفتوگو درباره مسائلی باشد که به وسیله آن وضع کشورت سامان می پذیرد.41
هوشیاری: امام علی(علیه السلام) در عین اینکه با دشمنان مدارا می کردند، همواره مراقب کردار و اعمال آن ها بوده، با هوشیاری و درایت، اعمال آن ها را زیر نظر داشتند. حضرت تعبیر لطیفی در این باره دارند: به خدا سوگند! من چون کفتار نیستم که با ضربه های طولانی، خوابش کنند تا شکارچی به او برسد و نخجیر گیر در راهش او را بفریبد.42 این توصیه را همواره به کارگزاران خویش نیز داشتند. در عهدنامه معروف خود به مالک اشتر ضمن سفارش او به صلح و دوستی با دشمن، از وی خواستند که بعد از صلح از دشمن برحذر باشد; زیرا چه بسا دشمن خود را به او نزدیک کند و سپس غافل سازد. پس باید احتیاط پیشه کند و از گمان نیکو در این زمینه بپرهیزد.43
شجاعت: امام(علیه السلام) لزوم شجاعت و تهوّر زمامداران حکومت اسلامی را در ارتباط با وظایف دینی و مسئولیت های حکومتی همواره گوشزد کرده اند: برای فرماندهی سپاه افرادی را از خاندان… دلاور و سلحشور انتخاب کن.44 در مشورت خویش نیز افراد ترسو را که در انجام دادن کارها تو را ضعیف می کنند راه مده;45 زیرا چنین افرادی معمولا کسانی را که مبادرت بر انجام کاری میورزند یا از عواقب کارها و یا از سختی مشکلات آن ترسانده، مانع پیشبرد امور خواهند شد.
ایشان درباره خود به عنوان رهبری شجاع فرمودند: شگفتا از من می خواهند به میدان کارزار آیم و در نبرد پایداری کنم. مادر بر آنان بگرید، تاکنون کسی مرا از جنگ نهراسانده و از شمشیر نترسانده است.46
قاطعیت: زمامداران جامعه اسلامی باید در موارد مختلف از قبیل امور جنگی، اداره جامعه، برخورد با دشمنان و اجرای عدالت قاطعیت لازم داشته باشند.
امام علی(علیه السلام) در طول دوران حاکمیت خویش قاطعانه با سه گروه قاسطین، ناکثین و مارقین جنگیدند و در برخورد با این جریان های انحرافی هیچ گونه سازشی از خود نشان ندادند.
خودشان در این باره فرموده اند: به جان خویشتن سوگند، که در کشتن و پیکار با کسانی که با حق مخالفت می کنند و در گمراهی قدم برمی دارند، سستی نپذیرم و هرگز سازش نکنم.47قاطعیت آن حضرت تمام زمینه را در برمی گرفت. چنان که در جایی در ارتباط با بیت المال فرمودند: اگر اموال بیت المال به کابین زنان انتقال یافته یا بهای کنیزکان شده باشد آن را به بیت المال برمی گردانم.48 درباره پیامد این خصلت نیز فرمودند: کسی که در اجرای حق مدارا نکند و سازش کار نباشد و از آزمندی پیروی نکند می تواند امر خدای را به پای دارد.49
وفای به عهد: هیچ عاملی مانند بیوفایی به تعهدها در شکستن شخصیت مدیران و در هم شکستن تشکیلات حکومتی مؤثر نمی باشد; زیرا این امر زمینه های بی اعتمادی را در تشکیلات و روحیه نفاق و دوروئی را در افراد فراهم می آورد. چنان که آن حضرت نیز در این باره فرموده اند: خلف وعده سبب برانگیختن خشم خدا و مردم شود.50 زمانی مردم، امام(علیه السلام) را به دلیل وفای به عهد خود ساده لوح و بی تجربه در امور سیاسی تصور می کردند. آن حضرت فرمودند: به خدا سوگند، معاویه زیرک تر از من نیست، لیکن شیوه او پیمان شکنی و گناه کاری است. اگر پیمان شکنی ناخوشایند نبود زیرک تر از من وجود نداشت، اما هر پیمان شکنی گناه است. هرچه گناه را برانگیزاند کفر است.51
3. وظایف زمامداران نسبت به مردم
ایجاد عدالت: زمانی که عدل در جامعه حکمفرما باشد، جامعه احساس امنیت و آرامش کند و چنین حکومتی نه بر جسم ها که بر دل ها حکمرانی می کند و قطعاً مردم چنین حکومتی را با دل و جان خریدارند. حضرت علی(علیه السلام) در عهدنامه خویش به مالک اشتر در این زمینه آورده اند: برترین چیزی که موجب چشم روشنی والیان می شود برقراری عدالت در جامعه و آشکار شدن علاقه رعایا نسبت به آنان است.52
ارزش عدالت در حکومت علی(علیه السلام) تا آنجاست که در پاسخ به پرسشگری که پرسید: عدل بهتر است یا جود؟ فرمودند: عدل کارها را در جای خود قرار می دهد و جود و بخشش از مسیرشان خارج می کند; عدالت تدبیرکننده ای است به سود همگان و جود به سود خاصگان. بنابراین، عدل شریف تر و بهتر است;53زیرا مفهوم عدالت این است که استحقاق های طبیعی و واقعی در نظر گرفته شود و به هر کس مطابق آنچه به حسب کار و استعداد لیاقت دارد، داده شود. در این صورت، اجتماع حکم ماشینی را پیدا می کند که هر جزء آن در جای خود قرار گرفته است. جود هرچند از نظر جود کننده که مال مشروع خویش را می بخشد فوق العاده با ارزش است، اما یک جریان غیرطبیعی است; مانند بدنی است که عضوی از آن بیمار است و سایر اعضا موقتاً برای اینکه آن عضو را نجات دهند، فعالیت خویش را متوجه او می کنند. بنابراین از لحاظ اجتماعی بهتر آن است که جامعه چنین فرد بیماری را نداشته باشد تا توجه اعضای جامعه به جای معطوف شدن به طرف اصلاح و کمک به یک عضو خاص، به سوی اصلاح عمومی اجتماعی معطوف گردد.54
عدالت اقتصادی و شرایط اجرای آن: امام علی(علیه السلام) برای زدودن شرایط ناعادلانه زندگی و دست یابی به عدالت اقتصادی، آن هم با توجه به بی عدالتی جامعه آن روز که حکومت خلیفه سوم به آن دامن زده بود، شعار عدالت اقتصادی را مطرح کرد و در راه تحقق آن سیاست هایی را در پیش گرفت:
الف. دلسوزی نسبت به اموال بیت المال: در آن زمان مهم ترین منبع درآمد حکومت آن حضرت بیت المال بود که از راه های گوناگون مانند غنایم جنگی و اخذ مالیات به دست می آمد. بنابراین، بیت المال که به منزله درآمد ملی حکومت ایشان و وسیله رفاه مردم بود، از ناحیه ایشان نسبت به آن دقت و دلسوزی می شد; چنان که وقتی شبی طلحه و زبیر بر او وارد شدند، امام(علیه السلام) چراغی را که در برابرش بود، خاموش کرد و فرمود تا چراغی از خانه برایش آوردند. طلحه و زبیر سبب آن را پرسیدند; فرمودند: روغن چراغ از بیت المال بود. سزاوار نیست با شما با روشنایی آن همنشینی کنم.55 ایشان در همین زمینه در نامه ای به عاملان صدقات نگاشتند: وقتی مال مردم را با افرادی روانه می سازی، به کسی بسپار که به دینداری او اطمینان داری، تا به ولی مسلمانان برساند و او میان آنان پخش کند و بر آن جز خیرخواهی دلسوز و امانت دار و حافظ و نگهبان واقعی مگمار.
امام(علیه السلام) هرگز اجازه نمی دادند مسئولان حکومتی کوچک ترین تعرضی نسبت به اموال بیت المال مسلمانان داشته باشند. به زیادبن ابیه در این مورد نگاشتند: به خدا قسم، اگر به من خبر رسد که در اموال مسلمانان خیانتی کوچک یا بزرگ از تو سرزده است چنان با تو برخورد خواهم کرد که کم ارج و خوار و از هزینه زندگی درمانده و پریشان حال گردی.56
ب. تأمین امکانات اولیه زندگی مردم: از جمله وظایف حکومت است که در برقراری نظام سالم اقتصادی و فراهم آوردن امکانات مادی لازم برای مردم تلاش کند; چنان که حضرت نیز یکی از دلایل پذیرش حکومت را توجه به همین مسئله دانسته اند: شما را بر من حقی است. از جمله، حقی را که از بیت المال دارید بگذارم.57 همانا بر امام نیست جز آنچه از امر پروردگارش به عهده او واگذار شده و… رساندن بهره های بیت المال به آنان.58
امام علی(علیه السلام) در راه رسیدن به این هدف از هیچ تلاشی دریغ نکرد. با تقلیل مالیات ها و ایجاد زمین های کشاورزی و سپردن آن به دست مردم زندگی آن ها را رونق بخشید.
ج. نظارت بر قیمت ها و تنظیم بازار: امام علی(علیه السلام) از یک سو، به زمامداران درباره توجه به اقشار تولیدکنندگان، توزیع کنندگان و خدمتگزاران و مصرف کنندگان سفارش نمودند59 و از سوی دیگر، جهت امنیت اقتصادی و تأمین همه جانبه زندگی مردم نظارت مستقیم بر بازار را مورد تأکید قرار دادند: «با این همه بدان که در بسیاری از آنان (بازرگانان و تاجران) تنگ چشمی آشکار، بخلی زننده، احتکار کالاهای سودآور و تحکم در خرید و فروش دیده می شود که به زیان انبوه مردم و لکه ننگی بر دامان زمامداران است. پس راه احتکار را ببند، چنان که رسول اللّه(صلی الله علیه وآله)بست.»60
همچنین به کارگزار خود دستور داد که نرخ ها را در سطحی نگه دارد که برای همه گروه های مردم قابل تحمل باشد و به فروشندگان نیز زیانی نرساند.61
د. توجه خاص به مسائل مالی افراد محروم جامعه: همواره انسان هایی ناتوان و از کارافتاده در جامعه حضور دارند که دولت باید توجه ویژه ای نسبت به آنان داشته باشد و امام علی(علیه السلام)ضمن نامه ای به مالک اشتر از این طبقه به طبقه سفلی یاد نمودند و از ایشان خواستند که توجه ویژه ای به آنان داشته باشد: «پس خدا را در ارتباط با طبقه فرودستان، زمین گیران، نیازمندان و دردمندانی که دردشان را هیچ چاره ای نیست، در نظر داشته باش. چه در میان این قشر کسانی هستند که به بیچارگی می افتند ولی اظهار نمی کنند. قسمتی از بیت المال و غلات را به اینان اختصاص بده.»62
یتیمان به عنوان اقشار محروم جامعه، از نگاه تیزبین علی(علیه السلام) دور نمانده اند. ضمن نامه ای به فرزندان خویش مسئله توجه به این قشر را تأکید کرده اند: خدا را، خدا را در نظر داشته باشید درباره یتیمان; آنان را گاه گرسنه و گاه سیر مدارید.63 در سیره عملی ایشان مدارا با یتیمان و بینوایان مشهور عام و خاص است.64 نقل است: پیری نابینا و سائل از راهی می گذشت. حساسیت امیرالمؤمنین(علیه السلام) برانگیخته شد، پرسیدند: این کیست؟ پاسخ دادند: یا امیرالمؤمنین نصرانی است. فرمودند: تا توان داشت او را به کار گماشتید، اکنون که پیر و فرتوت شده، او را منع می کنید؟ از بیت المال بر او انفاق نمایید.65
عدالت قضایی و شرایط اجرای آن: پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله)درباره قضاوت حضرت علی(علیه السلام) فرمودند: «داناترین امت من نسبت به سنّت ها و قوانین قضایی علی بن ابی طالب(علیه السلام)است.»66 در تاریخ مشهور است که همواره خلفای سه گانه، مسائل لاینحل قضایی را به ایشان ارجاع می دادند. ایشان در جهت ایجاد عدالت قضایی سعی بسیار نمودند و فرمودند: «به خدا سوگند، داد ستمدیده را از ستمکار بگیرم و مهار ستمکار را بگیرم تا به آبشخور حق بکشانم، هرچند او را ناخوش آید.»67 امام عدالت پیشه در این جهت سیاست های زیر را در پیش گرفتند:
الف. نصب قاضیان برتر برای قضاوت: امام علی(علیه السلام) در این دستورالعمل به مواردی اشاره کرده اند: کسانی را به عنوان قاضی برگزین که دارای این شرایط باشد: 1. توانایی; یعنی از عهده این کار خوب برآید; 2. اجتناب از عصبانیت و خشم; خشم خود را کنترل کند و سعه صدر لازم را در این زمینه داشته باشد; 3. پرهیز از لجاجت; وقتی دچار خطا شد، بر آن پافشاری نکند و درصد جبران آن برآید; 4. وارستگی از طمع و دریافت هدیه; به فکر منفعت طلبی نباشد و احیاناً از طریق رشوه تطمیع نشود; 5. ژرف اندیشی; برای وصول به نظر حق، موارد را کاملا تحقیق نماید; 6. توقف در شبهات; در شبهه رأیی صادر نکند تا به یقین برسد; 7. مهارت در استدلال; ادلّه او برای صدور حکم کافی و قطعی باشد; 8. شکیبایی; دچار خستگی نشود و صبر نشان دهد; 9. قاطعیت; قاطع بوده، اهل مداهنه و سازشکاری نباشد; 10. دوری از خودپسندی; مدح و ثنا و تملّق و چاپلوسی در او اثر نگذارد; 11. هوشیاری; هوشیار بوده، فریب دیگران را نخورد.
ب. توجه و رسیدگی مستقیم بر رأی قاضیان: امام علی(علیه السلام)طی نامه ای از مالک اشتر خواسته اند تا وضعیت داوری قضات را به طور مستقیم رسیدگی کند: داوری چنین کسانی را فراوان تیمار دار.68 این کار موجب می شود قاضی دقت بیشتری در کار خویش اعمال دارد و بدین سان، حق همگان به درستی ادا شود; زیرا در نظام علوی، برابری مردم در برابر قانون، اصلی اساسی به شمار می رود و دستگاه قضایی که این نقش مهم را بر عهده دارد باید به این مسئله به دیده احترام بنگرد.
ج. اجرای قوانین و حدود الهی: از بیانات آن حضرت است: پروردگارا تو می دانی که تلاش ما برای به دست آوردن سلطنت نبود… بلکه آن بود تا احکامی که به تعطیلی کشیده شد، به اجرا درآید.69 حقیقت این است که بر عهده شخص پیشوا چیزی نیست جز… برپا داشتن حقوق بر مستحقان آن ها.70 همه افراد در برابر قانون مساوی اند. بنابراین، براساس تکلیف الهی، هر کس که مرتکب گناهی شود باید به کیفر گناه خویش برسد، البته قانونی که مبنای آن اطاعت از خدا و شرع باشد.
برقراری امنیت: از جمله وظایفی است که در کلام شریف امام(علیه السلام) از اهمیت خاصی برخوردار است. همه انسان ها می خواهند همواره جان و مال و حیثیت آن ها در امنیت باشد. این مسئله مورد توجه آن امام نیز قرار گرفته است: «خدایا تو می دانی که آنچه از ما سر زند به خاطر خلافت نبود، بلکه این بود که بندگان مظلومت به امنیت برسند.»71
به مالک اشتر دستور دادند که از خون و خونریزی به شدت بپرهیزد72 و به عاملان جمع آوری زکات و صدقات نیز سفارش کردند: «با تقوا و احساس مسئولیت در برابر خداوند یگانه و بی همتا حرکت کن; مسلمانی را نترسان و بر سرزمین او اگر راضی نباشد پا مگذر; بیش از حق خویش از مال او مستان; چون به قبیله ای می رسی بر سر آب آنان فرود آی و به خانه هایشان وارد مشو; پس آهسته و آرام به سویشان برو تا به میان آنان برسی; سلامشان کن و در اظهار محبت کوتاهی مکن; پس بگو: ای بندگان خدا! آیا در مال های شما حقی است تا آن را به ولی او بپردازید؟ اگر کسی گفت: نه، معترض او مشو و اگر کسی گفت: آری، با او برو، بی آنکه او را بترسانی یا بیمش دهی یا بر او سخت گیری یا کار را بر او سخت گردانی.73
تحقق آزادی: آزادی به عنوان یک حق مسلم، طبیعی ترین حق آدمی است. بنابراین، یکی از مهم ترین وظایف حکومت، ایجاد آزادی های لازم، اما مطلوب و دارای حد و مرز در جامعه می باشد. آن حضرت در جامعه آن روز انواع آزادی ها را برای مردم به ارمغان آوردند. ایشان هرگز کسی را به زور به بیعت فرا نخواند، بلکه هرکس در پرتو اندیشه و تفکر، در فضایی باز و به دور از هرگونه خشونت می توانست بیعت را بپذیرد. ایشان حتی برای کسانی که با او بیعت نکردند این آزادی را تجویز فرمودند و هرگز حاضر به سلب آزادی آن ها نشدند. حتی گفته اند: وقتی عبدالله بن عمر را نزد او آوردند و بیعت نکرد، امام از او خواست ضامنی بیاورد که دست به اغتشاش نزند. چون ضامن نداشت خود حضرت ضامن وی گردید.74 آن حضرت با خوارج نیز در منتهای درجه آزادی و دموکراسی رفتار کردند، زندانشان نکردند و شلاقشان نزدند و حتی سهمیه آنان را از بیت المال قطع نکردند. آن ها همه جا در اظهار عقیده آزاد بودند و حضرت خود و اصحابش با عقیده آزاد با آنان روبه رو می شدند.75
مردم داری: بر پایه این خصوصیت حکومت مردمی شکل می گیرد. هرگاه حکومتی مردمی نباشد و رابطه زمامداران با آنان رابطه حاکم و محکوم باشد، تبعات جبران ناپذیری را در پی خواهد داشت که حضرت به آن اشاره کرده اند: هرگز مبادا بگویی که من اکنون بر آنان مسلّطم; من امر می کنم; پس باید مرا اطاعت کنند; که این عین راه یافتن فساد در دل و خرابی دین و نزدیک شدن تغییر و تحول در «قدرت» است.76 البته این امر به صورت های گوناگونی می تواند وجود داشته باشد:
الف. صراحت و صداقت با مردم: برخورد صحیح و صریح و صادقانه با مردم زمینه اعتقاد و اطمینان آنان را نسبت به حکومت فراهم می نماید. آن حضرت همواره می کوشیدند که پیوند خود را با مردم از طریق صراحت و صداقت با آنان محکم نمایند: «آگاه باشید حق شما بر من این است که هیچ رازی از شما پنهان نسازم مگر اسرار جنگی را.»77
ب. پرده پوشی و نادیده گرفتن عیوب مردم: امام علی(علیه السلام)پرده پوشی بر عیوب مردم را با توجه به پیامدهایی که این امر می تواند داشته باشد به مالک اشتر گوشزد نموده اند: «دورترین و زننده ترین افراد در نزدت باید کسی باشد که کاستی های مردم را بیشتر می جوید; زیرا در تمامی مردم کاستی هایی به چشم آید که پوشاندنشان را زمامدار سزاوارترین باشد.»78
وظیفه زمامداران است که تا آنجا که خطری برای اجتماع به وجود نیاید در عیب پوشی بکوشند و پرده دری نکنند زیرا پرده دری از یک سو، احترام شخصیت افراد را در هم می شکند و از سوی دیگر، آن ها را در ارتکاب گناه جسور می کند. در حدیثی آمده است: «راز و عیوب او را بپوشان و نیکش را آشکار کن.»79 البته در مواردی که عیوب نهانی سرچشمه مشکلات اجتماعی نگردد.
ج. مهر و محبت با مردم: زمامداران باید با تمام وجود به مردم عشق بورزند چنان که به خانواده خود عشق میورزند و مردم را از خود بدانند. امام علی(علیه السلام)علاوه بر اینکه خود در سیره حکومتی چنین برخوردی با مردم داشتند، مدیران را نیز به این مسئله سفارش می نمودند: «قلب را پوششی از مهربانی و محبت و لطف به مردم قرار بده.»80 ایشان نسبت به این مسئله آن قدر حساس بودند که هرگاه متوجه می شدند یکی از زمامداران و مسئولان حکومتشان برخوردی توأم با خشونت با مردم داشته است، او را توبیخ می کردند; چنان که یکی از آنان به نام عمربن ابی سلمه ارجی را بدین صورت سرزنش کردند: «دهقانان شهر تو شکایت دارند که با آنان درشتی می کنی و سختی روا می داری و به آن ها ستم میورزی و آن ها را خرد می کنی!»81
د. توجه به خواسته ها و مشکلات مردم: حضرت علی(علیه السلام)توجه به این امر را از مهم ترین وظایف مسئولان دانسته اند: «اگر از سنگینی (مالیات) یا از آفات (کشت) یا قطع آب یا باران که بدان (زمین ها) نباریده یا (بذر زمین) که از غرق شدن یا بی آبی تباه شده، شکایت کردند، بار آنان را سبک گردان; چندان که امید داری کارشان سامان پذیرد.»82 و لازمه این امر را ارتباط مستقیم مسئولان با مردم ذکر نموده اند: بخشی از وقت خود را خاص کسانی کن که به تو نیاز دارند. خود را برای کار آنان فارغ دار و در مجلس عمومی بنشین.83
مدیریت صحیح در اداره امور جامعه: مدیریت درست و اصولی جهت مؤسسات و بخصوص سلسله مراتب اداری امری است که هر جامعه به آن نیاز دارد تا عدالت و قانون و حق در آن برقرار گردد. امام علی(علیه السلام) به عنوان مدیر مدبّر و با تجربه همه امور از کلان تا خرد را زیرنظر داشتند. در این مورد به مالک اشتر فرمودند: «ای مالک! کار کوچک و خرد را به خاطر انجام دادن و استوار کردن کار زیاد، رها مکن; زیرا الطاف کوچک را جایی است که (مردم) از آن بهره مند می شوند.»84 و البته تحقق این امر خود وابسته به اموری است. امام علی(علیه السلام) با دقت نظر خاص خویش در شیوه مدیریت و اداره امور، سیاست های زیر را در پیش گرفته اند:
الف. برنامه ریزی و سازماندهی: از مهم ترین کارهای مدیران در این راستا تقسیم مسئولیت ها می باشد. آن حضرت در این باره به مالک اشتر فرمودند: برای هر یک از خدمتگزارانت کاری ویژه تعیین کن که بتوانی از او بازخواست کنی.85 مروری بر نامه آن حضرت به مالک اشتر نشان می دهد که مسئولیت ها باید طبق چه اصول و محوری به افراد واگذار شود.
نکته دیگر در این زمینه زمان بندی کار است که در این باره فرمودند: کار هر روز را در همان روز بگذار که هر روزی را کاری است در حد آن روز;86 چنان که کار هر روز در موعد خود انجام شود، امور دقیق و منظم می گردد. امام علی(علیه السلام) در این راستا پرهیز از شتاب زدگی در امور را نیز مورد توجه قرار داده اند: بپرهیز از عجله در کارهایی که زمان انجام آن نرسیده است.87
برنامه ریزی و زمان بندی و نظم در امور از نظر آن حضرت تا آن حد اهمیت داشت که در بستر شهادت، که هنگام مهم ترین و ضروری ترین و کارآمدترین سفارش هاست، به این موضوع توصیه نمودند: سفارش می کنم شما را (حسن و حسین(علیهما السلام)) و همه فرزندان و بستگان و هر آنکه نامه من به وی رسد به پرهیزگاری و نظم در کارها.88
ب. بازرسی: وقتی افراد بدانند نظارتی دقیق و اصولی بر کارهای آنان وجود دارد، خود را ملزم به رعایت اصول و موازین می دانند. اما اگر زمامدار مراقب اعمال و رفتار کارگزاران دولتی نباشد، بعید نیست افرادی به سوء استفاده از منصب و مسئولیت خود بپردازند و با ظلم و تعدی به مردم و خیانت و بی عدالتی و فساد، مردم را نسبت به حکومت مأیوس و بدبین سازند و نظام جامعه را از هم بپاشند. از این رو، برای جلوگیری از این وضع برقراری یک نظام بازرسی دقیق و مطمئن که گزارش های صحیح و قابل اعتمادی درباره کارکنان ارائه دهد، لازم است.
امام علی(علیه السلام) در این مورد به مالک اشتر فرمودند: پس در کارهایشان مراقبت کن و جاسوسانی راستگو و وفادار بر آن بگمار; زیرا مراقبت نهانی تو در کارهایشان وادارکننده آنان به رعایت امانت و سازش با رعیت است.89 به یکی از کارگزاران خویش نیز فرمودند: و هر عیب که در کار دبیرانت باشد و تو از آن غافل شوی، به عهده تو می باشد.
طبیعی است که این بازرسان باید از نزدیک ترین و مورد اطمینان ترین افراد و اشخاص متقی، مؤمن، خداترس و اهل امانت و صدق باشد و جز خدمت به خدا و اسلام چیز دیگری را در بازرسی امور و تهیه گزارش ها در نظر نگیرند.90
ج. گزینش کارگزاران صالح: در مدیریت صحیح و اصولی، مدیران همواره این نکته را مدّنظر دارند که کارگزاران جامعه به عنوان بازوان اجرایی اداره جامعه نقش مهمی را ایفا می کنند. بنابراین، باید افرادی که برای سمتی انتخاب می شوند، شایستگی های لازم را داشته باشند. آن حضرت به مالک اشتر گوشزد نمودند که مدیران را بر اساس صلاحیت اخلاقی، خانوادگی، توانایی و… انتخاب نماید: از میان لشکریان، آن را که از نظر تو برای خدا و پیامبر و امام خود خیرخواه تر است به فرماندهی برگزین; کسی که دامنش پاک تر و بردباری اش بیشتر است; از میان آنان که دیر به خشم آیند و به پذیرش پوزش تن دهند و بر ناتوان رحمت آوردند و در برابر قوی دستان سر فرود نیاورند و از آن کسان که درشتی، آنان را بر نمی انگیزد و ناتوانی آنان را بر جای نمی نشاند; به آنان که گوهری نیک دارند و از خاندانی پارسایند و از سابقه ای نیکوبرخوردارندنزدیک شو.91
یکی از آفات بسیار خطرناک برای یک نظام، بی تفاوتی و عدم توجه به ارزش ها، لیاقت ها و صلاحیت هاست; از یک سو، کارهای مهم به دست افراد ناصالح یا نالایق سپرده شده و کار مملکت به تباهی و ویرانی کشیده می شود و از سوی دیگر، نیروهای مفید و شایسته منزوی می گردند که پیامد آن یأس و نومیدی، خمودی و مرگ استعدادهاست.92
د. مشورت در اداره امور: حضرت علی(علیه السلام) در این باره فرموده اند: آن کس که آراء گوناگون را استقبال کند، موارد خطا و اشتباه را می شناسد93 و با اندیشه آنان شریک شود;94 زیرا هر فردی از افراد انسانی، هر قدر جسمی نیرومندتر و اندیشه ای قوی تر و هوشی سرشارتر از دیگران داشته باشد، به هر حال، یک انسان است و بیش از یک اندیشه نمی تواند داشته باشد; در حالی که اگر با دیگران مشورت کند و از اندیشه های آنان بهره مند شود، در جمع بندی و نتیجه گیری از مسائل، راهی اصولی تر و نتیجه ای مطلوب تر به دست خواهد آورد.95
البته در انتخاب افراد طرف مشورت باید دقت شود; چنان که آن حضرت کارگزاران خود را از مشاوره با برخی از افراد نهی کرده اند: بخیل را در مشورت خود راه مده! زیرا که تو را از احسان بازمی دارد و از فقر می ترساند و نیز با افراد ترسو مشورت مکن! چون در کارها روحیه ات را تضعیف می کنند; همچنین با افراد حریص که طمع را با ستمگری در نظرت زینت می دهند (مشورت مکن). همانا که بخل و ترس و طمع نهادهایی هستند که سرچشمه همه آن ها سوءظن به خدای بزرگ است.96
توسعه آموزش و پرورش: در جامعه ای که امام علی(علیه السلام) به تصویر کشیده، توسعه فرهنگی و علم و دانش از اهمیت خاصی برخوردار است: در فراگرفتن دانش سخت بکوشید پیش از آنکه درخت آن بشکند و پیش از آنکه به خود مشغول گردید و فرصت فراگرفتن علم از منبع آن و اهل آن از دست برود.97
در آموزه های الهی تصریح شده که فلسفه وحی و راز نبوّت و چرایی حکومت در مکتب رسولان(علیهم السلام) آموزش و پرورش انسان ها، جهل زدایی و برانگیختن خردهاست و علی(علیه السلام) این حقیقت را به گونه ای بس زیبا در خطبه هایش بیان نموده و ضرورت پرداختن به فرهنگ علم و ادب مردمان و تقدم آموزش و پرورش بر آب و نان انسان و تأکید بر گسترش فرهنگ را در کنار ابعاد دیگر در سیره عملی خود به روشنی عرضه کرده اند.98
البته باید توجه داشت که از میان این دو نیز، پرورش بر آموزش مقدّم است; زیرا آماده ساختن انسان ها برای بهره برداری از این جریان مستمر (فیض الهی) بدون تأدیب و تربیت صحیح امکان پذیر نمی باشد. ارشاد و امر به نیکی ها و جلوگیری از فساد و بدی ها از مبانی ضروری اسلام است که لزوم تربیت و پرورش صحیح را در کنار آموزش صحیح گوشزد می کند.99
البته در راه این مقصد مقتضیاتی هم باید فراهم شود. چنان که علی(علیه السلام) احیای سنّت های درست و درهم شکستن سنّت های غلط و گسستن زنجیرهای دست و پاگیر جامعه از رسوم و قیود و عادت ها و تقلیدهای باطل و بی اساس را از اهداف حکومت خویش برشمرده است: بدان که بهترین بندگان خدا نزد او پیشوایی است هدایت شده، راهبر… که سنّت های معلوم را بر پا دارد و بدعت های مجهول را بمیراند;100 یعنی امامی که تعصب های خشک را درباره اصول نامعقول از بین ببرد و زنجیرهای خردکننده ای را که روان آدمیان را در خود می فشارد بازکند.101
4. وظایف مردم نسبت به زمامداران
در قبال مسئولیت ها و وظایفی که حکومت ها برای مردم انجام می دهند، مسلماً حقی بر گردن مردم گذاشته می شود. امام علی(علیه السلام) در این زمینه فرموده اند: «در میان حقوقی که خداوند برای بعضی واجب گردانده، حق حاکم بر مردم و حق مردم بر حاکم از مهم ترین حقوق است که خداوند برای هر یک بر دیگری واجب کرد.»102 تا همکاری و همیاری مردم نباشد زمامداران موفق به حفظ اصول و ارزش های انسانی و اخلاقی و تحقق اهداف خویش نخواهند شد; چنان که آن حضرت در جایی دیگر فرمودند: «والیان صلاح نپذیرند جز به راستی و درستی مردمان.»103 و در ارتباط با حکومت خویش نیز چنین فرمودند: «اگر در گذشته رعایا از ستم فرمانروایشان شکایت داشتند، ولی من از رعیتم شکایت دارم. گویا من پیروم و آن ها پیشوا و من فرمانبر محکوم و آن ها فرمانبردار حاکم.»104
پای بندی به عهد و پیمان نسبت به زمامداران: امام علی(علیه السلام)در یکی از خطبه های خویش، ضمن انتقاد از مردم که ایشان را در برنامه های اجرایی حکومت یاری نکردند و با اطاعت از هواهای نفسانی زمینه بن بست اجتماعی را فراهم نمودند، فرمودند: «ای مردم! مرا بر شما حقی است… اما حق من بر شما آن است که بر بیعت وفادار باشید.»105 از نظر امام(علیه السلام)خیانت در بیعت خیانتی بس بزرگ است: «همانا که بزرگ ترین خیانت، خیانت امت است و زشت ترین نوع دغل کاری، دغل کاری رهبران است.»106
به عقیده ایشان حمایت بی دریغ مردم از نظام قانونی و مردمی خودشان، طمع دشمنان را از اینکه منافعی در کشور بجویند قطع خواهد کرد: «ای مردم! اگر یاری حق را فرو نمی گذاشتید و از خواستن باطل دست برنمی داشتید، آنکه به پایه شما نیست دیده طمع به شما نمی دوخت.»107 چنین حمایتی نه به اعتبار شخص، بلکه در واقع حمایت مردم از قانون، قرآن و سنّت است.108
خیرخواهی نسبت به زمامداران: آن حضرت در خطبه ای پیرامون این وظیفه مردم فرمودند: «پس مرا یاری کنید، با خیرخواهی نمودن و نصیحتی تهی از دغل و دورویی.»109حکومتی که امام(علیه السلام) برای مردم به ارمغان آوردند، حکومتی بر پایه استبداد، زور، خشونت و مالک و مملوک نبود، بلکه حکومتی بود سراسر خدمت به بندگان خدا که پایه های حکومت هستند و در قبال چنین حکومتی مردم باید با دیدی خیرخواهانه دولت را در برنامه های توسعه و اصلاحات همکاری نمایند و این درخواست نشان دهنده ضعف حکومت علی(علیه السلام) نیست، بلکه نشانه دخالت دادن مردم در جامعه است، اما تنها جامعه ای که بلوغ سیاسی داشته باشد به چنین خواستی تن درخواهد داد. مردم در حکومت پیشین عادت کرده بودند که برای خود در حکومت و مدیریت جامعه، حقی قایل نباشند و اینک با سلوکی دیگر، روبه رو شده بودند… اکنون حکومت رنگی دیگر داشت و مردم را بر اساس مساوات و عدالت و از سر بصیرت و معرفت به مشارکت و حمایت فرا می خواند. اما چون با سران و بزرگان قبایل مانند دیگران به مساوات و عدالت رفتار می شد، آنان از همراهی این حکومت سرباز می زدند و پیروانشان نیز برای گریز از مسئولیت خویش بهانه ها می تراشیدند و روشن است که اداره امور با مردمی بهانه جو و مسئولیت گریز راه به جایی نمی برد.110
همکاری و همیاری نسبت به زمامداران: بهترین و والاترین حکومت، حکومتی است که مردم حمایت و مشارکت لازم را با دولت داشته باشند، ایشان درباره این نقش مهم مردم فرمودند: «ای مردم! اما حقی که من بر شما دارم این است که هرگاه شما را بخوانم اجابت نمایید و چون فرمان دهم اطاعت کنید.»111
وقتی زمامداران در تحقق بخشیدن وظایف خویش کوتاهی نورزند و مردم هم با آن ها همکاری کنند، در این صورت حقوقی که آن ها نسبت به یکدیگر دارند، ادا شده، آثار و نتایج ارزنده آن نصیب جامعه می شود; چنان که امام علی(علیه السلام) به صراحت به تبیین این حقوق پرداخته اند: از بزرگ ترین حق ها که خداوند واجب کرده است حق والی بر رعیت و حق رعیت بر والی است; حق هر یک را بر عهده دیگری واگذار نموده و آن را موجب برقراری پیوند آنان و ارجمندی دین ایشان قرار داده است. پس حالت رعیت نکو نگردد جز آن گاه که والیان نیکو رفتار باشند. چون رعیت حق والی را بگذارد و والی حق رعیت را به جا آورد، حق میان آنان بزرگ می شود و راه های دین پدیدار و نشانه های عدالت پا برجاست و سنّت همان گونه که باید اجرا می گردد; پس کار زمانه آراسته گردد و امید در پایداری دولت پیوسته و چشم آز دشمنان بسته شود.»

 نظر دهید »

روزه خانواده در چه سورهای بیان شد

17 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي

 

آشنایی با سوره هل اتی(انسان)
در آیه اول اشاره به «روزگاری » می کند که بر «انسان » گذشته، و او چیزی نبود که یاد شود. از آن پس اشاره به خلقت انسان، و قرار گرفتن او بر سر دو راهی «شکر» و «کفران » می نماید.

از آنچا که محور این سوره، انسان است و عملش و اخلاصش و ایثارش و عاقبت کارش در قیامت و نعمت های خوب برای نیکان، نام دیگر این سوره «انسان » است.

این سوره به نام «هل اتی » هم مشهور است. چون که با این کلمه آغاز شده است.

این سوره در مدینه نازل شده و بنا به روایات، در ستایش از علی و فاطمه(ع) است که بخاطر نذرشان، سه روز روزه گرفتند و هنگام افطار، غذای ساده خویش را به مسکین و یتیم و اسیر، ایثار کردند (آیه 8) و خود با آب افطار نمودند. در آیات بعد، از نعمتهای خداوند برای اهل بهشت، و پاداش نیکیها در آخرت، یاد شده و فرمان صبر و مقاومت داده است.

دارای 31 آیه است و بعد از «الرحمن » نازل شده است. (آشنایی با سوره ها، ص 91)

سوره دهر

گزارشی از سوره هل أتی

کیفیت خلقت انسان / (تفسیر آیاتی از سوره هل اتی)

آثار و برکات سوره هَل اَتی(سوره انسان)

فضه در قرآن

شکوه ایثار
ابن عباس گوید: روزی فرزندان امام علی (ع) ـ حسن و حسین ـ در دوران طفولیت بیمار شدند، پیامبر اکرم (ص) به همراه تنی چند از اصحاب به عیادت آنان رفتند و به حضرت علی(ع) پیشنهاد فرمودند تا برای شفای آن دو بزرگوار نذر کند که روزه بگیرد.

حضرت علی (ع)، فاطمه زهرا (س) و فضه ـ کنیزشان ـ چنین نذر کردند: اگر حسن و حسین بهبودی یافتند برای خدا سه روز روزه میگیریم.

حسن و حسین ـ علیهما السلام ـ شفا یافتند. حضرت علی (ع) و اهل او برای انجام نذرشان غذایی در خانه نداشتند، امام (ع) از شمعون خیبری به مقدار نه کیلو جو قرض کردند، حضرت فاطمه (س) مقداری از جو را آرد کرده و پنج قرص نان ـ به تعداد افراد خانواده ـ پختند.

روز اول را روزه گرفتند، هنگام افطار مسکینی در خانه آمد خانواده حضرت علی (ع) افطاری خود را به آن مسکین دادند، در حالیکه خودشان نیاز به غذا داشتند. آنان ایثار کردند و با آب افطار نموده و شب را سپری کردند.

فردای آن روز، دومین روزه نذری خود را گرفتند، شب هنگام، آنگاه که خواستند با نان جو افطار کنند، یتیمی درب خانه آمد و درخواست غذا کرد. آنان دیگر بار ایثار کرده و افطاری خود را به او دادند.

افطاری روزه روز سوم هم با آمدن اسیری به درب خانه و درخواست کردن غذا از آنان ، ایثارگرانه در راه خدا دادند.

صبح هنگام، امام علی (ع) دست حسن و حسین را گرفت و به منظور دیدار با رسول خدا(ص) به راه افتاد. وقتی پیامبر خدا (ص) دید که آنان از شدت گرسنگی به خود میلرزند؛ چنین فرمودند: چقدر بر من سخت و گران است که شما را به این حال می بینم.

پیامبر خدا (ص) بیدرنگ برخاست و همراه آنان به خانه حضرت علی (ع) وارد شد، پیامبر(ص) دخترش فاطمه را دید که در محراب عبادت است و چشمانش از گرسنگی در حدقه فرو رفته، اندوه پیامبر (ص) دو چندان شد.

پیامبر خدا (ص) هنوز ازخانه امام علی (ع) خارج نشده بود که ناگاه فرشته وحی الهی ـ جبرییل ـ نازل گردید و به پیامبر گرامی اسلام (ص) به خاطر داشتن چنین خاندان ایثارگری، تبریک گفت و سپس سوره انسان را به حضرت تقدیم کرد.

زیباترین ایثار

فرزندان خورشید

یک اسکناس پانصد تومانی و هزاران آرزو!

خانواده علوی فاطمی، محل نزول هل اتی
و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا؛ انما نطعمکم لوجه اللّه لانرید منکم جزاءا و لاشکورا، آنانکه، در راه دوستی خدا طعام (خود) را به فقیر و یتیم و اسیر می دهند، (و می گویند) ما فقط برای رضای خدا به شما طعام می دهیم و از شما هیچ پاداش و سپاسی هم نمی طلبیم.

هیچ کس در این مطلب که این سوره در فضائل اهل بیت است، هیچگونه اشکالی را عنوان نکرده است.

روایتی که از ابن عباس نقل شد، مورد تأیید و تصدیق پیشوایان علمی حضرات (سنی و شیعه) و عموم مسلمین می باشد، و اینک نام دانشمندانی از اهل سنت که این روایت را نقل کرده اند: ابو جعفر اسکافی حکیم ترمذی محمدبن جلیل طبری ابن عبد ربه حاکم ابوعبداللّه نیشابوری حافظ ابن مردویه ابواسحاق ثعلبی مفسر کبیر ابوالحسن واحدی مفسر کبیر حافظ ابوعبداللّه اندلسی حمیدی ابوالقاسم زمخشری در کشاف اخطب خوارزمی حافظ ابوموسی ابوعبداللّه رازی شرخانی محمدبن طلحه شافعی ابوالمظفر سبط ابن جوزی عزالدین عبدالحمید حافظ ابوعبداللّه گنجی شافعی قاضی ناصرالدین بیضاوی حافظ محب الدین طبری حافظ ابو محمد ابوحمزه عضدی اندلسی حافظ الدین نسفی شیخ الاسلام حموئی نظام الدین قمی نیشابوری مفسر معروف علاءالدین علی بن محمد خازن بغدادی قاضی عضدالدین ایجی حافظ ابن حجر حافظ جلال الدین سیوطی ابوسعود عمادی حنفی شیخ اسماعیل بروسی شوکائی محمد سلیمان محفوظ از علمای قرن دوازدهم، و علاوه بر آنها جماعتی دیگر از علماء عامه این حدیث شریف را در ذیل آیه مذکور آورده اند. (افق حوزه - 23 اردیبهشت 1388 - شماره 228)

 

 نظر دهید »

خوادارویی آویشن

06 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي


خواص آویشن؛ چند فایده دارویی یک گیاه شگفت‌انگیز
خواص آویشن بسیار گسترده است به نوعی که از درمان انواع بیماری ها تا سلامت و زیبایی پوست و مو می توان از آن استفاده کرد. این گیاه دارویی بهترین درمان برای عفونت های تمام قسمت های بدن است. آویشن می‌تواند درمانی طبیعی و بی‌خطر برای نفخ معده، بوی بد دهان، گلودرد، آب ریزش بینی، سرفه، تعریق و غیره باشد.
آفتاب‌‌نیوز :
آویشن یکی از گیاهان پرخاصیت دارویی است که از زمان های قدیم مصرف آن به شیوه های مختلف برای درمان انواع بیماری ها توصیه شده است.

به گزارش آفتاب‌نیوز، این گیاه علفی و معطر، دارای خواص دارویی بسیاری است و از آن در صنایع غذایی‌، دارویی، بهداشتی و آرایشی استفاده متنوعی می شود.

خواص فوق العاده و بسیار آویشن:

محمد زکریای رازی معتقد است آویشن نفخ شکن، موجب حرارت بدن و هضم غذا است

آویشن به عنوان گیاهی ضدعفونی کننده شناخته شده است. محلول شستشوی دهان که حاوی آویشن باشد در درمان عفونت لثه موثر است و به همین دلیل برای تهیه برخی از دهانشویه ها، خمیر دندان ها نیز به کار می رود.

آویشن در درمان بیماری مجاری تنفس فوقانی از قبیل برونشیت و آسم تاثیرات مفیدی دارد و برای معالجه سرفه و گلودرد استفاده می شود.

جوشانده آویشن برای درمان اسهال و پیچش روده بسیار توصیه می شود.

چای دم کرده آن را نیز برای درمان عفونت گوش میانی، نفخ و تهوع استفاده می کنند،

افرادی که دچار گرفتگی و دردهای عضلانی و مفصلی به خصوص روماتیسم هستند حمام آویشن برایشان بسیار مفید است.

به نوشته سایت نمناک، آویشن یکی از بهترین داروهای گیاهی برای تقویت اعصاب، درمان افسردگی، خستگی و بی خوابی مفید است و مصرف آن موجب کاهش فشارخون و چربی خون می شود.

آویشن ضدتشنج و ضد صرع و ضد نفخ بوده و برای تقویت بینایی و معده هم مفید است.

در طب سنتی از این گیاه به عنوان ضد اسپاسم، رفع تنگی نفس و سرفه و سوع هاضمه ودرمان سیاه سرفه، برونشیت، عفونت ریه، سرماخوردگی، آنفلوآنزا و برای درمان نفخ و گرفتگی های عضلانی استفاده می شود.

آویشن دارای اثرات ضدقارچی و ضدباکتریایی قوی است و این خاصیت به دلیل وجود تیمول و کارواکرول در اسانس این گیاه است.

برای درمان و کاهش ریزش مو کافیست موی سررا با محلول رقیق اسانس آویشن شستشو دهید تا سبب افزایش جریان خون در پوست سر و قوی شود و از ریزش مو جلوگیری کند.

در خوردن آویشن نباید زیاده روی کرد زیرا باعث بروز آلبومین در ادرار می شود. همچنین مصرف آن برای زنان حامله و باردار توصیه نمی شود.

در التهاب حنجره و لوزه ها و برای درمان آفت به صورت غرغره کردن استفاده شود. برای این منظور، یک استکان از پودر گیاه را در چهار استکان آب جوش آهسته به مدت 20 دقیقه جوشانیده و پس از صاف کردن، برای شست وشوی دهان استفاده شود.

یک دمنوش عالی برای درمان بسیاری از بیماری ها

اگر 10 گرم اویشن را در یک لیتر آبجوش دم کرده و با کمی عسل به بیماران مبتلا به تنگی نفس و کلیه و مثانه و درد مفاصل و سیاتیک و خونریزیهای رحم و ترشحات غیر طبیعی زنان بدهید در دفع بیماری آنها موثر واقع خواهد شد.

مصرف آویشن برای این افراد ممنوع است

در بعضی منابع اشاره شده است که مصرف زیاد آویشن یا عصاره آن در دوران بارداری می تواند احتمال سقط جنین را افزایش دهد. بنابراین توصیه شده است که خانمهای حامله بهتر است از مصرف این گیاه خودداری کنند.

مطالعات نشان می دهد که آویشن می تواند روند انعقاد خون را با تاخیر مواجه کند. بنابراین کسانی که قرار است تحت عمل جراحی قرار بگیرند، از دو هفته قبل از عمل جراحی، نباید آویشن استفاده کنند.

باید بدانید که در این مطلب سعی داریم گوشه‌ای از خواص درمانی این گیاه معجزه گر را نشان داده و روش استفاده‌ی آن را بیان کنیم. با ما همراه باشید.

همچنین سایت بیتوته درباره خواص آویشن نوشته است: آویشن حاوی ترکیبات تلخ مزه‌ای است که می‌تواند به هضم غذا کمک کند. اگر دچار نفخ، سنگینی، گرفتگی عضلات معده و در حالت کلی هر نوع مشکل مربوط به دستگاه گوارش هستید بعد از غذا از آویشن استفاده کنید.

روش مصرف:

یک نوک انگشت برگ خشک آویشن را در یک فنجان بریزید و با آب‌جوش پُر کنید. در فنجان را بپوشانید و اجازه دهید که به مدت 5 تا 10 دقیقه دم بکشد. محلول را صاف کنید. بعد از دو وعده‌ی اصلی، یک فنجان از این جوشانده میل کنید. این دوره‌ی درمانی را بیش از 3 هفته ادامه ندهید.

آویشن جلوی تعریق زیاد پاها را می‌گیرد

آویشن یک دئودورانت یا بو گیر طبیعی و فوق‌العاده موثر محسوب می‌شود.

روش استفاده:

50 گرم آویشن خشک را در دو لیتر آب ریخته و بجوشانید. سپس در ظرف را بگذارید و شعله را خاموش کنید. اجازه دهید محلول به مدت 15 تا 20 دقیقه دم بکشد. سپس آن را صاف کنید و داخل تشت یا وان حمام بریزید. به مدت 10 دقیقه پاهایتان را در این محلول قرار دهید.

آویشن برای درمان آفت و بوی بد دهان:

آویشن یک گیاه ضدعفونی کننده و التیام بخش است. برای همین می‌توان از آن برای درمان آفت‌ها و التهاب لثه و همچنین برای پایان دادن به کابوس بوی بد دهان استفاده کرد.

روش استفاده:

برای غرغره کردن یک لیوان آب را بجوشانید و سپس یک قاشق چای‌خوری آویشن را در آن ریخته و به مدت 1 تا 2 دقیقه بجوشانید. محلول را صاف کنید و روزانه چند بار غرغره کنید.

آویشن حاوی ترکیبات تلخ مزه‌ای است که می‌تواند به هضم غذا کمک کند

آویشن برای مقابله با برونشیت، آنژین، سینوزیت و گریپ:

آویشن برای مقابله با عفونت‌های مجاری تنفسی فوق‌العاده است. این گیاه شگفت انگیز باعث تعریق بیشتر می‌شود و همین امر تب را کاهش می‌دهد. آویشن با سرماخوردگی مقابله کرده و ضد اسپاسم است برای همین سرفه را از بین می‌برد.

نتایج پژوهش‌ها نشان می‌دهد که مصرف شربت آویشن باعث کاهش دوره و شدت علائم برونشیت شده و ضدسرفه است.

روش مصرف:

برای مقابله با سرفه یک مشت آویشن تازه یا خشک را در یک لیتر آب ریخته و به مدت 20 تا 25 دقیقه بجوشانید. محلول را صاف کرده و با عسل شیرین کنید. هر دو ساعت یک بار یک فنجان از این جوشانده میل کنید. توجه داشته باشید که این دوره‌ی درمانی را نباید بیش از 3 هفته دنبال کنید.

یک قطره افشره‌ی خوراکی آویشن را در یک پیاله آب گرم (نه جوش) بچکانید. حوله‌ای روی سرتان انداخته و بخور بگیرید. می‌توانید از برگ‌های خشک آویشن نیز بخور درست کنید. برای این کار یک قاشق غذاخوری آویشن خشک را در یک لیوان آب سرد به مدت یک ساعت بخیسانید و سپس با شعله‌ی کم آن را داغ کنید. بعد بخور بگیرید. توجه داشته باشید اگر علائم سرماخوردگی، برونشیت و غیره برطرف نشد حتماً به پزشک مراجعه کنید.

آویشن جلوی ضعف را می‌گیرد:

آویشن خاصیت تقویت‌کنندگی دارد. برای همین توصیه می‌کنیم اگر دچار خستگی، ضعف، کاهش قوای بدن، کم خونی و افسردگی شده‌اید به سراغ آویشن بروید.

روش استفاده:

در 150 میلی لیتر آب جوش یک قاشق چای‌خوری کوچک آویشن بریزید. در ظرف را بگذارید و اجازه دهید به مدت 10 تا 15 دقیقه دم بکشد. محلول را صاف کرده و روزانه دو فنجان از این جوشانده میل کنید.

از این گذشته می‌توانید در حمام نیز از خواص این گیاه استفاده کنید. برای این کار 60 گرم آویشن را در یک لیتر آب بریزید و بگذارید بجوشد. در ظرف را بگذارید و زیر شعله را کم کنید و بگذارید به مدت 15 تا 20 دقیقه دم بکشد. محلول را صاف کرده و در آب وان بریزید. 15 دقیقه در وان آب دراز بکشید تا خستگی‌تان از بین برود.

توجه داشته باشید که حمام آویشن برای تسکین دردهای روماتیسم هم مفید است.

آویشن برای مقابله با عفونت‌های مجاری تنفسی فوق‌العاده است

آویشن برای تسکین گلودرد:

آویشن برای کاهش التهاب گلوی ناشی از لارنژیت یک درمان موثر محسوب می‌شود.

روش مصرف:

غرغره کردن با محلول آویشن التهاب گلو را کاهش می‌دهد. برای این کار 5 گرم برگ خشک آویشن را در 100 سی‌سی آب جوش ریخته و به مدت 10 دقیقه بجوشانید. دهانتان را با این محلول شستشو دهید. این دوره را بیش از 3 هفته دنبال نکنید. در صورت برطرف نشدن علائم بیماری به پزشک مراجعه کنید.

مضرات آویشن:

توجه داشته باشید که در مورد گیاهان و داروهای گیاهی نیز همیشه مورد منع مصرف وجود دارد. مصرف آویشن برای افراد آلرژیک مورد منع مصرف دارد. از این گذشته زنان باردار، شیرده و کودکان نیز نباید از افشره‌ی خوراکی آویشن استفاده کنند.

 نظر دهید »

وصیت نامه شهید بابایی

06 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي


وصیت‌نامه شهید عباس بابایی/ شهیدی که از شهدا خجالت می‌کشید وصیت‌نامه بنویسد
شهید بابایی در وصیت‌نامه خود آورده است: به خدا قسم من از شهدا و خانواده شهدا خجالت می‌کشم وصيت‌نامه بنويسم. حال سخنانم را برای خدا در چند جمله ان شاءالله خلاصه می‌کنم.
کد خبر: ۲۵۰۶۱۷
تعداد نظرات: ۶ نظر
 
15 مرداد منتشر شود/ وصیت‌نامه شهید عباس بابایی/ شهیدی که از شهدا خجالت می‌کشید وصیت‌نامه بنویسد
به گزارش خبرنگار ساجد، شهید «عباس بابایی» 4 آذر 1329 در قزوین دیده به جهان گشود. وی خلبان نیروی هوایی ارتش بود. شهید بابایی در زمان شهادت سمت معاون عملیات نیروی هوایی را عهده دار بود. وی در 15 مرداد 1366 در سردشت به درجه شهادت نائل آمد.

وصیت‌نامه شهید «عباس بابایی»

«بسم الله الرحمن الرحيم
انا لله و انا اليه راجعون
خدايا، خدايا، تو را به جان مهدی (عج) تا انقلاب مهدی (عج) خمينی را نگهدار.

به خدا قسم من از شهدا و خانواده شهدا خجالت می‌کشم وصيت‌نامه بنويسم. حال سخنانم را برای خدا در چند جمله ان شاءالله خلاصه می‌کنم.

خدايا مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده.
خدايا، همسر و فرزندانم را به تو می‌سپارم.
خدايا، در اين دنيا چيزی ندارم، هرچه هست از آن توست.
پدر و مادر عزيزم، ما خيلی به اين انقلاب بدهکاريم.

عباس بابایی
61.4.22
21 ماه مبارک رمضان»

 نظر دهید »

گزیده وصیت نامه شهدا 8 سال دفاع مقذس

06 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي

گزیده وصیت نامه از شهداء هشت سال دفاع مقدس

رهبر فرزانه انقلاب، بارها در بیاناتشان به این نکته اشاره داشته اند که «وصیت نامه شهدا را بخوانید…» این توصیه در کلام گهربار حضرت امام خمینی(ره) نیز دیده می شود. در این مجال فرصتی دست داده تا با هم مروری داشته باشیم بر گزیده ای از صد وصیت نامه…
 
تاریخ انتشار : 1395/7/1
41898
منبع : سایت شهید آوینی ,
وصیت نامه شهید محمود احمدی
دست ازاین ماه تابان [امام خمینی] برندارید که روزنه ی امید مستضعفان جهان و ایران است. پیرو خط امام که همان خط حزب الله است باشید.

وصیت نامه شهید غلامحسین ارباب رشید
“با مردم برخورد اسلامی داشته باشید، در راه اسلام و قرآن قدم بردارید و مواظب باشید که شیطان باعث دوری شما از خدا نگردد.”

وصیت نامه شهید حسین برهانی
- ای ملت بدانید امروز مسئولیتتان بزرگ و بارتان سنگین است و باید رسالتتان را که پاسداری از خون شهیدان است انجام دهید و تنها با اطاعت ازروحانیت متعهد و مسئول که در راس آن ولایت فقیه می باشد و امروز سمبل آن امام بزرگوار امت قادرید این راه را ادامه دهید.

- خواهرانم! در تربیت فرزندانتان بکوشید و حجاب را رعایت کنید، زهراگونه زندگی کنید…..

- سفارشم این است، مردم! به یاد خدا و روز جزا باشید پیرو ائمه اطهار باشید، که. ….

- مردم! امام زمان (عج) را فراموش نکنید. مردم! دنباله رو روحانیت باشید که چراغ راه هدایتند…..

از امام اطاعت کنید که عصاره اسلام است، او را تنها نگذارید که نماینده حجه بن الحسن (ع) است. 10/5/1362

وصیت نامه شهید ناصر بختیاری
…من خودم را لایق نمیدانم که در جواب ندای هل من ناصر ینصرنی به امام کبیرمان لبیک بگویم… ولی از امام (ره) می خواهم که مرا دعا کند تا بلکه نزد خداوند مورد قبول واقع شوم و به درجه ای که در نهایت شهادت است برسم.

…خدایا شکر می کنم که مرا آزاد آفریدی تا آزاد فکر کنم تا بتوانم بندگیت را به جای آورم.

خدایا! شکر تو را که مرا پاسدار انقلاب خمینی ات قرار دادی تا اینکه بتوانم خونم را فدای حسینت بکنم.

خدایا! شکر تو را که مرا از این نعمت انقلاب سرخ خمینی برخوردار نمودی و به آن درجه ای رساندی که لیاقتش را نداشتم.. ..آگاه باشید که در این برهه از زمان مسئولیت سنگینی بر دوش دارید. شما پاسدار خون های ریخته شده برای اسلام عزیز هستید و باید شما عزیزان پیام خون شهیدان و شعار آنها را با کار و کوشش در راه خدا به جهانیان صادر نمائید، و ثابت کنید که می توانیم در پناه اسلام غیر وابسته به ابرقدرت ها باشیم و به شعار بهشتی مظلوم و دیگر شهدا تحقق بخشیم و ندای مظلومانه امتمان را به گوش تمام مستضعفان جهان برسانیم تا اینکه لرزه بر اندام پوسیده مستکبران داخلی و خارجی بیندازیم…

و مستضعفین خود تصمیم بگیرند و حاکم روی زمین باشند همانطوریکه که خداوند به بندگانش وعده داده است:

“و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین…” تا اینکه مقدمه ای برای ظهور مهدی (عج) و افراشته شدن پرچم لااله الاالله در جهان باشد.

وصیت نامه شهید مجید پازوکی
“درود بر امام امت، نایب بر حق امام زمان (عج) حضرت امام خمینی که هرچه داریم از وجود با برکت ایشان است که اسلام و امت اسلامی را بعد از هزاروچهارصدسال دوباره زنده نمود. قدر امام را بدانید و خالصانه پیروش باشید، انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی امانت الهی هستند وظیفة همه ما پاسداری از انقلاب و دستاوردهای آن است. صلاح دنیا و آخرت ما در پیروی از ولایت فقیه می باشد.فعالانه در مسائل انقلاب و اجتماع شرکت نمایید. حضور گسترده و آگاهانة مردم ضامن انقلاب و اصول آن است. در نماز جمعه شرکت کنید و شعائراسلام را زنده تر کنید".

وصیت نامه شهید مرتضی بهرامیان
از برادران و خواهران می خواهم که این نهضت را حفظ کنید و در راه صدور آن از هیچ کوششی دریغ نکنید و مگذارید بار دیگر دست جنایتکاران شرق و غرب در شما مسلط گردد و خونهای هزاران شهید از دست برود. در نمازهای جماعت و جمعه با جدیت شرکت کنید. با وحدت و اطاعت از مقام رهبری و پیروی از دستورات اسلام و پاسداری جدی از انقلاب اسلامی و دستاوردهای آن توطئه های استکبار را خنثی و نقش بر آب کنید.

وصیت نامه شهید محمود دایه علی
بسم الله الرحمن الرحیم و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیا عند ربهم یرزقون گمان مبرید کسانیکه در راه خدا کشته می شوند، مرده اند بلکه زنده اند و نزد خدا روزی می خورند. من محمود دایه علی وصیت نامه ی خود را به نام خدا و در راه تداوم انقلاب اسلامی به رهبری زعیم عالیقدر امام امت خمینی روح خدا شروع می کنم، ای مردم مسلمان و مستضعف ایران این انقلاب را به رهبری امام امت ادامه دهید ما ملت ایران خیلی خون داده ایم که این انقلاب به پیروزی برسد نکند که از رهنمودهای امام سرپیچی کنید و امام را تنها بگذارید او نایب امام زمان (عج) است. نگذارید خون این شهیدان پایمال شود ما هرچه خون بدهیم انقلابمان پایدارتر می شود، این آمریکائی خائن با کمک منافقین دارند شاخ و برگ این نهال انقلاب را می ریزند ما باید نگذاریم که این ابرقدرتها، واسطه های داخلی آنها به این انقلاب ضرور زیان برسانند. اگرچه همه را بکشند ما باید تا آخرین قطره ی خونمان را به پای این نهال انقلاب بریزیم و آن را آبیاری کرده و رشدش بدهیم. در زمان امام حسین (ع) امام را تنها گذاشتند حالا که امام خمینی راه او را می رود ما نباید اورا تنها بگذاریم. از خانواده ام می خواهم که خط امام را ادامه دهند و از مادرم می خواهم برادرهایم را در بسیج شرکت دهد تا اگر روزی به شهادت رسیدم بتوانند ادامه دهنده ی راه من باشند. از برادرهایم می خواهم که بعد از من اسلحه را به دوش بگیرند و خون خودشان را به پای درخت اسلام بریزند تا درخت اسلام بارورتر گردد. هرکس امام را قبول نداشته باشد و سر قبر من بیاید به خون تمام شهیدان خیانت کرده است. پدر و مادرم! ما امروز در زمان امتحان هستیم چون در جبهه وجود دارد حسینی و یزیدی و من راه حسین را انتخاب کرده ام شما هم از فرصت استفاده کنید و به جبهه حسین بپیوندید. در هر کربلائی امام حسینی وجود دارد و حسین امروز با خمینی است. در وجود امام عزیز دقت کنید و با شناخت کامل راه او را ادامه دهید؛ مادرم می دانم که در انتظار آمدن من هستید و هم اکنون دعا می کنی اما حرف من به برادرانم این است که یکی یکی به جبهه های حق علیه باطل فرستاده شوند؛ من برای آنها طلب پیروزی بعد از شهادت می کنم. دوستانم در پیروزی ما در این جنگ هیچ شکی نداشته باشید این سخنان را به عنوان یک شهید می گویم که اگر وحدت خودمان را از دست بدهیم و امام را تنها بگذاریم به خون تمام شهیدان خیانت کرده ایم و خدا شما را نمی بخشد. فقط در خط امام حرکت کنید و بدانید بهترین تسلیت برای من انتقام گرفتن خون تمام شهیدان است….

وصیت نامه شهید سید جمال دربان فلک
ای امت حزب اللهی! اسلام مکتب انسان سازی است و انقلاب اسلامی با رهنمودها و رهبری صحیح امام امت (خمینی بت شکن) می رود تا جهانی شود و تمامی ابرقدرت ها را نابود کند و انقلاب را به صاحب اصلی اش امام زمان (عج) تحویل دهد پس بر همه شما وظیفه شرعی است که در هرکجا که باشید از اسلام و جمهوری اسلامی دفاع کنید….. از ولایت فقیه و روحانیت مبارز اطاعت و پشتیبانی کنید که هردو ضامن پیروزی و پشتوانه اسلام هستند".

وصیت نامه شهید صفر علی داوودی
“مادرم سلام این فرزندت را از کردستان غریب و مظلوم بپذیر، اینجا کسی را جز خدای بزرگ و ملائک نداریم مادرم برای ما دعا کن".

وصیت نامه شهید ولی الله چراغچی مسجدی
مسلم و تسلیم هستم و شهادت می دهم به خداوند “حی لا یموت واحد، رحمان و رحیم و. … محمد (ص)، بهترین برگزیده از یک صد و بیست و چهار هزار رسولش و علی (ع) وصی بر حقش و یازده فرزند علی (ع) از فاطمه (س) که همگی برحقند و اما تنها حجت خدا مهدی(عج) است که به انتظار فرمان ظهورش (نگران از انسانیت) نشسته است.

قال الحسین (ع) “ان الحیاه عقیده و الجهاد و لیمحص الله الذین آمنوا و یمحق الکافرین”

درود خدا به امام عزیزم که ما را آگاهی بخشید و در هر فرصت برای پاک کردن زنگار نیتها پرداخت تا فقط برای خدا باشیم و رحمت خدا بر شهداء باد که به ما آموختند چگونه بهتر رفتن را.

 نظر دهید »

امام حسین و عاشورادر کلام شهیدان

06 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي

امام حسین و عاشورا در کلام شهیدان
 
 

«حسین(ع) سرسلسله شیدائیان عشق است و شیدایی را به هر کسی نمی بخشند، شیدایی حق پاداش از خودگذشتگی است… شهداکلیدداران کعبه شیدایی هستند و کعبه شیدایی کربلاست… ما سرگردان های مدار نفس را چه می رسد که از ستارگان کهکشان حسین بن علی(ع) سخن بگوییم؟ ما را چه می رسد که از ساکنان حریم قدس و شاهدان محفل انس سخن بگوییم.» (شهید اهل قلم سید مرتضی آوینی)

«برادران بدانید که زندگی و شهادت پرافتخار امام حسین(ع)سرمشقی بود برای تمام جهانیان و نیک اندیشان، و ما می کوشیم تاحیات و مرگ خویش را بر اساس ایده آن حضرت قرار دهیم.» (شهید محمدرضا پورقدیری)

«درود بر عاشقان زیارت کربلای تو یا حسین! که عاشقانه در راه تو جان می سپارند و به عشق این که بر خاک می روم که دنباله رو خطسرخ ابا عبد الله الحسین باشم. (شهید علیرضا زارع بجستانی)

«یا حسین، یا حسین، یا حسین آن قدر فریاد «هل من ناصرینصرنی »ات نافذ بود و آن چنان تنهایی ات سر آن تفتیده دشت برهوت دامان را به آتش کشید که اکنون در لبیک به تو ای وارث رسولان همه سختی ها را با لذت ایثار بر دوش خواهیم کشید.» (شهید مجتبی طبرانی)

«ما وارثان خون حسین(ع) هستیم و ما را درمبارزه کردن با کفار هیچ ترس و واهمه ای نیست.» (شهید عبد الحسین رضایی)

«ای حسین، اکنون شهیدان بر ما شاهدند و توی ای سید شهیدان،قافله سالار این کاروان هستی، مرا، راه عشق نما و به این کاروان متصل فرما. ای بزرگ آموزگار شهادت، و ای دلسوخته شعله های سرکش عشق، به تو اقتدا کردم و تو شاهد باش که هم چون یاران تو به یاری ات برخاستم و ندای پر صدایت « هل من ناصر ینصرنی » تو رالبیک گفتم.» (شهید زین العابدین عابدنیا)

«عاشورا، روزی که ظهرش نه هم چون ظهرهای دیگر بود و آفتاب تابانش نه هم چون روزهای دیگر، خورشید اشعه سوزانش را هم چون شعله های آتش بر زمین می تابانید در صحرای نینوا، در کنار شطفرات خیمه گاه حسین(ع) در مقابل خرگاه یزید و یاران حسین(ع) درمقابل لشگریان یزید صف آرایی کرده اند و لحظه انتخاب فرا رسیده است.» (شهید زین العابدین عابدنیا)

«ما در اسلام روزی تاریخی تر از عاشورا نداریم، به خاطر این که عاشورا سرمنشاء پیروزی های اسلام بود ما که در این زمان زندگی می کنیم باید بدانیم که عاشورا را باید از یادهایمان نبریم وآیا چگونه می شود از یاد برد روزی که تمام یاران حسین(ع) وحسین(ع) به شهادت رسیدند.» (شهید محمدرضا خانزادی)

«… به میدان آزمایشی می روی که در یک طرف کفر است با تمام امکانات و در طرف دیگر جوانان سلحشور با ایمان که برای حق مبارزه می کنند، برای هدفشان و مکتبشان و وقتی این چنین می اندیشی خود را در کنار همه آنها و جزو یارانشان احساس می کنی گویی در کنار حسین(ع) فریاد «هل من ناصر ینصرنی »اش را پاسخ گفته ای و دیگر برایت مرگ مفهومی ندارد، چه زیبا و باشکوه است این گونه زیستن و این گونه مردن.» (شهید بهروز ابو حمزه)

«هر زمان خواستی گریه کنی برای امام حسین(ع) و فرزندان واصحابش گریه کن، که این عزیزان خدا که بهتر و باوفاتر از آنان خلق نشده چگونه غریبانه تحت عنوان خارجی کشته شدند و بدن های پاکشان سه روز و دو شب روی زمین گرم کربلا ماند.» (شهید مسعود رستگار)

«باید کلمه عشق را در صحنه عاشورا یافت. چگونگی پیوستن وبرگشتن عاشق به حضور معشوق، عشقی که دل را روانه باری تعالی کرده و فکر دنیوی را سلب می کند. حسین(ع) این عاشق بزرگ و مظهرعشق چگونگی این امر را به ما رهروان حق آموخت.» (شهید سیف الله روستازاده)

«ای امام حسین(ع) اگر چه در کربلا نبوده ام که به ندای «هل من ناصر ینصرنی »ات جواب دهم ولی ببین که به ندای حق طلبانه فرزندت خمینی لبیک گفته و در کربلای خوزستان جان فشانی می کنم.»

 نظر دهید »

دشمن شناسی از دیدگا ه امام علی (ع)

06 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي


دشمن شناسی از دیدگاه امام علی(ع)
 
از مباحث مهم در سیره امام علی(ع)، رفتار حضرت با دشمنان است.این بحث، هم از جهت دشمن شناسی و هم شیوه درست برخورد با دشمن را می آموزاند. امام علی(ع) با دشمنانی مواجه بود که پیامبر(ص)با این نوع دشمن مواجه نبود. پیامبر با کسانی مقابله کرد که با گفتار و رفتار خود زنده بادبت!! می گفتند اما امام علی(ع) با کسانی رو به رو بود که سابقه درخشانی در خدمت به اسلام داشتند! اهل عبادت و قرآن و شب زنده داری بودند; با این همه از روح مکتب بی خبر بوده و همین امور، زمینه ساز مقابله آنان با حکومت عدالت گستر مولا علی(ع)شد. امام علی(ع) در حقیقت با نفاق پنهان مواجه بود و پرواضح است که برخورد با این دشمن به مراتب سخت تر از برخورد با کفر آشکاراست. بر این اساس است که امام علی(ع) برخورد با دشمنانی این چنین را از مفاخر خود برمی شمرد: «ایها الناس فانی فقات عین الفتنه و لم یکن لیجتری ء علیها احد غیری بعد ان ماج غیهبها واشتد کلبها; مردم! این من بودم که چشم فتنه را درآوردم و کسی جز من جرات بر آن نداشت بعد از آن که امواج فتنه همه جاگسترده بود و هاری آن فزونی یافته بود.»حکومت حدودا پنج ساله امیر مؤمنان علی(ع) با سه جریان مخالف مواجه بود: 1- جاه طلبان و مقام پرستان که در خط مقدم بیعت کنندگان بامولا علی(ع) بودند و امید آن داشتند که از این راه بتوانند به دنیایی آباد و مقام و ریاستی که در پی آن بودند برسند، اما پس از آن که امام علی(ع) به حکومت رسید و ارزش های الهی را به جای ارزش های پوسیده جاهلی نهاد، از حکومت حضرتش مایوس شده و شروع به مخالفت با آن نموده و علیه حکومت اسلامی امام علی(ع) شورش کردند نام این گروه در تاریخ اسلام «ناکثین » -پیمان شکنان می باشد. 2- ظالمانی که از حکومت پیشین بهره ها می بردند، دزدی ها وغارت گری ها می نمودند و از این راه اموال فراوانی به هم زده بودند و با سر کار آمدن حکومت عدل از این غارت گری ها ممنوع گشته و به شدت با ستم آنان مبارزه شد. نام این گروه در تاریخ اسلام «قاسطین » است. «قسط » هم به معنای عدالت و هم به معنای ظلم و عدول از حق آمده است. راغب در مفردات می گوید:«قسط به معنی سهم و نصیب است و هرگاه سهم و نصیب دیگری گرفته شود، قسط به آن گفته می شود و این مصداق ظلم است. 3- کوته فکران و متحجرانی که فقط ظاهری از دین را دیده بودندو حقیقت آن را نفهمیده بودند و به شدت بر عقیده باطل خوداستوار بودند. اینان نیز سر شورش بر حکومت مولا علی(ع)برآوردند. نام این گروه «مارقین » است و نام دیگرشان خوارج که بعد از داستان حکمین، در صفین بر ضد امام برخاستند و پرچم مخالفت را برافراشتند. این واژه، از ماده «مروق » به معنای پرش تیر از کمان است گویی آنها قبلا در دایره حق بودند ولی به خاطر تحجر و نادانی و خودخواهی از مفاهیم اسلامی و تعلیمات آن به دور افتادند. این سه جریان مخالف را پیامبر گرامی اسلام(ص) در سخنان خود به صراحت پیش بینی فرموده بود: ابو ایوب انصاری گوید: «امر رسول الله(ص) علی بن ابی طالب(ع) بقتال الناکثین و القاسطین و المارقین; پیامبر اکرم(ص) به علی(ع) دستور داد که با سه گروه ناکثین و قاسطین و مارقین پیکار کند.» خود حضرت نیز در خطبه شقشقیه با همین نام مخالفین خود را نام برده است: «فلما نهضت بالامر نکثت طائفه و مرقت اخری و قسط آخرون…; هنگامی که قیام به امر خلافت کردم جمعی پیمان خود را شکستند و گروهی به بهانه ای واهی سر از اطاعتم پیچیدند و از دین خدا بیرون پریدندو دسته دیگری راه ظلم و طغیان را پیش گرفتند.» تحلیل و بررسی عملکرد این سه جریان مخالف و موضع امام علی(ع) در برابر آنها;نقش ارزنده ای در آگاهی امت اسلامی ما از جریان های مخالف نظام ونیز الهام بخش نحوه برخورد با آنان خواهد بود. به یاری خداوند، بر آنیم که به تحلیل این سه جریان مخالف ازدیدگاه مولا علی(ع) بپردازیم. در این مقاله به عنوان مدخل، بحثی پیرامون دشمن شناسی از دیدگاه مولی تقدیم می داریم.

دشمن شناسی

از اساسی ترین شرایط موفقیت در تمامی عرصه ها، شناخت دشمن است. در عرصه طبیعی، آدمی تا آن جا که دشمن را شناخته در دفع آن کوشیده و به موفقیت دست یافته است، ولی همین انسان ضربه های فراوانی از دشمن ناشناخته خود خورده است. به عنوان نمونه انسان از زمانی که دشمنی به نام میکرب را شناخت به آسانی توانست در پی دفع آن برآید و همو چون نتوانسته است سرطان رابشناسد هر روز قربانی های فراوانی در این عرصه می دهد. در عرصه مسائل سیاسی و اجتماعی نیز شناخت دشمن نقش مهم وکلیدی دارد. بر این اساس است که بخش عظیمی از آیات قرآن مربوطبه معرفی دشمن است، معرفی شیطان، دشمنان انبیاء، کفار، مشرکان و منافقان و… در روایتی از پیامبر گرامی اسلام(ص) می خوانیم:«الا و ان اعقل الناس عبد عرف ربه فاطاعه و عرف عدوه فعصاه;آگاه باشید عاقل ترین مردم کسی است که خدایش را بشناسد و از اوپیروی کند و دشمنش را نیز بشناسد و آن گاه نافرمانیش کند.» ودر حدیثی دیگر از پیامبر اکرم(ص) آمده است: مردم اگر ده چیز را می شناختند سعادت دنیا و آخرتشان تامین می شد یکی از آنها شناخت ابلیس (دشمن) و یارانش می باشد. امام علی(ع) در نهج البلاغه شناخت دشمن را رمز بینش می داند:«و اعلموا انکم لن تعرفوا الرشد حتی تعرفوا الذی ترکه و لن تاخذوا بمیثاق الکتاب حتی تعرفوا الذی نقضه و لن تمسکوا به حتی تعرفوا الذی نبذه…; و بدانید که رشد درنمی یابید مگر که رشد وانهادگان را بشناسید و هرگز به کتاب خدا چنگ نمی زنید،مگر که فروفکننده آن را چنان که باید شناخته باشید.» و خود بخش عظیمی از تلاش خویش را در دوره حکومت به افشاگری چهره دشمنان خود پرداخت.

اقسام دشمن

از طرفی از سخنان حضرت استفاده می شود که دشمن بر دو نوع است ودو نوع برخورد می طلبد: 1- دشمن آشکار; 2- دشمن پنهان.از دیدگاه امام(ع) کم خطرترین دشمن، دشمنی است که دشمنی خودرا آشکار کرده است: حضرت فرمود: «اوهن الاعداء کیدا من اظهرعداوته; سست ترین دشمنان کسی است که عداوتش را آشکار ساخته است.» «من اظهر عداوته قل کیده; آن کس که دشمنی اش را اظهارکرده توطئه و مکرش کم است.» و خطرناک ترین دشمن دشمنی است که دشمنی اش را پنهان می کند همان که قرآن کریم نامش را نفاق گذارده است. امام علی(ع) در این زمینه می فرماید: «شر الاعداء ابعدهم غورا و اخفاهم مکیده; بدترین دشمنان کسی است که عمیق تر بوده و بیش تر کیدش را مخفی می دارد. » در سخنی دیگر فرمود: «اکبر الاعداء اخفاهم مکیده; بزرگ ترین دشمنان کسانی اند که حیله خود را بیشتر پنهان می دارند. » این دشمنی خطرناک ترین دشمنی ها است، و بدترین ضربه به مکتب از ناحیه اینان بوده است. امام علی(ع) در این زمینه می فرماید: «انما اتاک بالحدیث اءربعه رجال لیس لهم خامس: رجل منافق مظهر للایمان متصنع بالاسلام لایتاثم و لا یتحرج یکذب علی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم متعمدا فلو علم الناس انه منافق کاذب لم یقبلوا منه و لم یصدقوا قوله و لکنهم قالوا صاحب رسول الله(ص) رآه و سمع منه و لقف عنه فیاخذون بقوله; افرادی که نقل حدیث می کنند، چهار دسته اند و پنجمی نخواهد داشت: نخست منافقی که اظهار اسلام می کند، نقاب اسلام را به چهره زده نه ازگناه باکی دارد و نه از آن دوری می کند و عمدا به پیامبر(ص)دروغ می بندد. اگر مردم می دانستند که این شخص منافق و دروغ گواست از او قبول نمی کردند و تصدیقش نمی نمودند، اما چون ازواقعیت او آگاه نیستند می گویند وی صحابه رسول خدا است پیامبر(ص) را دیده از او حدیث شنیده و مطالب را از او دریافت کرده است به همین دلیل به گفته اش ترتیب اثر می دهند.»

هشیاری در برابر دشمن

از نکاتی که امام علی(ع) در رابطه با دشمن بر آن تاکید داردآن است که باید پیوسته هشیاری در برابر دشمن را حفظ کرد وهرگز نباید دشمن را کوچک شمرد: حضرت فرمود: «لا تستصغرن عدوا وان ضعف; هرگز دشمن را کوچک مشمار، هرچند ضعیف باشد.» دانی که چه گفت زال با رستم گرد دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد نیز فرمود: «لا تامن عدوا و ان شکر; از دشمن در امان نباش،هرچند از شما سپاس گزاری می کند.» باید پیوسته دشمن را زیر نظرداشت که اگر لحظه ای غفلت صورت گیرد، چه بسا ضربه های آسیب ناپذیری از ناحیه دشمن وارد شود امام علی(ع) فرمود: «من نام عن عدوه، انبهته المکائد; کسی که از دشمن غفلت کند،حیله ها و کیدهای دشمن بیدارش خواهد ساخت.» حضرت در عهدنامه بعد از آن که مالک را سفارش به پذیرش صلح شرافت مندانه می کندمی فرماید: «و لکن الحذر کل الحذر من عدوک بعد صلحه فان العدوربما قارب لیتغفل فخذ بالحزم و اتهم فی ذلک حسن الظن; زنهار، زنهار سخت از دشمنت پس از پذیرش صلح برحذر باش، چرا که دشمن گاهی نزدیک می شود که غافلگیر سازد.بنابراین دوراندیشی را به کار گیر و در این موارد خوش بینی رامتهم کن!» و حضرت از ویژگی های خویش را، همین هشیاری در برابردشمن می داند و می فرماید: «و الله لا اکون کالضبع تنام علی طول اللدم حتی یصل الیها طالبها و یختلها راصدها; به خدا سوگند من هم چون کفتار نیستم که با ضربات آرام و ملایم در برابر لانه اش به خواب رود تا صیاد به او رسد و دشمنی که در کمین او است غافلگیرش کند (من غافلگیر نمی شوم).» سخن مولا(ع) ضرب المثلی است پیرامون ساده لوحی و آن این است: کفتار حیوان ابلهی است وبه آسانی می توان آن را شکار کرد; به این ترتیب که صیاد آهسته با ته پای خود یا قطعه سنگ یا چوب دستی به در لانه کفتار می زندو او به خواب می رود سپس او را به راحتی صید می کند. حضرت(ع) دربرابر این پیشنهاد که از تعقیب طلحه و زبیر صرف نظر کند، سخن فوق را فرمود و به حق پیشنهاد فوق بسیار ساده لوحانه بود، چراکه نقشه این بود که آنها بصره و سپس کوفه را در اختیار خودبگیرند و معاویه با آنها بیعت کند و در شام از مردم نیز برای آنان بیعت بگیرد و به این ترتیب بخش های عمده جهان اسلام دراختیار جاه طلبان پیمان شکن قرار گیرد و تنها مدینه در دست علی(ع) بماند. امام علی(ع) با آگاهی کامل از این توطئه به سرعت ابتکار عمل را در دست گرفت و نخستین توطئه و تلاش جدایی طلبان را در نطفه خاموش ساخت و به آسانی بصره و کوفه و تمام عراق را نجات داد. این سخن امام علی(ع) درس است به همه زمامداران و مسئولان کشورهای اسلامی که برای مقابله با خطرات دشمن گاه روزها، بلکه ساعت ها و لحظه ها سرنوشت ساز است نباید فرصت را به سادگی ازدست بدهند و تسلیم پیشنهادهای سست عافیت طلبان گردند. امام(ع)افرادی که این لحظات حساس را از دست می دهند به کفتار تشبیه کرده است. این تشبیه از چند جهت قابل توجه است: «کفتار» حضور دشمن را احساس می کند، ولی با زمزمه های او به خواب می رود; خوابی که منتهی به اسارت و مرگ او می شود. «کفتار» در خانه و لانه خود شکار می شود. «کفتار» حتی بدون کم ترین مقاومت در چنگال دشمن گرفتارمی گردد و به دام می افتد. کسانی که فرصت های زودگذر را با خوش باوری ها یا ضعف و سستی یاتردید و تامل از دست می دهند، هم چون کفتارند، به خواب می روندو در خانه و لانه خود به دام می افتند و مقاومتی نشان نمی دهند.این سخن بدان معنی نیست که بی مطالعه یا بدون مشورت و در نظرگرفتن تمام جوانب کار اقدام کنند، بلکه باید با مشاورانی شجاع و هوشیار مسائل را بررسی کرد و پیش از فوت وقت اقدام نمود.

9
دشمن شناسی از دیدگاه امام علی(ع)
 
 
14
از مباحث مهم در سیره امام علی(ع)، رفتار حضرت با دشمنان است.این بحث، هم از جهت دشمن شناسی و هم شیوه درست برخورد با دشمن را می آموزاند. امام علی(ع) با دشمنانی مواجه بود که پیامبر(ص)با این نوع دشمن مواجه نبود. پیامبر با کسانی مقابله کرد که با گفتار و رفتار خود زنده بادبت!! می گفتند اما امام علی(ع) با کسانی رو به رو بود که سابقه درخشانی در خدمت به اسلام داشتند! اهل عبادت و قرآن و شب زنده داری بودند; با این همه از روح مکتب بی خبر بوده و همین امور، زمینه ساز مقابله آنان با حکومت عدالت گستر مولا علی(ع)شد. امام علی(ع) در حقیقت با نفاق پنهان مواجه بود و پرواضح است که برخورد با این دشمن به مراتب سخت تر از برخورد با کفر آشکاراست. بر این اساس است که امام علی(ع) برخورد با دشمنانی این چنین را از مفاخر خود برمی شمرد: «ایها الناس فانی فقات عین الفتنه و لم یکن لیجتری ء علیها احد غیری بعد ان ماج غیهبها واشتد کلبها; مردم! این من بودم که چشم فتنه را درآوردم و کسی جز من جرات بر آن نداشت بعد از آن که امواج فتنه همه جاگسترده بود و هاری آن فزونی یافته بود.»حکومت حدودا پنج ساله امیر مؤمنان علی(ع) با سه جریان مخالف مواجه بود: 1- جاه طلبان و مقام پرستان که در خط مقدم بیعت کنندگان بامولا علی(ع) بودند و امید آن داشتند که از این راه بتوانند به دنیایی آباد و مقام و ریاستی که در پی آن بودند برسند، اما پس از آن که امام علی(ع) به حکومت رسید و ارزش های الهی را به جای ارزش های پوسیده جاهلی نهاد، از حکومت حضرتش مایوس شده و شروع به مخالفت با آن نموده و علیه حکومت اسلامی امام علی(ع) شورش کردند نام این گروه در تاریخ اسلام «ناکثین » -پیمان شکنان می باشد. 2- ظالمانی که از حکومت پیشین بهره ها می بردند، دزدی ها وغارت گری ها می نمودند و از این راه اموال فراوانی به هم زده بودند و با سر کار آمدن حکومت عدل از این غارت گری ها ممنوع گشته و به شدت با ستم آنان مبارزه شد. نام این گروه در تاریخ اسلام «قاسطین » است. «قسط » هم به معنای عدالت و هم به معنای ظلم و عدول از حق آمده است. راغب در مفردات می گوید:«قسط به معنی سهم و نصیب است و هرگاه سهم و نصیب دیگری گرفته شود، قسط به آن گفته می شود و این مصداق ظلم است. 3- کوته فکران و متحجرانی که فقط ظاهری از دین را دیده بودندو حقیقت آن را نفهمیده بودند و به شدت بر عقیده باطل خوداستوار بودند. اینان نیز سر شورش بر حکومت مولا علی(ع)برآوردند. نام این گروه «مارقین » است و نام دیگرشان خوارج که بعد از داستان حکمین، در صفین بر ضد امام برخاستند و پرچم مخالفت را برافراشتند. این واژه، از ماده «مروق » به معنای پرش تیر از کمان است گویی آنها قبلا در دایره حق بودند ولی به خاطر تحجر و نادانی و خودخواهی از مفاهیم اسلامی و تعلیمات آن به دور افتادند. این سه جریان مخالف را پیامبر گرامی اسلام(ص) در سخنان خود به صراحت پیش بینی فرموده بود: ابو ایوب انصاری گوید: «امر رسول الله(ص) علی بن ابی طالب(ع) بقتال الناکثین و القاسطین و المارقین; پیامبر اکرم(ص) به علی(ع) دستور داد که با سه گروه ناکثین و قاسطین و مارقین پیکار کند.» خود حضرت نیز در خطبه شقشقیه با همین نام مخالفین خود را نام برده است: «فلما نهضت بالامر نکثت طائفه و مرقت اخری و قسط آخرون…; هنگامی که قیام به امر خلافت کردم جمعی پیمان خود را شکستند و گروهی به بهانه ای واهی سر از اطاعتم پیچیدند و از دین خدا بیرون پریدندو دسته دیگری راه ظلم و طغیان را پیش گرفتند.» تحلیل و بررسی عملکرد این سه جریان مخالف و موضع امام علی(ع) در برابر آنها;نقش ارزنده ای در آگاهی امت اسلامی ما از جریان های مخالف نظام ونیز الهام بخش نحوه برخورد با آنان خواهد بود. به یاری خداوند، بر آنیم که به تحلیل این سه جریان مخالف ازدیدگاه مولا علی(ع) بپردازیم. در این مقاله به عنوان مدخل، بحثی پیرامون دشمن شناسی از دیدگاه مولی تقدیم می داریم.

دشمن شناسی

از اساسی ترین شرایط موفقیت در تمامی عرصه ها، شناخت دشمن است. در عرصه طبیعی، آدمی تا آن جا که دشمن را شناخته در دفع آن کوشیده و به موفقیت دست یافته است، ولی همین انسان ضربه های فراوانی از دشمن ناشناخته خود خورده است. به عنوان نمونه انسان از زمانی که دشمنی به نام میکرب را شناخت به آسانی توانست در پی دفع آن برآید و همو چون نتوانسته است سرطان رابشناسد هر روز قربانی های فراوانی در این عرصه می دهد. در عرصه مسائل سیاسی و اجتماعی نیز شناخت دشمن نقش مهم وکلیدی دارد. بر این اساس است که بخش عظیمی از آیات قرآن مربوطبه معرفی دشمن است، معرفی شیطان، دشمنان انبیاء، کفار، مشرکان و منافقان و… در روایتی از پیامبر گرامی اسلام(ص) می خوانیم:«الا و ان اعقل الناس عبد عرف ربه فاطاعه و عرف عدوه فعصاه;آگاه باشید عاقل ترین مردم کسی است که خدایش را بشناسد و از اوپیروی کند و دشمنش را نیز بشناسد و آن گاه نافرمانیش کند.» ودر حدیثی دیگر از پیامبر اکرم(ص) آمده است: مردم اگر ده چیز را می شناختند سعادت دنیا و آخرتشان تامین می شد یکی از آنها شناخت ابلیس (دشمن) و یارانش می باشد. امام علی(ع) در نهج البلاغه شناخت دشمن را رمز بینش می داند:«و اعلموا انکم لن تعرفوا الرشد حتی تعرفوا الذی ترکه و لن تاخذوا بمیثاق الکتاب حتی تعرفوا الذی نقضه و لن تمسکوا به حتی تعرفوا الذی نبذه…; و بدانید که رشد درنمی یابید مگر که رشد وانهادگان را بشناسید و هرگز به کتاب خدا چنگ نمی زنید،مگر که فروفکننده آن را چنان که باید شناخته باشید.» و خود بخش عظیمی از تلاش خویش را در دوره حکومت به افشاگری چهره دشمنان خود پرداخت.

اقسام دشمن

از طرفی از سخنان حضرت استفاده می شود که دشمن بر دو نوع است ودو نوع برخورد می طلبد: 1- دشمن آشکار; 2- دشمن پنهان.از دیدگاه امام(ع) کم خطرترین دشمن، دشمنی است که دشمنی خودرا آشکار کرده است: حضرت فرمود: «اوهن الاعداء کیدا من اظهرعداوته; سست ترین دشمنان کسی است که عداوتش را آشکار ساخته است.» «من اظهر عداوته قل کیده; آن کس که دشمنی اش را اظهارکرده توطئه و مکرش کم است.» و خطرناک ترین دشمن دشمنی است که دشمنی اش را پنهان می کند همان که قرآن کریم نامش را نفاق گذارده است. امام علی(ع) در این زمینه می فرماید: «شر الاعداء ابعدهم غورا و اخفاهم مکیده; بدترین دشمنان کسی است که عمیق تر بوده و بیش تر کیدش را مخفی می دارد. » در سخنی دیگر فرمود: «اکبر الاعداء اخفاهم مکیده; بزرگ ترین دشمنان کسانی اند که حیله خود را بیشتر پنهان می دارند. » این دشمنی خطرناک ترین دشمنی ها است، و بدترین ضربه به مکتب از ناحیه اینان بوده است. امام علی(ع) در این زمینه می فرماید: «انما اتاک بالحدیث اءربعه رجال لیس لهم خامس: رجل منافق مظهر للایمان متصنع بالاسلام لایتاثم و لا یتحرج یکذب علی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم متعمدا فلو علم الناس انه منافق کاذب لم یقبلوا منه و لم یصدقوا قوله و لکنهم قالوا صاحب رسول الله(ص) رآه و سمع منه و لقف عنه فیاخذون بقوله; افرادی که نقل حدیث می کنند، چهار دسته اند و پنجمی نخواهد داشت: نخست منافقی که اظهار اسلام می کند، نقاب اسلام را به چهره زده نه ازگناه باکی دارد و نه از آن دوری می کند و عمدا به پیامبر(ص)دروغ می بندد. اگر مردم می دانستند که این شخص منافق و دروغ گواست از او قبول نمی کردند و تصدیقش نمی نمودند، اما چون ازواقعیت او آگاه نیستند می گویند وی صحابه رسول خدا است پیامبر(ص) را دیده از او حدیث شنیده و مطالب را از او دریافت کرده است به همین دلیل به گفته اش ترتیب اثر می دهند.»

هشیاری در برابر دشمن

از نکاتی که امام علی(ع) در رابطه با دشمن بر آن تاکید داردآن است که باید پیوسته هشیاری در برابر دشمن را حفظ کرد وهرگز نباید دشمن را کوچک شمرد: حضرت فرمود: «لا تستصغرن عدوا وان ضعف; هرگز دشمن را کوچک مشمار، هرچند ضعیف باشد.» دانی که چه گفت زال با رستم گرد دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد نیز فرمود: «لا تامن عدوا و ان شکر; از دشمن در امان نباش،هرچند از شما سپاس گزاری می کند.» باید پیوسته دشمن را زیر نظرداشت که اگر لحظه ای غفلت صورت گیرد، چه بسا ضربه های آسیب ناپذیری از ناحیه دشمن وارد شود امام علی(ع) فرمود: «من نام عن عدوه، انبهته المکائد; کسی که از دشمن غفلت کند،حیله ها و کیدهای دشمن بیدارش خواهد ساخت.» حضرت در عهدنامه بعد از آن که مالک را سفارش به پذیرش صلح شرافت مندانه می کندمی فرماید: «و لکن الحذر کل الحذر من عدوک بعد صلحه فان العدوربما قارب لیتغفل فخذ بالحزم و اتهم فی ذلک حسن الظن; زنهار، زنهار سخت از دشمنت پس از پذیرش صلح برحذر باش، چرا که دشمن گاهی نزدیک می شود که غافلگیر سازد.بنابراین دوراندیشی را به کار گیر و در این موارد خوش بینی رامتهم کن!» و حضرت از ویژگی های خویش را، همین هشیاری در برابردشمن می داند و می فرماید: «و الله لا اکون کالضبع تنام علی طول اللدم حتی یصل الیها طالبها و یختلها راصدها; به خدا سوگند من هم چون کفتار نیستم که با ضربات آرام و ملایم در برابر لانه اش به خواب رود تا صیاد به او رسد و دشمنی که در کمین او است غافلگیرش کند (من غافلگیر نمی شوم).» سخن مولا(ع) ضرب المثلی است پیرامون ساده لوحی و آن این است: کفتار حیوان ابلهی است وبه آسانی می توان آن را شکار کرد; به این ترتیب که صیاد آهسته با ته پای خود یا قطعه سنگ یا چوب دستی به در لانه کفتار می زندو او به خواب می رود سپس او را به راحتی صید می کند. حضرت(ع) دربرابر این پیشنهاد که از تعقیب طلحه و زبیر صرف نظر کند، سخن فوق را فرمود و به حق پیشنهاد فوق بسیار ساده لوحانه بود، چراکه نقشه این بود که آنها بصره و سپس کوفه را در اختیار خودبگیرند و معاویه با آنها بیعت کند و در شام از مردم نیز برای آنان بیعت بگیرد و به این ترتیب بخش های عمده جهان اسلام دراختیار جاه طلبان پیمان شکن قرار گیرد و تنها مدینه در دست علی(ع) بماند. امام علی(ع) با آگاهی کامل از این توطئه به سرعت ابتکار عمل را در دست گرفت و نخستین توطئه و تلاش جدایی طلبان را در نطفه خاموش ساخت و به آسانی بصره و کوفه و تمام عراق را نجات داد. این سخن امام علی(ع) درس است به همه زمامداران و مسئولان کشورهای اسلامی که برای مقابله با خطرات دشمن گاه روزها، بلکه ساعت ها و لحظه ها سرنوشت ساز است نباید فرصت را به سادگی ازدست بدهند و تسلیم پیشنهادهای سست عافیت طلبان گردند. امام(ع)افرادی که این لحظات حساس را از دست می دهند به کفتار تشبیه کرده است. این تشبیه از چند جهت قابل توجه است: «کفتار» حضور دشمن را احساس می کند، ولی با زمزمه های او به خواب می رود; خوابی که منتهی به اسارت و مرگ او می شود. «کفتار» در خانه و لانه خود شکار می شود. «کفتار» حتی بدون کم ترین مقاومت در چنگال دشمن گرفتارمی گردد و به دام می افتد. کسانی که فرصت های زودگذر را با خوش باوری ها یا ضعف و سستی یاتردید و تامل از دست می دهند، هم چون کفتارند، به خواب می روندو در خانه و لانه خود به دام می افتند و مقاومتی نشان نمی دهند.این سخن بدان معنی نیست که بی مطالعه یا بدون مشورت و در نظرگرفتن تمام جوانب کار اقدام کنند، بلکه باید با مشاورانی شجاع و هوشیار مسائل را بررسی کرد و پیش از فوت وقت اقدام نمود.

9
دشمن شناسی از دیدگاه امام علی(ع)
 
 
14
از مباحث مهم در سیره امام علی(ع)، رفتار حضرت با دشمنان است.این بحث، هم از جهت دشمن شناسی و هم شیوه درست برخورد با دشمن را می آموزاند. امام علی(ع) با دشمنانی مواجه بود که پیامبر(ص)با این نوع دشمن مواجه نبود. پیامبر با کسانی مقابله کرد که با گفتار و رفتار خود زنده بادبت!! می گفتند اما امام علی(ع) با کسانی رو به رو بود که سابقه درخشانی در خدمت به اسلام داشتند! اهل عبادت و قرآن و شب زنده داری بودند; با این همه از روح مکتب بی خبر بوده و همین امور، زمینه ساز مقابله آنان با حکومت عدالت گستر مولا علی(ع)شد. امام علی(ع) در حقیقت با نفاق پنهان مواجه بود و پرواضح است که برخورد با این دشمن به مراتب سخت تر از برخورد با کفر آشکاراست. بر این اساس است که امام علی(ع) برخورد با دشمنانی این چنین را از مفاخر خود برمی شمرد: «ایها الناس فانی فقات عین الفتنه و لم یکن لیجتری ء علیها احد غیری بعد ان ماج غیهبها واشتد کلبها; مردم! این من بودم که چشم فتنه را درآوردم و کسی جز من جرات بر آن نداشت بعد از آن که امواج فتنه همه جاگسترده بود و هاری آن فزونی یافته بود.»حکومت حدودا پنج ساله امیر مؤمنان علی(ع) با سه جریان مخالف مواجه بود: 1- جاه طلبان و مقام پرستان که در خط مقدم بیعت کنندگان بامولا علی(ع) بودند و امید آن داشتند که از این راه بتوانند به دنیایی آباد و مقام و ریاستی که در پی آن بودند برسند، اما پس از آن که امام علی(ع) به حکومت رسید و ارزش های الهی را به جای ارزش های پوسیده جاهلی نهاد، از حکومت حضرتش مایوس شده و شروع به مخالفت با آن نموده و علیه حکومت اسلامی امام علی(ع) شورش کردند نام این گروه در تاریخ اسلام «ناکثین » -پیمان شکنان می باشد. 2- ظالمانی که از حکومت پیشین بهره ها می بردند، دزدی ها وغارت گری ها می نمودند و از این راه اموال فراوانی به هم زده بودند و با سر کار آمدن حکومت عدل از این غارت گری ها ممنوع گشته و به شدت با ستم آنان مبارزه شد. نام این گروه در تاریخ اسلام «قاسطین » است. «قسط » هم به معنای عدالت و هم به معنای ظلم و عدول از حق آمده است. راغب در مفردات می گوید:«قسط به معنی سهم و نصیب است و هرگاه سهم و نصیب دیگری گرفته شود، قسط به آن گفته می شود و این مصداق ظلم است. 3- کوته فکران و متحجرانی که فقط ظاهری از دین را دیده بودندو حقیقت آن را نفهمیده بودند و به شدت بر عقیده باطل خوداستوار بودند. اینان نیز سر شورش بر حکومت مولا علی(ع)برآوردند. نام این گروه «مارقین » است و نام دیگرشان خوارج که بعد از داستان حکمین، در صفین بر ضد امام برخاستند و پرچم مخالفت را برافراشتند. این واژه، از ماده «مروق » به معنای پرش تیر از کمان است گویی آنها قبلا در دایره حق بودند ولی به خاطر تحجر و نادانی و خودخواهی از مفاهیم اسلامی و تعلیمات آن به دور افتادند. این سه جریان مخالف را پیامبر گرامی اسلام(ص) در سخنان خود به صراحت پیش بینی فرموده بود: ابو ایوب انصاری گوید: «امر رسول الله(ص) علی بن ابی طالب(ع) بقتال الناکثین و القاسطین و المارقین; پیامبر اکرم(ص) به علی(ع) دستور داد که با سه گروه ناکثین و قاسطین و مارقین پیکار کند.» خود حضرت نیز در خطبه شقشقیه با همین نام مخالفین خود را نام برده است: «فلما نهضت بالامر نکثت طائفه و مرقت اخری و قسط آخرون…; هنگامی که قیام به امر خلافت کردم جمعی پیمان خود را شکستند و گروهی به بهانه ای واهی سر از اطاعتم پیچیدند و از دین خدا بیرون پریدندو دسته دیگری راه ظلم و طغیان را پیش گرفتند.» تحلیل و بررسی عملکرد این سه جریان مخالف و موضع امام علی(ع) در برابر آنها;نقش ارزنده ای در آگاهی امت اسلامی ما از جریان های مخالف نظام ونیز الهام بخش نحوه برخورد با آنان خواهد بود. به یاری خداوند، بر آنیم که به تحلیل این سه جریان مخالف ازدیدگاه مولا علی(ع) بپردازیم. در این مقاله به عنوان مدخل، بحثی پیرامون دشمن شناسی از دیدگاه مولی تقدیم می داریم.

دشمن شناسی

از اساسی ترین شرایط موفقیت در تمامی عرصه ها، شناخت دشمن است. در عرصه طبیعی، آدمی تا آن جا که دشمن را شناخته در دفع آن کوشیده و به موفقیت دست یافته است، ولی همین انسان ضربه های فراوانی از دشمن ناشناخته خود خورده است. به عنوان نمونه انسان از زمانی که دشمنی به نام میکرب را شناخت به آسانی توانست در پی دفع آن برآید و همو چون نتوانسته است سرطان رابشناسد هر روز قربانی های فراوانی در این عرصه می دهد. در عرصه مسائل سیاسی و اجتماعی نیز شناخت دشمن نقش مهم وکلیدی دارد. بر این اساس است که بخش عظیمی از آیات قرآن مربوطبه معرفی دشمن است، معرفی شیطان، دشمنان انبیاء، کفار، مشرکان و منافقان و… در روایتی از پیامبر گرامی اسلام(ص) می خوانیم:«الا و ان اعقل الناس عبد عرف ربه فاطاعه و عرف عدوه فعصاه;آگاه باشید عاقل ترین مردم کسی است که خدایش را بشناسد و از اوپیروی کند و دشمنش را نیز بشناسد و آن گاه نافرمانیش کند.» ودر حدیثی دیگر از پیامبر اکرم(ص) آمده است: مردم اگر ده چیز را می شناختند سعادت دنیا و آخرتشان تامین می شد یکی از آنها شناخت ابلیس (دشمن) و یارانش می باشد. امام علی(ع) در نهج البلاغه شناخت دشمن را رمز بینش می داند:«و اعلموا انکم لن تعرفوا الرشد حتی تعرفوا الذی ترکه و لن تاخذوا بمیثاق الکتاب حتی تعرفوا الذی نقضه و لن تمسکوا به حتی تعرفوا الذی نبذه…; و بدانید که رشد درنمی یابید مگر که رشد وانهادگان را بشناسید و هرگز به کتاب خدا چنگ نمی زنید،مگر که فروفکننده آن را چنان که باید شناخته باشید.» و خود بخش عظیمی از تلاش خویش را در دوره حکومت به افشاگری چهره دشمنان خود پرداخت.

اقسام دشمن

از طرفی از سخنان حضرت استفاده می شود که دشمن بر دو نوع است ودو نوع برخورد می طلبد: 1- دشمن آشکار; 2- دشمن پنهان.از دیدگاه امام(ع) کم خطرترین دشمن، دشمنی است که دشمنی خودرا آشکار کرده است: حضرت فرمود: «اوهن الاعداء کیدا من اظهرعداوته; سست ترین دشمنان کسی است که عداوتش را آشکار ساخته است.» «من اظهر عداوته قل کیده; آن کس که دشمنی اش را اظهارکرده توطئه و مکرش کم است.» و خطرناک ترین دشمن دشمنی است که دشمنی اش را پنهان می کند همان که قرآن کریم نامش را نفاق گذارده است. امام علی(ع) در این زمینه می فرماید: «شر الاعداء ابعدهم غورا و اخفاهم مکیده; بدترین دشمنان کسی است که عمیق تر بوده و بیش تر کیدش را مخفی می دارد. » در سخنی دیگر فرمود: «اکبر الاعداء اخفاهم مکیده; بزرگ ترین دشمنان کسانی اند که حیله خود را بیشتر پنهان می دارند. » این دشمنی خطرناک ترین دشمنی ها است، و بدترین ضربه به مکتب از ناحیه اینان بوده است. امام علی(ع) در این زمینه می فرماید: «انما اتاک بالحدیث اءربعه رجال لیس لهم خامس: رجل منافق مظهر للایمان متصنع بالاسلام لایتاثم و لا یتحرج یکذب علی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم متعمدا فلو علم الناس انه منافق کاذب لم یقبلوا منه و لم یصدقوا قوله و لکنهم قالوا صاحب رسول الله(ص) رآه و سمع منه و لقف عنه فیاخذون بقوله; افرادی که نقل حدیث می کنند، چهار دسته اند و پنجمی نخواهد داشت: نخست منافقی که اظهار اسلام می کند، نقاب اسلام را به چهره زده نه ازگناه باکی دارد و نه از آن دوری می کند و عمدا به پیامبر(ص)دروغ می بندد. اگر مردم می دانستند که این شخص منافق و دروغ گواست از او قبول نمی کردند و تصدیقش نمی نمودند، اما چون ازواقعیت او آگاه نیستند می گویند وی صحابه رسول خدا است پیامبر(ص) را دیده از او حدیث شنیده و مطالب را از او دریافت کرده است به همین دلیل به گفته اش ترتیب اثر می دهند.»

هشیاری در برابر دشمن

از نکاتی که امام علی(ع) در رابطه با دشمن بر آن تاکید داردآن است که باید پیوسته هشیاری در برابر دشمن را حفظ کرد وهرگز نباید دشمن را کوچک شمرد: حضرت فرمود: «لا تستصغرن عدوا وان ضعف; هرگز دشمن را کوچک مشمار، هرچند ضعیف باشد.» دانی که چه گفت زال با رستم گرد دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد نیز فرمود: «لا تامن عدوا و ان شکر; از دشمن در امان نباش،هرچند از شما سپاس گزاری می کند.» باید پیوسته دشمن را زیر نظرداشت که اگر لحظه ای غفلت صورت گیرد، چه بسا ضربه های آسیب ناپذیری از ناحیه دشمن وارد شود امام علی(ع) فرمود: «من نام عن عدوه، انبهته المکائد; کسی که از دشمن غفلت کند،حیله ها و کیدهای دشمن بیدارش خواهد ساخت.» حضرت در عهدنامه بعد از آن که مالک را سفارش به پذیرش صلح شرافت مندانه می کندمی فرماید: «و لکن الحذر کل الحذر من عدوک بعد صلحه فان العدوربما قارب لیتغفل فخذ بالحزم و اتهم فی ذلک حسن الظن; زنهار، زنهار سخت از دشمنت پس از پذیرش صلح برحذر باش، چرا که دشمن گاهی نزدیک می شود که غافلگیر سازد.بنابراین دوراندیشی را به کار گیر و در این موارد خوش بینی رامتهم کن!» و حضرت از ویژگی های خویش را، همین هشیاری در برابردشمن می داند و می فرماید: «و الله لا اکون کالضبع تنام علی طول اللدم حتی یصل الیها طالبها و یختلها راصدها; به خدا سوگند من هم چون کفتار نیستم که با ضربات آرام و ملایم در برابر لانه اش به خواب رود تا صیاد به او رسد و دشمنی که در کمین او است غافلگیرش کند (من غافلگیر نمی شوم).» سخن مولا(ع) ضرب المثلی است پیرامون ساده لوحی و آن این است: کفتار حیوان ابلهی است وبه آسانی می توان آن را شکار کرد; به این ترتیب که صیاد آهسته با ته پای خود یا قطعه سنگ یا چوب دستی به در لانه کفتار می زندو او به خواب می رود سپس او را به راحتی صید می کند. حضرت(ع) دربرابر این پیشنهاد که از تعقیب طلحه و زبیر صرف نظر کند، سخن فوق را فرمود و به حق پیشنهاد فوق بسیار ساده لوحانه بود، چراکه نقشه این بود که آنها بصره و سپس کوفه را در اختیار خودبگیرند و معاویه با آنها بیعت کند و در شام از مردم نیز برای آنان بیعت بگیرد و به این ترتیب بخش های عمده جهان اسلام دراختیار جاه طلبان پیمان شکن قرار گیرد و تنها مدینه در دست علی(ع) بماند. امام علی(ع) با آگاهی کامل از این توطئه به سرعت ابتکار عمل را در دست گرفت و نخستین توطئه و تلاش جدایی طلبان را در نطفه خاموش ساخت و به آسانی بصره و کوفه و تمام عراق را نجات داد. این سخن امام علی(ع) درس است به همه زمامداران و مسئولان کشورهای اسلامی که برای مقابله با خطرات دشمن گاه روزها، بلکه ساعت ها و لحظه ها سرنوشت ساز است نباید فرصت را به سادگی ازدست بدهند و تسلیم پیشنهادهای سست عافیت طلبان گردند. امام(ع)افرادی که این لحظات حساس را از دست می دهند به کفتار تشبیه کرده است. این تشبیه از چند جهت قابل توجه است: «کفتار» حضور دشمن را احساس می کند، ولی با زمزمه های او به خواب می رود; خوابی که منتهی به اسارت و مرگ او می شود. «کفتار» در خانه و لانه خود شکار می شود. «کفتار» حتی بدون کم ترین مقاومت در چنگال دشمن گرفتارمی گردد و به دام می افتد. کسانی که فرصت های زودگذر را با خوش باوری ها یا ضعف و سستی یاتردید و تامل از دست می دهند، هم چون کفتارند، به خواب می روندو در خانه و لانه خود به دام می افتند و مقاومتی نشان نمی دهند.این سخن بدان معنی نیست که بی مطالعه یا بدون مشورت و در نظرگرفتن تمام جوانب کار اقدام کنند، بلکه باید با مشاورانی شجاع و هوشیار مسائل را بررسی کرد و پیش از فوت وقت اقدام نمود.

 نظر دهید »

دشمن شناسی از دیدگا ه امام علی (ع)

06 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي


دشمن شناسی از دیدگاه امام علی(ع)
 
از مباحث مهم در سیره امام علی(ع)، رفتار حضرت با دشمنان است.این بحث، هم از جهت دشمن شناسی و هم شیوه درست برخورد با دشمن را می آموزاند. امام علی(ع) با دشمنانی مواجه بود که پیامبر(ص)با این نوع دشمن مواجه نبود. پیامبر با کسانی مقابله کرد که با گفتار و رفتار خود زنده بادبت!! می گفتند اما امام علی(ع) با کسانی رو به رو بود که سابقه درخشانی در خدمت به اسلام داشتند! اهل عبادت و قرآن و شب زنده داری بودند; با این همه از روح مکتب بی خبر بوده و همین امور، زمینه ساز مقابله آنان با حکومت عدالت گستر مولا علی(ع)شد. امام علی(ع) در حقیقت با نفاق پنهان مواجه بود و پرواضح است که برخورد با این دشمن به مراتب سخت تر از برخورد با کفر آشکاراست. بر این اساس است که امام علی(ع) برخورد با دشمنانی این چنین را از مفاخر خود برمی شمرد: «ایها الناس فانی فقات عین الفتنه و لم یکن لیجتری ء علیها احد غیری بعد ان ماج غیهبها واشتد کلبها; مردم! این من بودم که چشم فتنه را درآوردم و کسی جز من جرات بر آن نداشت بعد از آن که امواج فتنه همه جاگسترده بود و هاری آن فزونی یافته بود.»حکومت حدودا پنج ساله امیر مؤمنان علی(ع) با سه جریان مخالف مواجه بود: 1- جاه طلبان و مقام پرستان که در خط مقدم بیعت کنندگان بامولا علی(ع) بودند و امید آن داشتند که از این راه بتوانند به دنیایی آباد و مقام و ریاستی که در پی آن بودند برسند، اما پس از آن که امام علی(ع) به حکومت رسید و ارزش های الهی را به جای ارزش های پوسیده جاهلی نهاد، از حکومت حضرتش مایوس شده و شروع به مخالفت با آن نموده و علیه حکومت اسلامی امام علی(ع) شورش کردند نام این گروه در تاریخ اسلام «ناکثین » -پیمان شکنان می باشد. 2- ظالمانی که از حکومت پیشین بهره ها می بردند، دزدی ها وغارت گری ها می نمودند و از این راه اموال فراوانی به هم زده بودند و با سر کار آمدن حکومت عدل از این غارت گری ها ممنوع گشته و به شدت با ستم آنان مبارزه شد. نام این گروه در تاریخ اسلام «قاسطین » است. «قسط » هم به معنای عدالت و هم به معنای ظلم و عدول از حق آمده است. راغب در مفردات می گوید:«قسط به معنی سهم و نصیب است و هرگاه سهم و نصیب دیگری گرفته شود، قسط به آن گفته می شود و این مصداق ظلم است. 3- کوته فکران و متحجرانی که فقط ظاهری از دین را دیده بودندو حقیقت آن را نفهمیده بودند و به شدت بر عقیده باطل خوداستوار بودند. اینان نیز سر شورش بر حکومت مولا علی(ع)برآوردند. نام این گروه «مارقین » است و نام دیگرشان خوارج که بعد از داستان حکمین، در صفین بر ضد امام برخاستند و پرچم مخالفت را برافراشتند. این واژه، از ماده «مروق » به معنای پرش تیر از کمان است گویی آنها قبلا در دایره حق بودند ولی به خاطر تحجر و نادانی و خودخواهی از مفاهیم اسلامی و تعلیمات آن به دور افتادند. این سه جریان مخالف را پیامبر گرامی اسلام(ص) در سخنان خود به صراحت پیش بینی فرموده بود: ابو ایوب انصاری گوید: «امر رسول الله(ص) علی بن ابی طالب(ع) بقتال الناکثین و القاسطین و المارقین; پیامبر اکرم(ص) به علی(ع) دستور داد که با سه گروه ناکثین و قاسطین و مارقین پیکار کند.» خود حضرت نیز در خطبه شقشقیه با همین نام مخالفین خود را نام برده است: «فلما نهضت بالامر نکثت طائفه و مرقت اخری و قسط آخرون…; هنگامی که قیام به امر خلافت کردم جمعی پیمان خود را شکستند و گروهی به بهانه ای واهی سر از اطاعتم پیچیدند و از دین خدا بیرون پریدندو دسته دیگری راه ظلم و طغیان را پیش گرفتند.» تحلیل و بررسی عملکرد این سه جریان مخالف و موضع امام علی(ع) در برابر آنها;نقش ارزنده ای در آگاهی امت اسلامی ما از جریان های مخالف نظام ونیز الهام بخش نحوه برخورد با آنان خواهد بود. به یاری خداوند، بر آنیم که به تحلیل این سه جریان مخالف ازدیدگاه مولا علی(ع) بپردازیم. در این مقاله به عنوان مدخل، بحثی پیرامون دشمن شناسی از دیدگاه مولی تقدیم می داریم.

دشمن شناسی

از اساسی ترین شرایط موفقیت در تمامی عرصه ها، شناخت دشمن است. در عرصه طبیعی، آدمی تا آن جا که دشمن را شناخته در دفع آن کوشیده و به موفقیت دست یافته است، ولی همین انسان ضربه های فراوانی از دشمن ناشناخته خود خورده است. به عنوان نمونه انسان از زمانی که دشمنی به نام میکرب را شناخت به آسانی توانست در پی دفع آن برآید و همو چون نتوانسته است سرطان رابشناسد هر روز قربانی های فراوانی در این عرصه می دهد. در عرصه مسائل سیاسی و اجتماعی نیز شناخت دشمن نقش مهم وکلیدی دارد. بر این اساس است که بخش عظیمی از آیات قرآن مربوطبه معرفی دشمن است، معرفی شیطان، دشمنان انبیاء، کفار، مشرکان و منافقان و… در روایتی از پیامبر گرامی اسلام(ص) می خوانیم:«الا و ان اعقل الناس عبد عرف ربه فاطاعه و عرف عدوه فعصاه;آگاه باشید عاقل ترین مردم کسی است که خدایش را بشناسد و از اوپیروی کند و دشمنش را نیز بشناسد و آن گاه نافرمانیش کند.» ودر حدیثی دیگر از پیامبر اکرم(ص) آمده است: مردم اگر ده چیز را می شناختند سعادت دنیا و آخرتشان تامین می شد یکی از آنها شناخت ابلیس (دشمن) و یارانش می باشد. امام علی(ع) در نهج البلاغه شناخت دشمن را رمز بینش می داند:«و اعلموا انکم لن تعرفوا الرشد حتی تعرفوا الذی ترکه و لن تاخذوا بمیثاق الکتاب حتی تعرفوا الذی نقضه و لن تمسکوا به حتی تعرفوا الذی نبذه…; و بدانید که رشد درنمی یابید مگر که رشد وانهادگان را بشناسید و هرگز به کتاب خدا چنگ نمی زنید،مگر که فروفکننده آن را چنان که باید شناخته باشید.» و خود بخش عظیمی از تلاش خویش را در دوره حکومت به افشاگری چهره دشمنان خود پرداخت.

اقسام دشمن

از طرفی از سخنان حضرت استفاده می شود که دشمن بر دو نوع است ودو نوع برخورد می طلبد: 1- دشمن آشکار; 2- دشمن پنهان.از دیدگاه امام(ع) کم خطرترین دشمن، دشمنی است که دشمنی خودرا آشکار کرده است: حضرت فرمود: «اوهن الاعداء کیدا من اظهرعداوته; سست ترین دشمنان کسی است که عداوتش را آشکار ساخته است.» «من اظهر عداوته قل کیده; آن کس که دشمنی اش را اظهارکرده توطئه و مکرش کم است.» و خطرناک ترین دشمن دشمنی است که دشمنی اش را پنهان می کند همان که قرآن کریم نامش را نفاق گذارده است. امام علی(ع) در این زمینه می فرماید: «شر الاعداء ابعدهم غورا و اخفاهم مکیده; بدترین دشمنان کسی است که عمیق تر بوده و بیش تر کیدش را مخفی می دارد. » در سخنی دیگر فرمود: «اکبر الاعداء اخفاهم مکیده; بزرگ ترین دشمنان کسانی اند که حیله خود را بیشتر پنهان می دارند. » این دشمنی خطرناک ترین دشمنی ها است، و بدترین ضربه به مکتب از ناحیه اینان بوده است. امام علی(ع) در این زمینه می فرماید: «انما اتاک بالحدیث اءربعه رجال لیس لهم خامس: رجل منافق مظهر للایمان متصنع بالاسلام لایتاثم و لا یتحرج یکذب علی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم متعمدا فلو علم الناس انه منافق کاذب لم یقبلوا منه و لم یصدقوا قوله و لکنهم قالوا صاحب رسول الله(ص) رآه و سمع منه و لقف عنه فیاخذون بقوله; افرادی که نقل حدیث می کنند، چهار دسته اند و پنجمی نخواهد داشت: نخست منافقی که اظهار اسلام می کند، نقاب اسلام را به چهره زده نه ازگناه باکی دارد و نه از آن دوری می کند و عمدا به پیامبر(ص)دروغ می بندد. اگر مردم می دانستند که این شخص منافق و دروغ گواست از او قبول نمی کردند و تصدیقش نمی نمودند، اما چون ازواقعیت او آگاه نیستند می گویند وی صحابه رسول خدا است پیامبر(ص) را دیده از او حدیث شنیده و مطالب را از او دریافت کرده است به همین دلیل به گفته اش ترتیب اثر می دهند.»

هشیاری در برابر دشمن

از نکاتی که امام علی(ع) در رابطه با دشمن بر آن تاکید داردآن است که باید پیوسته هشیاری در برابر دشمن را حفظ کرد وهرگز نباید دشمن را کوچک شمرد: حضرت فرمود: «لا تستصغرن عدوا وان ضعف; هرگز دشمن را کوچک مشمار، هرچند ضعیف باشد.» دانی که چه گفت زال با رستم گرد دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد نیز فرمود: «لا تامن عدوا و ان شکر; از دشمن در امان نباش،هرچند از شما سپاس گزاری می کند.» باید پیوسته دشمن را زیر نظرداشت که اگر لحظه ای غفلت صورت گیرد، چه بسا ضربه های آسیب ناپذیری از ناحیه دشمن وارد شود امام علی(ع) فرمود: «من نام عن عدوه، انبهته المکائد; کسی که از دشمن غفلت کند،حیله ها و کیدهای دشمن بیدارش خواهد ساخت.» حضرت در عهدنامه بعد از آن که مالک را سفارش به پذیرش صلح شرافت مندانه می کندمی فرماید: «و لکن الحذر کل الحذر من عدوک بعد صلحه فان العدوربما قارب لیتغفل فخذ بالحزم و اتهم فی ذلک حسن الظن; زنهار، زنهار سخت از دشمنت پس از پذیرش صلح برحذر باش، چرا که دشمن گاهی نزدیک می شود که غافلگیر سازد.بنابراین دوراندیشی را به کار گیر و در این موارد خوش بینی رامتهم کن!» و حضرت از ویژگی های خویش را، همین هشیاری در برابردشمن می داند و می فرماید: «و الله لا اکون کالضبع تنام علی طول اللدم حتی یصل الیها طالبها و یختلها راصدها; به خدا سوگند من هم چون کفتار نیستم که با ضربات آرام و ملایم در برابر لانه اش به خواب رود تا صیاد به او رسد و دشمنی که در کمین او است غافلگیرش کند (من غافلگیر نمی شوم).» سخن مولا(ع) ضرب المثلی است پیرامون ساده لوحی و آن این است: کفتار حیوان ابلهی است وبه آسانی می توان آن را شکار کرد; به این ترتیب که صیاد آهسته با ته پای خود یا قطعه سنگ یا چوب دستی به در لانه کفتار می زندو او به خواب می رود سپس او را به راحتی صید می کند. حضرت(ع) دربرابر این پیشنهاد که از تعقیب طلحه و زبیر صرف نظر کند، سخن فوق را فرمود و به حق پیشنهاد فوق بسیار ساده لوحانه بود، چراکه نقشه این بود که آنها بصره و سپس کوفه را در اختیار خودبگیرند و معاویه با آنها بیعت کند و در شام از مردم نیز برای آنان بیعت بگیرد و به این ترتیب بخش های عمده جهان اسلام دراختیار جاه طلبان پیمان شکن قرار گیرد و تنها مدینه در دست علی(ع) بماند. امام علی(ع) با آگاهی کامل از این توطئه به سرعت ابتکار عمل را در دست گرفت و نخستین توطئه و تلاش جدایی طلبان را در نطفه خاموش ساخت و به آسانی بصره و کوفه و تمام عراق را نجات داد. این سخن امام علی(ع) درس است به همه زمامداران و مسئولان کشورهای اسلامی که برای مقابله با خطرات دشمن گاه روزها، بلکه ساعت ها و لحظه ها سرنوشت ساز است نباید فرصت را به سادگی ازدست بدهند و تسلیم پیشنهادهای سست عافیت طلبان گردند. امام(ع)افرادی که این لحظات حساس را از دست می دهند به کفتار تشبیه کرده است. این تشبیه از چند جهت قابل توجه است: «کفتار» حضور دشمن را احساس می کند، ولی با زمزمه های او به خواب می رود; خوابی که منتهی به اسارت و مرگ او می شود. «کفتار» در خانه و لانه خود شکار می شود. «کفتار» حتی بدون کم ترین مقاومت در چنگال دشمن گرفتارمی گردد و به دام می افتد. کسانی که فرصت های زودگذر را با خوش باوری ها یا ضعف و سستی یاتردید و تامل از دست می دهند، هم چون کفتارند، به خواب می روندو در خانه و لانه خود به دام می افتند و مقاومتی نشان نمی دهند.این سخن بدان معنی نیست که بی مطالعه یا بدون مشورت و در نظرگرفتن تمام جوانب کار اقدام کنند، بلکه باید با مشاورانی شجاع و هوشیار مسائل را بررسی کرد و پیش از فوت وقت اقدام نمود.

9
دشمن شناسی از دیدگاه امام علی(ع)
 
 
14
از مباحث مهم در سیره امام علی(ع)، رفتار حضرت با دشمنان است.این بحث، هم از جهت دشمن شناسی و هم شیوه درست برخورد با دشمن را می آموزاند. امام علی(ع) با دشمنانی مواجه بود که پیامبر(ص)با این نوع دشمن مواجه نبود. پیامبر با کسانی مقابله کرد که با گفتار و رفتار خود زنده بادبت!! می گفتند اما امام علی(ع) با کسانی رو به رو بود که سابقه درخشانی در خدمت به اسلام داشتند! اهل عبادت و قرآن و شب زنده داری بودند; با این همه از روح مکتب بی خبر بوده و همین امور، زمینه ساز مقابله آنان با حکومت عدالت گستر مولا علی(ع)شد. امام علی(ع) در حقیقت با نفاق پنهان مواجه بود و پرواضح است که برخورد با این دشمن به مراتب سخت تر از برخورد با کفر آشکاراست. بر این اساس است که امام علی(ع) برخورد با دشمنانی این چنین را از مفاخر خود برمی شمرد: «ایها الناس فانی فقات عین الفتنه و لم یکن لیجتری ء علیها احد غیری بعد ان ماج غیهبها واشتد کلبها; مردم! این من بودم که چشم فتنه را درآوردم و کسی جز من جرات بر آن نداشت بعد از آن که امواج فتنه همه جاگسترده بود و هاری آن فزونی یافته بود.»حکومت حدودا پنج ساله امیر مؤمنان علی(ع) با سه جریان مخالف مواجه بود: 1- جاه طلبان و مقام پرستان که در خط مقدم بیعت کنندگان بامولا علی(ع) بودند و امید آن داشتند که از این راه بتوانند به دنیایی آباد و مقام و ریاستی که در پی آن بودند برسند، اما پس از آن که امام علی(ع) به حکومت رسید و ارزش های الهی را به جای ارزش های پوسیده جاهلی نهاد، از حکومت حضرتش مایوس شده و شروع به مخالفت با آن نموده و علیه حکومت اسلامی امام علی(ع) شورش کردند نام این گروه در تاریخ اسلام «ناکثین » -پیمان شکنان می باشد. 2- ظالمانی که از حکومت پیشین بهره ها می بردند، دزدی ها وغارت گری ها می نمودند و از این راه اموال فراوانی به هم زده بودند و با سر کار آمدن حکومت عدل از این غارت گری ها ممنوع گشته و به شدت با ستم آنان مبارزه شد. نام این گروه در تاریخ اسلام «قاسطین » است. «قسط » هم به معنای عدالت و هم به معنای ظلم و عدول از حق آمده است. راغب در مفردات می گوید:«قسط به معنی سهم و نصیب است و هرگاه سهم و نصیب دیگری گرفته شود، قسط به آن گفته می شود و این مصداق ظلم است. 3- کوته فکران و متحجرانی که فقط ظاهری از دین را دیده بودندو حقیقت آن را نفهمیده بودند و به شدت بر عقیده باطل خوداستوار بودند. اینان نیز سر شورش بر حکومت مولا علی(ع)برآوردند. نام این گروه «مارقین » است و نام دیگرشان خوارج که بعد از داستان حکمین، در صفین بر ضد امام برخاستند و پرچم مخالفت را برافراشتند. این واژه، از ماده «مروق » به معنای پرش تیر از کمان است گویی آنها قبلا در دایره حق بودند ولی به خاطر تحجر و نادانی و خودخواهی از مفاهیم اسلامی و تعلیمات آن به دور افتادند. این سه جریان مخالف را پیامبر گرامی اسلام(ص) در سخنان خود به صراحت پیش بینی فرموده بود: ابو ایوب انصاری گوید: «امر رسول الله(ص) علی بن ابی طالب(ع) بقتال الناکثین و القاسطین و المارقین; پیامبر اکرم(ص) به علی(ع) دستور داد که با سه گروه ناکثین و قاسطین و مارقین پیکار کند.» خود حضرت نیز در خطبه شقشقیه با همین نام مخالفین خود را نام برده است: «فلما نهضت بالامر نکثت طائفه و مرقت اخری و قسط آخرون…; هنگامی که قیام به امر خلافت کردم جمعی پیمان خود را شکستند و گروهی به بهانه ای واهی سر از اطاعتم پیچیدند و از دین خدا بیرون پریدندو دسته دیگری راه ظلم و طغیان را پیش گرفتند.» تحلیل و بررسی عملکرد این سه جریان مخالف و موضع امام علی(ع) در برابر آنها;نقش ارزنده ای در آگاهی امت اسلامی ما از جریان های مخالف نظام ونیز الهام بخش نحوه برخورد با آنان خواهد بود. به یاری خداوند، بر آنیم که به تحلیل این سه جریان مخالف ازدیدگاه مولا علی(ع) بپردازیم. در این مقاله به عنوان مدخل، بحثی پیرامون دشمن شناسی از دیدگاه مولی تقدیم می داریم.

دشمن شناسی

از اساسی ترین شرایط موفقیت در تمامی عرصه ها، شناخت دشمن است. در عرصه طبیعی، آدمی تا آن جا که دشمن را شناخته در دفع آن کوشیده و به موفقیت دست یافته است، ولی همین انسان ضربه های فراوانی از دشمن ناشناخته خود خورده است. به عنوان نمونه انسان از زمانی که دشمنی به نام میکرب را شناخت به آسانی توانست در پی دفع آن برآید و همو چون نتوانسته است سرطان رابشناسد هر روز قربانی های فراوانی در این عرصه می دهد. در عرصه مسائل سیاسی و اجتماعی نیز شناخت دشمن نقش مهم وکلیدی دارد. بر این اساس است که بخش عظیمی از آیات قرآن مربوطبه معرفی دشمن است، معرفی شیطان، دشمنان انبیاء، کفار، مشرکان و منافقان و… در روایتی از پیامبر گرامی اسلام(ص) می خوانیم:«الا و ان اعقل الناس عبد عرف ربه فاطاعه و عرف عدوه فعصاه;آگاه باشید عاقل ترین مردم کسی است که خدایش را بشناسد و از اوپیروی کند و دشمنش را نیز بشناسد و آن گاه نافرمانیش کند.» ودر حدیثی دیگر از پیامبر اکرم(ص) آمده است: مردم اگر ده چیز را می شناختند سعادت دنیا و آخرتشان تامین می شد یکی از آنها شناخت ابلیس (دشمن) و یارانش می باشد. امام علی(ع) در نهج البلاغه شناخت دشمن را رمز بینش می داند:«و اعلموا انکم لن تعرفوا الرشد حتی تعرفوا الذی ترکه و لن تاخذوا بمیثاق الکتاب حتی تعرفوا الذی نقضه و لن تمسکوا به حتی تعرفوا الذی نبذه…; و بدانید که رشد درنمی یابید مگر که رشد وانهادگان را بشناسید و هرگز به کتاب خدا چنگ نمی زنید،مگر که فروفکننده آن را چنان که باید شناخته باشید.» و خود بخش عظیمی از تلاش خویش را در دوره حکومت به افشاگری چهره دشمنان خود پرداخت.

اقسام دشمن

از طرفی از سخنان حضرت استفاده می شود که دشمن بر دو نوع است ودو نوع برخورد می طلبد: 1- دشمن آشکار; 2- دشمن پنهان.از دیدگاه امام(ع) کم خطرترین دشمن، دشمنی است که دشمنی خودرا آشکار کرده است: حضرت فرمود: «اوهن الاعداء کیدا من اظهرعداوته; سست ترین دشمنان کسی است که عداوتش را آشکار ساخته است.» «من اظهر عداوته قل کیده; آن کس که دشمنی اش را اظهارکرده توطئه و مکرش کم است.» و خطرناک ترین دشمن دشمنی است که دشمنی اش را پنهان می کند همان که قرآن کریم نامش را نفاق گذارده است. امام علی(ع) در این زمینه می فرماید: «شر الاعداء ابعدهم غورا و اخفاهم مکیده; بدترین دشمنان کسی است که عمیق تر بوده و بیش تر کیدش را مخفی می دارد. » در سخنی دیگر فرمود: «اکبر الاعداء اخفاهم مکیده; بزرگ ترین دشمنان کسانی اند که حیله خود را بیشتر پنهان می دارند. » این دشمنی خطرناک ترین دشمنی ها است، و بدترین ضربه به مکتب از ناحیه اینان بوده است. امام علی(ع) در این زمینه می فرماید: «انما اتاک بالحدیث اءربعه رجال لیس لهم خامس: رجل منافق مظهر للایمان متصنع بالاسلام لایتاثم و لا یتحرج یکذب علی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم متعمدا فلو علم الناس انه منافق کاذب لم یقبلوا منه و لم یصدقوا قوله و لکنهم قالوا صاحب رسول الله(ص) رآه و سمع منه و لقف عنه فیاخذون بقوله; افرادی که نقل حدیث می کنند، چهار دسته اند و پنجمی نخواهد داشت: نخست منافقی که اظهار اسلام می کند، نقاب اسلام را به چهره زده نه ازگناه باکی دارد و نه از آن دوری می کند و عمدا به پیامبر(ص)دروغ می بندد. اگر مردم می دانستند که این شخص منافق و دروغ گواست از او قبول نمی کردند و تصدیقش نمی نمودند، اما چون ازواقعیت او آگاه نیستند می گویند وی صحابه رسول خدا است پیامبر(ص) را دیده از او حدیث شنیده و مطالب را از او دریافت کرده است به همین دلیل به گفته اش ترتیب اثر می دهند.»

هشیاری در برابر دشمن

از نکاتی که امام علی(ع) در رابطه با دشمن بر آن تاکید داردآن است که باید پیوسته هشیاری در برابر دشمن را حفظ کرد وهرگز نباید دشمن را کوچک شمرد: حضرت فرمود: «لا تستصغرن عدوا وان ضعف; هرگز دشمن را کوچک مشمار، هرچند ضعیف باشد.» دانی که چه گفت زال با رستم گرد دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد نیز فرمود: «لا تامن عدوا و ان شکر; از دشمن در امان نباش،هرچند از شما سپاس گزاری می کند.» باید پیوسته دشمن را زیر نظرداشت که اگر لحظه ای غفلت صورت گیرد، چه بسا ضربه های آسیب ناپذیری از ناحیه دشمن وارد شود امام علی(ع) فرمود: «من نام عن عدوه، انبهته المکائد; کسی که از دشمن غفلت کند،حیله ها و کیدهای دشمن بیدارش خواهد ساخت.» حضرت در عهدنامه بعد از آن که مالک را سفارش به پذیرش صلح شرافت مندانه می کندمی فرماید: «و لکن الحذر کل الحذر من عدوک بعد صلحه فان العدوربما قارب لیتغفل فخذ بالحزم و اتهم فی ذلک حسن الظن; زنهار، زنهار سخت از دشمنت پس از پذیرش صلح برحذر باش، چرا که دشمن گاهی نزدیک می شود که غافلگیر سازد.بنابراین دوراندیشی را به کار گیر و در این موارد خوش بینی رامتهم کن!» و حضرت از ویژگی های خویش را، همین هشیاری در برابردشمن می داند و می فرماید: «و الله لا اکون کالضبع تنام علی طول اللدم حتی یصل الیها طالبها و یختلها راصدها; به خدا سوگند من هم چون کفتار نیستم که با ضربات آرام و ملایم در برابر لانه اش به خواب رود تا صیاد به او رسد و دشمنی که در کمین او است غافلگیرش کند (من غافلگیر نمی شوم).» سخن مولا(ع) ضرب المثلی است پیرامون ساده لوحی و آن این است: کفتار حیوان ابلهی است وبه آسانی می توان آن را شکار کرد; به این ترتیب که صیاد آهسته با ته پای خود یا قطعه سنگ یا چوب دستی به در لانه کفتار می زندو او به خواب می رود سپس او را به راحتی صید می کند. حضرت(ع) دربرابر این پیشنهاد که از تعقیب طلحه و زبیر صرف نظر کند، سخن فوق را فرمود و به حق پیشنهاد فوق بسیار ساده لوحانه بود، چراکه نقشه این بود که آنها بصره و سپس کوفه را در اختیار خودبگیرند و معاویه با آنها بیعت کند و در شام از مردم نیز برای آنان بیعت بگیرد و به این ترتیب بخش های عمده جهان اسلام دراختیار جاه طلبان پیمان شکن قرار گیرد و تنها مدینه در دست علی(ع) بماند. امام علی(ع) با آگاهی کامل از این توطئه به سرعت ابتکار عمل را در دست گرفت و نخستین توطئه و تلاش جدایی طلبان را در نطفه خاموش ساخت و به آسانی بصره و کوفه و تمام عراق را نجات داد. این سخن امام علی(ع) درس است به همه زمامداران و مسئولان کشورهای اسلامی که برای مقابله با خطرات دشمن گاه روزها، بلکه ساعت ها و لحظه ها سرنوشت ساز است نباید فرصت را به سادگی ازدست بدهند و تسلیم پیشنهادهای سست عافیت طلبان گردند. امام(ع)افرادی که این لحظات حساس را از دست می دهند به کفتار تشبیه کرده است. این تشبیه از چند جهت قابل توجه است: «کفتار» حضور دشمن را احساس می کند، ولی با زمزمه های او به خواب می رود; خوابی که منتهی به اسارت و مرگ او می شود. «کفتار» در خانه و لانه خود شکار می شود. «کفتار» حتی بدون کم ترین مقاومت در چنگال دشمن گرفتارمی گردد و به دام می افتد. کسانی که فرصت های زودگذر را با خوش باوری ها یا ضعف و سستی یاتردید و تامل از دست می دهند، هم چون کفتارند، به خواب می روندو در خانه و لانه خود به دام می افتند و مقاومتی نشان نمی دهند.این سخن بدان معنی نیست که بی مطالعه یا بدون مشورت و در نظرگرفتن تمام جوانب کار اقدام کنند، بلکه باید با مشاورانی شجاع و هوشیار مسائل را بررسی کرد و پیش از فوت وقت اقدام نمود.

9
دشمن شناسی از دیدگاه امام علی(ع)
 
 
14
از مباحث مهم در سیره امام علی(ع)، رفتار حضرت با دشمنان است.این بحث، هم از جهت دشمن شناسی و هم شیوه درست برخورد با دشمن را می آموزاند. امام علی(ع) با دشمنانی مواجه بود که پیامبر(ص)با این نوع دشمن مواجه نبود. پیامبر با کسانی مقابله کرد که با گفتار و رفتار خود زنده بادبت!! می گفتند اما امام علی(ع) با کسانی رو به رو بود که سابقه درخشانی در خدمت به اسلام داشتند! اهل عبادت و قرآن و شب زنده داری بودند; با این همه از روح مکتب بی خبر بوده و همین امور، زمینه ساز مقابله آنان با حکومت عدالت گستر مولا علی(ع)شد. امام علی(ع) در حقیقت با نفاق پنهان مواجه بود و پرواضح است که برخورد با این دشمن به مراتب سخت تر از برخورد با کفر آشکاراست. بر این اساس است که امام علی(ع) برخورد با دشمنانی این چنین را از مفاخر خود برمی شمرد: «ایها الناس فانی فقات عین الفتنه و لم یکن لیجتری ء علیها احد غیری بعد ان ماج غیهبها واشتد کلبها; مردم! این من بودم که چشم فتنه را درآوردم و کسی جز من جرات بر آن نداشت بعد از آن که امواج فتنه همه جاگسترده بود و هاری آن فزونی یافته بود.»حکومت حدودا پنج ساله امیر مؤمنان علی(ع) با سه جریان مخالف مواجه بود: 1- جاه طلبان و مقام پرستان که در خط مقدم بیعت کنندگان بامولا علی(ع) بودند و امید آن داشتند که از این راه بتوانند به دنیایی آباد و مقام و ریاستی که در پی آن بودند برسند، اما پس از آن که امام علی(ع) به حکومت رسید و ارزش های الهی را به جای ارزش های پوسیده جاهلی نهاد، از حکومت حضرتش مایوس شده و شروع به مخالفت با آن نموده و علیه حکومت اسلامی امام علی(ع) شورش کردند نام این گروه در تاریخ اسلام «ناکثین » -پیمان شکنان می باشد. 2- ظالمانی که از حکومت پیشین بهره ها می بردند، دزدی ها وغارت گری ها می نمودند و از این راه اموال فراوانی به هم زده بودند و با سر کار آمدن حکومت عدل از این غارت گری ها ممنوع گشته و به شدت با ستم آنان مبارزه شد. نام این گروه در تاریخ اسلام «قاسطین » است. «قسط » هم به معنای عدالت و هم به معنای ظلم و عدول از حق آمده است. راغب در مفردات می گوید:«قسط به معنی سهم و نصیب است و هرگاه سهم و نصیب دیگری گرفته شود، قسط به آن گفته می شود و این مصداق ظلم است. 3- کوته فکران و متحجرانی که فقط ظاهری از دین را دیده بودندو حقیقت آن را نفهمیده بودند و به شدت بر عقیده باطل خوداستوار بودند. اینان نیز سر شورش بر حکومت مولا علی(ع)برآوردند. نام این گروه «مارقین » است و نام دیگرشان خوارج که بعد از داستان حکمین، در صفین بر ضد امام برخاستند و پرچم مخالفت را برافراشتند. این واژه، از ماده «مروق » به معنای پرش تیر از کمان است گویی آنها قبلا در دایره حق بودند ولی به خاطر تحجر و نادانی و خودخواهی از مفاهیم اسلامی و تعلیمات آن به دور افتادند. این سه جریان مخالف را پیامبر گرامی اسلام(ص) در سخنان خود به صراحت پیش بینی فرموده بود: ابو ایوب انصاری گوید: «امر رسول الله(ص) علی بن ابی طالب(ع) بقتال الناکثین و القاسطین و المارقین; پیامبر اکرم(ص) به علی(ع) دستور داد که با سه گروه ناکثین و قاسطین و مارقین پیکار کند.» خود حضرت نیز در خطبه شقشقیه با همین نام مخالفین خود را نام برده است: «فلما نهضت بالامر نکثت طائفه و مرقت اخری و قسط آخرون…; هنگامی که قیام به امر خلافت کردم جمعی پیمان خود را شکستند و گروهی به بهانه ای واهی سر از اطاعتم پیچیدند و از دین خدا بیرون پریدندو دسته دیگری راه ظلم و طغیان را پیش گرفتند.» تحلیل و بررسی عملکرد این سه جریان مخالف و موضع امام علی(ع) در برابر آنها;نقش ارزنده ای در آگاهی امت اسلامی ما از جریان های مخالف نظام ونیز الهام بخش نحوه برخورد با آنان خواهد بود. به یاری خداوند، بر آنیم که به تحلیل این سه جریان مخالف ازدیدگاه مولا علی(ع) بپردازیم. در این مقاله به عنوان مدخل، بحثی پیرامون دشمن شناسی از دیدگاه مولی تقدیم می داریم.

دشمن شناسی

از اساسی ترین شرایط موفقیت در تمامی عرصه ها، شناخت دشمن است. در عرصه طبیعی، آدمی تا آن جا که دشمن را شناخته در دفع آن کوشیده و به موفقیت دست یافته است، ولی همین انسان ضربه های فراوانی از دشمن ناشناخته خود خورده است. به عنوان نمونه انسان از زمانی که دشمنی به نام میکرب را شناخت به آسانی توانست در پی دفع آن برآید و همو چون نتوانسته است سرطان رابشناسد هر روز قربانی های فراوانی در این عرصه می دهد. در عرصه مسائل سیاسی و اجتماعی نیز شناخت دشمن نقش مهم وکلیدی دارد. بر این اساس است که بخش عظیمی از آیات قرآن مربوطبه معرفی دشمن است، معرفی شیطان، دشمنان انبیاء، کفار، مشرکان و منافقان و… در روایتی از پیامبر گرامی اسلام(ص) می خوانیم:«الا و ان اعقل الناس عبد عرف ربه فاطاعه و عرف عدوه فعصاه;آگاه باشید عاقل ترین مردم کسی است که خدایش را بشناسد و از اوپیروی کند و دشمنش را نیز بشناسد و آن گاه نافرمانیش کند.» ودر حدیثی دیگر از پیامبر اکرم(ص) آمده است: مردم اگر ده چیز را می شناختند سعادت دنیا و آخرتشان تامین می شد یکی از آنها شناخت ابلیس (دشمن) و یارانش می باشد. امام علی(ع) در نهج البلاغه شناخت دشمن را رمز بینش می داند:«و اعلموا انکم لن تعرفوا الرشد حتی تعرفوا الذی ترکه و لن تاخذوا بمیثاق الکتاب حتی تعرفوا الذی نقضه و لن تمسکوا به حتی تعرفوا الذی نبذه…; و بدانید که رشد درنمی یابید مگر که رشد وانهادگان را بشناسید و هرگز به کتاب خدا چنگ نمی زنید،مگر که فروفکننده آن را چنان که باید شناخته باشید.» و خود بخش عظیمی از تلاش خویش را در دوره حکومت به افشاگری چهره دشمنان خود پرداخت.

اقسام دشمن

از طرفی از سخنان حضرت استفاده می شود که دشمن بر دو نوع است ودو نوع برخورد می طلبد: 1- دشمن آشکار; 2- دشمن پنهان.از دیدگاه امام(ع) کم خطرترین دشمن، دشمنی است که دشمنی خودرا آشکار کرده است: حضرت فرمود: «اوهن الاعداء کیدا من اظهرعداوته; سست ترین دشمنان کسی است که عداوتش را آشکار ساخته است.» «من اظهر عداوته قل کیده; آن کس که دشمنی اش را اظهارکرده توطئه و مکرش کم است.» و خطرناک ترین دشمن دشمنی است که دشمنی اش را پنهان می کند همان که قرآن کریم نامش را نفاق گذارده است. امام علی(ع) در این زمینه می فرماید: «شر الاعداء ابعدهم غورا و اخفاهم مکیده; بدترین دشمنان کسی است که عمیق تر بوده و بیش تر کیدش را مخفی می دارد. » در سخنی دیگر فرمود: «اکبر الاعداء اخفاهم مکیده; بزرگ ترین دشمنان کسانی اند که حیله خود را بیشتر پنهان می دارند. » این دشمنی خطرناک ترین دشمنی ها است، و بدترین ضربه به مکتب از ناحیه اینان بوده است. امام علی(ع) در این زمینه می فرماید: «انما اتاک بالحدیث اءربعه رجال لیس لهم خامس: رجل منافق مظهر للایمان متصنع بالاسلام لایتاثم و لا یتحرج یکذب علی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم متعمدا فلو علم الناس انه منافق کاذب لم یقبلوا منه و لم یصدقوا قوله و لکنهم قالوا صاحب رسول الله(ص) رآه و سمع منه و لقف عنه فیاخذون بقوله; افرادی که نقل حدیث می کنند، چهار دسته اند و پنجمی نخواهد داشت: نخست منافقی که اظهار اسلام می کند، نقاب اسلام را به چهره زده نه ازگناه باکی دارد و نه از آن دوری می کند و عمدا به پیامبر(ص)دروغ می بندد. اگر مردم می دانستند که این شخص منافق و دروغ گواست از او قبول نمی کردند و تصدیقش نمی نمودند، اما چون ازواقعیت او آگاه نیستند می گویند وی صحابه رسول خدا است پیامبر(ص) را دیده از او حدیث شنیده و مطالب را از او دریافت کرده است به همین دلیل به گفته اش ترتیب اثر می دهند.»

هشیاری در برابر دشمن

از نکاتی که امام علی(ع) در رابطه با دشمن بر آن تاکید داردآن است که باید پیوسته هشیاری در برابر دشمن را حفظ کرد وهرگز نباید دشمن را کوچک شمرد: حضرت فرمود: «لا تستصغرن عدوا وان ضعف; هرگز دشمن را کوچک مشمار، هرچند ضعیف باشد.» دانی که چه گفت زال با رستم گرد دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد نیز فرمود: «لا تامن عدوا و ان شکر; از دشمن در امان نباش،هرچند از شما سپاس گزاری می کند.» باید پیوسته دشمن را زیر نظرداشت که اگر لحظه ای غفلت صورت گیرد، چه بسا ضربه های آسیب ناپذیری از ناحیه دشمن وارد شود امام علی(ع) فرمود: «من نام عن عدوه، انبهته المکائد; کسی که از دشمن غفلت کند،حیله ها و کیدهای دشمن بیدارش خواهد ساخت.» حضرت در عهدنامه بعد از آن که مالک را سفارش به پذیرش صلح شرافت مندانه می کندمی فرماید: «و لکن الحذر کل الحذر من عدوک بعد صلحه فان العدوربما قارب لیتغفل فخذ بالحزم و اتهم فی ذلک حسن الظن; زنهار، زنهار سخت از دشمنت پس از پذیرش صلح برحذر باش، چرا که دشمن گاهی نزدیک می شود که غافلگیر سازد.بنابراین دوراندیشی را به کار گیر و در این موارد خوش بینی رامتهم کن!» و حضرت از ویژگی های خویش را، همین هشیاری در برابردشمن می داند و می فرماید: «و الله لا اکون کالضبع تنام علی طول اللدم حتی یصل الیها طالبها و یختلها راصدها; به خدا سوگند من هم چون کفتار نیستم که با ضربات آرام و ملایم در برابر لانه اش به خواب رود تا صیاد به او رسد و دشمنی که در کمین او است غافلگیرش کند (من غافلگیر نمی شوم).» سخن مولا(ع) ضرب المثلی است پیرامون ساده لوحی و آن این است: کفتار حیوان ابلهی است وبه آسانی می توان آن را شکار کرد; به این ترتیب که صیاد آهسته با ته پای خود یا قطعه سنگ یا چوب دستی به در لانه کفتار می زندو او به خواب می رود سپس او را به راحتی صید می کند. حضرت(ع) دربرابر این پیشنهاد که از تعقیب طلحه و زبیر صرف نظر کند، سخن فوق را فرمود و به حق پیشنهاد فوق بسیار ساده لوحانه بود، چراکه نقشه این بود که آنها بصره و سپس کوفه را در اختیار خودبگیرند و معاویه با آنها بیعت کند و در شام از مردم نیز برای آنان بیعت بگیرد و به این ترتیب بخش های عمده جهان اسلام دراختیار جاه طلبان پیمان شکن قرار گیرد و تنها مدینه در دست علی(ع) بماند. امام علی(ع) با آگاهی کامل از این توطئه به سرعت ابتکار عمل را در دست گرفت و نخستین توطئه و تلاش جدایی طلبان را در نطفه خاموش ساخت و به آسانی بصره و کوفه و تمام عراق را نجات داد. این سخن امام علی(ع) درس است به همه زمامداران و مسئولان کشورهای اسلامی که برای مقابله با خطرات دشمن گاه روزها، بلکه ساعت ها و لحظه ها سرنوشت ساز است نباید فرصت را به سادگی ازدست بدهند و تسلیم پیشنهادهای سست عافیت طلبان گردند. امام(ع)افرادی که این لحظات حساس را از دست می دهند به کفتار تشبیه کرده است. این تشبیه از چند جهت قابل توجه است: «کفتار» حضور دشمن را احساس می کند، ولی با زمزمه های او به خواب می رود; خوابی که منتهی به اسارت و مرگ او می شود. «کفتار» در خانه و لانه خود شکار می شود. «کفتار» حتی بدون کم ترین مقاومت در چنگال دشمن گرفتارمی گردد و به دام می افتد. کسانی که فرصت های زودگذر را با خوش باوری ها یا ضعف و سستی یاتردید و تامل از دست می دهند، هم چون کفتارند، به خواب می روندو در خانه و لانه خود به دام می افتند و مقاومتی نشان نمی دهند.این سخن بدان معنی نیست که بی مطالعه یا بدون مشورت و در نظرگرفتن تمام جوانب کار اقدام کنند، بلکه باید با مشاورانی شجاع و هوشیار مسائل را بررسی کرد و پیش از فوت وقت اقدام نمود.

 نظر دهید »

خوبان امت

03 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي

پیامبر اکرم (ص) :

آیا از خوبان شما با خبرتان نکنم؟ کسی که مو قع راه رفتن شانه هایش نرم و افتاده باشد……

و اخلاقش نیکو باشد . وچون  توانست  به همسرش اکرام و جوانمردی کند ….

منبع : آ ثارالصادقین ج5 . ص 409

 نظر دهید »

خوبان

03 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي
 نظر دهید »

حدیث روز

03 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي

حجت آشکار و پنهان:

امام کاظم (ع): خداوند را بر مردم دو حجت است…

حجت آشکارکه رسولان وپیامبران و امامان هستند….

حجت پنهان : عقل ها هستند…

.منبع : الکافی .ج 1 . ص 16

 نظر دهید »

تلنگر

03 شهریور 1398 توسط مهناز دارابي

امام صادق (ع):

حضرت مهدی بین مردم رفت و آمد می کند .در بازارها راه می رود… و روی فرشهای آقدم می گذارد……

ولی او را نمی شناسید….

منبع:بحاروالانوار ج 52 . ص 154

 نظر دهید »

غدیر

27 مرداد 1398 توسط مهناز دارابي


 
همه ساله روز ۱۸ ماه قمری ذی الحجه عید غدیر خم می باشد. عید غدیر از بزرگ‌ ترین اعیاد شیعیان است و بنابر روایات در روز هجدهم ذی‌ حجه سال دهم هجرت پیامبر اکرم(ص) به دستور خدا امام علی(ع) را به مقام خلافت و امامت منصوب کرد.
 

واقعه غدیر در سفر حجة الوداع سال دهم هجری و در سرزمین غدیر خم روی داد. در ادامه متن تبریک و عکس های پروفایل با موضوع عید غدیر را مشاهده و دانلود کنید.


متن تبریک عید غدیر
بیا ای دل به عالم دلبری کن
خودت را سراسر حیدری کن

که ادیان همه حران ولی اند
همه دنبال فرزند علی اند

 

 
 

شعر تبریک عید غدیر خم

در عید غدیرخم بسی مسرورم
از نور جمال مرتضی مسحورم

امید که در حشر به ذکر صلوات
با حب علی خدا کند محشورم

عید سعید غدیر خم مبارک باد

 

 
 

در عید غدیرخم چو پیمان بستند
تا آخر عمر عهدشان نشکستند

بر روح بلند پایمردان صلوات
لعنت به جماعتی که آن بگسستند

عید غدیر خم مبارک باد

 نظر دهید »

غدیر

27 مرداد 1398 توسط مهناز دارابي


 
همه ساله روز ۱۸ ماه قمری ذی الحجه عید غدیر خم می باشد. عید غدیر از بزرگ‌ ترین اعیاد شیعیان است و بنابر روایات در روز هجدهم ذی‌ حجه سال دهم هجرت پیامبر اکرم(ص) به دستور خدا امام علی(ع) را به مقام خلافت و امامت منصوب کرد.
 

واقعه غدیر در سفر حجة الوداع سال دهم هجری و در سرزمین غدیر خم روی داد. در ادامه متن تبریک و عکس های پروفایل با موضوع عید غدیر را مشاهده و دانلود کنید.


متن تبریک عید غدیر
بیا ای دل به عالم دلبری کن
خودت را سراسر حیدری کن

که ادیان همه حران ولی اند
همه دنبال فرزند علی اند

 

 
 

شعر تبریک عید غدیر خم

در عید غدیرخم بسی مسرورم
از نور جمال مرتضی مسحورم

امید که در حشر به ذکر صلوات
با حب علی خدا کند محشورم

عید سعید غدیر خم مبارک باد

 

 
 

در عید غدیرخم چو پیمان بستند
تا آخر عمر عهدشان نشکستند

بر روح بلند پایمردان صلوات
لعنت به جماعتی که آن بگسستند

عید غدیر خم مبارک باد

 نظر دهید »

غدیر

27 مرداد 1398 توسط مهناز دارابي


 
همه ساله روز ۱۸ ماه قمری ذی الحجه عید غدیر خم می باشد. عید غدیر از بزرگ‌ ترین اعیاد شیعیان است و بنابر روایات در روز هجدهم ذی‌ حجه سال دهم هجرت پیامبر اکرم(ص) به دستور خدا امام علی(ع) را به مقام خلافت و امامت منصوب کرد.
 

واقعه غدیر در سفر حجة الوداع سال دهم هجری و در سرزمین غدیر خم روی داد. در ادامه متن تبریک و عکس های پروفایل با موضوع عید غدیر را مشاهده و دانلود کنید.


متن تبریک عید غدیر
بیا ای دل به عالم دلبری کن
خودت را سراسر حیدری کن

که ادیان همه حران ولی اند
همه دنبال فرزند علی اند

 

 
 

شعر تبریک عید غدیر خم

در عید غدیرخم بسی مسرورم
از نور جمال مرتضی مسحورم

امید که در حشر به ذکر صلوات
با حب علی خدا کند محشورم

عید سعید غدیر خم مبارک باد

 

 
 

در عید غدیرخم چو پیمان بستند
تا آخر عمر عهدشان نشکستند

بر روح بلند پایمردان صلوات
لعنت به جماعتی که آن بگسستند

عید غدیر خم مبارک باد

 نظر دهید »

غدیر

27 مرداد 1398 توسط مهناز دارابي

عکس و متن تبریک عید غدیر خم
 
همه ساله روز ۱۸ ماه قمری ذی الحجه عید غدیر خم می باشد. عید غدیر از بزرگ‌ ترین اعیاد شیعیان است و بنابر روایات در روز هجدهم ذی‌ حجه سال دهم هجرت پیامبر اکرم(ص) به دستور خدا امام علی(ع) را به مقام خلافت و امامت منصوب کرد.
 

واقعه غدیر در سفر حجة الوداع سال دهم هجری و در سرزمین غدیر خم روی داد. در ادامه متن تبریک و عکس های پروفایل با موضوع عید غدیر را مشاهده و دانلود کنید.


متن تبریک عید غدیر
بیا ای دل به عالم دلبری کن
خودت را سراسر حیدری کن

که ادیان همه حران ولی اند
همه دنبال فرزند علی اند

 

 
 

شعر تبریک عید غدیر خم

در عید غدیرخم بسی مسرورم
از نور جمال مرتضی مسحورم

امید که در حشر به ذکر صلوات
با حب علی خدا کند محشورم

عید سعید غدیر خم مبارک باد

 

 
 

در عید غدیرخم چو پیمان بستند
تا آخر عمر عهدشان نشکستند

بر روح بلند پایمردان صلوات
لعنت به جماعتی که آن بگسستند

عید غدیر خم مبارک باد

 نظر دهید »

عکس و متن در مورد غدیر

27 مرداد 1398 توسط مهناز دارابي

عکس و متن تبریک عید غدیر خم
 
همه ساله روز ۱۸ ماه قمری ذی الحجه عید غدیر خم می باشد. عید غدیر از بزرگ‌ ترین اعیاد شیعیان است و بنابر روایات در روز هجدهم ذی‌ حجه سال دهم هجرت پیامبر اکرم(ص) به دستور خدا امام علی(ع) را به مقام خلافت و امامت منصوب کرد.
 

واقعه غدیر در سفر حجة الوداع سال دهم هجری و در سرزمین غدیر خم روی داد. در ادامه متن تبریک و عکس های پروفایل با موضوع عید غدیر را مشاهده و دانلود کنید.


متن تبریک عید غدیر
بیا ای دل به عالم دلبری کن
خودت را سراسر حیدری کن

که ادیان همه حران ولی اند
همه دنبال فرزند علی اند

 

 
 

شعر تبریک عید غدیر خم

در عید غدیرخم بسی مسرورم
از نور جمال مرتضی مسحورم

امید که در حشر به ذکر صلوات
با حب علی خدا کند محشورم

عید سعید غدیر خم مبارک باد

 

 
 

در عید غدیرخم چو پیمان بستند
تا آخر عمر عهدشان نشکستند

بر روح بلند پایمردان صلوات
لعنت به جماعتی که آن بگسستند

عید غدیر خم مبارک باد

 نظر دهید »

احکام

27 مرداد 1398 توسط مهناز دارابي

آ یا واجب است عقد اخوت به همان صیغه مشور اجرا شود یا اینکه اجرای ان به هر لغتی صحیح است ؟

جواب: رعایت صیغه خاصی که وارد شده  هرچند اولی است ولی تّعین آن احراز نشده است .

 

 نظر دهید »

وصییت نامه شهید بابایی

27 مرداد 1398 توسط مهناز دارابي


وصیت‌نامه شهید عباس بابایی/ شهیدی که از شهدا خجالت می‌کشید وصیت‌نامه بنویسد
شهید بابایی در وصیت‌نامه خود آورده است: به خدا قسم من از شهدا و خانواده شهدا خجالت می‌کشم وصيت‌نامه بنويسم. حال سخنانم را برای خدا در چند جمله ان شاءالله خلاصه می‌کنم.
کد خبر: ۲۵۰۶۱۷
تعداد نظرات: ۶ نظر
تاریخ انتشار: ۱۵ مرداد ۱۳۹۶
15 مرداد منتشر شود/ وصیت‌نامه شهید عباس بابایی/ شهیدی که از شهدا خجالت می‌کشید وصیت‌نامه بنویسد
به گزارش خبرنگار ساجد، شهید «عباس بابایی» 4 آذر 1329 در قزوین دیده به جهان گشود. وی خلبان نیروی هوایی ارتش بود. شهید بابایی در زمان شهادت سمت معاون عملیات نیروی هوایی را عهده دار بود. وی در 15 مرداد 1366 در سردشت به درجه شهادت نائل آمد.

وصیت‌نامه شهید «عباس بابایی»

«بسم الله الرحمن الرحيم
انا لله و انا اليه راجعون
خدايا، خدايا، تو را به جان مهدی (عج) تا انقلاب مهدی (عج) خمينی را نگهدار.

به خدا قسم من از شهدا و خانواده شهدا خجالت می‌کشم وصيت‌نامه بنويسم. حال سخنانم را برای خدا در چند جمله ان شاءالله خلاصه می‌کنم.

خدايا مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده.
خدايا، همسر و فرزندانم را به تو می‌سپارم.
خدايا، در اين دنيا چيزی ندارم، هرچه هست از آن توست.
پدر و مادر عزيزم، ما خيلی به اين انقلاب بدهکاريم.

عباس بابایی
61.4.22
21 ماه مبارک رمضان»

 نظر دهید »

دوره امامت امام هادی (_ع)

27 مرداد 1398 توسط مهناز دارابي

دوره امامت
امام هادی(ع):
«مردم در دنیا با اموالشانند و در آخرت با اعمالشان.».
علی بن محمد، در سال ۲۲۰ق در ۸ سالگی به امامت رسید. به گزارش منابع، سن پایین امام هادی(ع) در آغاز امامت، منجر به تردید شیعیان نشد چرا که آغاز امامت امام جواد در سن کم، موجب شد شیعیان پس از وی در مواجهه با چنین موضوعی دچار تردید نشوند.[۲۴] به نوشته شیخ مفید، شیعیان پس از امام نهم، به استثنای عده اندکی، امامت امام هادی(ع) را پذیرفتند،[۲۵] و آن عده اندک، موسی بن محمد، معروف به موسی مبرقع را امام دانستند؛ با این حال پس از مدتی از اعتقاد خود برگشتند و به عموم شیعیان پیوستند.[۲۶] سعد بن عبدالله اشعری، بازگشت آن عده به امام هادی(ع) را حاصل بیزاری جستن موسی مبرقع از آنان دانسته است.[۲۷] شیخ مفید[۲۸] و ابن شهرآشوب،[۲۹] اتفاق‌نظر شیعیان بر امامت امام هادی(ع) و عدم ادعای امامت از سوی کسی جز وی را دلیل محکمی بر اثبات امامت وی دانسته‌اند.[۳۰] همچنین کلینی و شیخ مفید، نصوص مربوط به اثبات امامت وی را در آثار خود برشمرده‌اند.[۳۱]

امام هادی(ع):
«حکمت در سرشت‌های فاسد اثر نمی‌کند.»
بنا به گفته ابن شهر آشوب، شیعیان از طریق نصوص امامان پیشین، بر امامت علی بن محمد آگاه شدند؛ نصوصی که توسط راویانی از جمله اسماعیل بن مهران، ابوجعفر اشعری و خیرانی نقل شده‌اند.[۳۲]

دوره امامت امام هادی (ع)

 

امام هادی(ع) ۳۳ سال، از ۲۲۰ تا ۲۵۴ قمری، امامت شیعیان را بر عهده داشت[۳۳] و در این مدت چند خلیفه عباسی بر سر کار آمدند؛ آغاز امامت او با خلافت معتصم، و پایان آن در دوره خلافت معتز بوده است.[نیازمند منبع] ابن شهر آشوب، پایان عمر امام هادی(ع) را در زمان خلافت معتمد عباسی دانسته است.[۳۴]

علی بن محمد، امام دهم شیعیان، ۷ سال از امامت خود را در دوره خلافت معتصم عباسی سپری کرد.[نیازمند منبع] معتصم، بنابر گزارش‌های تاریخی، در مقایسه با دوران امام جواد، در زمان امام هادی، سختگیری‌های کمتری به شیعیان روا می‌داشت و مدارای بیشتری با علویان داشته است؛ این تغییر رویکرد، ناشی از بهبود اوضاع اقتصادی و کاهش یافتن قیام‌ها از سوی علویان دانسته شده است.[۳۵] همچنین حدود ۵ سال از دوران امامت امام دهم، با خلافت واثق، ۱۶ سال با خلافت متوکل، ۶ ماه با خلافت مستنصر، ۴ سال با خلافت مستعین و ۲ سال با خلافت معتز همزمان بوده است.[نیازمند منبع]

احضار به سامرا
متوکل عباسی در سال ۲۳۳ق تصمیم گرفت امام هادی را وادار کند از مدینه به سامرا برود.[نیازمند منبع] سبط ابن جوزی، بدگویی برخی افراد علیه امام هادی، و همچنین گزارش‌های حاکی از میل مردم به امام دهم شیعیان را دلیل تصمیم متوکل عباسی برای احضار علی بن محمد(ع) به سامرا دانسته است.[۳۶] به گزارش شیخ مفید، سعایت‌کننده از امام هادی نزد متوکل، فردی به نام عبدالله بن محمد بوده است.[۳۷] به گزارش مسعودی، بریحه عباسی امام جماعت منصوب خلیفه در حرمین، در نامه‌ای به متوکل، به وی گفت که «اگر مکه و مدینه را می‌خواهی، علی بن محمد را از آنجا بیرون کن؛ زیرا او به سوی خود دعوت می‌کند و شمار زیادی را دور خود جمع کرده است».[۳۸] بر همین اساس، یحیی بن هرثمه از سوی متوکل عباسی، مأمور انتقال امام هادی به سامرا شد.[۳۹] امام هادی(ع) در نامه‌ای به متوکل، بدگویی‌ها علیه خویش را رد کرد،[۴۰] اما متوکل در پاسخ، با احترام از او خواست به سوی سامرا حرکت کند.[۴۱] متن نامه متوکل، در آثار شیخ مفید و کلینی ذکر شده است.[۴۲]

به گفته برخی منابع، متوکل، برنامه آوردن امام هادی(ع) به سامرا را به گونه‌ای طراحی کرده بود که حساسیت مردم برانگیخته نشود و مسافرت اجباری امام، پیامدهایی به دنبال نداشته باشد،[نیازمند منبع] ولی مردم مدینه متوجه شده بودند. سبط ابن جوزی از یحیی بن هرثمه نقل کرده که مردم مدینه بسیار ناراحت و برآشفته شدند و دست به یک سری عکس‌العمل‌های غیر منتظره و در عین حال ملایم زدند. به تدریج ناراحتی آنان به حدی رسید که ناله و شیون به راه‌انداختند و تا آن زمان، مدینه چنین وضعی به خود ندیده بود.[۴۳]

امام هادی(ع) پس از ورود به کاظمین، با استقبال مردم مواجه شده و به خانه خزیمة بن حازم وارد گردید و از آنجا به سوی سامرا حرکت داده شد.[۴۴] به گفته شیخ مفید، نخستین روزی که امام وارد سامرا شد، متوکل دستور داد تا او را یک روز در «خان صعالیک»(محل فرود کاروان‌ها) نگاه داشتند و روز بعد به خانه‌ای که برای اسکان آن حضرت در نظر گرفته شده بود، بردند.[۴۵] به نظر صالح بن سعید، این اقدام به قصد تحقیر امام هادی(ع) انجام شده است.[۴۶] شیخ مفید معتقد است حضرت هادی به ظاهر مورد احترام متوکل بوده، ولی متوکل علیه او دسیسه می‌کرد[۴۷] متوکل در صدد بود ضمن نظارت‌های کلّی، امام را در نقش یکی از درباریان نشان دهد و از ابهت و عظمت آن حضرت در چشم مردم بکاهد.[۴۸] بر اساس گزارشی که به متوکل داده شده بود مبنی بر این‌که در منزل امام هادی(ع) ادوات جنگی و نامه‌هایی از شیعیان به او وجود دارد، به دستور او تعدادی از مأموران غافلگیرانه به منزل امام هادی حمله بردند. وقتی وارد خانه او شدند، امام را در اتاقی یافتند که آیاتی از قرآن را زمزمه می‌کرد. او را پیش متوکل بردند. وقتی امام به مجلس متوکل وارد شد، او کاسه شرابی در دست داشت؛ متوکل آن حضرت را در کنار خود جای داد و شراب تعارف او کرد. امام عذر خواست و فرمود: گوشت و خون من به شراب آلوده نشده است. آنگاه متوکل از حضرت خواست برایش شعری بخواند که او را به وجد آورد. امام فرمود: کمتر شعر می‌خوانم. اما متوکل اصرار ورزید و آن حضرت اشعاری خواند [۴۹] اشعار وی متوکل و دیگران را تحت تاثیر قرار داد، به گونه‌ای که متوکل از کثرت گریه صورتش خیس شد و دستور داد بساط شراب را برچینند. سپس دستور داد امام را با احترام به خانه‌اش بازگردانند.[۵۰]

متوکل از نظر کلامی به جریان اهل حدیث گرایش داشت و آنان ضدّ معتزله و شیعه بودند. اهل حدیث متوکل را علیه شیعیان تحریک می‌کردند و در نتیجه سرکوبی شیعه با شدّت هر چه بیشتر دنبال شد.
متوکل نگران جایگاه اجتماعی خود بود و از ارتباط مردم با امامان شیعه هراس داشت. از این رو می‌کوشید این پیوند را قطع کند. متوکل در همین راستا مرقد امام حسین(ع) را تخریب کرد و زمین آن منطقه را شخم زد و نسبت به زائران امام حسین، سختگیری شدید و مجازات‌های هولناکی به کار بست.[۵۱]
پس از متوکل فرزندش منتصر بر سر کار آمد. در این دوره فشار حکومت بر خاندان علوی از جمله امام هادی(ع) کاستی گرفت.[۵۲]

برخورد با غالیان
در زمان امامت امام هادی غالیان فعال بودند آنان خود را از اصحاب و نزدیکان حضرت هادی معرفی می‌کردند و مطالبی را به امامان شیعه از جمله امام هادی نسبت می‌دادند که بر اساس نامه احمد بن محمد بن عیسی به امام هادی دل‌ها از شنیدن آنها مشمئز می‌شد و از طرفی چون به ائمه منسوب می‌شد، جرأت انکار و رد آنها را هم نداشتند. به عنوان نمونه منظور از فحشا و منکر در آیه إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَىٰ عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنكَرِ‌ [۵۳] را اشاره به شخصی می‌دانستند که اهل رکوع و سجده نبوده و منظور از زکات را فردی مشخص می‌دانستند نه پرداخت مال. همچنین برخی از واجبات و محرمات دیگر را نیز تأویل می‌کردند. امام هادی در پاسخ احمد بن محمد نوشت که این گونه تأویلات از دین ما نیست؛ از آن پرهیز کنید.[۵۴]فتح بن یزید جرجانی بر این باور بود که خوردن و آشامیدن با مقام امامت سازگار نیست و امامان نیازی به خوردن و آشامیدن ندارند، امام هادی در پاسخ او به خوردن و آشامیدن پیامبران و راه رفتن آنان در بازار استناد کرد و فرمود: «هر جسمی چنین است جز خدا که جسم را جسمیت بخشیده است».[۵۵]

امام دهم شیعیان، در پاسخ به نامه سهل بن زیاد، از غلو علی بن حسکه خبر داده بودند، وابستگی علی بن حَسَکه به اهل بیت را رد کرد، سخنان او را باطل شمرد و از شیعیان خواست از او دوری کنند و حکم قتلش را نیز صادر کرد. بر اساس این نامه، علی بن حسکه به الوهیت امام هادی معتقد بود و خود را باب و پیامبر از جانب او معرفی می‌کرد.[۵۶] امام هادی غالیانی همچون محمد بن نصیر نمیری [یادداشت ۲] رئیس فرقه نصیریه،[۵۷] حسن بن محمد معروف به ابن بابا و فارس بن حاتم قزوینی را نیز لعن کرده است.[۵۸] امام ضمن نامه‌ای از ابن بابا قمی بیزاری جست و فرمود: او گمان برده که من او را فرستاده‌ام و او باب من است. شیطان وی را گمراه کرده است.[۵۹]

امام هادی(ع) از شیعیان خواست فارس بن حاتم را تکذیب کنند و درباره اختلافی که میان ابن حاتم و علی بن جعفر الهمانی پیدا شده بود، جانب علی بن جعفر را گرفت و ابن حاتم را رد و طرد کرد. همچنین دستور قتل ابن حاتم را صادر نمود و برای قاتل وی سعادت اخروی و بهشت را تضمین کرد.[۶۰] او در پاسخ سؤالات شیعیان درباره ابن حاتم، از وی اعلام بیزاری می‌کرد. به گفته جعفریان تاریخ‌پژوه معاصر، کثرت روایات درباره ابن حاتم در رجال کشی، نشان می‌دهد که خطر بزرگی از جانب وی شیعه را تهدید می‌کرده است.[۶۱] از دیگر غالیانی که خود را از اصحاب امام هادی(ع) قلمداد می‌کرد، احمد بن محمد سیاری بود،[۶۲] که بیشتر رجالیان او را غالی و فاسد المذهب دانسته‌اند.[۶۳] کتاب القراءات او از مصادر اصلی روایاتی است که در تحریف قرآن توسط برخی از افراد به آن، استدلال شده است.[۶۴] از دیگر غالیان این دوره حسین بن عبیدالله محرر بود که به اتهام غلو از قم اخراج شد،[۶۵] امام هادی(ع) ضمن رساله‌ای که ابن شعبه حرّانی آن را نقل کرده، بر اصالت قرآن تأکید کرد و آن را در مقام سنجش روایات و تشخیص صحیح از ناصحیح به عنوان معیاری دقیق معرفی کرده و به طور رسمی قرآن را به عنوان تنها متنی که همه گروه‌های اسلامی به آن استناد می‌کنند، مطرح کرده است.[نیازمند منبع] او همچنین در مسائل اختلافی به قرآن استناد می‌کرد.[۶۶]

عباس بن صدقه، ابوالعباس طرنانی (طبرانی) و ابوعبداللّه کندی معروف به «شاه رئیس» از دیگر غالیان این دوره بودند.[۶۷] امام هادی از شیعیانی که به اشتباه به غلو متهم می‌شدند، دفاع می‌کرد و هنگامی که قمی‌ها محمد بن اورمه را به اتهام غلو از قم اخراج کردند نامه‌ای از امام دهم شیعیان در دفاع از او خطاب به اهل قم صادر شد و او را از اتهام غلو تبرئه کرد.[۶۸]

۸]

 نظر دهید »

غدیر از دیدگاه سنت

27 مرداد 1398 توسط مهناز دارابي

برای آشنائي بیشتر با دلایل اهل تشیع به کتاب الغدیر علامه امینی مراجعه شود.

که به فرض صحت آن، مطلبی در آن نیست که اشاره نماید که او برای خلافت ازدیگری برتر و اولی است ولفظ مولی هم به معنای امام به کار نمی رود، این از یک جهت و اما از جهت دیگر آن حضرت صلى الله علیه وسلم  فرمودند هر کس من مولای او هستم پس علی  مولای اوست، یعنی در زمان حیات و بعد از رحلت آن حضرت، پس اگر این قول دلیل بر ولایت علی باشد، لازمه اش این است که باید در زمان پیامبر صلى الله علیه وسلم  هم سرپرستی و مسئولیت امور را داشته باشد چرا که او بنابر این قول شریک آن حضرت  در رهبری و ولایت است در حالی که کسی که شریک رسوخدا  نیست وبه فرض اگر این روایت دلالت اولویت کند، لازم نیست بر الویت در رهبری و خلافت دلالت کند اگر چنین می بود،همانا می فرمودند: “اللهم وال فی تصرفه وعاد من لم یکن کذلک"[2].

يعني: خداوند یاور کسی باش که تحت اختیار و فرمان اوست و دشمن کسی باش که تحت اختیار او نیست.

لازم نبود پیامبر صلى الله علیه وسلم  امتش را در سر در گمی قرار دهد تا در بین شان نزاع بوجود آید.

نعوذ بالله پیامبر صلى الله علیه وسلم  مردم آزار بود؟ پس حدیث ((من کنت مولاه. . . ) فقط دلالت بر قدرت و منزلت والای علی  می کند، اگر غیر از این باشد جا دارد که بپرسیم اگر مقصود پیامبر  از این مطلب خلافت بوده چه چیزی مانع شد که در آن اجتماع انبوه  و بی سابقه که به روایتی هشتاد هزار و به روایتی دیگر یکصد بیست و چهار هزار نفر بوده اند خلافت علی  را با عبارتی واضح و صریح که غیر قابل تغییر باشد اعلان نکند.مثلا مي توانست بگويد اي مردم علي بعد از من جانشين من است و با او بيعت كنيد مشكل حل بود.

دکتر محمد جواد مشکور می نویسد: مطلبی که بر ما مجهول است این است، که چرا در اجتماع سقیفه کسی از مهاجر و انصار سخنی از حدیث غدیر با وجود مسلمیت آن به میان نیاورده است.

اگر طرفداران حضرت علی از این حدیث که از تاریخ صدور آن کمتر از یک سال می گذشت[3]و بایستی همه کسانی که در حجه الوداع حاضر بودند آن را بخاطر داشته باشند ذکر می کردند، سرنوشت اسلام طوری دیگر می شد.

((نعوذ بالله همه مرتد شدند و حکم پیامبر را نادیده گرفتند و یک نفر نبود که بگوید پیامبر صلى الله علیه وسلم  در حجه الوداع چنین فرمودند)).

پاسخ دوم: مولی دارای معانی زیادی می باشد من جمله، سید، آقا، ارباب، بنده، آزاد کننده، بنده آزاد شده، ولی نعمت، نعمت دهنده، شریک، پسر، پسر عمو، خواهر زاده، عمو، داماد نزدیک، قریب خویشاوند، پیرو، تابع.اما مولي به معني امامت يا خلافت نيومده است

در اینجا (مولی) به معنای دوست است، نه خلیفه چنانچه در سوره محمد آیه ده خداوند می فرماید:

﴿ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِینَ آمَنُوا وَأَنَّ الْکَافِرِینَ لا مَوْلَى لَهُمْ﴾ (محمد: 11). یعنی: “این به سبب آن است که خداوند دوست (کار ساز) مسلمان است و به سبب آن است که کافران را هیچ کار سازی نیست”. و نیز در سوره دخان آیه 41 خداوند می فرماید:

﴿یَوْمَ لا یُغْنِی مَوْلىً عَنْ مَوْلىً شَیْئاً وَلا هُمْ یُنْصَرُونَ﴾ (الدخان: 41). یعنی: “روزی که دفع نکند هیچ دوستی از دوست دیگر چیزی را و نصرت داده نمی شود”.

و چندین آیه دیگر که در همه مولی به معنای دوست است و مطلقاً به معنای خلیفه بکار نرفته است.

سوم: حضرت رسولخدا همان طور که گفتیم پس از قضیه غدیر خم حضرت ابوبکر را در مدت بیماری به جای خود به مسجد فرستاد اگر حضرت علی خلیفه می بود باید او را به مسجد می فرستاد[5].

چهارم: اگر علی خلیفه بود تقاضای عباس عمویش در هنگام بیماری پیغمبر که علی  نزد آن حضرت صلى الله علیه وسلم  برود و از او درخواست تعیین خلیفه نماید بیمورد خواهد بود[6].

پنجم:  در نهج البلاغه خطبه (91) حضرت علی مقام وزارت را برای خود انتخاب می فرماید. کسی که به امر خدا و رسول خلیفه شده باشد حق ندارد از امر خدا و رسول تخلف نماید. و به وزارت غیر خلیفه تن در دهد.[7]

ششم: نهج البلاغه خطبه (37) حضرت علی می فرماید:[8]من به موجب عهد و میثاقی که در گردن داشتم، با خلفا بیعت کردم. کسی که خودش خلیفه است، چگونه برای بیعت با دیگران عهد و میثاق می بندد. اعتراف به عهد و میثاق برای بیعت با دیگران دلیل روشنی است بر اینکه حضرت علی دارای مقام خلافت نبوده و موضوع غدیر خم ارتباطی با امر خلافت نداشته است.

هفتم: تمام مورخین بیان کرده اند به اینکه حضرت رسول برای خود خلیفه معین نکرده و ابوبکر را از لحاظ بزرگی سن به مسجد فرستاده و بعد از رحلت رسولخدا مهاجرین و انصار به همین لحاظ او را به خلافت برگزیدند.

هشتم: اگر مقصود پیامبر صلى الله علیه وسلم  از تشکیل غدیر خم ابلاغ خلافت  بود و خدا به او امر فرموده بود (بلغ ما أنزل إلیک) واجب بود صریحاً بفرماید علی خلیفه و جانشین من است،  اشاره  وكنايه در امر به آن حضرت که ستون خیمه اسلام است شایسته پيامبر نیست، در صورتی که خدا او را اطمینان داده (و الله یعصمک من الناس) با این اطمینان واجب بود همان طور که احکام نماز، روزه، زکات، حج و جهاد را صریحاً ابلاغ فرموده خلافت علی  را هم صریحاً ابلاغ فرماید که مردم دچار شک و تردید نشوند

نهم:  در سوره نور آیه 54 خداوند می فرماید: ﴿وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ﴾. یعنی: “خداوند وعده داده است کسانی از شما را که ایمان آورده اند و کارهای نیکو انجام داده اند، به خلافت بر گزیند، همان طور که قبلاً کسانی را به خلافت برگزیده است”.

این آیه یکی از معجزات قرآن است که در زمان ضعف و ذلت، و یاس مسلمین، خلافت و زمام داری را به آنها مژده داده، و پیش گویی فرموده است این آیه را آیه استخلاف می گویند که صریحاً دلالت دارد، بر اینکه خلفا و جانشینان پیامبر صلى الله علیه وسلم  متعدد خواهند بود و منحصر به فرد نیست.

اگر حضرت علی  خلیفه بلافصل باشد یعنی خلافت حضرت ابوبکر و حضرت عمر و حضرت عثمان باطل است. چون خلافت منحصر به فرد نمی شود و موردی برای صیغه جمع و ضمیر جمع باقی نمی ماند و اعجاز قرآن مبدل به چند کلمه کاذبه خواهد شد، بنابراین آیه استخلاف دلیل قاطعی است بر صحت خلافت خلفا و بطلان اختصاص آن به حضرت علی  .

ممکن است گفته شود: که مصداق جمع از علی  و ائمه درست می شود.

می گوییم غیر از حضرت حسن آن هم به طور ناقص احدی از ائمه به مقام خلافت نرسیده اند و همه بر اثر ظلم ظالمان وقت در زندان و یا گوشه گیر بوده اند و چه مانعی دارد که به احترام قرآن در رای مهاجرین و انصار و احترام گفتار خود حضرت علی رضى الله عنه  و صحت بیعت و اقتدای او به خلفا و درست بودن تزویج شهر بانو با حضرت حسین  و حلال بودن حقوق سالیانه ای که امیر از خلفا دریافت می داشت و رفع اختلاف خلافت آنها را هم درست بدانیم.

دهم: اگر مقصود از کلمه (مولی) خلیفه باشد. ترجمه عبارت این طور می شود ((من خلیفه هر کسی هستم علی هم خلیفه اوست. خدایا خلیفه کن هر کس که علی  را خلیفه کند. وپيامبر خليفه كسي نبودند.

یازدهم: اگر علی به امر خدا و رسول خلیفه شد، چرا از امر خدا و رسول تخلف نمود. و همه جا از قبول خلافت گریزان بود. و وزارت را بر خلافت ترجیح می داد. بدیهی است که علی از امر خدا و رسول تخلف نمی ورزد.

از این دلایل روشن می شود که قضیه غدیر خم به هیچ وجه ارتباطی با امر خلافت نداشته و مقصود پيامبر فقط ترغیب و دوستی علی بوده که خشم و سوء ظن فاتحین یمن رفع و تبدیل به حسن ظن شود. جای بسی تعجب است که یکصد و بیست و چهار نفر هزار نفر که در غدیر خم حضور داشتند در ظرف یک سال همه مردند و منقرض شدند یک نفر هم باقی نمانده بود که داستان غدیر را به اهل سقیفه بنی ساعده تذکر بدهد.

دوازدهم: آیا خود علی واقف به آن آیات و احادیث بود یا نبود و معنای آن را نمی دانست؟ یا بر خلاف قرآن و فرمایش رسول از قبول خلافت تخلف ورزیده و از امر خدا و رسول تخطی کرد؟

یا العیاذ بالله تنفر او تظاهر و دروغ بوده است ﴿یَقُولُونَ بِأَفْوَاهِهِمْ مَا لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ﴾[9]حضرت علی  اگر کوچکترین دلیلی را در قرآن یا حدیث یا غدیر خم بر خلافت خود سراغ می داشت و خود را از جانب خدا و رسول خلیفه می دانست ممکن نبود از امر خدا و رسول تخلف کند همان طور که حضرت رسول تک و تنها بدون اعتنا به کشته شدن در برابر انبوه کفار نبوت خود را اظهار نمود، بر او واجب بود، که رسول را مقتدای خویش قرار دهد. بصیرت حضرت علی   از خدا و رسول موقع شناس تر نبود که گفته شده صلاح ندانست که شمشیر بکشد، علی از امر خدا و رسول سرکشی نمی کند، علی ترک واجب نمی کند، علی  از بشر نمی ترسد، علی از بذل جان نمی هراسد، علی زیر بار ظلم نمی رود، علی با ظالم بیعت نمی کند، علی  25 سال پشت سر ظالم نماز نمی خواند، علی دختر خود را به ظالم نمی دهد[10].

علی وزیر ظالم نمی شود، علی از ظالم حقوق سالیانه قبول نمی کند، علی از ظالم تمجید نمی کند، علی حیدر کرار است، علی صاحب ذوالفقار است، علی اسدالله الغالب است، علی آتش پیکار را بر تحمل عار ترجیح می دهد، علی مرگ رنگین را خوشتر از زیست ننگین می داند علی ترسو نیست، علی دو رنگ نیست، علی دروغگو نیست.

 نظر دهید »

تلنگر

27 مرداد 1398 توسط مهناز دارابي

فقرا وثروتمندان از دیدگاه ااز دیدگاه‌ امیرمؤ‌منان‌ علی(عدولت‌ موظف‌ است‌ سیاست‌های‌ اقتصادی‌ خود را به‌ شکلی‌ تنظیم‌ کند که‌ حاجات‌ اولیه‌ و ضروری‌ مردم‌ برآورده‌ شود. بدیهی‌ است‌ یکی‌ از راه‌های‌ رسیدن‌ به‌ این‌ هدف، بازپس‌گیری‌ اضافه‌ ثروت‌ اغنیا از راه‌های‌ شرعی‌ و حکومتی‌ می‌باشد. امام‌ علی(ع) می‌فرماید فقر تهیدستان‌ در ارتباط‌ مستقیم‌ با ثروت‌ اندوزی‌ اغنیاست، و خداوند قوت‌ فقرا را در اموال‌ اغنیا قرار داده‌ است:
«خداوند سبحان‌ فقرا را در اموال‌ اغنیا قرار داده‌ است، پس‌ فقیری، فقر نمی‌شود جز به‌ خاطر بهره‌مندی‌ ثروتمندان! و خداوند سؤ‌ال‌کننده‌ آن‌ها خواهد بود(90»).
«خداوند در مال‌ ثروتمندان‌ فقرا را واجب‌ کرده، پس‌ اگر به‌واسطه‌ منبع‌ ثروتمندان، گرسنه‌ و بی‌لباس‌ شوند و برنجند، این‌ حق‌ برای‌ خدا باقی‌ است‌ که‌ در روز قیامت‌ ایشان‌ را مورد سؤ‌ال‌ قرار دهد(91»).
پیرمردی‌ از مردم‌ گدایی‌ می‌کرد. امیرالمؤ‌منین(ع) سؤ‌ال‌ نمود که‌ او کیست؟ عرض‌ کردند او نصرانی‌ است. پس‌ فرمود: «استعملتموه‌ حتی‌ اذا کبر و عجز منعتموه؟ انفقوا علیه‌ من‌ بیت‌المال(92»)؛ «از او استفاده‌ کردید تا پیر و عاجز شد؟ از بیت‌المال‌ به‌ او بدهید».
پس‌ یکی‌ از مصارف‌ بیت‌المال، حق‌ بیمه‌ برای‌ از کار افتادگان‌ است. پرداخت‌ مستمری‌ به‌ ایشان‌ از بیت‌المال‌ نه‌ انفاق‌ و بخشش، بلکه‌ حقی‌ برای‌ ایشان‌ به‌ شمار می‌رود.
امام‌ علی(ع) مالک‌ اشتر را نسبت‌ به‌ طبقه‌ پایینی‌ که‌ هیچ‌ چاره‌ ندارند توصیه‌ نمود:
«ثم‌ ا ا فی‌ الطبقة‌ السفلی‌ من‌ الذین‌ لا حیلة‌ لهم‌ من‌ المساکین‌ والمحتاجین‌ و اهل‌ البؤ‌سی‌ والزمنی‌ فان‌ فی‌ هذه‌ الطبقة‌ قانعاً‌ و معترا واحفظ‌ ما استحفظک‌ من‌ حقه‌ فیهم‌ واجعل‌ قسماً‌ من‌ بیت‌ مالک(93»).
«سپس‌ خدا را خدا را! در طبقه‌ پایین‌ مردم، آنان‌ که‌ راه‌ چاره‌ ندانند و از درویشان‌ و نیازمندان‌ و بینوایان‌ و از بیماری‌ بر جای‌ ماندگانند، که‌ در این‌ طبقه‌ مستمندی‌ است‌ خواهنده، و مستحق‌ عطایی‌ است‌ به‌ روی‌ خود نیاورنده. و برای‌ خدا حقی‌ از خود را که‌ به‌ آنان‌ اختصاص‌ داده‌ و نگهبانی‌ آن‌ را به‌ عهده‌ است‌ نهاده‌ پاس‌دار و بخشی‌ از بیت‌المالت‌ را به‌ آنان‌ واگذار».
‌ ‌4 - آسیب‌شناسی‌ فرهنگی‌ - اجتماعی‌ حکومت‌ اسلامی‌
فرهنگ‌ به‌ یک‌ تعبیر زیربنای‌ مسایل‌ اقتصادی‌ و سیاسی‌ است، و تا فرهنگ‌ تغییر نکند، تحول‌ در حوزه‌های‌ دیگر ممتنع‌ می‌نماید. بخشی‌ از فرهنگ‌ که‌ با مسایل‌ سیاسی‌ در می‌آمیزد و مربوط‌ می‌شود، فرهنگ‌ سیاسی‌ نام‌ دارد. از دیدگاه‌ امام‌ علی(ع) آسیب‌شناسی‌ فرهنگی‌ و اجتماعی‌ را می‌توان‌ در موارد ذیل‌ تلخیص‌ نمود:
4 - 1 - جدا شدن‌ حکومت‌ از اهداف‌ فرهنگی‌ و تربیتی: از دیدگاه‌ امیرمؤ‌منان(ع) تعلیم‌ اسلام‌ و زمینه‌سازی‌ رشد ایمان‌ در جامعه‌ اسلامی، یکی‌ از «وظایف» حکومت‌ اسلامی‌ به‌ شمار می‌رود:
«علی‌ الامام‌ ان‌ یعلم‌ اهل‌ ولایته‌ حدود الاسلام‌ والایمان(94»).
اگر تعلیم‌ و تربیت، «وظیفه»ای‌ برای‌ حکومت‌ و امام‌ محسوب‌ شود، نوعی‌ «حق» برای‌ مردم‌ خواهد بود:
«ایها الناس! ان‌ لی‌ علیکم‌ حقاً‌ و لکم‌ علی‌ حق‌ فاما حقکم‌ علی‌ فالنصیحة‌ و تو غیر فیئکم‌ علیکم‌ و تعلیمکم‌ کی‌ لا تجهلوا و تأدیبکم‌ کیما تعلموا(95»).
«مردم! مرا بر شما شما حقی‌ است، و شما شما را بر من‌ حقی! بر من‌ است‌ که‌ خیرخواهی‌ از شما دریغ‌ ندارم، و حقی‌ را که‌ از بیت‌المال‌ دارید بگذارم، شما را تعلیم‌ دهم‌ تا نادان‌ نمایند و آداب‌ آموزم‌ تا بدانید».
امام(ع) به‌ مالک‌ اشتر توصیه‌ می‌کند که‌ از سنن‌ صالحه‌ همانند هم‌نشین‌ با علما پیروی‌ کند:
«لا تنقض‌ سنة‌ صالحة‌ عمل‌ بها صدور هذه‌ الامة…لان‌ السنن‌ الصالحة‌ هی‌ السبیل‌ الی‌ طاعة‌ ا(96»).
‌ ‌4 - 2 - تفرقه‌
تفرقه: از بین‌ رفتن‌ روحیه‌ وحدت‌ بین‌ مردم‌ و حکومت، عاملی‌ اساسی‌ در زوال‌ قدرت‌ محسوب‌ می‌شود. الفت‌ و محبت‌ محور اساسی‌ سیاست‌ و حکومت‌ به‌شمار می‌رود، و اگر این‌ حالت‌ بین‌ مردم‌ به‌ تفرقه‌ و خشونت‌ بدل‌ شود، عواقب‌ سویی‌ در بر خواهد داشت. امام‌ علی(ع) مردم‌ را از هر کاری‌ که‌ نیروی‌ ایشان‌ را می‌گسلد برحذر می‌دارد، از آن‌ جمله‌ است‌ کینه‌ هم‌ در دل‌ داشتن‌ و تخم‌ نفاق‌ در سینه‌ کاشتن‌ و از هم‌ بریدن‌ و دست‌ از یاری‌ یکدیگر کشیدن:
«من‌ الاجتناب‌ للفرقة‌ واللزوم‌ للالفة‌ والتحاض‌ علیها والتواصی‌ بها واجتنبوا کل‌ امر کسر فقرتهم‌ و اوهن‌ منتهم‌ من‌ تضاغن‌ القلوب‌ و تشاحن‌ الصدور و تدابر النفوس‌ و تخاذل‌ الایدی(97»).
حضرت‌ در همان‌ خطبه‌ مردم‌ را از عصبیت‌های‌ جاهلانه‌ دور می‌دارند و می‌گویند اگر بناست‌ عصبیتی‌ بین‌ شما وجود داشته‌ باشد، اخلاق‌ محوری‌ را باید مورد عنایت‌ قرار دهید.
امام(ع) خصلت‌ فردمایگان‌ را چنین‌ توضیح‌ می‌دهد که‌ چون‌ فراهم‌ آیند، زیان‌ رسانند؛ و چون‌ پراکنده‌ شوند، سود رسانند: «هم‌ الذین‌ اذا اجتمعوا ضروا واذا تفرقوا نفعوا(98»).
4 - 3 - سازشکاری، چاپلوسی‌ و بستن‌ باب‌ انتقاد: استبداد، زمینه‌هایی‌ دارد که‌ حکام‌ از یک‌ سو و مردم‌ از سوی‌ دیگر آن‌ها را تمهید می‌کنند. حاکمان‌ مستبد متمایل‌ به‌ پرورش‌ چاپلوسان‌ و سازشکاران‌ هستند، و معمولاً‌ برای‌ خود قدسیتی‌ قائل‌ می‌باشند. مردم‌ نادان‌ و منفعت‌طلب‌ نیز به‌ چنین‌ خواسته‌ای‌ تن‌ می‌دهند، چرا که‌ یا نسبت‌ به‌ عواقب‌ آن‌ ناآگاهند، و یا به‌ منافع‌ کوتاه‌ مدت‌ و شخصی‌ خود فکر می‌کنند.
رسول‌ خدا6 درباره‌ شخصیت‌ علی(ع) فرمود که‌ او در دین‌ خدا سختگیر است‌ و اهل‌ سازشکاری‌ نمی‌باشند: قال‌ رسول‌ ا6:
«ارفعوا السنتکم‌ عن‌ علی‌ بن‌ ابیطالب، فانه‌ خشن‌ فی‌ ذات‌ ا عزوجل، غیر مداهن‌ فی‌ دینه(99»).
امام(ع) نیز فرمود: «لا یقیم‌ امرا سبحانه‌ الا من‌ لا یصانع‌ ولا یضارع‌ ولا یتبع‌ المطامع(100»)؛ «فرمان‌ خدا را برپا ندارد جز کسی‌ که‌ [در حق] مدارا نکند، خود را خوار نسازد و پی‌ طمع‌ها نتازد».
امام(ع) اصولاً‌ اهل‌ مداهنه‌ در دین‌ الهی‌ نبود:
«لا اداهن‌ فی‌ دینی، ولا اعطی‌ الدینة‌ فی‌ امری(101»).
امیرمؤ‌منان(ع) در عهدنامه‌ خویش‌ به‌ مالک‌ اشتر، وی‌ را از مشورت‌ با گنهکاران‌ باز می‌دارد، و بار کسانی‌ که‌ در ستم‌کاری‌ یاری‌ نکرده‌اند را بر وی‌ سبک‌ قلمداد می‌کند و می‌فرماید:
«فاتخذ اولئک‌ خاصة‌ لخلواتک‌ و حفلاتک‌ ثم‌ لیکن‌ آثرهم‌ عندک‌ اقولهم‌ بحر الحق‌ … ثم‌ وضعهم‌ علی‌ ان‌ لا یطروک‌ ولا یبجوک‌ بباطل‌ لم‌ تفعله‌ فان‌ کثرة‌ الاطرأ تحدث‌ الزهو و تدنی‌ من‌ العزه(102»).
«پس‌ اینان‌ را خاص‌ خلوت‌ خود گیر و در مجلس‌ بپذیر، و آن‌ کس‌ را بر دیگران‌ بگزین‌ که‌ سخن‌ تلخ‌ حق‌ را به‌ تو بیشتر گوید … و آنان‌ را چنان‌ بپرور که‌ تو را فراوان‌ نستانید و با ستودن‌ کار بیهوده‌ای‌ که‌ نکرده‌ای‌ خاطرت‌ را شاد ننمایند که‌ خودپسندی‌ آرد و به‌ سرکشی‌ وادارد».
بر این‌ اساس‌ یکی‌ از معیارهای‌ حکومت‌ صالح‌ آن‌ است‌ که‌ نزدیکان‌ و مشاوران‌ هیأت‌ حاکمه‌ افرادی‌ باشند که‌ نه‌ تنها اهل‌ چاپلوسی‌ و سازشکاری‌ نیستند، بلکه‌ با گفتن‌ حقیقت‌ تلخ‌ ایشان‌ را نسبت‌ به‌ آسیب‌های‌ احتمالی‌ یا موجود حکومت‌ آگاه‌ سازند. امام‌ علی(ع) در مقامی‌ دیگر فرمود در دیده‌ مردم‌ پارسا، زشت‌ترین‌ خوی‌ والیان‌ این‌ است‌ که‌ خواهند مردم‌ آنان‌ را دوستدار بزرگ‌منشی‌ شمارند، و کارهاشان‌ را به‌ حساب‌ کبر و خودخواهی‌ بگذارند:
«قد کرهت‌ ان‌ یکون‌ جال‌ فی‌ ظنکم‌ انی‌ احب‌ الاطرأ و استماع‌ الثنأ … فلا تثنوا علی‌ بجمیل‌ ثنأ لا خراجی‌ نفسی‌ الی‌ ا و الیکم‌ من‌ التقیة‌ فی‌ حقوق‌ لم‌ افرغ‌ من‌ اوائها و فرائض‌ لابد من‌ امضائها فلا تکلمونی‌ بما تکلم‌ به‌ الجبابرة‌ … و لا تخالطونی‌ بالمصانعة‌ … فلا تکفوا من‌ مقالة‌ بحث‌ او مشورة‌ بعدل‌ فانی‌ لست‌ فی‌ نفسی‌ بفوق‌ ان‌ اخطیء ولا آمن‌ ذلک‌ من‌ فعلی‌ الا ان‌ یکفی‌ ا من‌ نفسی‌ ما هو املک‌ به‌ منی(103»).
«خوش‌ ندارم‌ که‌ در خاطر شما بگذرد که‌ من‌ دوستدار ستودنم، و خواهان‌ ستایش‌ شنودن‌ … لیکن‌ مرا به‌ نیکی‌ مستایید تا از عهده‌ حقوقی‌ که‌ مانده‌ است‌ برآیم‌ و واجب‌هایی‌ که‌ بر گردنم‌ باقی‌ است‌ ادا نماییم. پس‌ با من‌ چنان‌که‌ با سرکشان‌ گویند سخن‌ مگویید … و با ظاهرآرایی‌ آمیزش‌ مدارید … پس‌ از گفتن‌ حق‌ یا رأی‌ زدن‌ در عدالت‌ باز مایستید، که‌ نه‌ من‌ برتر از آنم‌ که‌ خطا کنم، و نه‌ در کار خویش‌ از خطا ایمنم، مگر که‌ خدا مرا در کار نفس‌ کفایت‌ کند که‌ از من‌ بر آن‌ تواناتر است».
از این‌ سخن‌ نکات‌ زیر قابل‌ استفاده‌ است:
اولاً: ستایش‌ حکام‌ با دستورات‌ شرع‌ مقدس‌ مخالفت‌ دارد ؛
ثانیاً: این‌ عمل، ایشان‌ را از انجام‌ تکالیف‌ الهی‌ و حکومتی‌ بازمی‌دارد ؛

ثالثاً: این‌ روحیه‌ مردم‌ را از گفتن‌ سخن‌ حق‌ یا مشورت‌ در عدالت‌ منع‌ می‌نماید ؛
رابعاً: وقتی‌ امام‌ معصوم: می‌گوید من‌ برتر از آن‌ نیستم‌ که‌ خطا کنم، تکلیف‌ غیرمعصوم‌ به‌ طریق‌ اولی‌ مشخص‌ می‌شود.
‌ ‌4 - 4 - برخوردهای‌ شاهانه‌ و قدسیت‌ بخشیدن‌ به‌ حکام‌
چون‌ دهقانان‌ شهر انبار هنگام‌ رفتن‌ امام‌ به‌ شام‌ او را دیدند، برای‌ وی‌ پیاده‌ شدند و پیشاپیش‌ دویدند. حضرت‌ فرمود این‌ چه‌ کار بود که‌ کردید؟ گفتند: عادتی‌ است‌ که‌ داریم‌ و بدان‌ امیران‌ خود را بزرگ‌ می‌شماریم. امام(ع) در پاسخ‌ گفت:
«وا ما ینتفع‌ بهذا امراؤ‌کم‌ و انکم‌ لتشقون‌ به‌ علی‌ انفسکم‌ فی‌ دنیاکم‌ و تشقون‌ به‌ فی‌ آخرتکم‌ و بها اخسر المشقة‌ ورأها العقاب‌ و اربح‌ الدعة‌ معها الامان‌ من‌ النار(104»).
«به‌خدا که‌ امیران‌ شما از این‌ کار سودی‌ نبردند، و شما در دنیایتان‌ خود را به‌ رنج‌ می‌افکنید و در آخرتتان‌ بدبخت‌ می‌گردید. و چه‌ زیان‌بار است‌ رنجی‌ که‌ کیفر در پی‌ آن‌ است، و چه‌ سودمند است‌ آسایشی‌ که‌ با آن‌ از آتش‌ امان‌ یابید».
از این‌ برخورد امام(ع) متوجه‌ می‌شویم‌ که‌ چهره‌سازی‌ برای‌ رهبران‌ و با آنان‌ شاهانه‌ رفتار کردن‌ نه‌تنها سودی‌ به‌ ایشان‌ نمی‌رساند، بلکه‌ ضررهای‌ دنیوی‌ و اخروی‌ برای‌ مردم‌ در بر دارد. قابل‌ ملاحظه‌ است‌ که‌ حضرت‌ برای‌ یک‌ عمل‌ اجتماعی‌ به‌ ظاهر کوچک، وعده‌ عقاب‌ الهی‌ و آتش‌ دوزخ‌ را می‌دهند! گفته‌اند چون‌ امام(ع) از صفین‌ بازگشت‌ بر اهل‌ شبام‌ گذشت‌ و آواز گریه‌ زنان‌ را بر کشتگان‌ صفین‌ شنود. حرب‌ پسر شُرَحبیل‌ که‌ از مهتران‌ قوم‌ خود بود به‌ سوی‌ حضرتش‌ آمد. امام‌ علی(ع) فرمود: چنان‌که‌ می‌شنوم‌ زنان‌ شما بر شما دست‌ یافته‌اند، چرا آنان‌ را از افغان‌ بازنمی‌دارید؟ چون‌ حرب‌ پیاده‌ حضرت‌ را در حالی‌ که‌ سوار بر اسب‌ بود مشایعت‌ می‌نمود.
امام(ع) فرمود: «ارجع‌ فان‌ مشی‌ مثلک‌ فتنة‌ للوالی‌ و مذلة‌ للمؤ‌من(105»)؛ «بازگرد که‌ پیاده‌ رفتن‌ چون‌ تویی‌ با چون‌ من، موجب‌ فریفته‌ شدن‌ والی‌ و خواری‌ مؤ‌من‌ است».
در واقع‌ امام‌ علی(ع) در تک‌ تک‌ اعمال‌ فردی‌ و اجتماعی‌ هم‌ به‌ دنبال‌ آن‌ است‌ که‌ کرامت‌ انسانی‌ حفظ‌ شود و انسان‌ مسیر کمال‌ خود را در جامعه‌ طی‌ نماید، و هم‌ خطرات‌ و آفاتی‌ که‌ رهبران‌ جامعه‌ را تهدید می‌کند، گوشزد می‌نماید.
پیامبر اکرم6 نیز با قدسیت‌های‌ شاهانه‌ به‌ شکل‌ علنی‌ و صریح‌ مخالفت‌ می‌کرد، و هرچند خود از فرحنه‌ی(106) الهی‌ برخوردار بود، اما تذکر می‌داد که‌ من‌ همانند شاهان‌ نیستم‌ و در واقع‌ فره‌ دینی‌ و معنوی، غیر از فره‌ شاهی‌ و دنیوی‌ است:
«عن‌ ابن‌ مسعود: اتی‌ النبی‌ رجل‌ یکلمه‌ فارعه‌ فقال6: هون‌ علیک‌ فلست‌ بملک‌ انما انا ابن‌ امرأة‌ تأکل‌ القدید(107»)
«ابن‌ مسعود گفت‌ کسی‌ نزد پیامبر آمد و بر خود ترسید. پیامبر6 فرمود: راحت‌ باش، من‌ پادشاه‌ نیستم، من‌ فرزند زنی‌ هستم‌ که‌ تکه‌ گوشت‌ می‌خورد».
علی(ع) مردم‌ را از شخصیت‌پرستی‌ و غلو بازمی‌داشت، و ایشان‌ را به‌سوی‌ ملاک‌شناسی‌ و ارزش‌های‌ دینی‌ سوق‌ می‌داد. حارث‌ همدانی‌ که‌ از اختلاف‌ مردم‌ درباره‌ خلفای‌ چهارگانه‌ به‌ حضرت‌ خبر داد، امام(ع) در جواب‌ فرمودند اول‌ حق‌ را بشناسید تا در درجه‌ بعد اهل‌ آن‌ را بیابید:
«ان‌ دین‌ ا لا یعرف‌ بالرجال‌ بل‌ باَّیة‌ الحق‌ فاعرف‌ الحق‌ تعرف‌ اهله(108»).
‌ ‌4 - 5 - انحراف‌ از قانون‌گرایی‌ و نظم‌
سیره‌ حضرت‌ علی(ع) مشحون‌ از قانون‌گرایی‌ و مخالفت‌ با حاکمیت‌ روابط‌ و تبعیض‌هاست. وی‌ حدود را بدون‌ درنظر گرفتن‌ مصالح‌ اجرا می‌کرد و به‌طور مثال‌ وساطت‌ افراد درخصوص‌ حد زدن‌ مردی‌ از بنی‌اسد را نپذیرفت.(109) هم‌چنین‌ وقتی‌ نجاشی‌ (شاعر حضرت‌ در جنگ‌ صفین) در کوفه‌ بد مستی‌ کرد، امام(ع) او را حد زد و او هم‌ به‌ معاویه‌ پیوست‌ و علیه‌ علی(ع) هجو نمود.
امام‌ علی(ع) در توصیه‌های‌ خود به‌ مالک‌ اشتر می‌فرمایند هر کاری‌ را در روز خود - نه‌ یک‌ روز جلوتر و نه‌ عقب‌تر - انجام‌ ده: «وامض‌ لکل‌ یوم‌ عمله‌ فان‌ لکل‌ یوم‌ ما فیه‌ … فضع‌ کل‌ امر موضعه‌ و اوقع‌ کل‌ امر موقعه(110»).
همچنین‌ او در توصیه‌ به‌ حسن‌ و حسین(ع) پس‌ از ضربت‌ ناجوانمردانه‌ ابن‌ ملجم‌ فرمود:
«اوصیکما و جمیع‌ ولدی‌ و اهلی‌ و من‌ بلغه‌ کتابی‌ بتقوی‌ ا و نظم‌ امرکم(111»).
«شما و تمامی‌اهل‌خود و هرکس‌ نامه‌ام‌ به‌ او می‌رسد را به‌ تقوای‌ الهی‌ و نظم‌ کارها سفارش‌ می‌کنم».
4 - 6 - رفاه‌طلبی‌ بالاخص‌ در سطح‌ مسؤ‌ولان‌ نظام‌ : از دیدگاه‌ امام‌ علی(ع) رهبران‌ جامعه‌ اسلامی‌ حقی‌ از مال‌ حلال‌ نباید ثروت‌اندوزند. حکمت‌ این‌ مسأله‌ هم‌ آشکار است. اگر ثروت‌ نزد هیأت‌ حاکم‌ جمع‌ شود، تنگدستان‌ به‌ ستوه‌ و طغیان‌ خواهند آمد:
«ان‌ ا فرض‌ علی‌ ائمة‌ العدل‌ ان‌ یقدرو انفسهم‌ بضعفة‌ الناس‌ کیلا - یتبیغ‌ بالفقیر فقره(112»).
شریح‌ قاضی‌ امیرمؤ‌منان(ع) در دوران‌ خلافت‌ آن‌ حضرت‌ خانه‌ای‌ به‌ هشتاد دینار خرید. امام‌ او را سرزنش‌ نمود و به‌ یاد قیامت‌ انداخت.(113) عثمان‌ بن‌ حنیف‌ انصاری‌ که‌ عامل‌ حضرت‌ در بصره‌ بود، چون‌ به‌ خوانی‌ مفصل‌ خوانده‌ شد، حضرت‌ او را ملامت‌ کردند:
«به‌ من‌ خبر رسیده‌ که‌ مردی‌ از جوانان‌ بصره‌ تو را برخوانی‌ خوانده‌ است‌ و تو بدانجا شتافته‌ای، خوردنی‌های‌ نیکو برایت‌ آورده‌اند و پی‌درپی‌ کاسه‌ها پیشت‌ نهاده‌اند…آیا بدین‌ بسنده‌ کنم‌ که‌ مرا امیرمؤ‌منان‌ خوانند و در ناخوشایندهای‌ روزگار شریک‌ آنان‌ نباشم!؟».
امام(ع) مردم‌ را از اطاعت‌ کورکورانه‌ بزرگان‌ متکبر و نژادپرست‌ شدیداً‌ برحذر می‌دارد:
«هان‌ بترسید! بترسید! از پیروی‌ مهتران‌ و بزرگانتان‌ که‌ به‌ گوهر خود نازیدند و نژاد خویش‌ را برتر دیدند، و نسبت‌ آن‌ غیبت‌ بر پروردگار خود پسندیدند، و بر نعمت‌ خدا در حق‌ خویش‌ انکار ورزیدند، به‌ ستیزیدن‌ برابر قضای‌ او و بر آغالیدن‌ بر نعمت‌های‌ او. پس‌ آنان‌ پایه‌های‌ عصبیتند و ستون‌های‌ فتنه‌ و شمشیرهای‌ نازش‌ جاهلیت(114»).
‌ ‌5 - آسیب‌شناسی‌ قضایی‌ حکومت‌ اسلامی‌
قوه‌ قضاییه‌ یکی‌ از ارکان‌ مهم‌ حکومت‌ اسلامی‌ است، و امام‌ علی(ع) عنایت‌ ویژه‌ای‌ به‌ مسایل‌ قضایی‌ داشته‌اند. از سیره‌ و کلمات‌ امیرمؤ‌منان(ع) آسیب‌های‌ قضایی‌ زیر قابل‌ برداشت‌ می‌باشد:
5 - 1 - ورود افراد ناصالح‌ به‌ امر قضا: قضاوت‌ به‌ حسب‌ رتبه‌ مهمی‌ که‌ داراست، افرادی‌ صالح‌ و شایسته‌ از نظر اخلاقی‌ و علمی‌ را می‌طلبد. برخی‌ از خصوصیاتی‌ که‌ امام‌ علی(ع) در عهدنامه‌ مالک‌اشتر برای‌ قضات‌ در نظر می‌گیرند، عبارت‌ است‌ از: فضیلت، دشوار نشدن‌ کارها بر او، عدم‌ لجاجت‌ در برابر ستیز خصمان، ناپایداری‌ در خطا، بازگشت‌ سریع‌ به‌ حق، مسلط‌ نشدن‌ نفس‌ و طمع‌ بر او، بسنده‌ ننمودن‌ به‌ شناخت‌ اندک، درنگ‌ در شبهات، اهل‌ حجت‌ بودن، صبر در مقابل‌ آمد و شد صاحبان‌ دعوی، قاطعیت‌ در داوری‌ و بی‌تفاوتی‌ در برابر ستایش‌ و خوش‌آمدگویی‌ دیگران.(115)
5 - 2 - تأمین‌ نشدن‌ قضات‌ از نظر مالی: اگر کارمندان‌ قوه‌ قضاییه‌ و بالاخص‌ قضات‌ از نظر مالی‌ تأمین‌ نباشند. احتمال‌ سوء استفاده‌ و تطمیع‌ ایشان‌ قوت‌ می‌گیرد. به‌ همین‌ دلیل‌ امام(ع) به‌ مالک‌ اشتر توصیه‌ می‌کنند که‌ در بخشش‌ به‌ ایشان‌ گشاده‌دستی‌ کن‌ و رتبت‌ ایشان‌ را نزد خود بالا بر:
«و افسح‌ له‌ فی‌ البذل‌ ما یزیل‌ علته‌ و تقل‌ معه‌ حاجته‌ الی‌ الناس‌ و اعطه‌ من‌ المنزلة‌ لدیک‌ ما لا یطمع‌ فیه‌ غیره‌ من‌ خاصتک‌ لیأمن. بذلک‌ اغتیال‌ الرجال‌ له‌ عندک(116»).
5 - 3 - عدم‌ وجود امنیت‌ شغلی‌ برای‌ قضات: امام(ع) توصیه‌ می‌کنند که‌ قاضی‌ را به‌ خود نزدیک‌ کن، حاجاتش‌ را روا نما، با او نشست‌ و برخاست‌ کن، حکم‌ او را نافذ دان‌ و به‌ او نیرو ده.(117)
5 - 4 - خروج‌ از آداب‌ قضاوت‌ اسلامی: علاوه‌ بر مسایلی‌ همچون‌ غفلت‌ یا سوءاستفاده‌ از امر قضاوت، در نظر نگرفتن‌ احکام‌ قضایی‌ اسلام‌ یا به‌ دلیل‌ بی‌اعتنایی‌ به‌ شرع‌ مقدس‌ است. و یا به‌ دلیل‌ عدم‌ اعتقاد به‌ آن‌ احکام‌ عرفی‌ رقیب‌ واقعی‌ احکام‌ شرعی‌ در امر قضاوت‌ هستند، هر چند خود عرف‌ نیز به‌ عنوان‌ یک‌ منبع‌ پذیرفته‌ شده‌ است. به‌ هر حال‌ آداب‌ قضاوت‌ اسلامی‌ باید در حکومت‌ اسلامی‌ رعایت‌ شوند. از آن‌ جمله‌ است: تساوی‌ طرفین‌ در دادگاه‌ حتی‌ در نگاه‌ کردن، نشستن‌ قاضی‌ در مسجد نه‌ در منزل، عصبانی‌ نشدن‌ قاضی، خواب‌ آلود نبودن‌ قاضی‌ و درنظر گرفتن‌ اصول‌ شرعی‌ براساس‌ کتاب‌ و سنت.(118)
5 - 5 - کنترل‌ نکردن‌ قضات: امام‌ علی(ع) بر نظارت‌ مستمر بر امر قضاوت‌ و عزل‌ متخلفین‌ تأکید داشتند. امام(ع) ابوالاسود دئلی‌ را تنها به‌ این‌ دلیل‌ که‌ در دادگاه‌ بلند سخن‌ گفته‌ بود عزل‌ کردند.(119) حضرت‌ مکرر از مالک‌ اشتر گزارش‌ کار در خصوص‌ امر قضاوت‌ می‌خواستند.(120)
5 - 6 - روحیه‌ مسامحه‌کاری‌ در امر قضا حاکمیت‌ یافتن‌ روابط: امام‌ علی(ع) شخصاً‌ به‌ امر خطیر قضاوت‌ می‌پرداخت، در مسجد کوفه‌ می‌نشست‌ و بین‌ مردم‌ حکم‌ می‌کرد.(121) وی‌ ملاک‌ را در قضاوت‌ و داوری‌ رضا و حکم‌ خدا می‌دانست‌ و حدود و تعزیرات‌ را بر قریب‌ و بعید بدو ملاحظه‌ حسب‌ و نسب‌ جاری‌ می‌نمود.(122)

3 - 6 - بی‌توجهی‌ به‌ حاجات‌ ضروری‌ و اولیه‌ مردم، حمایت‌ از طبقات‌ پایین‌ بالاخص‌ ایتام:
از دیدگاه‌ امیرمؤ‌منان‌ علی(ع) دولت‌ موظف‌ است‌ سیاست‌های‌ اقتصادی‌ خود را به‌ شکلی‌ تنظیم‌ کند که‌ حاجات‌ اولیه‌ و ضروری‌ مردم‌ برآورده‌ شود. بدیهی‌ است‌ یکی‌ از راه‌های‌ رسیدن‌ به‌ این‌ هدف، بازپس‌گیری‌ اضافه‌ ثروت‌ اغنیا از راه‌های‌ شرعی‌ و حکومتی‌ می‌باشد. امام‌ علی(ع) می‌فرماید فقر تهیدستان‌ در ارتباط‌ مستقیم‌ با ثروت‌ اندوزی‌ اغنیاست، و خداوند قوت‌ فقرا را در اموال‌ اغنیا قرار داده‌ است:
«خداوند سبحان‌ فقرا را در اموال‌ اغنیا قرار داده‌ است، پس‌ فقیری، فقر نمی‌شود جز به‌ خاطر بهره‌مندی‌ ثروتمندان! و خداوند سؤ‌ال‌کننده‌ آن‌ها خواهد بود(90»).
«خداوند در مال‌ ثروتمندان‌ فقرا را واجب‌ کرده، پس‌ اگر به‌واسطه‌ منبع‌ ثروتمندان، گرسنه‌ و بی‌لباس‌ شوند و برنجند، این‌ حق‌ برای‌ خدا باقی‌ است‌ که‌ در روز قیامت‌ ایشان‌ را مورد سؤ‌ال‌ قرار دهد(91»).
پیرمردی‌ از مردم‌ گدایی‌ می‌کرد. امیرالمؤ‌منین(ع) سؤ‌ال‌ نمود که‌ او کیست؟ عرض‌ کردند او نصرانی‌ است. پس‌ فرمود: «استعملتموه‌ حتی‌ اذا کبر و عجز منعتموه؟ انفقوا علیه‌ من‌ بیت‌المال(92»)؛ «از او استفاده‌ کردید تا پیر و عاجز شد؟ از بیت‌المال‌ به‌ او بدهید».
پس‌ یکی‌ از مصارف‌ بیت‌المال، حق‌ بیمه‌ برای‌ از کار افتادگان‌ است. پرداخت‌ مستمری‌ به‌ ایشان‌ از بیت‌المال‌ نه‌ انفاق‌ و بخشش، بلکه‌ حقی‌ برای‌ ایشان‌ به‌ شمار می‌رود.
امام‌ علی(ع) مالک‌ اشتر را نسبت‌ به‌ طبقه‌ پایینی‌ که‌ هیچ‌ چاره‌ ندارند توصیه‌ نمود:
«ثم‌ ا ا فی‌ الطبقة‌ السفلی‌ من‌ الذین‌ لا حیلة‌ لهم‌ من‌ المساکین‌ والمحتاجین‌ و اهل‌ البؤ‌سی‌ والزمنی‌ فان‌ فی‌ هذه‌ الطبقة‌ قانعاً‌ و معترا واحفظ‌ ما استحفظک‌ من‌ حقه‌ فیهم‌ واجعل‌ قسماً‌ من‌ بیت‌ مالک(93»).
«سپس‌ خدا را خدا را! در طبقه‌ پایین‌ مردم، آنان‌ که‌ راه‌ چاره‌ ندانند و از درویشان‌ و نیازمندان‌ و بینوایان‌ و از بیماری‌ بر جای‌ ماندگانند، که‌ در این‌ طبقه‌ مستمندی‌ است‌ خواهنده، و مستحق‌ عطایی‌ است‌ به‌ روی‌ خود نیاورنده. و برای‌ خدا حقی‌ از خود را که‌ به‌ آنان‌ اختصاص‌ داده‌ و نگهبانی‌ آن‌ را به‌ عهده‌ است‌ نهاده‌ پاس‌دار و بخشی‌ از بیت‌المالت‌ را به‌ آنان‌ واگذار».
‌ ‌4 - آسیب‌شناسی‌ فرهنگی‌ - اجتماعی‌ حکومت‌ اسلامی‌
فرهنگ‌ به‌ یک‌ تعبیر زیربنای‌ مسایل‌ اقتصادی‌ و سیاسی‌ است، و تا فرهنگ‌ تغییر نکند، تحول‌ در حوزه‌های‌ دیگر ممتنع‌ می‌نماید. بخشی‌ از فرهنگ‌ که‌ با مسایل‌ سیاسی‌ در می‌آمیزد و مربوط‌ می‌شود، فرهنگ‌ سیاسی‌ نام‌ دارد. از دیدگاه‌ امام‌ علی(ع) آسیب‌شناسی‌ فرهنگی‌ و اجتماعی‌ را می‌توان‌ در موارد ذیل‌ تلخیص‌ نمود:
4 - 1 - جدا شدن‌ حکومت‌ از اهداف‌ فرهنگی‌ و تربیتی: از دیدگاه‌ امیرمؤ‌منان(ع) تعلیم‌ اسلام‌ و زمینه‌سازی‌ رشد ایمان‌ در جامعه‌ اسلامی، یکی‌ از «وظایف» حکومت‌ اسلامی‌ به‌ شمار می‌رود:
«علی‌ الامام‌ ان‌ یعلم‌ اهل‌ ولایته‌ حدود الاسلام‌ والایمان(94»).
اگر تعلیم‌ و تربیت، «وظیفه»ای‌ برای‌ حکومت‌ و امام‌ محسوب‌ شود، نوعی‌ «حق» برای‌ مردم‌ خواهد بود:
«ایها الناس! ان‌ لی‌ علیکم‌ حقاً‌ و لکم‌ علی‌ حق‌ فاما حقکم‌ علی‌ فالنصیحة‌ و تو غیر فیئکم‌ علیکم‌ و تعلیمکم‌ کی‌ لا تجهلوا و تأدیبکم‌ کیما تعلموا(95»).
«مردم! مرا بر شما شما حقی‌ است، و شما شما را بر من‌ حقی! بر من‌ است‌ که‌ خیرخواهی‌ از شما دریغ‌ ندارم، و حقی‌ را که‌ از بیت‌المال‌ دارید بگذارم، شما را تعلیم‌ دهم‌ تا نادان‌ نمایند و آداب‌ آموزم‌ تا بدانید».
امام(ع) به‌ مالک‌ اشتر توصیه‌ می‌کند که‌ از سنن‌ صالحه‌ همانند هم‌نشین‌ با علما پیروی‌ کند:
«لا تنقض‌ سنة‌ صالحة‌ عمل‌ بها صدور هذه‌ الامة…لان‌ السنن‌ الصالحة‌ هی‌ السبیل‌ الی‌ طاعة‌ ا(96»).
‌ ‌4 - 2 - تفرقه‌
تفرقه: از بین‌ رفتن‌ روحیه‌ وحدت‌ بین‌ مردم‌ و حکومت، عاملی‌ اساسی‌ در زوال‌ قدرت‌ محسوب‌ می‌شود. الفت‌ و محبت‌ محور اساسی‌ سیاست‌ و حکومت‌ به‌شمار می‌رود، و اگر این‌ حالت‌ بین‌ مردم‌ به‌ تفرقه‌ و خشونت‌ بدل‌ شود، عواقب‌ سویی‌ در بر خواهد داشت. امام‌ علی(ع) مردم‌ را از هر کاری‌ که‌ نیروی‌ ایشان‌ را می‌گسلد برحذر می‌دارد، از آن‌ جمله‌ است‌ کینه‌ هم‌ در دل‌ داشتن‌ و تخم‌ نفاق‌ در سینه‌ کاشتن‌ و از هم‌ بریدن‌ و دست‌ از یاری‌ یکدیگر کشیدن:
«من‌ الاجتناب‌ للفرقة‌ واللزوم‌ للالفة‌ والتحاض‌ علیها والتواصی‌ بها واجتنبوا کل‌ امر کسر فقرتهم‌ و اوهن‌ منتهم‌ من‌ تضاغن‌ القلوب‌ و تشاحن‌ الصدور و تدابر النفوس‌ و تخاذل‌ الایدی(97»).
حضرت‌ در همان‌ خطبه‌ مردم‌ را از عصبیت‌های‌ جاهلانه‌ دور می‌دارند و می‌گویند اگر بناست‌ عصبیتی‌ بین‌ شما وجود داشته‌ باشد، اخلاق‌ محوری‌ را باید مورد عنایت‌ قرار دهید.
امام(ع) خصلت‌ فردمایگان‌ را چنین‌ توضیح‌ می‌دهد که‌ چون‌ فراهم‌ آیند، زیان‌ رسانند؛ و چون‌ پراکنده‌ شوند، سود رسانند: «هم‌ الذین‌ اذا اجتمعوا ضروا واذا تفرقوا نفعوا(98»).
4 - 3 - سازشکاری، چاپلوسی‌ و بستن‌ باب‌ انتقاد: استبداد، زمینه‌هایی‌ دارد که‌ حکام‌ از یک‌ سو و مردم‌ از سوی‌ دیگر آن‌ها را تمهید می‌کنند. حاکمان‌ مستبد متمایل‌ به‌ پرورش‌ چاپلوسان‌ و سازشکاران‌ هستند، و معمولاً‌ برای‌ خود قدسیتی‌ قائل‌ می‌باشند. مردم‌ نادان‌ و منفعت‌طلب‌ نیز به‌ چنین‌ خواسته‌ای‌ تن‌ می‌دهند، چرا که‌ یا نسبت‌ به‌ عواقب‌ آن‌ ناآگاهند، و یا به‌ منافع‌ کوتاه‌ مدت‌ و شخصی‌ خود فکر می‌کنند.
رسول‌ خدا6 درباره‌ شخصیت‌ علی(ع) فرمود که‌ او در دین‌ خدا سختگیر است‌ و اهل‌ سازشکاری‌ نمی‌باشند: قال‌ رسول‌ ا6:
«ارفعوا السنتکم‌ عن‌ علی‌ بن‌ ابیطالب، فانه‌ خشن‌ فی‌ ذات‌ ا عزوجل، غیر مداهن‌ فی‌ دینه(99»).
امام(ع) نیز فرمود: «لا یقیم‌ امرا سبحانه‌ الا من‌ لا یصانع‌ ولا یضارع‌ ولا یتبع‌ المطامع(100»)؛ «فرمان‌ خدا را برپا ندارد جز کسی‌ که‌ [در حق] مدارا نکند، خود را خوار نسازد و پی‌ طمع‌ها نتازد».
امام(ع) اصولاً‌ اهل‌ مداهنه‌ در دین‌ الهی‌ نبود:
«لا اداهن‌ فی‌ دینی، ولا اعطی‌ الدینة‌ فی‌ امری(101»).
امیرمؤ‌منان(ع) در عهدنامه‌ خویش‌ به‌ مالک‌ اشتر، وی‌ را از مشورت‌ با گنهکاران‌ باز می‌دارد، و بار کسانی‌ که‌ در ستم‌کاری‌ یاری‌ نکرده‌اند را بر وی‌ سبک‌ قلمداد می‌کند و می‌فرماید:
«فاتخذ اولئک‌ خاصة‌ لخلواتک‌ و حفلاتک‌ ثم‌ لیکن‌ آثرهم‌ عندک‌ اقولهم‌ بحر الحق‌ … ثم‌ وضعهم‌ علی‌ ان‌ لا یطروک‌ ولا یبجوک‌ بباطل‌ لم‌ تفعله‌ فان‌ کثرة‌ الاطرأ تحدث‌ الزهو و تدنی‌ من‌ العزه(102»).
«پس‌ اینان‌ را خاص‌ خلوت‌ خود گیر و در مجلس‌ بپذیر، و آن‌ کس‌ را بر دیگران‌ بگزین‌ که‌ سخن‌ تلخ‌ حق‌ را به‌ تو بیشتر گوید … و آنان‌ را چنان‌ بپرور که‌ تو را فراوان‌ نستانید و با ستودن‌ کار بیهوده‌ای‌ که‌ نکرده‌ای‌ خاطرت‌ را شاد ننمایند که‌ خودپسندی‌ آرد و به‌ سرکشی‌ وادارد».
بر این‌ اساس‌ یکی‌ از معیارهای‌ حکومت‌ صالح‌ آن‌ است‌ که‌ نزدیکان‌ و مشاوران‌ هیأت‌ حاکمه‌ افرادی‌ باشند که‌ نه‌ تنها اهل‌ چاپلوسی‌ و سازشکاری‌ نیستند، بلکه‌ با گفتن‌ حقیقت‌ تلخ‌ ایشان‌ را نسبت‌ به‌ آسیب‌های‌ احتمالی‌ یا موجود حکومت‌ آگاه‌ سازند. امام‌ علی(ع) در مقامی‌ دیگر فرمود در دیده‌ مردم‌ پارسا، زشت‌ترین‌ خوی‌ والیان‌ این‌ است‌ که‌ خواهند مردم‌ آنان‌ را دوستدار بزرگ‌منشی‌ شمارند، و کارهاشان‌ را به‌ حساب‌ کبر و خودخواهی‌ بگذارند:
«قد کرهت‌ ان‌ یکون‌ جال‌ فی‌ ظنکم‌ انی‌ احب‌ الاطرأ و استماع‌ الثنأ … فلا تثنوا علی‌ بجمیل‌ ثنأ لا خراجی‌ نفسی‌ الی‌ ا و الیکم‌ من‌ التقیة‌ فی‌ حقوق‌ لم‌ افرغ‌ من‌ اوائها و فرائض‌ لابد من‌ امضائها فلا تکلمونی‌ بما تکلم‌ به‌ الجبابرة‌ … و لا تخالطونی‌ بالمصانعة‌ … فلا تکفوا من‌ مقالة‌ بحث‌ او مشورة‌ بعدل‌ فانی‌ لست‌ فی‌ نفسی‌ بفوق‌ ان‌ اخطیء ولا آمن‌ ذلک‌ من‌ فعلی‌ الا ان‌ یکفی‌ ا من‌ نفسی‌ ما هو املک‌ به‌ منی(103»).
«خوش‌ ندارم‌ که‌ در خاطر شما بگذرد که‌ من‌ دوستدار ستودنم، و خواهان‌ ستایش‌ شنودن‌ … لیکن‌ مرا به‌ نیکی‌ مستایید تا از عهده‌ حقوقی‌ که‌ مانده‌ است‌ برآیم‌ و واجب‌هایی‌ که‌ بر گردنم‌ باقی‌ است‌ ادا نماییم. پس‌ با من‌ چنان‌که‌ با سرکشان‌ گویند سخن‌ مگویید … و با ظاهرآرایی‌ آمیزش‌ مدارید … پس‌ از گفتن‌ حق‌ یا رأی‌ زدن‌ در عدالت‌ باز مایستید، که‌ نه‌ من‌ برتر از آنم‌ که‌ خطا کنم، و نه‌ در کار خویش‌ از خطا ایمنم، مگر که‌ خدا مرا در کار نفس‌ کفایت‌ کند که‌ از من‌ بر آن‌ تواناتر است».
از این‌ سخن‌ نکات‌ زیر قابل‌ استفاده‌ است:
اولاً: ستایش‌ حکام‌ با دستورات‌ شرع‌ مقدس‌ مخالفت‌ دارد ؛
ثانیاً: این‌ عمل، ایشان‌ را از انجام‌ تکالیف‌ الهی‌ و حکومتی‌ بازمی‌دارد ؛

ثالثاً: این‌ روحیه‌ مردم‌ را از گفتن‌ سخن‌ حق‌ یا مشورت‌ در عدالت‌ منع‌ می‌نماید ؛
رابعاً: وقتی‌ امام‌ معصوم: می‌گوید من‌ برتر از آن‌ نیستم‌ که‌ خطا کنم، تکلیف‌ غیرمعصوم‌ به‌ طریق‌ اولی‌ مشخص‌ می‌شود.
‌ ‌4 - 4 - برخوردهای‌ شاهانه‌ و قدسیت‌ بخشیدن‌ به‌ حکام‌
چون‌ دهقانان‌ شهر انبار هنگام‌ رفتن‌ امام‌ به‌ شام‌ او را دیدند، برای‌ وی‌ پیاده‌ شدند و پیشاپیش‌ دویدند. حضرت‌ فرمود این‌ چه‌ کار بود که‌ کردید؟ گفتند: عادتی‌ است‌ که‌ داریم‌ و بدان‌ امیران‌ خود را بزرگ‌ می‌شماریم. امام(ع) در پاسخ‌ گفت:
«وا ما ینتفع‌ بهذا امراؤ‌کم‌ و انکم‌ لتشقون‌ به‌ علی‌ انفسکم‌ فی‌ دنیاکم‌ و تشقون‌ به‌ فی‌ آخرتکم‌ و بها اخسر المشقة‌ ورأها العقاب‌ و اربح‌ الدعة‌ معها الامان‌ من‌ النار(104»).
«به‌خدا که‌ امیران‌ شما از این‌ کار سودی‌ نبردند، و شما در دنیایتان‌ خود را به‌ رنج‌ می‌افکنید و در آخرتتان‌ بدبخت‌ می‌گردید. و چه‌ زیان‌بار است‌ رنجی‌ که‌ کیفر در پی‌ آن‌ است، و چه‌ سودمند است‌ آسایشی‌ که‌ با آن‌ از آتش‌ امان‌ یابید».
از این‌ برخورد امام(ع) متوجه‌ می‌شویم‌ که‌ چهره‌سازی‌ برای‌ رهبران‌ و با آنان‌ شاهانه‌ رفتار کردن‌ نه‌تنها سودی‌ به‌ ایشان‌ نمی‌رساند، بلکه‌ ضررهای‌ دنیوی‌ و اخروی‌ برای‌ مردم‌ در بر دارد. قابل‌ ملاحظه‌ است‌ که‌ حضرت‌ برای‌ یک‌ عمل‌ اجتماعی‌ به‌ ظاهر کوچک، وعده‌ عقاب‌ الهی‌ و آتش‌ دوزخ‌ را می‌دهند! گفته‌اند چون‌ امام(ع) از صفین‌ بازگشت‌ بر اهل‌ شبام‌ گذشت‌ و آواز گریه‌ زنان‌ را بر کشتگان‌ صفین‌ شنود. حرب‌ پسر شُرَحبیل‌ که‌ از مهتران‌ قوم‌ خود بود به‌ سوی‌ حضرتش‌ آمد. امام‌ علی(ع) فرمود: چنان‌که‌ می‌شنوم‌ زنان‌ شما بر شما دست‌ یافته‌اند، چرا آنان‌ را از افغان‌ بازنمی‌دارید؟ چون‌ حرب‌ پیاده‌ حضرت‌ را در حالی‌ که‌ سوار بر اسب‌ بود مشایعت‌ می‌نمود.
امام(ع) فرمود: «ارجع‌ فان‌ مشی‌ مثلک‌ فتنة‌ للوالی‌ و مذلة‌ للمؤ‌من(105»)؛ «بازگرد که‌ پیاده‌ رفتن‌ چون‌ تویی‌ با چون‌ من، موجب‌ فریفته‌ شدن‌ والی‌ و خواری‌ مؤ‌من‌ است».
در واقع‌ امام‌ علی(ع) در تک‌ تک‌ اعمال‌ فردی‌ و اجتماعی‌ هم‌ به‌ دنبال‌ آن‌ است‌ که‌ کرامت‌ انسانی‌ حفظ‌ شود و انسان‌ مسیر کمال‌ خود را در جامعه‌ طی‌ نماید، و هم‌ خطرات‌ و آفاتی‌ که‌ رهبران‌ جامعه‌ را تهدید می‌کند، گوشزد می‌نماید.
پیامبر اکرم6 نیز با قدسیت‌های‌ شاهانه‌ به‌ شکل‌ علنی‌ و صریح‌ مخالفت‌ می‌کرد، و هرچند خود از فرحنه‌ی(106) الهی‌ برخوردار بود، اما تذکر می‌داد که‌ من‌ همانند شاهان‌ نیستم‌ و در واقع‌ فره‌ دینی‌ و معنوی، غیر از فره‌ شاهی‌ و دنیوی‌ است:
«عن‌ ابن‌ مسعود: اتی‌ النبی‌ رجل‌ یکلمه‌ فارعه‌ فقال6: هون‌ علیک‌ فلست‌ بملک‌ انما انا ابن‌ امرأة‌ تأکل‌ القدید(107»)
«ابن‌ مسعود گفت‌ کسی‌ نزد پیامبر آمد و بر خود ترسید. پیامبر6 فرمود: راحت‌ باش، من‌ پادشاه‌ نیستم، من‌ فرزند زنی‌ هستم‌ که‌ تکه‌ گوشت‌ می‌خورد».
علی(ع) مردم‌ را از شخصیت‌پرستی‌ و غلو بازمی‌داشت، و ایشان‌ را به‌سوی‌ ملاک‌شناسی‌ و ارزش‌های‌ دینی‌ سوق‌ می‌داد. حارث‌ همدانی‌ که‌ از اختلاف‌ مردم‌ درباره‌ خلفای‌ چهارگانه‌ به‌ حضرت‌ خبر داد، امام(ع) در جواب‌ فرمودند اول‌ حق‌ را بشناسید تا در درجه‌ بعد اهل‌ آن‌ را بیابید:
«ان‌ دین‌ ا لا یعرف‌ بالرجال‌ بل‌ باَّیة‌ الحق‌ فاعرف‌ الحق‌ تعرف‌ اهله(108»).
‌ ‌4 - 5 - انحراف‌ از قانون‌گرایی‌ و نظم‌
سیره‌ حضرت‌ علی(ع) مشحون‌ از قانون‌گرایی‌ و مخالفت‌ با حاکمیت‌ روابط‌ و تبعیض‌هاست. وی‌ حدود را بدون‌ درنظر گرفتن‌ مصالح‌ اجرا می‌کرد و به‌طور مثال‌ وساطت‌ افراد درخصوص‌ حد زدن‌ مردی‌ از بنی‌اسد را نپذیرفت.(109) هم‌چنین‌ وقتی‌ نجاشی‌ (شاعر حضرت‌ در جنگ‌ صفین) در کوفه‌ بد مستی‌ کرد، امام(ع) او را حد زد و او هم‌ به‌ معاویه‌ پیوست‌ و علیه‌ علی(ع) هجو نمود.
امام‌ علی(ع) در توصیه‌های‌ خود به‌ مالک‌ اشتر می‌فرمایند هر کاری‌ را در روز خود - نه‌ یک‌ روز جلوتر و نه‌ عقب‌تر - انجام‌ ده: «وامض‌ لکل‌ یوم‌ عمله‌ فان‌ لکل‌ یوم‌ ما فیه‌ … فضع‌ کل‌ امر موضعه‌ و اوقع‌ کل‌ امر موقعه(110»).
همچنین‌ او در توصیه‌ به‌ حسن‌ و حسین(ع) پس‌ از ضربت‌ ناجوانمردانه‌ ابن‌ ملجم‌ فرمود:
«اوصیکما و جمیع‌ ولدی‌ و اهلی‌ و من‌ بلغه‌ کتابی‌ بتقوی‌ ا و نظم‌ امرکم(111»).
«شما و تمامی‌اهل‌خود و هرکس‌ نامه‌ام‌ به‌ او می‌رسد را به‌ تقوای‌ الهی‌ و نظم‌ کارها سفارش‌ می‌کنم».
4 - 6 - رفاه‌طلبی‌ بالاخص‌ در سطح‌ مسؤ‌ولان‌ نظام‌ : از دیدگاه‌ امام‌ علی(ع) رهبران‌ جامعه‌ اسلامی‌ حقی‌ از مال‌ حلال‌ نباید ثروت‌اندوزند. حکمت‌ این‌ مسأله‌ هم‌ آشکار است. اگر ثروت‌ نزد هیأت‌ حاکم‌ جمع‌ شود، تنگدستان‌ به‌ ستوه‌ و طغیان‌ خواهند آمد:
«ان‌ ا فرض‌ علی‌ ائمة‌ العدل‌ ان‌ یقدرو انفسهم‌ بضعفة‌ الناس‌ کیلا - یتبیغ‌ بالفقیر فقره(112»).
شریح‌ قاضی‌ امیرمؤ‌منان(ع) در دوران‌ خلافت‌ آن‌ حضرت‌ خانه‌ای‌ به‌ هشتاد دینار خرید. امام‌ او را سرزنش‌ نمود و به‌ یاد قیامت‌ انداخت.(113) عثمان‌ بن‌ حنیف‌ انصاری‌ که‌ عامل‌ حضرت‌ در بصره‌ بود، چون‌ به‌ خوانی‌ مفصل‌ خوانده‌ شد، حضرت‌ او را ملامت‌ کردند:
«به‌ من‌ خبر رسیده‌ که‌ مردی‌ از جوانان‌ بصره‌ تو را برخوانی‌ خوانده‌ است‌ و تو بدانجا شتافته‌ای، خوردنی‌های‌ نیکو برایت‌ آورده‌اند و پی‌درپی‌ کاسه‌ها پیشت‌ نهاده‌اند…آیا بدین‌ بسنده‌ کنم‌ که‌ مرا امیرمؤ‌منان‌ خوانند و در ناخوشایندهای‌ روزگار شریک‌ آنان‌ نباشم!؟».
امام(ع) مردم‌ را از اطاعت‌ کورکورانه‌ بزرگان‌ متکبر و نژادپرست‌ شدیداً‌ برحذر می‌دارد:
«هان‌ بترسید! بترسید! از پیروی‌ مهتران‌ و بزرگانتان‌ که‌ به‌ گوهر خود نازیدند و نژاد خویش‌ را برتر دیدند، و نسبت‌ آن‌ غیبت‌ بر پروردگار خود پسندیدند، و بر نعمت‌ خدا در حق‌ خویش‌ انکار ورزیدند، به‌ ستیزیدن‌ برابر قضای‌ او و بر آغالیدن‌ بر نعمت‌های‌ او. پس‌ آنان‌ پایه‌های‌ عصبیتند و ستون‌های‌ فتنه‌ و شمشیرهای‌ نازش‌ جاهلیت(114»).
‌ ‌5 - آسیب‌شناسی‌ قضایی‌ حکومت‌ اسلامی‌
قوه‌ قضاییه‌ یکی‌ از ارکان‌ مهم‌ حکومت‌ اسلامی‌ است، و امام‌ علی(ع) عنایت‌ ویژه‌ای‌ به‌ مسایل‌ قضایی‌ داشته‌اند. از سیره‌ و کلمات‌ امیرمؤ‌منان(ع) آسیب‌های‌ قضایی‌ زیر قابل‌ برداشت‌ می‌باشد:
5 - 1 - ورود افراد ناصالح‌ به‌ امر قضا: قضاوت‌ به‌ حسب‌ رتبه‌ مهمی‌ که‌ داراست، افرادی‌ صالح‌ و شایسته‌ از نظر اخلاقی‌ و علمی‌ را می‌طلبد. برخی‌ از خصوصیاتی‌ که‌ امام‌ علی(ع) در عهدنامه‌ مالک‌اشتر برای‌ قضات‌ در نظر می‌گیرند، عبارت‌ است‌ از: فضیلت، دشوار نشدن‌ کارها بر او، عدم‌ لجاجت‌ در برابر ستیز خصمان، ناپایداری‌ در خطا، بازگشت‌ سریع‌ به‌ حق، مسلط‌ نشدن‌ نفس‌ و طمع‌ بر او، بسنده‌ ننمودن‌ به‌ شناخت‌ اندک، درنگ‌ در شبهات، اهل‌ حجت‌ بودن، صبر در مقابل‌ آمد و شد صاحبان‌ دعوی، قاطعیت‌ در داوری‌ و بی‌تفاوتی‌ در برابر ستایش‌ و خوش‌آمدگویی‌ دیگران.(115)
5 - 2 - تأمین‌ نشدن‌ قضات‌ از نظر مالی: اگر کارمندان‌ قوه‌ قضاییه‌ و بالاخص‌ قضات‌ از نظر مالی‌ تأمین‌ نباشند. احتمال‌ سوء استفاده‌ و تطمیع‌ ایشان‌ قوت‌ می‌گیرد. به‌ همین‌ دلیل‌ امام(ع) به‌ مالک‌ اشتر توصیه‌ می‌کنند که‌ در بخشش‌ به‌ ایشان‌ گشاده‌دستی‌ کن‌ و رتبت‌ ایشان‌ را نزد خود بالا بر:
«و افسح‌ له‌ فی‌ البذل‌ ما یزیل‌ علته‌ و تقل‌ معه‌ حاجته‌ الی‌ الناس‌ و اعطه‌ من‌ المنزلة‌ لدیک‌ ما لا یطمع‌ فیه‌ غیره‌ من‌ خاصتک‌ لیأمن. بذلک‌ اغتیال‌ الرجال‌ له‌ عندک(116»).
5 - 3 - عدم‌ وجود امنیت‌ شغلی‌ برای‌ قضات: امام(ع) توصیه‌ می‌کنند که‌ قاضی‌ را به‌ خود نزدیک‌ کن، حاجاتش‌ را روا نما، با او نشست‌ و برخاست‌ کن، حکم‌ او را نافذ دان‌ و به‌ او نیرو ده.(117)
5 - 4 - خروج‌ از آداب‌ قضاوت‌ اسلامی: علاوه‌ بر مسایلی‌ همچون‌ غفلت‌ یا سوءاستفاده‌ از امر قضاوت، در نظر نگرفتن‌ احکام‌ قضایی‌ اسلام‌ یا به‌ دلیل‌ بی‌اعتنایی‌ به‌ شرع‌ مقدس‌ است. و یا به‌ دلیل‌ عدم‌ اعتقاد به‌ آن‌ احکام‌ عرفی‌ رقیب‌ واقعی‌ احکام‌ شرعی‌ در امر قضاوت‌ هستند، هر چند خود عرف‌ نیز به‌ عنوان‌ یک‌ منبع‌ پذیرفته‌ شده‌ است. به‌ هر حال‌ آداب‌ قضاوت‌ اسلامی‌ باید در حکومت‌ اسلامی‌ رعایت‌ شوند. از آن‌ جمله‌ است: تساوی‌ طرفین‌ در دادگاه‌ حتی‌ در نگاه‌ کردن، نشستن‌ قاضی‌ در مسجد نه‌ در منزل، عصبانی‌ نشدن‌ قاضی، خواب‌ آلود نبودن‌ قاضی‌ و درنظر گرفتن‌ اصول‌ شرعی‌ براساس‌ کتاب‌ و سنت.(118)
5 - 5 - کنترل‌ نکردن‌ قضات: امام‌ علی(ع) بر نظارت‌ مستمر بر امر قضاوت‌ و عزل‌ متخلفین‌ تأکید داشتند. امام(ع) ابوالاسود دئلی‌ را تنها به‌ این‌ دلیل‌ که‌ در دادگاه‌ بلند سخن‌ گفته‌ بود عزل‌ کردند.(119) حضرت‌ مکرر از مالک‌ اشتر گزارش‌ کار در خصوص‌ امر قضاوت‌ می‌خواستند.(120)
5 - 6 - روحیه‌ مسامحه‌کاری‌ در امر قضا حاکمیت‌ یافتن‌ روابط: امام‌ علی(ع) شخصاً‌ به‌ امر خطیر قضاوت‌ می‌پرداخت، در مسجد کوفه‌ می‌نشست‌ و بین‌ مردم‌ حکم‌ می‌کرد.(121) وی‌ ملاک‌ را در قضاوت‌ و داوری‌ رضا و حکم‌ خدا می‌دانست‌ و حدود و تعزیرات‌ را بر قریب‌ و بعید بدو ملاحظه‌ حسب‌ و نسب‌ جاری‌ می‌نمود.(122)

د گاه امام علی (ع)

 نظر دهید »

سخنان انبیا و بزرگان

22 مرداد 1398 توسط مهناز دارابي

اثر رشایت پدر در قبر :

ایت الله آقا سید جمال الدین گلپایگانی عارف بزرکی بودند.

ایشان می فرمودند: در تخت فولاد اصفهان . که معروف به وادی السلام ثانی است . حالت عجیبی داردو بزرگان وعرفای عظیم الشانی… در آن جا دفن هستند..

جوانی در آوردندمن در حال سیر بودم.  گفتند: آقا خواهش میکنیمشما تلقین بخوانید . ایشان فرمودند: آن جوان ظاهر مذهبی داشت. و خیلی از مومنین و متدینین برای تشیییع جنا زه آمده بو دند.وقتی تلقین می خواندم 

متوجه شدم که وقتی گفتم : افهمت … گفت (لا)  متعجب شدم بعد دیدم که دو سه بچه شیطان دور بدن او در قبر می چرخند.

و می رقصند : از اطرافیان پرسیدم : او چه طور  بود؟

گفتند مومن  گفتم : پدر مادرش هم هستند . گفتند بله .. دیدم پدرو مادر اوخودشان می زنند. وپدرش هم گریه می کرد

پدر و مادر را کشیدم وگفتم قضیه این است ….. گفت: من یک نارضایتی از او داشتم … گفتم چه ؟ گفت چون او(زمان طاغوت متدین بود .به مسجد و پای منبر می رفت و مطالعه داشت .هحساس غرور او را گرفته بود.و تا من یک چیز می گفتم . به من می گفت تو که بی سواد هستی بعد از بخشش پدر و مادر .علی (ع) فرمودنند ملکان الهی .. دیگر از اینجا به بعد با من است.

 

 

 نظر دهید »

تلنگر

22 مرداد 1398 توسط مهناز دارابي

تفسیر به رای:

امام صادق (ع): کسی که قرآن را به رای خودو تفسیرش درست باشد .. اجری ندارد و اگر نادرست با شد. گناهش

به گردن خودش است.

 

 نظر دهید »

تقسیم کار از دیدگاه رسول خدا (ص)حضرت فاطمه (س) وحضرت علی (ع)

22 مرداد 1398 توسط مهناز دارابي

حضرت علی علیه السلام و فاطمه زهرا علیهاسلام از رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم خواستند کارهای روزانه‌ی آنها را تقسیم کند.
رسول خدا فرمود:« کارهای داخل منزل با فاطمه و کارهای خارج از منزل با علی باشد.»
فاطمه علیهاسلام می‏فرماید: کسی نمی‌داند من چقدر خوشحال شدم از اینکه رسول خدا مرا از معاشرت با مردان بازداشت.

گرچه کارهای داخل منزل مربوط به زن و کارهای خارج از منزل مربوط به مرد است ولی این بدان معنی نیست که مرد هرگز نباید در منزل کمک کند و همیشه انتظار داشته باشد همسرش همه چیز را مهیا کند! نه چنین نیست بلکه گاهی زن احتیاج به همکاری و همفکری دارد و باید شوهرش با تفاهم و خوشروئی به یاری او بشتابد. مثلا در دوران حاملگی یا نقاهت زایمان و یا زمان شیردادن کودک، باید مردان هم به امور داخل منزل کمک دهند.

امام صادق علیه السلام فرمود: امیرالمؤمنین علیه السلام برای منزل هیزم می‏آورد، آب تهیه می‏کرد، منزل را جارو می‏کرد، در پاک کردن عدس کمک می‏کرد. فاطمه علیهاسلام هم گندم و جو آرد می‏کرد، خمیر درست می‏نمود و نان می‏پخت.

توضیح: روح اسلام از رابطه زن و مرد از دیدگاه چند روایت در جامعه بیزار است و هرگز محیط‏‌های مختلط را تجویز نمی‏کند؛ زیرا اختلاط زن و مرد باعث بروز فساد می‏شود. لذا تا آنجا که ممکن است باید کار زنها در منزل و کار مردان در خارج منزل باشد.

منابع:

بحارالانوار، ج 43، ص 81، ح 1.
بحارالانوار، ج 43، ص 151، ح 7

 نظر دهید »

نشانه کمال عقل (اخلاقی ) حکمت 71

22 مرداد 1398 توسط مهناز دارابي

بازخوانی حکمت‌های 71 تا 75 نهج البلاغه/ نشانه کمال عقل چیست؟
امام علی (ع) در چند حکمت کوتاه به موضوعات اخلاقی، علمی و اجتماعی می‌پردازد.
به گزارش خبرنگار حوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛ امام علی (ع) در حکمت‌های زیر به موضوعات اخلاقی، علمی و اجتماعی می‌پردازد:

 

حکمت 71 :


چون عقل کامل گردد، سخن کوتاه شود.

 

حکمت 72:

دنیا بدن‌ها را فرسوده و آرزوها را تازه می‌کند. مرگ را نزدیک و خواسته‌ها را دور و دراز می‌کند. کسی که به آن دست یافته خسته و آن کس که به دنیا نرسد، رنجور است.

 

حکمت 73:

كسى كه خود را رهبر مردم قرار داد، بايد پيش از آن كه به تعليم ديگران پردازد، خود را بسازد و پيش از آن كه به گفتار تربيت كند، با كردار تعليم دهد. زيرا آن كس كه خود را تعليم دهد و ادب كند، سزاوارتر به تعظيم است از آن كه ديگرى را تعليم دهد و ادب بياموزد.

 

حکمت 74:

انسان با نفسی که می‌کشد، قدمی رو به مرگ برمی‌دارد.

 

حکمت 75:

هرچیز که شمردنی است پایان پذیر است و هرآنچه را انتظار می کشی خواهد رسید.

 

 نظر دهید »

تفرقه و اختلاف از دیدگاه پیامبر (ص)

22 مرداد 1398 توسط مهناز دارابي

مهم‌ترین عاملی که در بین جامعه مسلمین موجب شکست و تضعیف مؤمنان می‌‌شود، اختلاف است. برعکس اتحاد و انسجام و برکتهایی که از آنها نصیب افراد جامعه اسلامی و امت اسلامی می‌‌شود، اختلاف موجب ضعف مؤمنان، قدرت یافتن فرومایگان، جنگ و خونریزی و هدر رفتن سرمایه‌ها و فروپاشی هیمنه مؤمنان می‌‌شود.

در این مقاله سعی شده است که به علل و عوامل اختلاف و آثار زیانبار آن پرداخته شود.

اتحاد در اصطلاح سیاسی به معنای یگانه شدن دو یا چند کشور و پذیرش نظام سیاسی، نظامی و اقتصادی واحد است که در پی آن به همه آن‌ها یک امت و یا کشور اطلاق می‌‌شود. (المعجم الوسیط، ج 1 ص 1017 و نیز دائره المعارف بستانی ج 2 ص 440) مفهوم فدرال و فدراسیون در ادبیات کشورهای غربی معنای نوعی از اتحاد میان شهروندان چند واحد سیاسی از ایالت و یا کشور است که در آن برخی از اختیارات به مرکز واگذار می‌‌شود تا مدیریت کلان اتحادیه را به عهده گیرد.

کشور فدرال آلمان و آمریکا و روسیه نوعی از اتحاد ایالتی درون واحد جغرافیایی خاص و اتحادیه اروپا از نمونه‌های بارز این گونه اتحاد سیاسی میان کشورها در واحد جغرافیایی بزرگ تر است. (نگاه کنید به دانش نامه سیاسی، داریوش آشوری، اصطلاحات اتحادیه و فدراسیون)

در همه کاربردهای اتحاد می‌‌توان صبغه‌ای از مسایل سیاسی و اجتماعی را یافت. اگر امت هم عقیده و هم رایی با یک دیگر متحد شوند، نمی‌توان ابعاد و آثار سیاسی و اجتماعی پدیده اتحاد امت را نادیده گرفت و تنها به آثار فلسفی و یا حقوقی و اخلاقی آن اشاره کرد. از این روست که سخن گفتن از اتحاد و یا اختلاف ارتباط تنگاتنگی به مسایل سیاسی و اجتماعی پیدا می‌‌کند.

در آیات بسیاری از قرآن به مسئله اتحاد از دیدگاه اجتماعی آن نگریسته و بر اهمیت آن میان جهانیان، ادیان، مسلمانان و نهاد خانواده تاکید شده است. در این آیات پدیده اتحاد به عنوان امتنان الهی دانسته شده و پیوند میان دل‌های مومنان را نوعی تصرف الهی برشمرده است. در نگرش قرآنی ایجاد و حفظ چنین یگانگی و هم دلیلی و همرایی در میان مومنان، به علت ارسال پیامبران و عمل به شرایع دانسته شده و از امت خواسته شده تا با تمسک به دین و آموزه‌های قرآن و روش و سنت پیامبر(ص) اتحاد و انسجام خود را حفظ و تحکیم کنند. (بقره آیه 213 و نیز آل عمران آیه 103 و نیز آل عمران آیه 46 و انعام آیه 153)

در آیه 153 سوره انعام آمده است: و ان هذا صراطی مستقیما فاتبعوه و لاتتبعوا السبل فتفرق بکم عن سبیله؛ و این (دین اسلام) راه مستقیم و راست من است؛ پس از آن پیروی کنید و از راه‌های دیگر پیروی نکنید تا از راه خدا متفرق شوید.

تفرقه و اختلاف امری است که در این آیه به آن توجه شده است و آسیب‌های عدم اتحاد و اختلاف روشن و تبیین گردیده است. آسیب هایی که نه تنها در دنیا و شیوه زیست و بهره‌مندی از دنیا پدیدار خواهد شد بلکه برآیند آن به آخرت نیز کشیده و انسان از آثار سوء آن در امان نخواهند ماند.

 

انواع اختلافات بشری
قرآن اختلافات بشری را در چند دسته بیان می‌‌کند و عامل هر یک را نیز بیان داشته و راهکارهای برون رفت از آن را نیز بیان می‌‌دارد. از جمله انواع و اقسامی که قرآن بیان می‌‌دارد می‌‌توان به اختلافات عقیدتی و اجتماعی اشاره کرد که از مهم‌ترین و موثرترین اقسام اختلاف می‌‌باشد.

از منظر قرآن، ریشه اختلاف در انسان به مساله استخدام‌گری انسان باز می‌‌گردد. قرآن در این باره به گرایش ذاتی بشر به مساله استخدام توجه داده و می‌‌فرماید: و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات لیتخذ بعضهم بعضا سخریا، و ما برخی از مردمان را بر برخی دیگر به درجاتی برتری دادیم تا برخی از ایشان برخی دیگر را به تسخیر خود درآورند. (زخرف آیه 23) تسخیر و استخدام دیگری در این آیه به عنوان عامل طبیعی در نهاد و سرشت بشر یاد شده است. همین مساله می‌‌تواند عامل و ریشه اصلی بسیاری از اختلافات و پدیداری تضاد منافع گردد. علامه طباطبایی در کتاب شریف المیزان با استناد به آیات چندی از قرآن بر این نگره پافشاری می‌‌کند که اصل در انسان استخدام گری و تسخیر دیگری است و ریشه اجتماعات را باید در مساله استخدام گری انسان جست. به این معنا که استخدام گری انسان موجب شد تا انسان به سوی جامعه گرایش یابد و جامعه طلبی و جامعه پذیری به عنوان یک عارض انسانی نمود پیدا کند. بنابراین انسان نه تنها مدنی بالطبع یعنی بالذات نیست، بلکه مدنی بودن وی امری عارضی و در پی امر ذاتی دیگری به نام استخدام گری انسان است. (نگاه کنید: المیزان، عربی، ج2 ص 117 که به طور کامل به این بحث پرداخته است و نیز همان جلد صص 70 و 116 و 132 و 388 و نیز ج3 ص 170 و ج4ص 125 و نیز ج7 ص 276) بی گمان نگرش‌های گوناگون در تفسیر هستی، آفریننده آن، اسما و صفات پروردگار و فرجام کار جهان و سرانجام بشر از مهم ترین عوامل تفرقه و جدایی گروه‌های انسانی پس از مساله استخدام مطرح بوده است. چنان که اختلاف دینی میان ادیان نیز یکی دیگر از موارد اختلاف عقیدتی است. همه ادیان آسمانی بر اصل پرستش خداوند در جایگاه یگانه آفریننده هستی و مدبر آن اتفاق نظر دارند. آن چه بیش تر میان ایشان تفرقه می‌‌افکند نوع اعتقاد به رسالت پیامبران است. البته ستم و طغیان و نیز سودخواهی و منفعت طلبی از عوامل دیگری است که موجبات جدایی را فراهم آورده است. قرآن از عالمان یهودی یاد می‌‌کند که دین فروشان هستند و به خاطر مادیات دنیوی حقایق را کتمان می‌‌کنند و موجبات تفرقه و اختلاف میان بشر می‌‌شوند.

گاه ریشه اختلافات میان ادیان و مذاهب شبهات نوپدیدی است که در طول زمان پدیدار می‌‌شود. چنان که مساله تثلیث و حلول الهی در عیسی(ع) و مانند آن ریشه در این مسئله دارد. (ملل و نحل شهرستانی ج1 ص 209)

قرآن با توجه به این که ریشه بسیاری از اختلافات مذهبی و فرقه‌ای میان امت واحد، گرایش‌ها و تفسیرهای فرقه ای است، از مسلمانان خواسته است تا به قرآن (اسلام، پیغمبر) اعتصام و تمسک جسته و از تفرقه پرهیز کنند: «واعتصموا بحبل الله جمیعا و لاتفرقوا». (آل عمران آیه 103) این دعوت الهی نشان می‌‌دهد که قرآن کریم، ظهور چنین پراکندگی و تفرقه‌ای را پیش بینی کرده و به سبب خطرآفرینی آن، به شدت درباره آن هشدار داده است. علامه طباطبایی معتقد است که تاکید قرآن بر اتحاد و پرهیز از اختلاف به سبب پیش بینی وقوع اختلاف در میان امت اسلامی است، چنان که شیوه قرآن در مواردی از این دست، همین است. (المیزان ج3 ص 374)

گذشته از انواع اختلافات دینی و عقیدتی که از نگاه قرآن، امری نکوهیده تلقی می‌‌شود، قرآن تفاوت شریعت‌ها و قوانین هر یک از ادیان را به خدا نسبت داده است. (مائده آیه 84) زیرا شرایع مختلف با توجه به مقتضیات هر عصر و دوره‌ای آمده است؛ از این رو لازم و ضروری بود تا تعالی تدریجی بشر و همگام با گذر زمان و متناسب با هر عصر و سطح نیازهای مردم همان دوران، شرایعی آورده شود. این شرایع با آمدن شرایع دیگر کامل و برخی از احکام آن نسخ می‌‌شد و قوانین جدیدی جای آن را می‌‌گرفت. این گونه بود تا انسان به کمال لایق خود رسید و توانست بار مسئولیت جدید خود را به دوش کشد و شریعت اسلام به عنوان دین کامل و آخرین شریعت و قوانین آسمانی همه شرایع پیشین را نسخ و از دور خارج ساخت. (مائده آیه 3 و احزاب آیه40)

هم‌ترین عاملی که در بین جامعه مسلمین موجب شکست و تضعیف مؤمنان می‌‌شود، اختلاف است. برعکس اتحاد و انسجام و برکتهایی که از آنها نصیب افراد جامعه اسلامی و امت اسلامی می‌‌شود، اختلاف موجب ضعف مؤمنان، قدرت یافتن فرومایگان، جنگ و خونریزی و هدر رفتن سرمایه‌ها و فروپاشی هیمنه مؤمنان می‌‌شود.

در این مقاله سعی شده است که به علل و عوامل اختلاف و آثار زیانبار آن پرداخته شود.

اتحاد در اصطلاح سیاسی به معنای یگانه شدن دو یا چند کشور و پذیرش نظام سیاسی، نظامی و اقتصادی واحد است که در پی آن به همه آن‌ها یک امت و یا کشور اطلاق می‌‌شود. (المعجم الوسیط، ج 1 ص 1017 و نیز دائره المعارف بستانی ج 2 ص 440) مفهوم فدرال و فدراسیون در ادبیات کشورهای غربی معنای نوعی از اتحاد میان شهروندان چند واحد سیاسی از ایالت و یا کشور است که در آن برخی از اختیارات به مرکز واگذار می‌‌شود تا مدیریت کلان اتحادیه را به عهده گیرد.

کشور فدرال آلمان و آمریکا و روسیه نوعی از اتحاد ایالتی درون واحد جغرافیایی خاص و اتحادیه اروپا از نمونه‌های بارز این گونه اتحاد سیاسی میان کشورها در واحد جغرافیایی بزرگ تر است. (نگاه کنید به دانش نامه سیاسی، داریوش آشوری، اصطلاحات اتحادیه و فدراسیون)

در همه کاربردهای اتحاد می‌‌توان صبغه‌ای از مسایل سیاسی و اجتماعی را یافت. اگر امت هم عقیده و هم رایی با یک دیگر متحد شوند، نمی‌توان ابعاد و آثار سیاسی و اجتماعی پدیده اتحاد امت را نادیده گرفت و تنها به آثار فلسفی و یا حقوقی و اخلاقی آن اشاره کرد. از این روست که سخن گفتن از اتحاد و یا اختلاف ارتباط تنگاتنگی به مسایل سیاسی و اجتماعی پیدا می‌‌کند.

در آیات بسیاری از قرآن به مسئله اتحاد از دیدگاه اجتماعی آن نگریسته و بر اهمیت آن میان جهانیان، ادیان، مسلمانان و نهاد خانواده تاکید شده است. در این آیات پدیده اتحاد به عنوان امتنان الهی دانسته شده و پیوند میان دل‌های مومنان را نوعی تصرف الهی برشمرده است. در نگرش قرآنی ایجاد و حفظ چنین یگانگی و هم دلیلی و همرایی در میان مومنان، به علت ارسال پیامبران و عمل به شرایع دانسته شده و از امت خواسته شده تا با تمسک به دین و آموزه‌های قرآن و روش و سنت پیامبر(ص) اتحاد و انسجام خود را حفظ و تحکیم کنند. (بقره آیه 213 و نیز آل عمران آیه 103 و نیز آل عمران آیه 46 و انعام آیه 153)

در آیه 153 سوره انعام آمده است: و ان هذا صراطی مستقیما فاتبعوه و لاتتبعوا السبل فتفرق بکم عن سبیله؛ و این (دین اسلام) راه مستقیم و راست من است؛ پس از آن پیروی کنید و از راه‌های دیگر پیروی نکنید تا از راه خدا متفرق شوید.

تفرقه و اختلاف امری است که در این آیه به آن توجه شده است و آسیب‌های عدم اتحاد و اختلاف روشن و تبیین گردیده است. آسیب هایی که نه تنها در دنیا و شیوه زیست و بهره‌مندی از دنیا پدیدار خواهد شد بلکه برآیند آن به آخرت نیز کشیده و انسان از آثار سوء آن در امان نخواهند ماند.

 

انواع اختلافات بشری
قرآن اختلافات بشری را در چند دسته بیان می‌‌کند و عامل هر یک را نیز بیان داشته و راهکارهای برون رفت از آن را نیز بیان می‌‌دارد. از جمله انواع و اقسامی که قرآن بیان می‌‌دارد می‌‌توان به اختلافات عقیدتی و اجتماعی اشاره کرد که از مهم‌ترین و موثرترین اقسام اختلاف می‌‌باشد.

از منظر قرآن، ریشه اختلاف در انسان به مساله استخدام‌گری انسان باز می‌‌گردد. قرآن در این باره به گرایش ذاتی بشر به مساله استخدام توجه داده و می‌‌فرماید: و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات لیتخذ بعضهم بعضا سخریا، و ما برخی از مردمان را بر برخی دیگر به درجاتی برتری دادیم تا برخی از ایشان برخی دیگر را به تسخیر خود درآورند. (زخرف آیه 23) تسخیر و استخدام دیگری در این آیه به عنوان عامل طبیعی در نهاد و سرشت بشر یاد شده است. همین مساله می‌‌تواند عامل و ریشه اصلی بسیاری از اختلافات و پدیداری تضاد منافع گردد. علامه طباطبایی در کتاب شریف المیزان با استناد به آیات چندی از قرآن بر این نگره پافشاری می‌‌کند که اصل در انسان استخدام گری و تسخیر دیگری است و ریشه اجتماعات را باید در مساله استخدام گری انسان جست. به این معنا که استخدام گری انسان موجب شد تا انسان به سوی جامعه گرایش یابد و جامعه طلبی و جامعه پذیری به عنوان یک عارض انسانی نمود پیدا کند. بنابراین انسان نه تنها مدنی بالطبع یعنی بالذات نیست، بلکه مدنی بودن وی امری عارضی و در پی امر ذاتی دیگری به نام استخدام گری انسان است. (نگاه کنید: المیزان، عربی، ج2 ص 117 که به طور کامل به این بحث پرداخته است و نیز همان جلد صص 70 و 116 و 132 و 388 و نیز ج3 ص 170 و ج4ص 125 و نیز ج7 ص 276) بی گمان نگرش‌های گوناگون در تفسیر هستی، آفریننده آن، اسما و صفات پروردگار و فرجام کار جهان و سرانجام بشر از مهم ترین عوامل تفرقه و جدایی گروه‌های انسانی پس از مساله استخدام مطرح بوده است. چنان که اختلاف دینی میان ادیان نیز یکی دیگر از موارد اختلاف عقیدتی است. همه ادیان آسمانی بر اصل پرستش خداوند در جایگاه یگانه آفریننده هستی و مدبر آن اتفاق نظر دارند. آن چه بیش تر میان ایشان تفرقه می‌‌افکند نوع اعتقاد به رسالت پیامبران است. البته ستم و طغیان و نیز سودخواهی و منفعت طلبی از عوامل دیگری است که موجبات جدایی را فراهم آورده است. قرآن از عالمان یهودی یاد می‌‌کند که دین فروشان هستند و به خاطر مادیات دنیوی حقایق را کتمان می‌‌کنند و موجبات تفرقه و اختلاف میان بشر می‌‌شوند.

گاه ریشه اختلافات میان ادیان و مذاهب شبهات نوپدیدی است که در طول زمان پدیدار می‌‌شود. چنان که مساله تثلیث و حلول الهی در عیسی(ع) و مانند آن ریشه در این مسئله دارد. (ملل و نحل شهرستانی ج1 ص 209)

قرآن با توجه به این که ریشه بسیاری از اختلافات مذهبی و فرقه‌ای میان امت واحد، گرایش‌ها و تفسیرهای فرقه ای است، از مسلمانان خواسته است تا به قرآن (اسلام، پیغمبر) اعتصام و تمسک جسته و از تفرقه پرهیز کنند: «واعتصموا بحبل الله جمیعا و لاتفرقوا». (آل عمران آیه 103) این دعوت الهی نشان می‌‌دهد که قرآن کریم، ظهور چنین پراکندگی و تفرقه‌ای را پیش بینی کرده و به سبب خطرآفرینی آن، به شدت درباره آن هشدار داده است. علامه طباطبایی معتقد است که تاکید قرآن بر اتحاد و پرهیز از اختلاف به سبب پیش بینی وقوع اختلاف در میان امت اسلامی است، چنان که شیوه قرآن در مواردی از این دست، همین است. (المیزان ج3 ص 374)

گذشته از انواع اختلافات دینی و عقیدتی که از نگاه قرآن، امری نکوهیده تلقی می‌‌شود، قرآن تفاوت شریعت‌ها و قوانین هر یک از ادیان را به خدا نسبت داده است. (مائده آیه 84) زیرا شرایع مختلف با توجه به مقتضیات هر عصر و دوره‌ای آمده است؛ از این رو لازم و ضروری بود تا تعالی تدریجی بشر و همگام با گذر زمان و متناسب با هر عصر و سطح نیازهای مردم همان دوران، شرایعی آورده شود. این شرایع با آمدن شرایع دیگر کامل و برخی از احکام آن نسخ می‌‌شد و قوانین جدیدی جای آن را می‌‌گرفت. این گونه بود تا انسان به کمال لایق خود رسید و توانست بار مسئولیت جدید خود را به دوش کشد و شریعت اسلام به عنوان دین کامل و آخرین شریعت و قوانین آسمانی همه شرایع پیشین را نسخ و از دور خارج ساخت. (مائده آیه 3 و احزاب آیه40)

 نظر دهید »

عکی محبه حجاب

05 مرداد 1398 توسط مهناز دارابي

 نظر دهید »

حدیث امام صادق

05 مرداد 1398 توسط مهناز دارابي

 نظر دهید »

توهم شیطانی از دیدگاه امام صادق(ع)

05 مرداد 1398 توسط مهناز دارابي

 نظر دهید »

وادی السلام جای ارواح است

05 مرداد 1398 توسط مهناز دارابي

ارواح در کجا زندگی می‌کنند؟


از آیات و روایاتی که حیات عالم برزخ را بیان می‌کنند چنین استفاده می‌شود که ارواح مؤمنین و ارواح کافران از همدیگر جدا هستند ولی افراد هر صنف با هم زندگی می‌کنند. بدون هیچ تردیدی ارواح مؤمنان و ارواح کفار، از همان لحظه مرگ و ورود به عالم برزخ، حالات متفاوت دارند. زیرا یک گروه در تنعّم و استراحت هستند و گروه دیگر در عذاب و ناراحتی به سر می‌برند که طبعاً در دو جایگاه جداگانه قرار دارند. یا به تعبیر دیگر، نتایج اعمال و عقایدشان از همان لحظه اوّل، ظاهر و آشکار می‌گردد. بنابراین ممکن است کسی که ما او را قابل عذاب می‌دانستیم در عالم برزخ آدم سعادتمندی باشد و کسانی که ما در دنیا در اثر تظاهر و ریاکاری آن‌ها را آدمی خوب و خوش­بخت و صالح می‌دانستیم در آن جهان در رنج و عذاب باشند. در عالم برزخ اغلب بزرگان روی زمین، خوار و ذلیل خواهند شد.

به هر صورت، از این روایات دانسته می‌شود که محلّ زندگانی زمینی ارواح مؤمنین در وادی السّلام نجف اشرف در پشت کوفه می‌باشد و جای ارواح کفّار و گناهکارانی که قابل عفو و بخشش نباشند، وادی برهوت در حضرَموت یمن خواهد بود. ما ابتدا روایات صحیح السّندی را ذکر می‌کنیم که نسبت به روایات دیگر از جامعیت بیشتری در این زمینه برخوردارند؛

در صحیحه ضریس کناسی از امام باقر نقل شده است که آن حضرت فرمود:
… تَخْرُجُ أَرْوَاحُ الْمُؤْمِنِینَ مِنْ حُفَرِهِمْ عِنْدَ کُلِّ مَسَاءٍ فَتَسْقُطُ عَلَى ثِمَارِهَا وَ تَأْکُلُ مِنْهَا وَ تَتَنَعَّمُ فِیهَا وَ تَتَلَاقَی وَتَتَعَارَفُ فَإِذَا طَلَعَ الْفَجْرُ هَاجَتْ مِنَ الْجَنَّهِ فَکَانَتْ فِی الْهَوَاءِ فِیمَا بَیْنَ السَّمَاءِ وَ الأَرْضِ تَطِیرُ ذَاهِبَهً وَ جَائِیَهً وَتَعْهَدُ حُفَرَهَا إِذَا طَلَعَتِ الشَّمْسُ وَ تَتَلَاقَى فی الْهَوَاءِ وَتَتَعَارَفُ قَالَ وَ إِنَّ لِلَّهِ نَاراً فی الْمَشْرِقِ خَلَقَهَا لِیُسْکِنَهَا أرْوَاحَ الْکفّار وَ یَأْکُلُونَ مِنْ زَقُّومِهَا وَ یَشْرَبُونَ مِنْ حَمِیمِهَا لَیْلَهُمْ فَإِذَا طَلَعَ الْفَجْرُ هَاجَتْ إِلَی وَادٍ بِالْیَمَنِ یُقَالُ لَهُ بَرَهُوتُ أَشَدُّ حَرّاً مِنْ نِیرَانِ الدُّنْیَا کَانُوا فِیهِ یَتَلَاقَوْنَ وَیَتَعَارَفُونَ فَإِذَا کَانَ الْمَسَاءُ عَادُوا إِلَی النَّارِ فَهُمْ کَذَلِکَ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَهِ… .([۱])

ارواح مؤمنین هنگام هر شام از گودال‌های خود به سوی باغی که خداوند در مغرب خلق کرده، بیرون می‌روند و از میوه‌های آن می‌خورند و از نعمت‌های آن برخوردار می‌شوند و با هم ملاقات نموده و آشنایی پیدا می‌کنند و در موقع طلوع فجر، از بهشت مذکور بیرون آمده، بین زمین و آسمان در هوا به پرواز و رفت و آمد هستند و زمانی که آفتاب طلوع کرد، از قبور خود خبر می‌گیرند و در هوا مشغول ملاقات و آشنایی با همدیگرند و خداوند آتشی در مشرق دارد که برای سکونت کفّار آفریده شده است که شبها از زقّوم آن می‌خورند و از آب داغ آن (حمیم) می‌نوشند و پس از طلوع فجر به سوی وادیی که به آن برهوت گفته می‌شود رهسپار می‌شوند که گرمتر از آتش دنیاست. در آن­جا هم دیدار و آشنایی پیدا می‌کنند و شبانه به سوی آتش برمی­گردند و ارواح کفّار تا روز قیامت این چنین هستند.

در روایت صحیح محمّد بن قیس آمده است که امام حسن مجتبی در جواب این سؤال که مأوای ارواح در کجا هستند؟ می‌فرماید:
وَأَمَّا الْعَیْنُ الَّتِی تَأْوِی إِلَیْهَا أرْوَاحُ الْمُؤْمِنِینَ فَهِیَ عَیْنٌ یُقَالُ لَهَا سَلْمَی وَأمَّا الْعَیْنُ الَّتِی تَأْوِی إِلَیْهَا أرْوَاحُ الْکَافِرِینَ فَهِیَ عَیْنٌ یُقَالُ لَهَا بَرَهُوتُ.([۲])

و امّا چشمه‌ای که آن مأوای ارواح مؤمنین است آن چشمه را چشمه سلمی می‌نامند و امّا آن چشمه‌ای که مأوای ارواح مشرکین است، آن چشمه را چشمه برهوت گویند.

در روایتی دیگر آمده است:
أَنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ اضْطَجَعَ فی نَجَفِ الْکُوفَهِ عَلَى الْحَصَى فَقَالَ قَنْبَرٌ: یَا مَوْلایَ أَلَا أَفْرِشُ لَکَ ثَوْبِی تَحْتَکَ؟ فَقَالَ: لَا، إِنْ هِیَ إِلَّا تُرْبَهُ مُؤْمِنٍ أَوْ مُزَاحَمَتُهُ فی مَجْلِسِهِ. فَقَالَ الأَصْبَغُ بْنُ نُبَاتَهَ: أَمَّا تُرْبَهُ مُؤْمِنٍ فَقَدْ عَلِمْنَا أَنَّهَا کَانَتْ أَوْ سَتَکُونُ فَمَا مَعْنَى مُزَاحَمَتِهِ فی مَجْلِسِهِ؟ فَقَالَ: یَا ابْنَ نُبَاتَهَ إِنَّ فی هَذَا الظَّهْرِ أَرْوَاحَ کُلِّ مُؤْمِنٍ وَمُؤْمِنَهٍ فی قَوَالِبَ مِنْ نُورٍ عَلَی مَنَابِرَ مِنْ نُورٍ.([۳])

امیرمؤمنان در نجف کوفه بر روی زمین به پشت دراز کشید (و هیچ زیر اندازی نداشت) قنبر گفت: مولای من! اجازه می‌دهی لباسم را برای شما روی زمین پهن کنم؟ فرمود: نه، این جا خاک مؤمن است. یا زحمت برای مؤمن در نشستن است. اصبغ بن نباته گفت: یا امیر المؤمنین! خاک مؤمن را می‌دانم و می‌شناسم که در این‌جا بوده است و یا بعداً به اینجا می‌آید. لکن معنای مزاحمت با مؤمن در نشستن اینجا را نفهمیدم. حضرت فرمود: ای پسر نباته! ارواح هر مرد و زن مؤمن در پشت کوفه (نجف اشرف) در قالب‌های نورانی بر فراز منبرهایی از نور قرار دارند.

در روایت دیگری از آن حضرت چنین آمده است:
وَمَا مِنْ مُؤْمِنٍ یَمُوتُ فِی بُقْعَهٍ مِنْ بِقَاعِ الأَرْضِ إِلَّا قِیلَ لِرُوحِهِ الْحَقِی بِوَادِی السَّلامِ وَإِنَّهَا لَبُقْعَهٌ مِنْ جَنَّهِ عَدْن.([۴])

هر مؤمنی در هر جایی از کره زمین بمیرد، به روح او گفته می‌شود: به وادی السّلام (نجف اشرف) برود که قطعه‌ای از بهشت عدن است.

قرآن مجید درباره بهشت عدن می‌گوید:

{جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتی‏ وَعَدَ الرَّحْمنُ عِبادَهُ بِالْغَیْبِ إِنَّهُ کانَ وَعْدُهُ مَأْتِیًّا * لَّا یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْوًا إِلَّا سَلَامًا وَلَهُمْ رِزْقُهُمْ فِیهَا بُکْرَهً وَ عَشِیًّا}.([۵])

آن بهشت‌هاى عدنى که خداى مهربان براى بندگان (صالح) خود در غیب این جهان وعده فرمود، و البتّه وعده خدا یقین به انجام مى‏رسد. در آن بهشت هرگز سخن لغوى نشنوند بلکه همه گفتارشان سلام (و ستایش یکدیگر) است و در آنجا روزى آن‌ها صبح و شام (بى‏هیچ رنج) به آن‌ها مى‏رسد.

علی بن ابراهیم در تفسیر خود گفته است، مراد از بهشت عدن بهشتی برزخی است؛ چون در آن‌جا رزق و روزی بهشتیان به صبح و شام تقسیم شده است. در بهشت قیامتی صبح و شام وجود ندارد.

قَالَ ذَلِکَ فی جَنَّاتِ الدُّنْیَا قَبْلَ الْقِیَامَهِ وَ الدَّلِیلُ عَلَى ذَلِکَ قَوْلُهُ بُکْرَهً وَعَشِیًّا فَالْبُکْرَهُ وَالْعَشِیُّ لَا تَکُونَانِ فی الآخِرَهِ فی جِنَاتِ الْخُلْدِ وَإِنَّمَا یَکُونُ الْغُدُوُّ وَالْعَشِیُّ فی جِنَاتِ الدُّنْیَا الَّتِی تَنْتقلُ إِلَیْهَا أَرْوَاحُ الْمُؤْمِنِینَ وَتَطْلُعُ فِیهَا الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ.([۶])

جنات عدن بهشت‌هایی در دنیاست، قبل از قیام قیامت و دلیل آن این است که در این آیه لفظ بکرهًْ و عشیّ که صبح و شب است، برده شده است و صبح و شب در آخرت و در بهشت‌های خلد نیست؛ بلکه صبح و شام متعلّق به بهشت‌های دنیوی است که ارواح مؤمنان به آن‌ها انتقال می‌یابد. در آنجا خورشید و ماه طلوع دارند.

دیگر اینکه بهشت برزخی، بهشت خلد نیست. چون خلد خلود دائمی است و کسی که در آن برود، دیگر بیرون نمی‌آید. به همین دلیل می‌توان گفت که بهشتی که حضرت آدم از آن خارج شد، بهشت دنیوی بوده؛ زیرا اگر بهشت خلد بود، دیگر او را بیرون نمی‌کردند و شیطان نیز در بهشت خلد راه ندارد([۷]). در این رابطه روایتی است از امام صادق که حسن بن بشّار نقل می‌کند:

سَأَلْتُهُ عَنْ جَنَّهِ آدَمَ فَقَالَ جَنَّهٌ مِنْ جِنَانِ الدُّنْیَا تَطْلُعُ فِیهَا الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ وَلَوْ کَانَتْ مِنْ جِنَانِ الْخُلْدِ مَا خَرَجَ مِنْهَا أَبَداً.([۸])

گفت: از آن حضرت درباره‌ بهشت آدم سؤال کردم؛ فرمودند: بهشتی بود از بهشت‌های دنیا که در آن خورشید و ماه طلوع داشتند؛ اگر از بهشت‌های خلد بود هیچگاه از آن خارج نمی‌شد.

خلاصه پس از آنکه برزخ سپری گردید و در صور دمیده شد، آن وقت انسان به بهشت قیامتی می‌رود.

در روایتی عبد الله بن بکیر می‌گوید:
صَحِبْتُ أَبَا عَبْدِاللهِ فِی طَرِیقِ مَکَّهَ مِنَ الْمَدِینَهِ فَنَزَلْنَا مَنْزِلاً یُقَالُ لَهُ عُسْفَانُ ثُمَّ مَرَرْنَا بِجَبَلٍ أَسْوَدَ عَنْ یَسَارِ الطَّرِیقِ مُوحِشٍ. فَقُلْتُ لَهُ: یَا ابْنَ رَسُولِ اللهِ! مَا أَوْحَشَ هَذَا الْجَبَلَ مَا رَأَیْتُ فِی الطُّرُقِ مِثْلَ هَذَا. فَقَالَ لِی: یَا ابْنَ بَکْرٍ تَدْرِی­ای جَبَلٍ هَذَا؟ قُلْتُ: لَا. قَالَ: هَذَا جَبَلٌ یُقَالُ لَهُ الْکَمَدُ وَهُوَ عَلَى وَادٍ مِنْ أَوْدِیَهِ جَهَنَّمَ وَفِیهِ قَتَلَهُ أَبِی الْحُسَیْنِ… .([۹])

من در سفری از مدینه به مکّه در خدمت امام صادق بودم، پس به منزلی فرود آمدیم که عسفان نامیده می‌شد. بعد، از کنار کوه وحشت انگیز و سیاهی در طرف چپ جاده رد شدیم. گفتم: یابن رسول الله! چقدر کوه وحشتناکی است؟! من در بین راه مثل این را ندیده­ام. حضرت فرمود: پسر بکر! می‌دانی این کوه کدام کوه است؟ گفتم: نه. فرمود: این کوه نامش کَمَد است و این کوه در یک وادی از وادی‌های جهنّم قرار داد. در آن کشندگان پدرم حسین قرار دارند.

جنگ صفّین، دوّمین جنگ داخلی در جهان اسلام بعد از جنگ جمل است که بین علیّ بن أبی‌طالب و معاویهًْ بن أبی سفیان صورت گرفت. این جنگ تقریباً هجده ماه به طول انجامید و خسارات زیادی را در پی داشت. هفتاد هزار نفر از دو طرف کشته شدند، بیست و پنج هزار نفر از یاران علی و چهل و پنج هزار از طرفداران معاویه.
پادشاه روم از این واقعه اطلاع یافت؛ نامه‌ای به امیر المؤمنین نوشت و عین آن را به معاویه فرستاد. در آن نامه متذکّر شده بود هر کدام عالم­ترین اهل بیت خود را به روم بفرستید تا از آن‌ها سؤالاتی کنم و بعد از آن، در کتاب انجیل ببینم کدام یک آن‌ها درست و طبق واقع و کدام به خلاف واقع جواب داده‌اند و بعد خبر دهم کدام یک از شما به امر خلافت و رهبری جامعه سزاوارترید؟

معاویه فرزند خود یزید و امیر المؤمنین امام حسن مجتبی را فرستادند. پادشاه روم سؤالاتی از یزید و سؤالاتی هم از امام حسن پرسید. یزید هیچ کدام از سؤالات را نتوانست جواب دهد و حیران و سرگردان ماند امّا امام حسن همه سؤالات را به خوبی و بی‌درنگ جواب گفت. البتّه سؤال و جواب‌های زیادی ردّ و بدل شد؛ ولی با توجّه به طولانی بودن آنها، تنها بخش مربوط به بحث کنونی را در اینجا نقل می‌کنیم.

از جمله سؤالاتی که پادشاه روم از امام حسن پرسید، این بود:

أَرْوَاحِ الْمُؤْمِنِینَ أیْنَ یَکُونُونَ إِذَا مَاتُوا؟([۱۰])

ارواح مؤمنین بعد از مرگ کجایند؟

امام در جواب فرمود:

تَجْتَمِعُ عِنْدَ صَخْرَهِ بَیْتِ الْمَقْدِسِ فی لَیْلَهِ الْجُمُعَهِ وَهُوَ عَرْشُ اللهِ الأَدْنَی‏ مِنْهَا یَبْسُطُ اللهُ الأَرْضَ وَإِلَیْهَا یَطْوِیهَا وَإِلَیْهِ الْمَحْشَرُ وَمِنْهَا اسْتَوَی رَبُّنَا إِلَی السَّمَاءِ وَالْمَلائِکَهِ.

ارواح مؤمنین پس از مرگ در هر شب جمعه پیش سنگ بیت المقدّس جمع می‌شوند و آن عرش کوچک خداوند است. و از آن­جا خدا زمین را پهن کرده و در قیامت هم زمین را در بیت المقدّس در هم می‌پیچد و محشر از آن­جا به پا می‌گردد و پروردگار عالم از همان­جا بر آسمان و ملائکه استیلا پیدا نموده است.

ثُمَّ سَأَلَ عَنْ أرْوَاحِ الْکفّار أیْنَ تَجْتَمِعُ قَالَ تَجْتَمِعُ فی وَادِی حَضْرَمَوْتَ وَرَاءَ مَدِینَهِ الْیَمَنِ؛

بعد از ارواح کفّار پرسید که پس از مرگ در کجا جمع می‌شوند؟ حضرت فرمود: ارواح کفّار در سرزمین حضرموت پشت شهر یمن جمع می‌شوند.

ناگفته نماند این روایت با روایاتی که می‌گوید ارواح مؤمنین در وادی السّلام قرار دارند، منافات ندارد و قابل جمع است. زیرا در این روایت می‌گوید: ارواح فقط در شب‌های جمعه نزد سنگ بیت المقدّس اجتماع می‌کنند، نه در وقت دیگر.

قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ: شَرُّ مَاءٍ عَلَى وَجْهِ الأَرْضِ مَاءُ بَرَهُوتَ وَ هُوَ الَّذِی بِحَضْرَمَوْتَ تَرِدُهُ هَامُ الْکفّار.([۱۱])
امیرمؤمنان فرمود: بدترین آب‌های روی زمین، آب (وادی برهوت) می‌باشد و آن سرزمینی است در (حضرموت) تمام ارواح کفّار در آن سرزمین جمع می‌شوند.

عَنْ أبی عَبْدِ اللهِ قَالَ: إِنَّ مِنْ وَرَاءِ الْیَمَنِ وَادِیاً یُقَالُ لَهُ وَادِی بَرَهُوتَ وَ لَا یُجَاوِرُ ذَلِکَ الْوَادِیَ إِلَّا الْحَیَّاتُ السُّودُ وَ الْبُومُ مِنَ الطَّیْرِ فِی ذَلِکَ الْوَادِی بِئْرٌ یُقَالُ لَهَا بَلَهُوتُ یُغْدَى وَ یُرَاحُ إِلَیْهَا بِأَرْوَاحِ الْمُشْرِکِینَ یُسْقَوْنَ مِنْ مَاءِ الصَّدِیدِ.([۱۲])
امام صادق فرمود: در پشت یمن وادی­ای است که به آن برهوت گفته می‌شود. در آن‌جا هیچ کسی سکونت ندارد و هیچ فردی همسایه انسان نیست، مگر مار سیاه و جغد. در آن وادی چاهی است به نام (بلهوت) که هر صبح و شام ارواح مشرکان را به آنجا می‌برند تا از آبی که همانند فلز گداخته، سوزان و با چرک مخلوط با خون است بیاشامند.

نیز از آن حضرت نقل شده است که فرمود:
وَإِنَّ عَدُوَّنَا إِذَا تُوُفِّیَ صَارَتْ رُوحُهُ إِلَى وَادِی بَرَهُوتَ فَأُخْلِدَتْ فی عَذَابِهِ وَأُطْعِمَتْ مِنْ زَقُّومِهِ وَأُسْقِیَتْ مِنْ حَمِیمِهِ فَاسْتَعِیذُوا بِاللهِ مِنْ ذَلِکَ الْوَادِی.([۱۳])

وقتی دشمنان ما اهل بیت، از دنیا بروند روحشان را به سوی (وادی برهوت) می‌برند و آن‌ها را در آن­جا تا روز قیامت شکنجه و عذاب می‌کنند و از زقّوم آن می‌خورند و از آب کثیف و جوشان آن می‌آشامند.

در این باره روایات زیاد دیگری وجود دارد که ما جهت اختصار به همین مقدار بسنده نمودیم.

آری کفّار و ظالمانی که از علم و معرفت عظمای نبوّت و ولایت بهره نبرده‌اند و از چشمه زلال اوّلیای خدا آب ننوشیده‌اند، زرق و برق این دنیای فانی و زودگذر چشم و گوش آن‌ها را کور و کر نموده است، در عالم برزخ و قبر، که هر لحظه‌اش سال‌ها بلکه قرن‌ها طول می‌کشد، در وادی پرخطر برهوت یمن اجتماع می‌کنند و هر صبح و شام نمونه‌ای از عذاب و شکنجه عالم قیامت را به آنان می‌چشانند. نیش مارها و عقرب‌ها سخت پر ماجرا و تکان دهنده است. علاوه بر آن، غذاهای تلخ و میوه‌های زقّومی و آب‌های مخلوط به چرک و خون بدبو و بدطعم همانند فلز گداخته شده، به آن‌ها خورانده می‌شوند. این عذاب تا روز رستاخیز ادامه دارد و در روز قیامت به عذاب شدیدتر گرفتار می‌گردند. البتّه قبلا در بحث دیگری گفتیم که: هم از نظر قرآن کریم و هم از نظر روایات امامان معصوم این مطلب قطعی است که گناهکار، هر چند مسلمان باشد، به عذاب الاهی معذّب خواهد شد. به طور کلّی درباره عقاب گناهانی همانند ظلم، خیانت، خوردن مال مردم، شراب خواری، دروغ، تهمت، غیبت، قمار، سخن­چینی، دشنام، ترک نماز و روزه، ترک حجّ و جهاد و… در قرآن و روایات متواتر، به قدری زیاد رسیده است که بر هیچ مسلمانی پوشیده نیست و هیچ یک از آن‌ها مخصوص کافران و یا مسلمانان غیر شیعه نیست بلکه همه انسان‌ها را شامل می‌شود. ولی ممکن است یک عدّه که دارای ایمان باشند، پس از چشیدن سال‌ها رنج و عذاب بالاخره بعد از پرداختن جریمه گناهان نجات پیدا کنند و به رستگاری نهایی و خلاصی از عذاب نائل گردند. چنانچه در تفسیر آیه:

{لابِثِینَ فِیها أحْقابا}.([۱۴])

در آتش، سالیان درازی درنگ کننده‌اند.

 از امام صادق روایت شده است که «این آیه مربوط به کسانی است که از آتش نجات می‌یابند»؛ «هَذِهِ فی الَّذِینَ یَخْرُجُونَ مِنَ النَّار».([۱۵])

امّا در مقابل، قسمت دیگری از مسأله را مورد بحث قرار می‌دهیم و آن این است که مؤمنان و نیکوکاران که اعمال نیک به قصد تقرّب به خدا انجام داده و پیوسته از خوف خدا در دین بیمناک بوده‌اند و همیشه مکتب انبیاء و امامان معصوم را سرلوحه زندگی خود قرار می‌دادند، در عالم برزخ بعد از آن­که روح از عهده سؤال مأموران الاهی بیرون آمد و از ثواب و عذاب قبر فارغ شد، به «وادی السّلام» که گاهی از آن به بهشت دنیا یاد می‌شود اجتماع می‌کنند و در آن­جا از هول و هراس برزخ در امان هستند. هر چیزی که در بهشت اخروی موجود است، نمونه‌ای از آن در بهشت برزخی موجود می‌باشد. بر تخت‌هایی نشسته و نعمت‌های الهی را نظاره می‌کنند، از انواع میوه‌ها و گوشت‌های بریان شده می‌خورند، از آب‌ها و چشمه‌های عسل، شیر، شراب، کوثر و سلسبیل می‌آشامند. درختان بهشتی بر بالای آنان سایه افکنده، نه از گرما رنج می‌برند و نه از سرما. با زنان زیبای بهشتی هم آغوش می‌گردند، خادمان و غلامان خوش صورت، آنان را خدمت می‌کنند. از حلّه‌ها و زیورهای بهشتی می‌پوشند. به دیدن یکدیگر می‌روند، حلقه حلقه دور هم می‌نشینند و با هم صبحت می‌کنند. در نشاط و آرامش کامل به سر می‌برند. این‌جا است که فرموده ائمّه هدی عینیّت پیدا کرده و به تحقّق می‌انجامد، که فرمودند: «قبر، باغی از باغستان‌های بهشت و یا حفره‌ای از حفره‌های آتش است». در آن‌جا سختی و مشکلات وجود ندارد، از زیادی رفت و آمد خسته نمی‌گردند. در عین حال می‌گویند: خدایا قیامت را زودتر برپا کن و وعده‌ات را برای ما عملی ساز. حال که ویژگی‌های زندگی بهشت برزخی را دانستیم، با روایتی از امام صادق ـ که درباره نهرهای بهشتی بیان فرموده است این بحث را زینت بخشیده و خاتمه می‌دهیم؛

عبدالله بن سنان که از یاران امام صادق بود، چنین روایت می‌کند:

سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ عَنِ الْحَوْضِ.([۱۶])

از امام صادق از حوض کوثر پرسیدم.

فَقَالَ لِی حَوْضٌ مَا بَیْنَ بُصْرَى إِلَى صَنْعَاءَ أَتُحِبُّ أَنْ تَرَاهُ.

آن حضرت فرمود: طول و اندازه­اش بین بُصری تا صنعای یمن است. آیا دوست داری آن را ببینی؟

قُلْتُ: نَعَمْ جُعِلْتُ فِدَاکَ؛

گفتم: فدایت شوم، آری.

دستم را گرفت تا بیرون شهر مدینه برد. امام پایش را به زمین زد (ناگاه پرده ملکوتی کنار رفت و عالم برزخ نمایان شد) وقتی چشم گشودم نهر بزرگی را دیدم که اوّل و آخرش معلوم نبود مگر موضعی که من و آن حضرت در آن­جا ایستاده بودیم، که مانند جزیره‌ای بود و به آن نگاه کردم که از یک طرف آن آب و از طرف دیگرش شیر می‌رفت که از برف سفیدتر بود. و از وسط آن شرابی نیکوتر از یاقوت روان بود که تا هنوز خوش­نماتر از این شراب که بین آب و شیر بود ندیده بودم. عرض کردم: فدایت شوم این نهر از کجا بیرون می‌آید و به کجا می‌رود؟ فرمود: این از چشمه‌های بهشت است که خداوند در قرآن وعده آن را داده و فرموده است: در بهشت چشمه‌ای از آب، چشمه‌ای از شیر و چشمه‌ای از شراب، در این نهر جاری می‌شود. اطراف آن نهر، درختانی دیدم که در آن‌ها حوریان گیسو به سر آویخته، آرمیده بودند که هرگز بدین زیبایی کسی را در دنیا ندیده بودم. در دست هر یک از آن‌ها ظرفی بود، نه ظرف دنیا که هرگز به خوبی آن به عمرم ندیده بودم. امام نزدیک یکی از آن‌ها رفت. اشاره کرد که آب بده. دیدم آن حوریه ماهرو خم شد که آب بردارد، درخت هم با او خم شد. مقداری آب برداشت وبه امام داد. ایشان از آن آشامید، بعد ظرف را به او داد. باز اشاره فرمود که آن را پر کند. آن حوریه دوباره خم شد که آب بردارد، دیدم درخت نیز با او خم شد. آن را برداشت بدست امام داد، آن جناب به من دادند. آشامیدم. هرگز آبی لذیذتر و گواراتر از این ندیده و نچشیده بودم. از لطافت بی­مانند بود. بوی مشک و عنبر می‌داد. چشمم به داخل ظرف افتاد دیدم سه رنگ آشامیدنی است. عرض کردم: فدایت شوم، هرگز مانند آن­چه را که امروز دیدم ندیده بودم و تا حال گمان نکرده و تصوّر هم نمی‌کردم که چنین چیزی وجود دارد. آن حضرت فرمود: این کمترین چیزی است که خداوند برای پیروان و شیعیان ما آماده و مهیّا کرده است. هرگاه مؤمن از دنیا برود، روح او به سوی این محل و این نهر می‌آید و در این باغستان گردش می‌کند و از خوردنی‌ها و آشامیدنی‌های آن می‌خورند و می‌آشامند.

 

 

[۱]) بحار الانوار، ج۶، ص ۲۹۰٫

[۲]) احتجاج، طبرسی، ج۱، ص ۲۶۷؛ خصال، ج۲، ص ۴۴۰؛ بحار الانوار، ج۳۳، ص۲۳۸٫

[۳]) بحار الانوار، ج۶، ص ۲۳۷٫

[۴]) کافی، ج۳، ص ۲۴۳؛ بحار الانوار، ج۶، ص ۲۶۷، از این روایت قبلاً در بحث (ارتباط ارواح برزخیان) با زندگان در دنیا نیز استفاده شده است.

[۵]) مریم/ ۶۱ ـ ۶۲٫

[۶]) تفسیر قمی، ج ۲، ص ۵۲٫

[۷]) علی بن ابراهیم در ذیل آیه مبارکه: {وَ قُلْنا یا آدَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّهَ وَ کُلا مِنْها رَغَداً حَیْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَهَ فَتَکُونا مِنَ الظَّالِمِینَ} (بقره/ ۳۵) روایتی را از امام صادق مرفوعاً آورده است؛ که از آن حضرت درباره بهشت آدم سؤال شد: «أَ مِن جنان ‏الدّنیا کانت، أم من جِنان الآخره؟ فقال: کانت من جنان الدّنیا؛ تطلُعُ فیها الشّمسُ و القمرُ ولو کانت من جِنان الآخره ما أخرَجَ مِنها أبداً آدم و لم یدخلها إبلیس.» تفسیر قمی، ج ۱، ص۴۳٫

[۸]) علل الشرائع، ج ۲، ص ۶۰۰؛ کافی، ج ۳، ص ۲۴۷٫

[۹]) بحار الانوار، ج۶، ص ۲۸۸؛ الاختصاص، ص ۳۴۳٫

[۱۰]) بحار الانوار،ج ۱۰، ص ۱۳۵ و ج۶، ص۲۸۶٫

[۱۱]) الکافی، ج۳، ص ۲۳۶٫

[۱۲]) همان، ج ۸، ص ۲۶۱؛ بحار الانوار، ج۶، ص ۲۹۱٫

[۱۳]) بحار الانوار، ج۶، ص ۲۸۷٫

[۱۴]) نبأ/۲۳٫

[۱۵]) بحار الانوار، ج۸،

 نظر دهید »

چهل حدیث از دیگاه امام رضا

05 مرداد 1398 توسط مهناز دارابي

چهل حديث اخلاقی از امام رضا(ع)

به گزارش خبرنگارحوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛امام رضا (ع) هشتمین امام شیعیان از سلاله پاک رسول خدا (ص) و هشتمین جانشین پیامبر مکرم اسلام (ص) است. بنابر نظر مشهور مورّخان وی در یازدهم ذی قعده سال ۱۴۸ هـ. ق، در مدینه منوّره متولد شد.
 
نام مبارکش، علی، کنیه آن حضرت، ابوالحسن و دارای القاب متعددی از جمله؛ رضا، صادق، ‏صابر، فاضل، قرة ‏اعین المؤمنین و… هستند، اما مشهورترین لقب ایشان، «رضا» به معنای «خشنودی» است.
 
همزمان با ولادت امام رضا (ع) چهل حديث اخلاقی از امام رضا عليه السلام را اینجا بخوانید.
سه ويژگى برجسته مؤمن

لا يَكُونُ الْمُؤْمِنُ مُؤْمِنًا حَتّى تَكُونَ فيهِ ثَلاثُ خِصال:1ـ سُنَّةٌ مِنْ رَبِّهِ. 2ـ وَ سُنَّةٌ مِنْ نَبِيِّهِ. 3ـ وَ سُنَّةٌ مِنْ وَلِيِّهِ. فَأَمَّا السُّنَّةُ مِنْ رَبِّهِ فَكِتْمانُ سِرِّهِ. وَ أَمَّا السُّنَّةُ مِنْ نَبِيِّهِ فَمُداراةُ النّاسِ. وَ أَمَّا السُّنَّةُ مِنْ وَلِيِّهِ فَالصَّبْرُ فِى الْبَأْساءِ وَ الضَّرّاءِ.

مؤمن، مؤمن واقعى نيست، مگر آن كه سه خصلت در او باشد:سنّتى از پروردگارش و سنّتى از پيامبرش و سنّتى از امامش. امّا سنّت پروردگارش، پوشاندن راز خود است،امّا سنّت پيغمبرش، مدارا و نرم رفتارى با مردم است،امّا سنّت امامش، صبر كردن در زمان تنگدستى و پريشان حالى است.

پاداش نيكى پنهانى و سزاى افشا كننده بدى

« أَلْمُسْتَتِرُ بِالْحَسَنَةِ يَعْدِلُ سَبْعينَ حَسَنَةً، وَ الْمُذيعُ بِالسَّيِّئَةِ مَخْذُولٌ، وَالْمُسْتَتِرُ بِالسَّيِّئَةِ مَغْفُورٌ لَهُ ».

پنهان كننده كار نيك [پاداشش] برابر هفتاد حسنه است، و آشكاركننده كار بد سرافكنده است، و پنهان كننده كار بد آمرزيده است.

نظافت

« مِنْ أَخْلاقِ الأَنْبِياءِ التَّنَظُّفُ ».

از اخلاق پيامبران، نظافت و پاكيزگى است.

امين و اميننما

« لَمْ يَخُنْكَ الاَْمينُ وَ لكِنِ ائْتَمَنْتَ الْخائِنَ ».

امين به تو خيانت نكرده [و نمىكند] و ليكن [تو] خائن را امين تصوّر نموده اى.

چهل حديث اخلاقی از امام رضا(ع)
چهل حديث اخلاقی از امام رضا(عليه السلام) را اینجا بخوانید.
به گزارش خبرنگارحوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛امام رضا (ع) هشتمین امام شیعیان از سلاله پاک رسول خدا (ص) و هشتمین جانشین پیامبر مکرم اسلام (ص) است. بنابر نظر مشهور مورّخان وی در یازدهم ذی قعده سال ۱۴۸ هـ. ق، در مدینه منوّره متولد شد.
 
نام مبارکش، علی، کنیه آن حضرت، ابوالحسن و دارای القاب متعددی از جمله؛ رضا، صادق، ‏صابر، فاضل، قرة ‏اعین المؤمنین و… هستند، اما مشهورترین لقب ایشان، «رضا» به معنای «خشنودی» است.
 
همزمان با ولادت امام رضا (ع) چهل حديث اخلاقی از امام رضا عليه السلام را اینجا بخوانید.
سه ويژگى برجسته مؤمن

لا يَكُونُ الْمُؤْمِنُ مُؤْمِنًا حَتّى تَكُونَ فيهِ ثَلاثُ خِصال:1ـ سُنَّةٌ مِنْ رَبِّهِ. 2ـ وَ سُنَّةٌ مِنْ نَبِيِّهِ. 3ـ وَ سُنَّةٌ مِنْ وَلِيِّهِ. فَأَمَّا السُّنَّةُ مِنْ رَبِّهِ فَكِتْمانُ سِرِّهِ. وَ أَمَّا السُّنَّةُ مِنْ نَبِيِّهِ فَمُداراةُ النّاسِ. وَ أَمَّا السُّنَّةُ مِنْ وَلِيِّهِ فَالصَّبْرُ فِى الْبَأْساءِ وَ الضَّرّاءِ.

مؤمن، مؤمن واقعى نيست، مگر آن كه سه خصلت در او باشد:سنّتى از پروردگارش و سنّتى از پيامبرش و سنّتى از امامش. امّا سنّت پروردگارش، پوشاندن راز خود است،امّا سنّت پيغمبرش، مدارا و نرم رفتارى با مردم است،امّا سنّت امامش، صبر كردن در زمان تنگدستى و پريشان حالى است.

پاداش نيكى پنهانى و سزاى افشا كننده بدى

« أَلْمُسْتَتِرُ بِالْحَسَنَةِ يَعْدِلُ سَبْعينَ حَسَنَةً، وَ الْمُذيعُ بِالسَّيِّئَةِ مَخْذُولٌ، وَالْمُسْتَتِرُ بِالسَّيِّئَةِ مَغْفُورٌ لَهُ ».

پنهان كننده كار نيك [پاداشش] برابر هفتاد حسنه است، و آشكاركننده كار بد سرافكنده است، و پنهان كننده كار بد آمرزيده است.

نظافت

« مِنْ أَخْلاقِ الأَنْبِياءِ التَّنَظُّفُ ».

از اخلاق پيامبران، نظافت و پاكيزگى است.

امين و اميننما

« لَمْ يَخُنْكَ الاَْمينُ وَ لكِنِ ائْتَمَنْتَ الْخائِنَ ».

امين به تو خيانت نكرده [و نمىكند] و ليكن [تو] خائن را امين تصوّر نموده اى.

 نظر دهید »

سادات از دیدگاه امام رضا(ع)

05 مرداد 1398 توسط مهناز دارابي

 نظر دهید »

تلنگر

05 مرداد 1398 توسط مهناز دارابي

پیامبر اکرم (ص) :

همانا دلها مانند آهن زنگار می گیرد…. عرض شد : صیقل کردن و جلا آن چیست؟

فرمود یاد مرگ و تلاوت قرآن کریم …

منبع: بحاروالانوار ج 74 ص 129

 نظر دهید »

ازدواج سفید

01 مرداد 1398 توسط مهناز دارابي

شرح حکمت ۱۴۷ نهج البلاغه ـ اقسام مردم
 

قَالَ كُمَيْلُ بْنُ زِيَادٍ أَخَذَ بِيَدِي أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ( عليه السلام ) فَأَخْرَجَنِي إِلَى الْجَبَّانِ فَلَمَّا أَصْحَرَ تَنَفَّسَ الصُّعَدَاءَ ثُمَّ قَالَ :

يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ : إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا فَاحْفَظْ عَنِّي مَا أَقُولُ لَكَ النَّاسُ ثَلَاثَةٌ فَعَالِمٌ رَبَّانِيٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِيلِ نَجَاةٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ كُلِّ نَاعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى رُكْنٍ وَثِيقٍ يَا كُمَيْلُ الْعِلْمُ خَيْرٌ مِنَ الْمَالِ الْعِلْمُ يَحْرُسُكَ وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ وَ الْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ وَ الْعِلْمُ يَزْكُوا عَلَى الْإِنْفَاقِ وَ صَنِيعُ الْمَالِ يَزُولُ بِزَوَالِهِ يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ مَعْرِفَةُ الْعِلْمِ دِينٌ يُدَانُ بِهِ ، بِهِ يَكْسِبُ الْإِنْسَانُ الطَّاعَةَ فِي حَيَاتِهِ وَ جَمِيلَ الْأُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ وَ الْعِلْمُ حَاكِمٌ وَ الْمَالُ مَحْكُومٌ عَلَيْهِ يَا كُمَيْلُ هَلَكَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْيَاءٌ وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ الدَّهْرُ أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ وَ أَمْثَالُهُمْ فِي الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ هَا إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً بَلَى أَصَبْتُ لَقِناً غَيْرَ مَأْمُونٍ عَلَيْهِ مُسْتَعْمِلًا آلَةَ الدِّينِ لِلدُّنْيَا وَ مُسْتَظْهِراً بِنِعَمِ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ وَ بِحُجَجِهِ عَلَى أَوْلِيَائِهِ أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَةِ الْحَقِّ لَا بَصِيرَةَ لَهُ فِي أَحْنَائِهِ يَنْقَدِحُ الشَّكُّ فِي قَلْبِهِ لِأَوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ أَلَا لَا ذَا وَ لَا ذَاكَ أَوْ مَنْهُوماً بِاللَّذَّةِ سَلِسَ الْقِيَادِ لِلشَّهْوَةِ أَوْ مُغْرَماً بِالْجَمْعِ وَ الِادِّخَارِ لَيْسَا مِنْ رُعَاةِ الدِّينِ فِي شَيْ‏ءٍ أَقْرَبُ شَيْ‏ءٍ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنْعَامُ السَّائِمَةُ كَذَلِكَ يَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِيهِ اللَّهُمَّ بَلَى لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَيِّنَاتُهُ وَ كَمْ ذَا وَ أَيْنَ أُولَئِكَ ، أُولَئِكَ وَ اللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً وَ الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً يَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَيِّنَاتِهِ حَتَّى يُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ وَ يَزْرَعُوهَا فِي قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْيَقِينِ وَ اسْتَلَانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ وَ صَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَى أُولَئِكَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ الدُّعَاةُ إِلَى دِينِهِ آهِ آهِ شَوْقاً إِلَى رُؤْيَتِهِمْ انْصَرِفْ يَا كُمَيْلُ إِذَا شِئْتَ .

كميل بن زياد مى گويد: امام دست مرا گرفت، و به سوى قبرستان كوفه برد، آنگاه آه پردردى كشيد و فرمود:

اى كميل بن زياد اين قلب ها بسان ظرفهايى هستند، كه بهترين آنها، فراگيرترين آنهاست، پس آنچه را مى گويم نگاه دار.

مردم سه دسته اند، دانشمند الهى، و آموزنده اى بر راه رستگارى، و پشّه هاى دست خوش باد و طوفان و هميشه سرگردان، كه به دنبال هر سر و صدايى مى روند، و با وزش هر بادى حركت مى كنند، نه از روشنايى دانش نور گرفتند، و نه به پناهگاه استوارى پناه گرفتند.
اى كميل: دانش بهتر از مال است، زيرا علم، نگهبان تو است، و مال را تو بايد نگهبان باشى مال با بخشش كاستى پذيرد امّا علم با بخشش فزونى گيرد، و مقام و شخصيّتى كه با مال به دست آمده با نابودى مال، نابود مى گردد. اى كميل بن زياد شناخت علم راستين (علم الهى) آيينى است كه با آن پاداش داده مى شود، و انسان در دوران زندگى با آن خدا را اطاعت مى كند، و پس از مرگ، نام نيكو به يادگار گذارد. دانش فرمانروا، و مال فرمانبر است.
اى كميل ثروت اندوزان بى تقوا مرده گرچه به ظاهر زنده اند، امّا دانشمندان، تا دنيا برقرار است زنده اند، بدن هايشان گرچه در زمين پنهان امّا ياد آنان در دل ها هميشه زنده است.
بدان كه در اينجا (اشاره به سينه مبارك كرد) دانش فراوانى انباشته است، اى كاش كسانى را مى يافتم كه مى توانستند آن را بياموزند آرى تيز هوشانى مى يابم امّا مورد اعتماد نمى باشند، دين را وسيله دنيا قرار داده، و با نعمت هاى خدا بر بندگان، و با برهان هاى الهى بر دوستان خدا فخر مى فروشند. يا گروهى كه تسليم حاملان حق مى باشند امّا ژرف انديشى لازم را در شناخت حقيقت ندارند، كه با اوّلين شبهه اى، شك و ترديد در دلشان ريشه مى زند پس نه آنها، و نه اينها، سزاوار آموختن دانش هاى فراوان من نمى باشند. يا فرد ديگرى كه سخت در پى لذّت بوده، و اختيار خود را به شهوت داده است، يا آن كه در ثروت اندوزى حرص مى ورزد، هيچ كدام از آنان نمى توانند از دين پاسدارى كنند، و بيشتر به چهارپايان چرنده شباهت دارند، و چنين است كه دانش با مرگ دارندگان دانش مى ميرد.
آرى خداوند زمين هيچ گاه از حجّت الهى خالى نيست، كه براى خدا با برهان روشن قيام كند، يا آشكار و شناخته شده، يا بيمناك و پنهان، تا حجّت خدا باطل نشود، و نشانه هايشان از ميان نرود. تعدادشان چقدر و در كجا هستند به خدا سوگند كه تعدادشان اندك ولى نزد خدا بزرگ مقدارند، كه خدا به وسيله آنان حجّت ها و نشانه هاى خود را نگاه مى دارد، تا به كسانى كه همانندشان هستند بسپارد، و در دل هاى آنان بكارد، آنان كه دانش، نور حقيقت بينى را بر قلبشان تابيده، و روح يقين را دريافته اند، كه آنچه را خوشگذاران ها دشوار مى شمارند، آسان گرفتند، و با آنچه كه ناآگاهان از آن هراس داشتند أنس گرفتند. در دنيا با بدن هايى زندگى مى كنند، كه ارواحشان به جهان بالا پيوند خورده است، آنان جانشينان خدا در زمين، و دعوت كنندگان مردم به دين خدايند. آه، آه، چه سخت اشتياق ديدارشان را دارم كميل هر گاه خواستى باز گرد.

نهج البلاغه، حکمت ۱۴۷

 
 
 
 

شرح حکمت ۱۴۷ نهج البلاغه ـ اقسام مردم
 

قَالَ كُمَيْلُ بْنُ زِيَادٍ أَخَذَ بِيَدِي أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ( عليه السلام ) فَأَخْرَجَنِي إِلَى الْجَبَّانِ فَلَمَّا أَصْحَرَ تَنَفَّسَ الصُّعَدَاءَ ثُمَّ قَالَ :

يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ : إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا فَاحْفَظْ عَنِّي مَا أَقُولُ لَكَ النَّاسُ ثَلَاثَةٌ فَعَالِمٌ رَبَّانِيٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِيلِ نَجَاةٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ كُلِّ نَاعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى رُكْنٍ وَثِيقٍ يَا كُمَيْلُ الْعِلْمُ خَيْرٌ مِنَ الْمَالِ الْعِلْمُ يَحْرُسُكَ وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ وَ الْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ وَ الْعِلْمُ يَزْكُوا عَلَى الْإِنْفَاقِ وَ صَنِيعُ الْمَالِ يَزُولُ بِزَوَالِهِ يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ مَعْرِفَةُ الْعِلْمِ دِينٌ يُدَانُ بِهِ ، بِهِ يَكْسِبُ الْإِنْسَانُ الطَّاعَةَ فِي حَيَاتِهِ وَ جَمِيلَ الْأُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ وَ الْعِلْمُ حَاكِمٌ وَ الْمَالُ مَحْكُومٌ عَلَيْهِ يَا كُمَيْلُ هَلَكَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْيَاءٌ وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ الدَّهْرُ أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ وَ أَمْثَالُهُمْ فِي الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ هَا إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً بَلَى أَصَبْتُ لَقِناً غَيْرَ مَأْمُونٍ عَلَيْهِ مُسْتَعْمِلًا آلَةَ الدِّينِ لِلدُّنْيَا وَ مُسْتَظْهِراً بِنِعَمِ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ وَ بِحُجَجِهِ عَلَى أَوْلِيَائِهِ أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَةِ الْحَقِّ لَا بَصِيرَةَ لَهُ فِي أَحْنَائِهِ يَنْقَدِحُ الشَّكُّ فِي قَلْبِهِ لِأَوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ أَلَا لَا ذَا وَ لَا ذَاكَ أَوْ مَنْهُوماً بِاللَّذَّةِ سَلِسَ الْقِيَادِ لِلشَّهْوَةِ أَوْ مُغْرَماً بِالْجَمْعِ وَ الِادِّخَارِ لَيْسَا مِنْ رُعَاةِ الدِّينِ فِي شَيْ‏ءٍ أَقْرَبُ شَيْ‏ءٍ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنْعَامُ السَّائِمَةُ كَذَلِكَ يَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِيهِ اللَّهُمَّ بَلَى لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَيِّنَاتُهُ وَ كَمْ ذَا وَ أَيْنَ أُولَئِكَ ، أُولَئِكَ وَ اللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً وَ الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً يَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَيِّنَاتِهِ حَتَّى يُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ وَ يَزْرَعُوهَا فِي قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْيَقِينِ وَ اسْتَلَانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ وَ صَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَى أُولَئِكَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ الدُّعَاةُ إِلَى دِينِهِ آهِ آهِ شَوْقاً إِلَى رُؤْيَتِهِمْ انْصَرِفْ يَا كُمَيْلُ إِذَا شِئْتَ .

كميل بن زياد مى گويد: امام دست مرا گرفت، و به سوى قبرستان كوفه برد، آنگاه آه پردردى كشيد و فرمود:

اى كميل بن زياد اين قلب ها بسان ظرفهايى هستند، كه بهترين آنها، فراگيرترين آنهاست، پس آنچه را مى گويم نگاه دار.

مردم سه دسته اند، دانشمند الهى، و آموزنده اى بر راه رستگارى، و پشّه هاى دست خوش باد و طوفان و هميشه سرگردان، كه به دنبال هر سر و صدايى مى روند، و با وزش هر بادى حركت مى كنند، نه از روشنايى دانش نور گرفتند، و نه به پناهگاه استوارى پناه گرفتند.
اى كميل: دانش بهتر از مال است، زيرا علم، نگهبان تو است، و مال را تو بايد نگهبان باشى مال با بخشش كاستى پذيرد امّا علم با بخشش فزونى گيرد، و مقام و شخصيّتى كه با مال به دست آمده با نابودى مال، نابود مى گردد. اى كميل بن زياد شناخت علم راستين (علم الهى) آيينى است كه با آن پاداش داده مى شود، و انسان در دوران زندگى با آن خدا را اطاعت مى كند، و پس از مرگ، نام نيكو به يادگار گذارد. دانش فرمانروا، و مال فرمانبر است.
اى كميل ثروت اندوزان بى تقوا مرده گرچه به ظاهر زنده اند، امّا دانشمندان، تا دنيا برقرار است زنده اند، بدن هايشان گرچه در زمين پنهان امّا ياد آنان در دل ها هميشه زنده است.
بدان كه در اينجا (اشاره به سينه مبارك كرد) دانش فراوانى انباشته است، اى كاش كسانى را مى يافتم كه مى توانستند آن را بياموزند آرى تيز هوشانى مى يابم امّا مورد اعتماد نمى باشند، دين را وسيله دنيا قرار داده، و با نعمت هاى خدا بر بندگان، و با برهان هاى الهى بر دوستان خدا فخر مى فروشند. يا گروهى كه تسليم حاملان حق مى باشند امّا ژرف انديشى لازم را در شناخت حقيقت ندارند، كه با اوّلين شبهه اى، شك و ترديد در دلشان ريشه مى زند پس نه آنها، و نه اينها، سزاوار آموختن دانش هاى فراوان من نمى باشند. يا فرد ديگرى كه سخت در پى لذّت بوده، و اختيار خود را به شهوت داده است، يا آن كه در ثروت اندوزى حرص مى ورزد، هيچ كدام از آنان نمى توانند از دين پاسدارى كنند، و بيشتر به چهارپايان چرنده شباهت دارند، و چنين است كه دانش با مرگ دارندگان دانش مى ميرد.
آرى خداوند زمين هيچ گاه از حجّت الهى خالى نيست، كه براى خدا با برهان روشن قيام كند، يا آشكار و شناخته شده، يا بيمناك و پنهان، تا حجّت خدا باطل نشود، و نشانه هايشان از ميان نرود. تعدادشان چقدر و در كجا هستند به خدا سوگند كه تعدادشان اندك ولى نزد خدا بزرگ مقدارند، كه خدا به وسيله آنان حجّت ها و نشانه هاى خود را نگاه مى دارد، تا به كسانى كه همانندشان هستند بسپارد، و در دل هاى آنان بكارد، آنان كه دانش، نور حقيقت بينى را بر قلبشان تابيده، و روح يقين را دريافته اند، كه آنچه را خوشگذاران ها دشوار مى شمارند، آسان گرفتند، و با آنچه كه ناآگاهان از آن هراس داشتند أنس گرفتند. در دنيا با بدن هايى زندگى مى كنند، كه ارواحشان به جهان بالا پيوند خورده است، آنان جانشينان خدا در زمين، و دعوت كنندگان مردم به دين خدايند. آه، آه، چه سخت اشتياق ديدارشان را دارم كميل هر گاه خواستى باز گرد.

نهج البلاغه، حکمت ۱۴۷

 
 
 
 

شرح حکمت ۱۴۷ نهج البلاغه ـ اقسام مردم
 

قَالَ كُمَيْلُ بْنُ زِيَادٍ أَخَذَ بِيَدِي أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ( عليه السلام ) فَأَخْرَجَنِي إِلَى الْجَبَّانِ فَلَمَّا أَصْحَرَ تَنَفَّسَ الصُّعَدَاءَ ثُمَّ قَالَ :

يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ : إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا فَاحْفَظْ عَنِّي مَا أَقُولُ لَكَ النَّاسُ ثَلَاثَةٌ فَعَالِمٌ رَبَّانِيٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِيلِ نَجَاةٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ كُلِّ نَاعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى رُكْنٍ وَثِيقٍ يَا كُمَيْلُ الْعِلْمُ خَيْرٌ مِنَ الْمَالِ الْعِلْمُ يَحْرُسُكَ وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ وَ الْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ وَ الْعِلْمُ يَزْكُوا عَلَى الْإِنْفَاقِ وَ صَنِيعُ الْمَالِ يَزُولُ بِزَوَالِهِ يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ مَعْرِفَةُ الْعِلْمِ دِينٌ يُدَانُ بِهِ ، بِهِ يَكْسِبُ الْإِنْسَانُ الطَّاعَةَ فِي حَيَاتِهِ وَ جَمِيلَ الْأُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ وَ الْعِلْمُ حَاكِمٌ وَ الْمَالُ مَحْكُومٌ عَلَيْهِ يَا كُمَيْلُ هَلَكَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْيَاءٌ وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ الدَّهْرُ أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ وَ أَمْثَالُهُمْ فِي الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ هَا إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً بَلَى أَصَبْتُ لَقِناً غَيْرَ مَأْمُونٍ عَلَيْهِ مُسْتَعْمِلًا آلَةَ الدِّينِ لِلدُّنْيَا وَ مُسْتَظْهِراً بِنِعَمِ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ وَ بِحُجَجِهِ عَلَى أَوْلِيَائِهِ أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَةِ الْحَقِّ لَا بَصِيرَةَ لَهُ فِي أَحْنَائِهِ يَنْقَدِحُ الشَّكُّ فِي قَلْبِهِ لِأَوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ أَلَا لَا ذَا وَ لَا ذَاكَ أَوْ مَنْهُوماً بِاللَّذَّةِ سَلِسَ الْقِيَادِ لِلشَّهْوَةِ أَوْ مُغْرَماً بِالْجَمْعِ وَ الِادِّخَارِ لَيْسَا مِنْ رُعَاةِ الدِّينِ فِي شَيْ‏ءٍ أَقْرَبُ شَيْ‏ءٍ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنْعَامُ السَّائِمَةُ كَذَلِكَ يَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِيهِ اللَّهُمَّ بَلَى لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَيِّنَاتُهُ وَ كَمْ ذَا وَ أَيْنَ أُولَئِكَ ، أُولَئِكَ وَ اللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً وَ الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً يَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَيِّنَاتِهِ حَتَّى يُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ وَ يَزْرَعُوهَا فِي قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْيَقِينِ وَ اسْتَلَانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ وَ صَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَى أُولَئِكَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ الدُّعَاةُ إِلَى دِينِهِ آهِ آهِ شَوْقاً إِلَى رُؤْيَتِهِمْ انْصَرِفْ يَا كُمَيْلُ إِذَا شِئْتَ .

كميل بن زياد مى گويد: امام دست مرا گرفت، و به سوى قبرستان كوفه برد، آنگاه آه پردردى كشيد و فرمود:

اى كميل بن زياد اين قلب ها بسان ظرفهايى هستند، كه بهترين آنها، فراگيرترين آنهاست، پس آنچه را مى گويم نگاه دار.

مردم سه دسته اند، دانشمند الهى، و آموزنده اى بر راه رستگارى، و پشّه هاى دست خوش باد و طوفان و هميشه سرگردان، كه به دنبال هر سر و صدايى مى روند، و با وزش هر بادى حركت مى كنند، نه از روشنايى دانش نور گرفتند، و نه به پناهگاه استوارى پناه گرفتند.
اى كميل: دانش بهتر از مال است، زيرا علم، نگهبان تو است، و مال را تو بايد نگهبان باشى مال با بخشش كاستى پذيرد امّا علم با بخشش فزونى گيرد، و مقام و شخصيّتى كه با مال به دست آمده با نابودى مال، نابود مى گردد. اى كميل بن زياد شناخت علم راستين (علم الهى) آيينى است كه با آن پاداش داده مى شود، و انسان در دوران زندگى با آن خدا را اطاعت مى كند، و پس از مرگ، نام نيكو به يادگار گذارد. دانش فرمانروا، و مال فرمانبر است.
اى كميل ثروت اندوزان بى تقوا مرده گرچه به ظاهر زنده اند، امّا دانشمندان، تا دنيا برقرار است زنده اند، بدن هايشان گرچه در زمين پنهان امّا ياد آنان در دل ها هميشه زنده است.
بدان كه در اينجا (اشاره به سينه مبارك كرد) دانش فراوانى انباشته است، اى كاش كسانى را مى يافتم كه مى توانستند آن را بياموزند آرى تيز هوشانى مى يابم امّا مورد اعتماد نمى باشند، دين را وسيله دنيا قرار داده، و با نعمت هاى خدا بر بندگان، و با برهان هاى الهى بر دوستان خدا فخر مى فروشند. يا گروهى كه تسليم حاملان حق مى باشند امّا ژرف انديشى لازم را در شناخت حقيقت ندارند، كه با اوّلين شبهه اى، شك و ترديد در دلشان ريشه مى زند پس نه آنها، و نه اينها، سزاوار آموختن دانش هاى فراوان من نمى باشند. يا فرد ديگرى كه سخت در پى لذّت بوده، و اختيار خود را به شهوت داده است، يا آن كه در ثروت اندوزى حرص مى ورزد، هيچ كدام از آنان نمى توانند از دين پاسدارى كنند، و بيشتر به چهارپايان چرنده شباهت دارند، و چنين است كه دانش با مرگ دارندگان دانش مى ميرد.
آرى خداوند زمين هيچ گاه از حجّت الهى خالى نيست، كه براى خدا با برهان روشن قيام كند، يا آشكار و شناخته شده، يا بيمناك و پنهان، تا حجّت خدا باطل نشود، و نشانه هايشان از ميان نرود. تعدادشان چقدر و در كجا هستند به خدا سوگند كه تعدادشان اندك ولى نزد خدا بزرگ مقدارند، كه خدا به وسيله آنان حجّت ها و نشانه هاى خود را نگاه مى دارد، تا به كسانى كه همانندشان هستند بسپارد، و در دل هاى آنان بكارد، آنان كه دانش، نور حقيقت بينى را بر قلبشان تابيده، و روح يقين را دريافته اند، كه آنچه را خوشگذاران ها دشوار مى شمارند، آسان گرفتند، و با آنچه كه ناآگاهان از آن هراس داشتند أنس گرفتند. در دنيا با بدن هايى زندگى مى كنند، كه ارواحشان به جهان بالا پيوند خورده است، آنان جانشينان خدا در زمين، و دعوت كنندگان مردم به دين خدايند. آه، آه، چه سخت اشتياق ديدارشان را دارم كميل هر گاه خواستى باز گرد.

نهج البلاغه، حکمت ۱۴۷

 
 
 
 

شرح حکمت ۱۴۷ نهج البلاغه ـ اقسام مردم
 

قَالَ كُمَيْلُ بْنُ زِيَادٍ أَخَذَ بِيَدِي أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ( عليه السلام ) فَأَخْرَجَنِي إِلَى الْجَبَّانِ فَلَمَّا أَصْحَرَ تَنَفَّسَ الصُّعَدَاءَ ثُمَّ قَالَ :

يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ : إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا فَاحْفَظْ عَنِّي مَا أَقُولُ لَكَ النَّاسُ ثَلَاثَةٌ فَعَالِمٌ رَبَّانِيٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِيلِ نَجَاةٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ كُلِّ نَاعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى رُكْنٍ وَثِيقٍ يَا كُمَيْلُ الْعِلْمُ خَيْرٌ مِنَ الْمَالِ الْعِلْمُ يَحْرُسُكَ وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ وَ الْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ وَ الْعِلْمُ يَزْكُوا عَلَى الْإِنْفَاقِ وَ صَنِيعُ الْمَالِ يَزُولُ بِزَوَالِهِ يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ مَعْرِفَةُ الْعِلْمِ دِينٌ يُدَانُ بِهِ ، بِهِ يَكْسِبُ الْإِنْسَانُ الطَّاعَةَ فِي حَيَاتِهِ وَ جَمِيلَ الْأُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ وَ الْعِلْمُ حَاكِمٌ وَ الْمَالُ مَحْكُومٌ عَلَيْهِ يَا كُمَيْلُ هَلَكَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْيَاءٌ وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ الدَّهْرُ أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ وَ أَمْثَالُهُمْ فِي الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ هَا إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً بَلَى أَصَبْتُ لَقِناً غَيْرَ مَأْمُونٍ عَلَيْهِ مُسْتَعْمِلًا آلَةَ الدِّينِ لِلدُّنْيَا وَ مُسْتَظْهِراً بِنِعَمِ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ وَ بِحُجَجِهِ عَلَى أَوْلِيَائِهِ أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَةِ الْحَقِّ لَا بَصِيرَةَ لَهُ فِي أَحْنَائِهِ يَنْقَدِحُ الشَّكُّ فِي قَلْبِهِ لِأَوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ أَلَا لَا ذَا وَ لَا ذَاكَ أَوْ مَنْهُوماً بِاللَّذَّةِ سَلِسَ الْقِيَادِ لِلشَّهْوَةِ أَوْ مُغْرَماً بِالْجَمْعِ وَ الِادِّخَارِ لَيْسَا مِنْ رُعَاةِ الدِّينِ فِي شَيْ‏ءٍ أَقْرَبُ شَيْ‏ءٍ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنْعَامُ السَّائِمَةُ كَذَلِكَ يَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِيهِ اللَّهُمَّ بَلَى لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَيِّنَاتُهُ وَ كَمْ ذَا وَ أَيْنَ أُولَئِكَ ، أُولَئِكَ وَ اللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً وَ الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً يَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَيِّنَاتِهِ حَتَّى يُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ وَ يَزْرَعُوهَا فِي قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْيَقِينِ وَ اسْتَلَانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ وَ صَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَى أُولَئِكَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ الدُّعَاةُ إِلَى دِينِهِ آهِ آهِ شَوْقاً إِلَى رُؤْيَتِهِمْ انْصَرِفْ يَا كُمَيْلُ إِذَا شِئْتَ .

كميل بن زياد مى گويد: امام دست مرا گرفت، و به سوى قبرستان كوفه برد، آنگاه آه پردردى كشيد و فرمود:

اى كميل بن زياد اين قلب ها بسان ظرفهايى هستند، كه بهترين آنها، فراگيرترين آنهاست، پس آنچه را مى گويم نگاه دار.

مردم سه دسته اند، دانشمند الهى، و آموزنده اى بر راه رستگارى، و پشّه هاى دست خوش باد و طوفان و هميشه سرگردان، كه به دنبال هر سر و صدايى مى روند، و با وزش هر بادى حركت مى كنند، نه از روشنايى دانش نور گرفتند، و نه به پناهگاه استوارى پناه گرفتند.
اى كميل: دانش بهتر از مال است، زيرا علم، نگهبان تو است، و مال را تو بايد نگهبان باشى مال با بخشش كاستى پذيرد امّا علم با بخشش فزونى گيرد، و مقام و شخصيّتى كه با مال به دست آمده با نابودى مال، نابود مى گردد. اى كميل بن زياد شناخت علم راستين (علم الهى) آيينى است كه با آن پاداش داده مى شود، و انسان در دوران زندگى با آن خدا را اطاعت مى كند، و پس از مرگ، نام نيكو به يادگار گذارد. دانش فرمانروا، و مال فرمانبر است.
اى كميل ثروت اندوزان بى تقوا مرده گرچه به ظاهر زنده اند، امّا دانشمندان، تا دنيا برقرار است زنده اند، بدن هايشان گرچه در زمين پنهان امّا ياد آنان در دل ها هميشه زنده است.
بدان كه در اينجا (اشاره به سينه مبارك كرد) دانش فراوانى انباشته است، اى كاش كسانى را مى يافتم كه مى توانستند آن را بياموزند آرى تيز هوشانى مى يابم امّا مورد اعتماد نمى باشند، دين را وسيله دنيا قرار داده، و با نعمت هاى خدا بر بندگان، و با برهان هاى الهى بر دوستان خدا فخر مى فروشند. يا گروهى كه تسليم حاملان حق مى باشند امّا ژرف انديشى لازم را در شناخت حقيقت ندارند، كه با اوّلين شبهه اى، شك و ترديد در دلشان ريشه مى زند پس نه آنها، و نه اينها، سزاوار آموختن دانش هاى فراوان من نمى باشند. يا فرد ديگرى كه سخت در پى لذّت بوده، و اختيار خود را به شهوت داده است، يا آن كه در ثروت اندوزى حرص مى ورزد، هيچ كدام از آنان نمى توانند از دين پاسدارى كنند، و بيشتر به چهارپايان چرنده شباهت دارند، و چنين است كه دانش با مرگ دارندگان دانش مى ميرد.
آرى خداوند زمين هيچ گاه از حجّت الهى خالى نيست، كه براى خدا با برهان روشن قيام كند، يا آشكار و شناخته شده، يا بيمناك و پنهان، تا حجّت خدا باطل نشود، و نشانه هايشان از ميان نرود. تعدادشان چقدر و در كجا هستند به خدا سوگند كه تعدادشان اندك ولى نزد خدا بزرگ مقدارند، كه خدا به وسيله آنان حجّت ها و نشانه هاى خود را نگاه مى دارد، تا به كسانى كه همانندشان هستند بسپارد، و در دل هاى آنان بكارد، آنان كه دانش، نور حقيقت بينى را بر قلبشان تابيده، و روح يقين را دريافته اند، كه آنچه را خوشگذاران ها دشوار مى شمارند، آسان گرفتند، و با آنچه كه ناآگاهان از آن هراس داشتند أنس گرفتند. در دنيا با بدن هايى زندگى مى كنند، كه ارواحشان به جهان بالا پيوند خورده است، آنان جانشينان خدا در زمين، و دعوت كنندگان مردم به دين خدايند. آه، آه، چه سخت اشتياق ديدارشان را دارم كميل هر گاه خواستى باز گرد.

نهج البلاغه، حکمت ۱۴۷

 
 
 
 

شرح حکمت ۱۴۷ نهج البلاغه ـ اقسام مردم
 

قَالَ كُمَيْلُ بْنُ زِيَادٍ أَخَذَ بِيَدِي أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ( عليه السلام ) فَأَخْرَجَنِي إِلَى الْجَبَّانِ فَلَمَّا أَصْحَرَ تَنَفَّسَ الصُّعَدَاءَ ثُمَّ قَالَ :

يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ : إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا فَاحْفَظْ عَنِّي مَا أَقُولُ لَكَ النَّاسُ ثَلَاثَةٌ فَعَالِمٌ رَبَّانِيٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِيلِ نَجَاةٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ كُلِّ نَاعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى رُكْنٍ وَثِيقٍ يَا كُمَيْلُ الْعِلْمُ خَيْرٌ مِنَ الْمَالِ الْعِلْمُ يَحْرُسُكَ وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ وَ الْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ وَ الْعِلْمُ يَزْكُوا عَلَى الْإِنْفَاقِ وَ صَنِيعُ الْمَالِ يَزُولُ بِزَوَالِهِ يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ مَعْرِفَةُ الْعِلْمِ دِينٌ يُدَانُ بِهِ ، بِهِ يَكْسِبُ الْإِنْسَانُ الطَّاعَةَ فِي حَيَاتِهِ وَ جَمِيلَ الْأُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ وَ الْعِلْمُ حَاكِمٌ وَ الْمَالُ مَحْكُومٌ عَلَيْهِ يَا كُمَيْلُ هَلَكَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْيَاءٌ وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ الدَّهْرُ أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ وَ أَمْثَالُهُمْ فِي الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ هَا إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً بَلَى أَصَبْتُ لَقِناً غَيْرَ مَأْمُونٍ عَلَيْهِ مُسْتَعْمِلًا آلَةَ الدِّينِ لِلدُّنْيَا وَ مُسْتَظْهِراً بِنِعَمِ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ وَ بِحُجَجِهِ عَلَى أَوْلِيَائِهِ أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَةِ الْحَقِّ لَا بَصِيرَةَ لَهُ فِي أَحْنَائِهِ يَنْقَدِحُ الشَّكُّ فِي قَلْبِهِ لِأَوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ أَلَا لَا ذَا وَ لَا ذَاكَ أَوْ مَنْهُوماً بِاللَّذَّةِ سَلِسَ الْقِيَادِ لِلشَّهْوَةِ أَوْ مُغْرَماً بِالْجَمْعِ وَ الِادِّخَارِ لَيْسَا مِنْ رُعَاةِ الدِّينِ فِي شَيْ‏ءٍ أَقْرَبُ شَيْ‏ءٍ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنْعَامُ السَّائِمَةُ كَذَلِكَ يَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِيهِ اللَّهُمَّ بَلَى لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَيِّنَاتُهُ وَ كَمْ ذَا وَ أَيْنَ أُولَئِكَ ، أُولَئِكَ وَ اللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً وَ الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً يَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَيِّنَاتِهِ حَتَّى يُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ وَ يَزْرَعُوهَا فِي قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْيَقِينِ وَ اسْتَلَانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ وَ صَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَى أُولَئِكَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ الدُّعَاةُ إِلَى دِينِهِ آهِ آهِ شَوْقاً إِلَى رُؤْيَتِهِمْ انْصَرِفْ يَا كُمَيْلُ إِذَا شِئْتَ .

كميل بن زياد مى گويد: امام دست مرا گرفت، و به سوى قبرستان كوفه برد، آنگاه آه پردردى كشيد و فرمود:

اى كميل بن زياد اين قلب ها بسان ظرفهايى هستند، كه بهترين آنها، فراگيرترين آنهاست، پس آنچه را مى گويم نگاه دار.

مردم سه دسته اند، دانشمند الهى، و آموزنده اى بر راه رستگارى، و پشّه هاى دست خوش باد و طوفان و هميشه سرگردان، كه به دنبال هر سر و صدايى مى روند، و با وزش هر بادى حركت مى كنند، نه از روشنايى دانش نور گرفتند، و نه به پناهگاه استوارى پناه گرفتند.
اى كميل: دانش بهتر از مال است، زيرا علم، نگهبان تو است، و مال را تو بايد نگهبان باشى مال با بخشش كاستى پذيرد امّا علم با بخشش فزونى گيرد، و مقام و شخصيّتى كه با مال به دست آمده با نابودى مال، نابود مى گردد. اى كميل بن زياد شناخت علم راستين (علم الهى) آيينى است كه با آن پاداش داده مى شود، و انسان در دوران زندگى با آن خدا را اطاعت مى كند، و پس از مرگ، نام نيكو به يادگار گذارد. دانش فرمانروا، و مال فرمانبر است.
اى كميل ثروت اندوزان بى تقوا مرده گرچه به ظاهر زنده اند، امّا دانشمندان، تا دنيا برقرار است زنده اند، بدن هايشان گرچه در زمين پنهان امّا ياد آنان در دل ها هميشه زنده است.
بدان كه در اينجا (اشاره به سينه مبارك كرد) دانش فراوانى انباشته است، اى كاش كسانى را مى يافتم كه مى توانستند آن را بياموزند آرى تيز هوشانى مى يابم امّا مورد اعتماد نمى باشند، دين را وسيله دنيا قرار داده، و با نعمت هاى خدا بر بندگان، و با برهان هاى الهى بر دوستان خدا فخر مى فروشند. يا گروهى كه تسليم حاملان حق مى باشند امّا ژرف انديشى لازم را در شناخت حقيقت ندارند، كه با اوّلين شبهه اى، شك و ترديد در دلشان ريشه مى زند پس نه آنها، و نه اينها، سزاوار آموختن دانش هاى فراوان من نمى باشند. يا فرد ديگرى كه سخت در پى لذّت بوده، و اختيار خود را به شهوت داده است، يا آن كه در ثروت اندوزى حرص مى ورزد، هيچ كدام از آنان نمى توانند از دين پاسدارى كنند، و بيشتر به چهارپايان چرنده شباهت دارند، و چنين است كه دانش با مرگ دارندگان دانش مى ميرد.
آرى خداوند زمين هيچ گاه از حجّت الهى خالى نيست، كه براى خدا با برهان روشن قيام كند، يا آشكار و شناخته شده، يا بيمناك و پنهان، تا حجّت خدا باطل نشود، و نشانه هايشان از ميان نرود. تعدادشان چقدر و در كجا هستند به خدا سوگند كه تعدادشان اندك ولى نزد خدا بزرگ مقدارند، كه خدا به وسيله آنان حجّت ها و نشانه هاى خود را نگاه مى دارد، تا به كسانى كه همانندشان هستند بسپارد، و در دل هاى آنان بكارد، آنان كه دانش، نور حقيقت بينى را بر قلبشان تابيده، و روح يقين را دريافته اند، كه آنچه را خوشگذاران ها دشوار مى شمارند، آسان گرفتند، و با آنچه كه ناآگاهان از آن هراس داشتند أنس گرفتند. در دنيا با بدن هايى زندگى مى كنند، كه ارواحشان به جهان بالا پيوند خورده است، آنان جانشينان خدا در زمين، و دعوت كنندگان مردم به دين خدايند. آه، آه، چه سخت اشتياق ديدارشان را دارم كميل هر گاه خواستى باز گرد.

نهج البلاغه، حکمت ۱۴۷

 
 
 
 

شرح حکمت ۱۴۷ نهج البلاغه ـ اقسام مردم
 

قَالَ كُمَيْلُ بْنُ زِيَادٍ أَخَذَ بِيَدِي أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ( عليه السلام ) فَأَخْرَجَنِي إِلَى الْجَبَّانِ فَلَمَّا أَصْحَرَ تَنَفَّسَ الصُّعَدَاءَ ثُمَّ قَالَ :

يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ : إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا فَاحْفَظْ عَنِّي مَا أَقُولُ لَكَ النَّاسُ ثَلَاثَةٌ فَعَالِمٌ رَبَّانِيٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِيلِ نَجَاةٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ كُلِّ نَاعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى رُكْنٍ وَثِيقٍ يَا كُمَيْلُ الْعِلْمُ خَيْرٌ مِنَ الْمَالِ الْعِلْمُ يَحْرُسُكَ وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ وَ الْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ وَ الْعِلْمُ يَزْكُوا عَلَى الْإِنْفَاقِ وَ صَنِيعُ الْمَالِ يَزُولُ بِزَوَالِهِ يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ مَعْرِفَةُ الْعِلْمِ دِينٌ يُدَانُ بِهِ ، بِهِ يَكْسِبُ الْإِنْسَانُ الطَّاعَةَ فِي حَيَاتِهِ وَ جَمِيلَ الْأُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ وَ الْعِلْمُ حَاكِمٌ وَ الْمَالُ مَحْكُومٌ عَلَيْهِ يَا كُمَيْلُ هَلَكَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْيَاءٌ وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ الدَّهْرُ أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ وَ أَمْثَالُهُمْ فِي الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ هَا إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً بَلَى أَصَبْتُ لَقِناً غَيْرَ مَأْمُونٍ عَلَيْهِ مُسْتَعْمِلًا آلَةَ الدِّينِ لِلدُّنْيَا وَ مُسْتَظْهِراً بِنِعَمِ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ وَ بِحُجَجِهِ عَلَى أَوْلِيَائِهِ أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَةِ الْحَقِّ لَا بَصِيرَةَ لَهُ فِي أَحْنَائِهِ يَنْقَدِحُ الشَّكُّ فِي قَلْبِهِ لِأَوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ أَلَا لَا ذَا وَ لَا ذَاكَ أَوْ مَنْهُوماً بِاللَّذَّةِ سَلِسَ الْقِيَادِ لِلشَّهْوَةِ أَوْ مُغْرَماً بِالْجَمْعِ وَ الِادِّخَارِ لَيْسَا مِنْ رُعَاةِ الدِّينِ فِي شَيْ‏ءٍ أَقْرَبُ شَيْ‏ءٍ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنْعَامُ السَّائِمَةُ كَذَلِكَ يَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِيهِ اللَّهُمَّ بَلَى لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَيِّنَاتُهُ وَ كَمْ ذَا وَ أَيْنَ أُولَئِكَ ، أُولَئِكَ وَ اللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً وَ الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً يَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَيِّنَاتِهِ حَتَّى يُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ وَ يَزْرَعُوهَا فِي قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْيَقِينِ وَ اسْتَلَانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ وَ صَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَى أُولَئِكَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ الدُّعَاةُ إِلَى دِينِهِ آهِ آهِ شَوْقاً إِلَى رُؤْيَتِهِمْ انْصَرِفْ يَا كُمَيْلُ إِذَا شِئْتَ .

كميل بن زياد مى گويد: امام دست مرا گرفت، و به سوى قبرستان كوفه برد، آنگاه آه پردردى كشيد و فرمود:

اى كميل بن زياد اين قلب ها بسان ظرفهايى هستند، كه بهترين آنها، فراگيرترين آنهاست، پس آنچه را مى گويم نگاه دار.

مردم سه دسته اند، دانشمند الهى، و آموزنده اى بر راه رستگارى، و پشّه هاى دست خوش باد و طوفان و هميشه سرگردان، كه به دنبال هر سر و صدايى مى روند، و با وزش هر بادى حركت مى كنند، نه از روشنايى دانش نور گرفتند، و نه به پناهگاه استوارى پناه گرفتند.
اى كميل: دانش بهتر از مال است، زيرا علم، نگهبان تو است، و مال را تو بايد نگهبان باشى مال با بخشش كاستى پذيرد امّا علم با بخشش فزونى گيرد، و مقام و شخصيّتى كه با مال به دست آمده با نابودى مال، نابود مى گردد. اى كميل بن زياد شناخت علم راستين (علم الهى) آيينى است كه با آن پاداش داده مى شود، و انسان در دوران زندگى با آن خدا را اطاعت مى كند، و پس از مرگ، نام نيكو به يادگار گذارد. دانش فرمانروا، و مال فرمانبر است.
اى كميل ثروت اندوزان بى تقوا مرده گرچه به ظاهر زنده اند، امّا دانشمندان، تا دنيا برقرار است زنده اند، بدن هايشان گرچه در زمين پنهان امّا ياد آنان در دل ها هميشه زنده است.
بدان كه در اينجا (اشاره به سينه مبارك كرد) دانش فراوانى انباشته است، اى كاش كسانى را مى يافتم كه مى توانستند آن را بياموزند آرى تيز هوشانى مى يابم امّا مورد اعتماد نمى باشند، دين را وسيله دنيا قرار داده، و با نعمت هاى خدا بر بندگان، و با برهان هاى الهى بر دوستان خدا فخر مى فروشند. يا گروهى كه تسليم حاملان حق مى باشند امّا ژرف انديشى لازم را در شناخت حقيقت ندارند، كه با اوّلين شبهه اى، شك و ترديد در دلشان ريشه مى زند پس نه آنها، و نه اينها، سزاوار آموختن دانش هاى فراوان من نمى باشند. يا فرد ديگرى كه سخت در پى لذّت بوده، و اختيار خود را به شهوت داده است، يا آن كه در ثروت اندوزى حرص مى ورزد، هيچ كدام از آنان نمى توانند از دين پاسدارى كنند، و بيشتر به چهارپايان چرنده شباهت دارند، و چنين است كه دانش با مرگ دارندگان دانش مى ميرد.
آرى خداوند زمين هيچ گاه از حجّت الهى خالى نيست، كه براى خدا با برهان روشن قيام كند، يا آشكار و شناخته شده، يا بيمناك و پنهان، تا حجّت خدا باطل نشود، و نشانه هايشان از ميان نرود. تعدادشان چقدر و در كجا هستند به خدا سوگند كه تعدادشان اندك ولى نزد خدا بزرگ مقدارند، كه خدا به وسيله آنان حجّت ها و نشانه هاى خود را نگاه مى دارد، تا به كسانى كه همانندشان هستند بسپارد، و در دل هاى آنان بكارد، آنان كه دانش، نور حقيقت بينى را بر قلبشان تابيده، و روح يقين را دريافته اند، كه آنچه را خوشگذاران ها دشوار مى شمارند، آسان گرفتند، و با آنچه كه ناآگاهان از آن هراس داشتند أنس گرفتند. در دنيا با بدن هايى زندگى مى كنند، كه ارواحشان به جهان بالا پيوند خورده است، آنان جانشينان خدا در زمين، و دعوت كنندگان مردم به دين خدايند. آه، آه، چه سخت اشتياق ديدارشان را دارم كميل هر گاه خواستى باز گرد.

نهج البلاغه، حکمت ۱۴۷

 
 
 
 

شرح حکمت ۱۴۷ نهج البلاغه ـ اقسام مردم
 

قَالَ كُمَيْلُ بْنُ زِيَادٍ أَخَذَ بِيَدِي أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ( عليه السلام ) فَأَخْرَجَنِي إِلَى الْجَبَّانِ فَلَمَّا أَصْحَرَ تَنَفَّسَ الصُّعَدَاءَ ثُمَّ قَالَ :

يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ : إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا فَاحْفَظْ عَنِّي مَا أَقُولُ لَكَ النَّاسُ ثَلَاثَةٌ فَعَالِمٌ رَبَّانِيٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِيلِ نَجَاةٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ كُلِّ نَاعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى رُكْنٍ وَثِيقٍ يَا كُمَيْلُ الْعِلْمُ خَيْرٌ مِنَ الْمَالِ الْعِلْمُ يَحْرُسُكَ وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ وَ الْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ وَ الْعِلْمُ يَزْكُوا عَلَى الْإِنْفَاقِ وَ صَنِيعُ الْمَالِ يَزُولُ بِزَوَالِهِ يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ مَعْرِفَةُ الْعِلْمِ دِينٌ يُدَانُ بِهِ ، بِهِ يَكْسِبُ الْإِنْسَانُ الطَّاعَةَ فِي حَيَاتِهِ وَ جَمِيلَ الْأُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ وَ الْعِلْمُ حَاكِمٌ وَ الْمَالُ مَحْكُومٌ عَلَيْهِ يَا كُمَيْلُ هَلَكَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْيَاءٌ وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ الدَّهْرُ أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ وَ أَمْثَالُهُمْ فِي الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ هَا إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً بَلَى أَصَبْتُ لَقِناً غَيْرَ مَأْمُونٍ عَلَيْهِ مُسْتَعْمِلًا آلَةَ الدِّينِ لِلدُّنْيَا وَ مُسْتَظْهِراً بِنِعَمِ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ وَ بِحُجَجِهِ عَلَى أَوْلِيَائِهِ أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَةِ الْحَقِّ لَا بَصِيرَةَ لَهُ فِي أَحْنَائِهِ يَنْقَدِحُ الشَّكُّ فِي قَلْبِهِ لِأَوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ أَلَا لَا ذَا وَ لَا ذَاكَ أَوْ مَنْهُوماً بِاللَّذَّةِ سَلِسَ الْقِيَادِ لِلشَّهْوَةِ أَوْ مُغْرَماً بِالْجَمْعِ وَ الِادِّخَارِ لَيْسَا مِنْ رُعَاةِ الدِّينِ فِي شَيْ‏ءٍ أَقْرَبُ شَيْ‏ءٍ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنْعَامُ السَّائِمَةُ كَذَلِكَ يَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِيهِ اللَّهُمَّ بَلَى لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَيِّنَاتُهُ وَ كَمْ ذَا وَ أَيْنَ أُولَئِكَ ، أُولَئِكَ وَ اللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً وَ الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً يَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَيِّنَاتِهِ حَتَّى يُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ وَ يَزْرَعُوهَا فِي قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْيَقِينِ وَ اسْتَلَانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ وَ صَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَى أُولَئِكَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ الدُّعَاةُ إِلَى دِينِهِ آهِ آهِ شَوْقاً إِلَى رُؤْيَتِهِمْ انْصَرِفْ يَا كُمَيْلُ إِذَا شِئْتَ .

كميل بن زياد مى گويد: امام دست مرا گرفت، و به سوى قبرستان كوفه برد، آنگاه آه پردردى كشيد و فرمود:

اى كميل بن زياد اين قلب ها بسان ظرفهايى هستند، كه بهترين آنها، فراگيرترين آنهاست، پس آنچه را مى گويم نگاه دار.

مردم سه دسته اند، دانشمند الهى، و آموزنده اى بر راه رستگارى، و پشّه هاى دست خوش باد و طوفان و هميشه سرگردان، كه به دنبال هر سر و صدايى مى روند، و با وزش هر بادى حركت مى كنند، نه از روشنايى دانش نور گرفتند، و نه به پناهگاه استوارى پناه گرفتند.
اى كميل: دانش بهتر از مال است، زيرا علم، نگهبان تو است، و مال را تو بايد نگهبان باشى مال با بخشش كاستى پذيرد امّا علم با بخشش فزونى گيرد، و مقام و شخصيّتى كه با مال به دست آمده با نابودى مال، نابود مى گردد. اى كميل بن زياد شناخت علم راستين (علم الهى) آيينى است كه با آن پاداش داده مى شود، و انسان در دوران زندگى با آن خدا را اطاعت مى كند، و پس از مرگ، نام نيكو به يادگار گذارد. دانش فرمانروا، و مال فرمانبر است.
اى كميل ثروت اندوزان بى تقوا مرده گرچه به ظاهر زنده اند، امّا دانشمندان، تا دنيا برقرار است زنده اند، بدن هايشان گرچه در زمين پنهان امّا ياد آنان در دل ها هميشه زنده است.
بدان كه در اينجا (اشاره به سينه مبارك كرد) دانش فراوانى انباشته است، اى كاش كسانى را مى يافتم كه مى توانستند آن را بياموزند آرى تيز هوشانى مى يابم امّا مورد اعتماد نمى باشند، دين را وسيله دنيا قرار داده، و با نعمت هاى خدا بر بندگان، و با برهان هاى الهى بر دوستان خدا فخر مى فروشند. يا گروهى كه تسليم حاملان حق مى باشند امّا ژرف انديشى لازم را در شناخت حقيقت ندارند، كه با اوّلين شبهه اى، شك و ترديد در دلشان ريشه مى زند پس نه آنها، و نه اينها، سزاوار آموختن دانش هاى فراوان من نمى باشند. يا فرد ديگرى كه سخت در پى لذّت بوده، و اختيار خود را به شهوت داده است، يا آن كه در ثروت اندوزى حرص مى ورزد، هيچ كدام از آنان نمى توانند از دين پاسدارى كنند، و بيشتر به چهارپايان چرنده شباهت دارند، و چنين است كه دانش با مرگ دارندگان دانش مى ميرد.
آرى خداوند زمين هيچ گاه از حجّت الهى خالى نيست، كه براى خدا با برهان روشن قيام كند، يا آشكار و شناخته شده، يا بيمناك و پنهان، تا حجّت خدا باطل نشود، و نشانه هايشان از ميان نرود. تعدادشان چقدر و در كجا هستند به خدا سوگند كه تعدادشان اندك ولى نزد خدا بزرگ مقدارند، كه خدا به وسيله آنان حجّت ها و نشانه هاى خود را نگاه مى دارد، تا به كسانى كه همانندشان هستند بسپارد، و در دل هاى آنان بكارد، آنان كه دانش، نور حقيقت بينى را بر قلبشان تابيده، و روح يقين را دريافته اند، كه آنچه را خوشگذاران ها دشوار مى شمارند، آسان گرفتند، و با آنچه كه ناآگاهان از آن هراس داشتند أنس گرفتند. در دنيا با بدن هايى زندگى مى كنند، كه ارواحشان به جهان بالا پيوند خورده است، آنان جانشينان خدا در زمين، و دعوت كنندگان مردم به دين خدايند. آه، آه، چه سخت اشتياق ديدارشان را دارم كميل هر گاه خواستى باز گرد.

نهج البلاغه، حکمت ۱۴۷

 
 
 
 

شرح حکمت ۱۴۷ نهج البلاغه ـ اقسام مردم
 

قَالَ كُمَيْلُ بْنُ زِيَادٍ أَخَذَ بِيَدِي أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ( عليه السلام ) فَأَخْرَجَنِي إِلَى الْجَبَّانِ فَلَمَّا أَصْحَرَ تَنَفَّسَ الصُّعَدَاءَ ثُمَّ قَالَ :

يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ : إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا فَاحْفَظْ عَنِّي مَا أَقُولُ لَكَ النَّاسُ ثَلَاثَةٌ فَعَالِمٌ رَبَّانِيٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِيلِ نَجَاةٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ كُلِّ نَاعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى رُكْنٍ وَثِيقٍ يَا كُمَيْلُ الْعِلْمُ خَيْرٌ مِنَ الْمَالِ الْعِلْمُ يَحْرُسُكَ وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ وَ الْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ وَ الْعِلْمُ يَزْكُوا عَلَى الْإِنْفَاقِ وَ صَنِيعُ الْمَالِ يَزُولُ بِزَوَالِهِ يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ مَعْرِفَةُ الْعِلْمِ دِينٌ يُدَانُ بِهِ ، بِهِ يَكْسِبُ الْإِنْسَانُ الطَّاعَةَ فِي حَيَاتِهِ وَ جَمِيلَ الْأُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ وَ الْعِلْمُ حَاكِمٌ وَ الْمَالُ مَحْكُومٌ عَلَيْهِ يَا كُمَيْلُ هَلَكَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْيَاءٌ وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ الدَّهْرُ أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ وَ أَمْثَالُهُمْ فِي الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ هَا إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً بَلَى أَصَبْتُ لَقِناً غَيْرَ مَأْمُونٍ عَلَيْهِ مُسْتَعْمِلًا آلَةَ الدِّينِ لِلدُّنْيَا وَ مُسْتَظْهِراً بِنِعَمِ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ وَ بِحُجَجِهِ عَلَى أَوْلِيَائِهِ أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَةِ الْحَقِّ لَا بَصِيرَةَ لَهُ فِي أَحْنَائِهِ يَنْقَدِحُ الشَّكُّ فِي قَلْبِهِ لِأَوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ أَلَا لَا ذَا وَ لَا ذَاكَ أَوْ مَنْهُوماً بِاللَّذَّةِ سَلِسَ الْقِيَادِ لِلشَّهْوَةِ أَوْ مُغْرَماً بِالْجَمْعِ وَ الِادِّخَارِ لَيْسَا مِنْ رُعَاةِ الدِّينِ فِي شَيْ‏ءٍ أَقْرَبُ شَيْ‏ءٍ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنْعَامُ السَّائِمَةُ كَذَلِكَ يَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِيهِ اللَّهُمَّ بَلَى لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَيِّنَاتُهُ وَ كَمْ ذَا وَ أَيْنَ أُولَئِكَ ، أُولَئِكَ وَ اللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً وَ الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً يَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَيِّنَاتِهِ حَتَّى يُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ وَ يَزْرَعُوهَا فِي قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْيَقِينِ وَ اسْتَلَانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ وَ صَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَى أُولَئِكَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ الدُّعَاةُ إِلَى دِينِهِ آهِ آهِ شَوْقاً إِلَى رُؤْيَتِهِمْ انْصَرِفْ يَا كُمَيْلُ إِذَا شِئْتَ .

كميل بن زياد مى گويد: امام دست مرا گرفت، و به سوى قبرستان كوفه برد، آنگاه آه پردردى كشيد و فرمود:

اى كميل بن زياد اين قلب ها بسان ظرفهايى هستند، كه بهترين آنها، فراگيرترين آنهاست، پس آنچه را مى گويم نگاه دار.

مردم سه دسته اند، دانشمند الهى، و آموزنده اى بر راه رستگارى، و پشّه هاى دست خوش باد و طوفان و هميشه سرگردان، كه به دنبال هر سر و صدايى مى روند، و با وزش هر بادى حركت مى كنند، نه از روشنايى دانش نور گرفتند، و نه به پناهگاه استوارى پناه گرفتند.
اى كميل: دانش بهتر از مال است، زيرا علم، نگهبان تو است، و مال را تو بايد نگهبان باشى مال با بخشش كاستى پذيرد امّا علم با بخشش فزونى گيرد، و مقام و شخصيّتى كه با مال به دست آمده با نابودى مال، نابود مى گردد. اى كميل بن زياد شناخت علم راستين (علم الهى) آيينى است كه با آن پاداش داده مى شود، و انسان در دوران زندگى با آن خدا را اطاعت مى كند، و پس از مرگ، نام نيكو به يادگار گذارد. دانش فرمانروا، و مال فرمانبر است.
اى كميل ثروت اندوزان بى تقوا مرده گرچه به ظاهر زنده اند، امّا دانشمندان، تا دنيا برقرار است زنده اند، بدن هايشان گرچه در زمين پنهان امّا ياد آنان در دل ها هميشه زنده است.
بدان كه در اينجا (اشاره به سينه مبارك كرد) دانش فراوانى انباشته است، اى كاش كسانى را مى يافتم كه مى توانستند آن را بياموزند آرى تيز هوشانى مى يابم امّا مورد اعتماد نمى باشند، دين را وسيله دنيا قرار داده، و با نعمت هاى خدا بر بندگان، و با برهان هاى الهى بر دوستان خدا فخر مى فروشند. يا گروهى كه تسليم حاملان حق مى باشند امّا ژرف انديشى لازم را در شناخت حقيقت ندارند، كه با اوّلين شبهه اى، شك و ترديد در دلشان ريشه مى زند پس نه آنها، و نه اينها، سزاوار آموختن دانش هاى فراوان من نمى باشند. يا فرد ديگرى كه سخت در پى لذّت بوده، و اختيار خود را به شهوت داده است، يا آن كه در ثروت اندوزى حرص مى ورزد، هيچ كدام از آنان نمى توانند از دين پاسدارى كنند، و بيشتر به چهارپايان چرنده شباهت دارند، و چنين است كه دانش با مرگ دارندگان دانش مى ميرد.
آرى خداوند زمين هيچ گاه از حجّت الهى خالى نيست، كه براى خدا با برهان روشن قيام كند، يا آشكار و شناخته شده، يا بيمناك و پنهان، تا حجّت خدا باطل نشود، و نشانه هايشان از ميان نرود. تعدادشان چقدر و در كجا هستند به خدا سوگند كه تعدادشان اندك ولى نزد خدا بزرگ مقدارند، كه خدا به وسيله آنان حجّت ها و نشانه هاى خود را نگاه مى دارد، تا به كسانى كه همانندشان هستند بسپارد، و در دل هاى آنان بكارد، آنان كه دانش، نور حقيقت بينى را بر قلبشان تابيده، و روح يقين را دريافته اند، كه آنچه را خوشگذاران ها دشوار مى شمارند، آسان گرفتند، و با آنچه كه ناآگاهان از آن هراس داشتند أنس گرفتند. در دنيا با بدن هايى زندگى مى كنند، كه ارواحشان به جهان بالا پيوند خورده است، آنان جانشينان خدا در زمين، و دعوت كنندگان مردم به دين خدايند. آه، آه، چه سخت اشتياق ديدارشان را دارم كميل هر گاه خواستى باز گرد.

نهج البلاغه، حکمت ۱۴۷

 
 
 
 

 1 نظر

نهج البلاغه حکمت 147

01 مرداد 1398 توسط مهناز دارابي

 حکمت ۱۴۷ نهج البلاغه ـ اقسام مردم
 

قَالَ كُمَيْلُ بْنُ زِيَادٍ أَخَذَ بِيَدِي أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ( عليه السلام ) فَأَخْرَجَنِي إِلَى الْجَبَّانِ فَلَمَّا أَصْحَرَ تَنَفَّسَ الصُّعَدَاءَ ثُمَّ قَالَ :

يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ : إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا فَاحْفَظْ عَنِّي مَا أَقُولُ لَكَ النَّاسُ ثَلَاثَةٌ فَعَالِمٌ رَبَّانِيٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِيلِ نَجَاةٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ كُلِّ نَاعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى رُكْنٍ وَثِيقٍ يَا كُمَيْلُ الْعِلْمُ خَيْرٌ مِنَ الْمَالِ الْعِلْمُ يَحْرُسُكَ وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ وَ الْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ وَ الْعِلْمُ يَزْكُوا عَلَى الْإِنْفَاقِ وَ صَنِيعُ الْمَالِ يَزُولُ بِزَوَالِهِ يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ مَعْرِفَةُ الْعِلْمِ دِينٌ يُدَانُ بِهِ ، بِهِ يَكْسِبُ الْإِنْسَانُ الطَّاعَةَ فِي حَيَاتِهِ وَ جَمِيلَ الْأُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ وَ الْعِلْمُ حَاكِمٌ وَ الْمَالُ مَحْكُومٌ عَلَيْهِ يَا كُمَيْلُ هَلَكَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْيَاءٌ وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ الدَّهْرُ أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ وَ أَمْثَالُهُمْ فِي الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ هَا إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً بَلَى أَصَبْتُ لَقِناً غَيْرَ مَأْمُونٍ عَلَيْهِ مُسْتَعْمِلًا آلَةَ الدِّينِ لِلدُّنْيَا وَ مُسْتَظْهِراً بِنِعَمِ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ وَ بِحُجَجِهِ عَلَى أَوْلِيَائِهِ أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَةِ الْحَقِّ لَا بَصِيرَةَ لَهُ فِي أَحْنَائِهِ يَنْقَدِحُ الشَّكُّ فِي قَلْبِهِ لِأَوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ أَلَا لَا ذَا وَ لَا ذَاكَ أَوْ مَنْهُوماً بِاللَّذَّةِ سَلِسَ الْقِيَادِ لِلشَّهْوَةِ أَوْ مُغْرَماً بِالْجَمْعِ وَ الِادِّخَارِ لَيْسَا مِنْ رُعَاةِ الدِّينِ فِي شَيْ‏ءٍ أَقْرَبُ شَيْ‏ءٍ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنْعَامُ السَّائِمَةُ كَذَلِكَ يَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِيهِ اللَّهُمَّ بَلَى لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَيِّنَاتُهُ وَ كَمْ ذَا وَ أَيْنَ أُولَئِكَ ، أُولَئِكَ وَ اللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً وَ الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً يَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَيِّنَاتِهِ حَتَّى يُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ وَ يَزْرَعُوهَا فِي قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْيَقِينِ وَ اسْتَلَانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ وَ صَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَى أُولَئِكَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ الدُّعَاةُ إِلَى دِينِهِ آهِ آهِ شَوْقاً إِلَى رُؤْيَتِهِمْ انْصَرِفْ يَا كُمَيْلُ إِذَا شِئْتَ .

كميل بن زياد مى گويد: امام دست مرا گرفت، و به سوى قبرستان كوفه برد، آنگاه آه پردردى كشيد و فرمود:

اى كميل بن زياد اين قلب ها بسان ظرفهايى هستند، كه بهترين آنها، فراگيرترين آنهاست، پس آنچه را مى گويم نگاه دار.

مردم سه دسته اند، دانشمند الهى، و آموزنده اى بر راه رستگارى، و پشّه هاى دست خوش باد و طوفان و هميشه سرگردان، كه به دنبال هر سر و صدايى مى روند، و با وزش هر بادى حركت مى كنند، نه از روشنايى دانش نور گرفتند، و نه به پناهگاه استوارى پناه گرفتند.
اى كميل: دانش بهتر از مال است، زيرا علم، نگهبان تو است، و مال را تو بايد نگهبان باشى مال با بخشش كاستى پذيرد امّا علم با بخشش فزونى گيرد، و مقام و شخصيّتى كه با مال به دست آمده با نابودى مال، نابود مى گردد. اى كميل بن زياد شناخت علم راستين (علم الهى) آيينى است كه با آن پاداش داده مى شود، و انسان در دوران زندگى با آن خدا را اطاعت مى كند، و پس از مرگ، نام نيكو به يادگار گذارد. دانش فرمانروا، و مال فرمانبر است.
اى كميل ثروت اندوزان بى تقوا مرده گرچه به ظاهر زنده اند، امّا دانشمندان، تا دنيا برقرار است زنده اند، بدن هايشان گرچه در زمين پنهان امّا ياد آنان در دل ها هميشه زنده است.
بدان كه در اينجا (اشاره به سينه مبارك كرد) دانش فراوانى انباشته است، اى كاش كسانى را مى يافتم كه مى توانستند آن را بياموزند آرى تيز هوشانى مى يابم امّا مورد اعتماد نمى باشند، دين را وسيله دنيا قرار داده، و با نعمت هاى خدا بر بندگان، و با برهان هاى الهى بر دوستان خدا فخر مى فروشند. يا گروهى كه تسليم حاملان حق مى باشند امّا ژرف انديشى لازم را در شناخت حقيقت ندارند، كه با اوّلين شبهه اى، شك و ترديد در دلشان ريشه مى زند پس نه آنها، و نه اينها، سزاوار آموختن دانش هاى فراوان من نمى باشند. يا فرد ديگرى كه سخت در پى لذّت بوده، و اختيار خود را به شهوت داده است، يا آن كه در ثروت اندوزى حرص مى ورزد، هيچ كدام از آنان نمى توانند از دين پاسدارى كنند، و بيشتر به چهارپايان چرنده شباهت دارند، و چنين است كه دانش با مرگ دارندگان دانش مى ميرد.
آرى خداوند زمين هيچ گاه از حجّت الهى خالى نيست، كه براى خدا با برهان روشن قيام كند، يا آشكار و شناخته شده، يا بيمناك و پنهان، تا حجّت خدا باطل نشود، و نشانه هايشان از ميان نرود. تعدادشان چقدر و در كجا هستند به خدا سوگند كه تعدادشان اندك ولى نزد خدا بزرگ مقدارند، كه خدا به وسيله آنان حجّت ها و نشانه هاى خود را نگاه مى دارد، تا به كسانى كه همانندشان هستند بسپارد، و در دل هاى آنان بكارد، آنان كه دانش، نور حقيقت بينى را بر قلبشان تابيده، و روح يقين را دريافته اند، كه آنچه را خوشگذاران ها دشوار مى شمارند، آسان گرفتند، و با آنچه كه ناآگاهان از آن هراس داشتند أنس گرفتند. در دنيا با بدن هايى زندگى مى كنند، كه ارواحشان به جهان بالا پيوند خورده است، آنان جانشينان خدا در زمين، و دعوت كنندگان مردم به دين خدايند. آه، آه، چه سخت اشتياق ديدارشان را دارم كميل هر گاه خواستى باز گرد.

نهج البلاغه، حکمت ۱۴۷

 
 
 
 

 نظر دهید »

حدیث روز

01 مرداد 1398 توسط مهناز دارابي

مومن همواره خانواده خود را از دانش و ادب شایسته بهره مند می سازد.

تا همه آنها راوارد بهشت کند..

منبع : مستدرک الوسایل ومستنبط المسایل

ج 12 .ص.201

 نظر دهید »

علایم ظهور

31 تیر 1398 توسط مهناز دارابي

علائم ظهور حضرت مهدی (عج) بر دو دسته تقسیم می شوند:

الف: علائم حتمی و قطعی؛

ب: علائم غیر حتمی و غیر قطعی که البته در این علائم هم ممکن است اختلاف نظر وجود داشته باشد.

علائم غیر حتمی فراوان هستند و نوعاً بعضی از آنان به وقوع پیوسته است اما علائم حتمی و قطعی هنوز رخ نداده اند بعضی از این علائم قطعی عبارتند از:

1. خروج سفیانی: پیش از ظهور مردی از نسل ابوسفیان در منطقه شام خروج می کند و با تظاهر به دینداری گروه زیادی از مسلمانان را می فریبد و به گرد خود می آورد و بخش گسترده ای از سرزمینهای اسلام را به تصرف خویش در می آورد و بر مناطق پنجگانه شام، حمص، فلسطین، اردن و قنسرین (نام شهری در نزدیکی حلب) و منطقة عراق سیطره می یابد و در کوفه و نجف به قتل عام شیعیان می پردازد و برای کشتن و یافتن آنان جایزه تعیین می کند آنگاه که از ظهور امام زمان باخبر می شود با سپاهی گران به جنگ وی می رود که در منطقه بیداء (بین مکه و مدینه) با سپاه امام (ع) برخورد می کند و به امر خدا همه لشگریان وی به جز چند نفر در زمین فرو می روند و هلاک می شوند. [1]

2. خسف در بیداء: خسف یعنی فرو رفتن و پنهان شدن، و بیداء نام منطقه ای در مکه و مدینه است. ظاهراً لشگر سفیانی در این منطقه که به قصد جنگ با امام عصر(عج) آمده است در زمین فرو می روند. [2]

3. خروج یمانی: سرداری از یمن قیام می کند و مردم را به حق و عدل دعوت می کند این نشانه در منابع عامه نیست ولی در مصادر شیعه روایات فراوانی در این باره وجود دارد. امام صادق (ع) فرمود: قیامهای سه گانه خراسانی، سفیانی، یمانی در یک سال و یک ماه و یک روز خواهد بود و هیچ پرچمی به اندازه پرچم یمانی دعوت حق و هدایت نمی کند و هم فرمود که یمانی از علائم حتمی است. [3]

4. قتل نفس زکیه: زکیه یعنی فرد پاک و بی گناه و کسی که قتلی انجام نداده است و جرمی ندارد.  در آستانه ظهور مهدی (عج) در گیرودار مبارزات زمینه ساز انقلاب حضرت مهدی (عج) فردی پاکباخته و مخلص از اولاد حضرت امام حسن مجتبی (ع) در راه امام می کوشد و در این راه مظلومانه به قتل می رسد. روایات گاهی نفس زکیه و گاهی «سید حسنی» گفته اند امام باقر (ع) فرمود: بین ظهور مهدی (عج) و کشته شدن نفس زکیه بیش از پانزده شبانه روز فاصله نیست. [4]

5. صیحه آسمانی: منظور از صیحه آسمانی صدایی است که در آستانه ظهور حضرت مهدی در آسمان شنیده می شود و همه مردم آن را می شنوند در روایات تعبیر به «نداء» «فزعه» «صوت» نیز بکار رفته است که ظاهر آن نشان می دهد که هر یک از اینها نشانه جداگانه ای است که پیش از ظهور واقع می شود لکن به نظر می رسد که اینها تعبیر از یک واقعیت است و ممکن هم هست که از سه حادثه جدای از هم خبر داده باشند که اول صداهای هولناکی برآید و همه را به خود متوجه کند (صیحه) و به دنبال آن صدای مهیب و هولناکی شنیده شود که دلهای مردم را به وحشت اندازد (فزعه) و آن گاه از آسمان صدایی شنیده می شود که مردم را به سوی مهدی(عج) فرا می خواند (نداء) روایاتی که از این معنا خبر داده اند از طریق شیعه و سنی فراوان هستند. امام باقر (ع) می فرماید: ندا کننده ای از آسمان نام قائم را ندا می کند پس هر که در شرق و غرب است آن را می شنود و از وحشت این صدا خوابیده ها بیدار و ایستادگان نشسته و نشستگان بر دو پای خویش می ایستند رحمت خدا بر کسی که از این صدا عبرت گیرد و ندای وی را اجابت کند زیرا صدای نخست، صدای جبرئیل روح الأمین است.

آنگاه می فرماید: این صدا در شب جمعه بیست و سوم ماه رمضان خواهد بود در این هیچ شک نکنید و بشنوید و فرمان برید، در آخر روز شیطان فریاد می زند که «فلانی مظلوم کشته شد» تا مردم را بفریبد و به شک اندازد. و امام صادق (ع) می فرماید: در ابتدای روز گویند ه ای در آسمان ندا می دهد که آگاه باشید که حق با علی و شیعیان اوست. پس از آن در پایان روز شیطان که لعنت خدا بر او باد از روی زمین فریاد می زند که حق با عثمان و پیروان اوست پس در این هنگام باطل گرایان به شک می افتند هرگاه گوینده ای از آسمان نداء بزند که حق با اولاد محمد(ص) است در آن هنگام ظهور مهدی(عج) به سر زبانها می افتد به گونه ای که غیر از او یاد نمی کنند. [5]

6. خروج دجال: این نشانه در کتب اهل سنت از علائم برپایی قیامت شناخته شده است [6]   ولی در منابع روایی شیعه از نشانه های ظهور است. و اشکال ندارد که هم علامت ظهور و هم علامت معاد باشد. چون خود ظهور امام عصر (عج) هم از علائم آخرالزمان می باشد.

دجال فردی است که در آخر الزمان و پیش از قیام مهدی (عج) خروج می کند و غیر عادی است و با انجام کارهای شگفت انگیز جمع زیادی از مردم را می فریبد و سرانجام به دست عیسی مسیح (ع) در کنار دروازه ”لد“ در منطقه شام به هلاکت می رسد. در مورد دجال نظریه های متعددی طرح شده است مثلا گروهی آن را فردی نامیده اند و دسته ای آن را جریانی می دانند و نه شم خص معین که مطرح کردن این امور مجال دیگری را می طلبد. [7]

1] کمال الدین، ص 651. و بحار الأنوار، ج 52، ص 215؛ و کنز العمال، ج 14، ص 272؛ تاریخ غیبت کبری، ص 518 الی 520.
[2] مراصد الاطلاع، ج1، ص239؛ وافی، ج2، ص 442؛ مسائل العشره چاپ شده در مجموع مصنفات شیخ مفید، ج 3، ص 122 و غیبت نعمانی، ص 252، منتخب الأثر، ص 459؛ کتاب الغیبه نعمانی ص 252، تاریخ غیبت کبری ص 499 ـ 520.
[3] تاریخ غیبت کبری، ص 525، کتاب غیبت  نعمانی 252.
[4] منتخب الأثر، 459، تاریخ الغیبه الکبری، ص 511؛ الارشاد، ج2، ص374؛ اعلام الور

 

 

 

 نظر دهید »

بررسی حدیث ثقلین از دیدگاه آیات و روایات

31 تیر 1398 توسط مهناز دارابي

چهارده قرن پیش در شبه جزیره عربستان آخرین پیامبر الهی، حضرت محمدبن عبدالله(صلی الله علیه و آله)، مبعوث شد و بدین وسیله آخرین کتاب آسمانی (قرآن کریم) و شریعت الهی را بر مردم جهان عرضه داشت و ملتهای بی شماری را به سوی خود جلب نمود.

امت اسلامی تا روز وفات پیامر عظیم الشأن اسلام(صلی الله علیه و آله) با یکدیگر اختلاف چندانی نداشتند و همه آنها تابع قرآن کریم و ملتزم به دستورهای رسول گرامی(صلی الله علیه و آله) بودند. ولی پس از وفات آن حضرت(صلی الله علیه و آله) اختلافات امت اسلامی شروع شد و امت بزرگ اسلام به مذاهب و فرقه های بی شماری تقسیم شدند و هر یک از آنها خود را مذهب حق و دیگران را مذاهب باطل معرفی کردند. البته پیامبر عظیم الشأن اسلام(صلی الله علیه وآله ) خود شخصا از این مسئله آگاه بود و از آن خبر داده بود. در حدیث آن حضرت(صلی الله علیه وآله ) چنین می خوانیم:

 

آنچه بر سر بنی اسرائیل آمده، بر سر امت من خواهد آمد… همانا بنی اسرائیل به هفتاد و دو فرقه تقسیم شدند و امت من به هفتاد و سه فرقه تقسیم می شوند که غیر از یکی همگی آنها در آتش هستند.

با اینکه این حدیث از نظر سند دارای ضعف است، اما از نظر محتوا بیان کننده یک حقیقت است و آن اختلاف و پراکندگی امت اسلامی و دسته دسته شدن آنهاست. گفتنی است که منظور از اهل آتش بودن در این حدیث، مربوط به کسانی می شود که با شناخت راه حقیقت، راه و مذهب دیگری برای خود بر می گزینند و یا دست به ایجاد یک مذهب جدید می زنند. همچنین بدون شک منظور از هفتاد و سه، یک رقم مشخص نبوده، بلکه منظور از آن کثرت است و ذکر رقم هفتاد و سه در مقابل هفتاد و دو، نشان دهنده اختلافات شدید در میان مسلمانان نسبت به بنی اسرائیل است.

با اینکه در اینجا قصد ورود به بحث اهل نجات بودن یا نبودن همه فرق و مذاهب اسلامی را نداریم، ولی باید بپذیریم که به طور اساسی امکان ندارد پس از پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) بیش از یک مذهب، راه حق و حقیقت باشد و لابد تنها یکی از آنها راه حق و حقیقت و راه حقیقی پیامبر عظیم الشأن اسلام(صلی الله علیه وآله) است. هدف اصلی ما نیز در این نوشتار اثبات همین مسئله است، ولی قبل از ورود به این موضوع اصلی ضروری است که مطالبی را ذکر کنیم.

 

1. لزوم وحدت و یکپارچگی امت اسلامی
با اینکه امت اسلامی به فرقه ها و مذاهب مختلف تقسیم شده اند و با یکدیگر اختلافات اعتقادی، فقهی و… دارند، ولی وضع امت اسلامی و وجود خطرات زیاد و بی شمار خارجی، لزوم وحدت اسلامی را دو چندان می کند. خداوند متعال در قرآن کریم خطاب به امت اسلامی چنین می فرماید:

واعتصموا بحبل الله جمیعا ولاتفرقوا؛2

و همگی به ریسمان خدا [قرآن و اسلام و هرگونه وسیله وحدت] چنگ زنید و پراکنده نشوید.

بنابراین بر یکایک امت اسلامی واجب و ضروری است که از هرگونه اختلاف و تفرقه پرهیز کنند و وحدت اسلامی را رعایت نمایند. پیروان مذهب اهل بیت(علیهم السلام) باید اهل سنت را برادر خود و اهل سنت نیز باید پیروان مذهب اهل بیت(علیهم السلام) را برادر خود بدانند. البته لزوم و ضرورت وحدت بدین معنا نیست که از اعتقادات خود دست برداریم و بدون دلیل تابع هر سخن و عقیده مطرح شده باشیم و یا از طرح مبانی اعتقادی خود به طور مستدل و منطقی چشم بپوشیم.

 

2. محکومیت تعصب و تعصب گرایی
تعصب به دو نوع ممدوح و مذموم تقسیم می شود. تعصب در مورد خوبیهای اخلاقی و کارهای خوب و ارزشمند، خوب و مورد قبول است، ولی تعصب در امور دیگر، مانند ملی گرایی، مال گرایی، مقام گرایی، مذهب گرایی بی منطق و پوچ محکوم و مذموم شمرده می شود. خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید:

اذ جعل الذین کفروا فی قلوبهم الحمیة حمیة الجاهلیة فأنزل الله سکینته علی رسوله والمؤمنین…؛3

[به خاطر بیاورید] هنگامی را که کافران در دلهای خود خشم و نخوت [تعصب] جاهلیت داشتند و [در مقابل] خداوند آرامش و سکینه خود را بر فرستاده خویش و مؤمنان نازل فرمود.

بنابراین، طبق همین آیه شریفه می توان تعصب را به انواع تعصبهای جاهلی و غیرجاهلی تقسیم نمود. در روایات و احادیث شریفه نیز از تعصب جاهلیت نهی شده است که در اینجا تنها به ذکر چند حدیث اکتفا می کنیم.

1. قال رسول الله(صلی الله علیه و آله):

من کان فی قلبه حبة من خردل من عصبیة بعثه الله یوم القیامة مع اعراب الجاهلیة؛4</P>

پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله ) فرمود: هر کس در دلش به اندازه دانه خردلی عصبیت باشد، خداوند او را در روز قیامت با اعراب جاهلیت مبعوث می کند.

2. قال رسول الله(صلی الله علیه و آله):

لیس منا من دعا الی عصبیة و لیس منا من قاتل [علی] عصبیة و لیس منا من مات علی عصبیة؛5

پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله ) فرمود: از ما نیست کسی که بر تعصب [جاهلی] دعوت کند و از ما نیست کسی که [بر اساس یک] عصبیت [جاهلی] بجنگد و از ما نیست کسی که با تعصب [جاهلی] بمیرد.

در واقع، فرد متعصب مانند کسی است که در وسط یک بیابان و هنگام ابری نبودن آسمان، زیر گرمای آفتاب بایستد و چشم خود را ببندد و با انگشتان خود گوشهایش را محکم بگیرد و در همان حال فریاد بزند: خورشید وجود ندارد؛ خورشید نیست؛ خورشید کجاست؟ چنین شخصی اگر چشمان خود را باز کند، خورشید را خواهد دید و یا اگر گوشهای خود را باز کند، سخن حق دیگران را در مورد وجود خورشید خواهد شنید، ولی چنین تعصب جاهلی سبب می شود که وی از درک حقیقت انکارناپذیر محروم شود.

هر فرد متعصب در امور مذهبی و دینی نیز همانند این شخص بی منطق است که همواره از درک حقیقتها محروم می شود و از سعادت باز می ماند. بنابراین بر هر فرد عاقل ضروری و لازم است که هر گونه تعصبهای جاهلی و بی منطق را کنار بگذارد و بدون این موانع به سخنان حق و منطقی گوش دهد و بدین وسیله راه درست را انتخاب نماید.

خداوند متعال در قرآن کریم چنین می فرماید:

فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هدیهم الله واولئک هم اولوالالباب؛6

پس بندگان مرا بشارت ده؛ همان کسانی که سخنان را می شنوند و از نیکوترین آنها پیروی می کنند. آنان کسانی هستند که خدا هدایتشان کرده و آنها خردمندان اند.

 

3. ضرورت بازگشت به قرآن و سنت
اگر امت اسلامی در موارد متعدد با یکدیگر اختلاف نظر داشته باشند، در اصل پذیرش قرآن و سنت با یکدیگر اختلاف ندارند. خود خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید:

فان تنازعتم فی شیء فردوه الی الله والرسول ان کنتم تؤمنون بالله والیوم الاخر ذلک خیر واحسن تأویلا؛7

[ای مؤمنان] و هرگاه در چیزی نزاع داشتید، آن را به خدا و پیامبر باز گردانید، اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارید. این [کار] برای شما بهتر و عاقبت و پایانش نیکوتر است.

امیرالمؤمنین امام علی(علیه السلام) در تفسیر همین آیه شریفه چنین می فرماید:

فالرد الی الله الاخذ بمحکم کتابه و الرد الی الرسول الاخذ بسنته الجامعة غیر المتفرقة؛

برگرداندن به سوی خدا، عمل به نص صریح کتاب خداوند است و بازگرداندن به سوی پیامبر، عمل به سنت کلی [و مورد اتفاق] اوست، نه آنچه مورد اختلاف [و یا در مورد خاصی] است.

همچنین خداوند متعال در جای دیگر قرآن کریم می فرماید:

و ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا؛9

و آنچه را رسول خدا برای شما آورده بگیرید [بپذیرید و اجرا کنید] و از آنچه نهی کرده، خودداری کنید… .

بنابراین بر همه امت اسلامی واجب و ضروری است که اختلافات فیما بین خود را با مراجعه به قرآن کریم و سنت رسول اکرم(صلی الله علیه وآله ) حل کنند و از هرگونه اظهار نظرهای بی اساس و بی منطق و نیز تعصبهای جاهلی پرهیز نمایند.

مسئله رهبری و خلافت امت اسلامی نیز یکی از مهم ترین این مسائل اختلافی است که می توان آن را با مراجعه به قرآن کریم و سنت نبوی(صلی الله علیه وآله ) حل و فصل کرد و جلوی اختلافات را گرفت.

 

4. ضرورت پیروی از امامان و رهبران هدایتگر
همان گونه که می دانید، پس از وفات پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله ) تا کنون افراد بسیاری ادعای خلافت و رهبری امت اسلامی را داشته و خود را خلیفه رسول الله(صلی الله علیه وآله ) معرفی کرده اند. اما نکته مهم در اینجا این است که اگر امت اسلامی از رهبران هدایتگر اطاعت نکنند و به دنبال افراد دیگر بروند، بدون شک راه خود را گم می کنند و از راه سعادت دنیوی و اخروی باز می مانند. خداوند متعال در قرآن کریم نیز بر اطاعت و پیروی از افراد هدایتگر تأکید می ورزد که در اینجا مطالب مربوط به همین موضوع را در سه مرحله بیان می کنیم:

الف) ضرورت پیروی از افراد و رهبران هدایتگر و هدایت یافته معصوم
خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید:

افمن یهدی الی الحق احق ان یتبع امن لایهدی الا ان یهدی فما لکم کیف تحکمون؛10

آیا کسی که هدایت به سوی حق می کند برای پیروی شایسته تر است یا آن کسی که خود هدایت نمی شود، مگر هدایتش کنند؟ شما را چه می شود، چگونه داوری می کنید؟!

بدون شک هر مسلمان عاقل و منصفی در پاسخ به این سؤال خواهد گفت: کسی که به حق هدایت می کند، برای پیروی شایسته تر است و بس. چون چنین افرادی علاوه بر هدایت یافتن از سوی پروردگار متعال به اذن او هدایتگر دیگران نیز هستند و آنها به ویژگی عصمت الهی شهرت دارند.

 

ب) رهبران هدایتگر هدایت یافته را چگونه می توان شناخت؟
در پاسخ به این سؤال باید بگوییم که آفریدگار همه عالم هستی، رهبران هدایتگر هدایت یافته را از دیگران بهتر می شناسد و اوست که آنها را هدایت نموده و جهت هدایتگری دیگران آماده کرده است.

خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید:

ان ربک هو اعلم من یضل عن سبیله وهو اعلم بالمهتدین؛11

همانا پروردگارت به کسانی که از راه او گمراه گشته اند، آگاه تر است و همچنین به کسانی که هدایت یافته اند.

همچنین خداوند متعال می فرماید:

الله اعلم حیث یجعل رسالته؛12

خداوند آگاه تر است که رسالت خویش را کجا قرار دهد.

بنابراین، این خداوند سبحان است که رهبران هدایتگر هدایت یافته را بهتر می شناسد و اوست که به آنها آگاهی کامل دارد.

ج) ضرورت مراجعه به قرآن و سنت
خداوند متعال در تعدادی از آیات نورانی قرآن کریم از رهبران الهی سخن گفته و با بیان ویژگیهای خاص، آنها را برای امت اسلامی معرفی فرموده است. همچنین پیامبر عظیم الشأن اسلام(صلی الله علیه وآله ) نیز در احادیث و بیانات خود، چنین رهبران الهی را با همه دقائق و ویژگیهای لازم، مانند تعداد و مشخصات اسامی آنها و…، به امت اسلامی معرفی نموده و بر مسئله امامت و رهبری امت تأکیدات بسیاری کرده اند. بنابراین وظیفه هر مسلمان آن است که با مراجعه به قرآن کریم و سنت رسول الله(صلی الله علیه وآله ) این رهبران الهی را بشناسد و با پیروی از آنها راه حقیقت و سعادت خود را در پیش بگیرد.

 

5. ادله و براهین راه حق و حقیقت
برای اثبات راه حق پس از رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه وآله ) ادله و براهین بی شماری وجود دارد که هم در قرآن کریم و هم در سنت پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) از آنها سخن به میان آمده است. مسئله امامت و رهبری امت اسلامی از چنان اهمیت والایی برخوردار است که هم از طرف خداوند متعال و هم از سوی پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) مورد تأکید قرار گرفته و بیان شده است. در حقیقت این سخن که خداوند در قرآن کریم و پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) در طول حیات خود راجع به مسئله امامت و خلافت پس از خود هیچ سخنی نگفته، بسیار حرفی بی منطق و به دور از علم است.

اگر به تاریخ اسلام مراجعه کنیم، خواهیم دید که حتی خلیفه اول پس از خود عمر بن خطاب را به جانشینی خود انتخاب کرده و خلیفه دوم نیز پس از خود برای همین مسئله یک شورای شش نفری را برگزیده است. بنابراین بسیار سخن شگفت آوری است که بگوییم پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) پس از خود فرد یا افرادی را به مقام رهبری و خلافت نصب نکرده، ولی ابوبکر، عمربن خطاب و دیگران پس از خود برای خود جانشین تعیین نموده و به این موضوع اهمیت داده اند.

یکی از مهم ترین ادله روایی در مورد برتری و حقانیت اهل بیت (علیهم السلام)، حدیث شریف «ثقلین» است. این حدیث شریف در عین اینکه حدیث صحیح و متواتری است، مورد پذیرش علمای مذهب اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت نیز به حساب می آید. پیامبر عظیم الشأن اسلام(صلی الله علیه وآله ) در این حدیث شریف که در منابع بی شمار حدیثی، تفسیری، تاریخی و… فریقین موجود است، با تأکید بسیار در مورد قرآن و اهل بیت(علیهم السلام) خود، امت اسلامی را به اطاعت از آنها توصیه نموده است. این حدیث شریف در واقع منشور وحدت و رستگاری امت اسلامی است که بدون شک چنین وحدت و رستگاری در گرو عمل به دستورهای آنها و پیروی از آن دو امانت سنگین است. آنچه در این مقاله ملاحظه می کنید، بررسی همین حدیث شریف از دیدگاه مذهب اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت است و به این بخشها می پردازد:

حدیث ثقلین از دیدگاه منابع روایی فریقین؛ بررسی سند و راویان حدیث ثقلین و تاریخ صدور آن؛ مفاهیم و حقایق نهفته در حدیث شریف ثقلین.

روش ما در تألیف و تحقیق  روشی تطبیقی و مقایسه ای بین منابع و دیدگاههای مذهب اهل بیت(علیهم السلام) و اهل سنت است که در آن از منابع حدیثی، تفسیری، تاریخی، لغوی و… معروف هر دو مذهب استفاده کرده ایم و تا حد امکان دیدگاه هر دو را مطرح ساخته ایم. همچنین در موارد ضروری برخی از شبهات و سؤالات مربوط را نیز بررسی و نقد کرده ایم.

 نظر دهید »

شیعه شناسی پاسخ به شبهات اعتقادی فلسفه گریه برامام حسین

31 تیر 1398 توسط مهناز دارابي



فلسفه گریه کردن بر امام حسین ـ علیه السلام ـ چیست؟ اصلاً چه نیازی به گریه است آیا امام حسین ـ علیه السلام ـ کشته شد که ما بر او گریه کنیم و خداوند هم از این طریق دلش رحم بیاید و مارا ببخشد؟ آیا فلسفه قیام امام حسین ـ علیه السلام ـ این بود؟ چرا بعد از ۱۴۰۰ سال باز مراسم همان گونه که قبلاً برگزار می شد باز هم بدون هیچ گونه تحولی برگزار می شود؟ چرا مردم با اینکه در این مراسم شرکت می کنند باز کار خود را می کنند به عبارتی اینگونه برگزاری هیچ تأثیری بر مردم نگذاشته؟ رباخوار بعد از مراسم به رباخواریش می پردازد و گرانفروش به گرانفروشی؟ چرا تا حالا فکر نشده که چرا مراسم مؤثر نیست نقص کار کجاست آیا مردم آن گونه منحرف شدند که دیگر قابل اصلاح نیستند؟


در احادیث معصومین ـ علیهم السلام ـ که در کتب روایی جمع آوری شده اند به عزاداری و اشک ریختن برای سرور و سالار شهیدان ابا عبدالله الحسین ـ علیه السلام ـ اهمیت بسیار بالایی داده شده است و ثواب بسیار زیادی را بر آن مترتب داشته اند، البته باید دقت شود و یکی از مصادیق عزاداری اشک ریختن است، منظور از عزاداری هر عملی است که یاد و خاطره حضرت را زنده نگه دارد حال روضه خواندن باشد، سینه زنی باشد، سخنرانی و…

به طور مثال امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمودند:
«هر که شعری بخواند در مرثیه حسین ـ علیه السلام ـ و خود بگرید و یک کس دیگر را نیز بگریاند بهشت بر او واجب گردد».(۱) امام رضا ـ علیه السلام ـ به یکی از یاران خود فرمودند: « ای پسر شبیب! اگر خواهی خدا را ملاقات کنی و گناهی بر تو نباشد زیارت کن حسین ـ علیه السلام ـ را، ای پسر شبیب! اگر گریه کنی بر حسین ـ علیه السلام ـ تا آب دیده تو بر روی تو جاری شود حق تعالی جمیع گناهان صغیره و کبیره تو را بیامرزد، خواه اندک باشد، خواه بسیار»(۲)
لذا این قبیل روایات در منابع روایی بسیار به چشم می خورد،این را نباید فراموش کرد که منظور اهل بیت ـ علیهم السلام ـ خصوص اشک ریختن نبوده بلکه منظور زنده نگه داشتن یاد و خاطره حسین ـ علیه السلام ـ بوده است. ولی چرا ً به این امر این قدر اهمیت داده شده است؟ شهید بزرگوار مرتضی مطهری در این باره می فرماید: «حسین بن علی ـ علیه السلام ـ به مردم درس غیرت داد، درس تحمل و بردباری داده، درس تحمل شداید و سختی ها داد، اینها برای مردم مسلمان درس های بسیار بزرگی بود، پس اینکه می گویند حسین بن علی ـ علیه السلام ـ چه کرد و چطور اسلام را زنده کرد، جوابش همین است که حسین بن علی ـ علیه السلام ـ روح تازه ای در اسلام دمید، خون ها را به جوش آورد. غیرت ها را تحریک کرد، عشق و ایده به مردم داد، حس استغنا در مردم به وجود آورد، درس صبر و تحمل و بردباری و مقاومت و ایستادگی در مقابل شدائد به مردم داد، ترس را ریخت. همان مردمی که تا آن مقدار می ترسیدند تبدیل به یک عده شجاع و دلاور شدند حسین بن علی یک سوژه بزرگ اجتماعی است. بعد از او هر کس قیام می کرد با شعار یالثارات الحسین ـ علیه السلام ـ قیام می کرد، امروز هم یک سوژه بزرگ اجتماعی است، سوژه امر به معروف و نهی از منکر، سوژه ای برای اقامه نماز، برای زنده کردن اسلام برای اینکه احساسات و عواطف عالیه اسلامی در ما احیا شود. او شخصیت اسلامی مسلمین را زنده کرد، بعد از قیام حضرت بسیاری از مسلمین توبه کردند، دسته دسته قیام می کردند، از همین مردم کوفه پنج هزار نفر به عنوان توابین قیام کردند و قاتلین صحرای کربلا را قصاص می کردند زنده کردن مسلمین یعنی دادن عشق و ایده به آنها. حسین بن علی ـ علیه السلام ـ با قیام خود این کار را کرد».(۳)
لذا زنده نگه داشتن نام و یاد حضرت، زنده نگه داشتن درس ها و ایده هاست، این است معنای جمله زیبای پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ که فرمودند: «همانا حسین کشتی نجات و چراغ فروزنده هدایت است».(۴)
بهترین راه زنده نگه داشتن هم همین گریه کردن ها و عزاداری هاست. ما در هر زمان نیازمند امام حسین ـ علیه السلام ـ هستیم، نیازمند الگوگیری و پیروی راه او هستیم، تا اگر شرایط مشابه زمان حضرت به وجود آمد به راحتی بتوانیم قیام کنیم و از جان و مال خود بگذریم، چنانکه در زمان هشت سال دفاع مقدس مشاهده کردیم که جوانان ایران اسلامی با اهداء خون خود باعث حفظ نظام و حفظ ارزش های اسلامی شدند. شهید مطهری در این باره نیز می فرماید: «آن چیزهایی که بشر همیشه به زبان می آورد و در عمل کمتر دیده می شود در وجود حسین بن علی دیده می شود، چطور روح بشر می تواند این مقدار شکست ناپذیر باشد، سبحان الله بشر به کجا می رسد، اوج بشر چقدر شکست ناپذیر می شود که بدنش قطعه قطعه می شود، جوانانش جلوی چشمش قلم می شوند، در منتهی درجه تشنگی قرار می گیرد که حتی آسمان را تیره و تار می بیند، خاندانش را می بیند که اسیر می شوند، هر چه دارد از دست داده، ولی یک چیز برای او باقی است و آن روحش است که هرگز شکست نمی خورد (حتی یک ذره عقب نشینی نمی کند) شما یک چنین صحنه ای از فضائل انسانی را در غیر کربلا سراغ دارید، آن وقت بگویید به جای کربلا از آن حادثه یاد کنید. لذا چنین حادثه ای را باید زنده نگه داشت».(۵)
مهم هدف حضرت است و الگو پذیری مردم از حضرت و ادامه راه او در هر زمان و مکان که باشیم.
اما راجع به هدف حضرت، شهید مطهری در این باره می فرماید: «تحریف بزرگی در مسئله عاشورا شده است، بعضی ها گفته اند حسین بن علی ـ علیه السلام ـ شهید شد که گناهان شیعه ریخته شود این شبیه اعتقاد مسیحیت است، که معتقدند حضرت مسیح کفاره گناهان آنها بوده است، این مطلب با روح اسلام سازگاری ندارد، با سخن حسین نمی سازد، ابا عبدالله برای مبارزه با گناه قیام کرد، نه اینکه سنگری باشد برای گنهکاران، ما گفتیم حسین ـ علیه السلام ـ یک شرکت بیمه گناه تأسیس کرده، گفته است شما از نظر گناه بیمه هستید، در عوض چه می گیرم؟ شما برای من اشک بریزید، من گناهان شما را جبران می کنم حال هر کس می خواهید باشید. ابن زیاد، عمر سعد، والله این افتراء و دروغ بستن بر حسین ـ علیه السلام ـ است».(۶) ایشان در ادامه روایات اهل بیت در این زمینه را توضیح می دهند و (گریه مردم) برای تسلی دل اهل بیت و حضرت زهرا ـ سلام الله علیها ـ که نیست، بلکه هدفشان این است که پرتویی از روح حسین بن علی ـ علیه السلام ـ بر روح ما بتابد، اگر اشکی برای او می ریزیم باید در مسیر هماهنگی روح ما باشد، روح ما پرواز کوچکی با روح حسین انجام دهد، ذره ای از همت او، غیرت او، حریت او، ایمان او، تقوای او، شجاعت او و… در ما بتابد، این چنین اشکی اگر از چشمان جاری شود، آن اشک هر چه دلتان می خواهد قیمت دارد، اگر گفته اند به اندازه یک بال مگس هم اگر باشد یک دنیا ارزش دارد، باور کنید، اشکی که برای هماهنگی کردن و پیروی از حسین ـ علیه السلام ـ باشد».(۷)
آری این اشک است که این طور در روایات ارزش دارد و به آن توصیه شده است، اشکی که ما را عوض کند و مطیع امام شویم، نه اینکه ما هر روز از امام دورتر شده و با اشک بخواهیم گناهانمان ریخته شود.
در نتیجه هدف از این گریه ها و عزاداری ها زنده نگه داشتن یاد و خاطره حضرت است که به سبب آن به سمت کمال حرکت کنیم و با نور حضرت هدایت شویم و به سوی معبود خود حرکت کنیم.
اما راجع به سئوال دوم شما که نوشته اید هیچ کس از این مجالس استفاده نمی کند، این مطلب درستی نیست، بلکه حقیقت چیز دیگری است، زیرا افراد بسیاری در طول تاریخ وجود داشته و دارند که در همین مجالس به برکت نور حضرت هدایت شده و موفق به توبه شده و مسیر زندگی خود را عوض کرده اند، امثال رسول ترک که آدمی شراب خوار و فاسد بود که به برکت حضرت اصلاح شد و از مقربان درگاه الهی گردید، زیاد به چشم می خورد، ما خود در ایام تبلیغ که به مناطق مختلف می رویم، شاهد آن هستیم که چه جوانانی با آمدن در این مجالس و با شنیدن آیات قرآن و روایات اهل بیت ـ علیهم السلام ـ تغییر کرده و هدایت می شوند.

اینکه پیغمبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ فرمودند:
«حسین کشتی نجات است» این مطلب اختصاص به افراد به خصوصی ندارد بلکه جنبه عمومی و همگانی دارد. حتی بسیاری از پیروان ادیان دیگر با برگزاری مراسمات عزاداری برای امام حسین ـ علیه السلام ـ مورد توجه حضرت قرار گرفته و حاجت می گیرند و بعضی ها نیز ایمان آورده و مسلمان می گردند.
البته بهرمندی از نور امام حسین ـ علیه السلام ـ به صفای باطنی ما بستگی دارد و هر چه ما پاک تر و باتقواتر باشیم بیشتر می توانیم از نور هدایت حضرت استفاده کنیم. این نکته را هم فراموش نکنید که ما انسان ها مختار آفریده شده ایم و باید خود تصمیم گرفته و عوض شویم نه اینکه ما را مجبور کنند، بعضی از انسان ها چنان مست نعمت های دنیوی و لذات زودگذر آن شده اند و به گناه و حرام خواری روی آورده اند که در وجود خود جایی برای هدایت و دست گیری حضرت از آنان را باقی نگذاشته اند و از نور حضرت کمترین بهره را نمی برند، لذا مشکل از خود آنان است نه امام حسین ـ علیه السلام ـ و عزاداری های او، مگر مردم کوفه که باعث به وجود آمدن آن جنایات در روز عاشورا شدند خود مسلمان نبودند، ولی ترس از کشته شدن و دل بستن به دنیا و گناه با آنان کاری کرده بود که حتی سخنان حضرت بر آنان بی تأثیر بود، آیا می شود گفت سخن امام مشکل داشت، تأثیر نداشت، یا مشکل از ناحیه خود آنان بود و در خود قابلیت تأثیر را از بین برده بودند. در نتیجه این مراسم ها تأثیر خود را دارد ولی تأثیر پذیری افراد مختلف است، بعضی ها که زمینه ای ولو اندک برای هدایت در نفس خود باقی گذاشته اند، قطعا با نور حضرت هدایت می شوند ، ولی بعضی دیگر که تمام روزنه های امید را در خود خشکانده اند و جز به گناه و معصیت فکر نمی کنند، خود مانعی برای تأثیر حضرت ایجاد کرده و هدایت نمی شوند.

 

شیعه شناسی » پاسخ به شبهات » اعتقادی » فلسفه گریه بر امام حسین (ع)
پرسش:
فلسفه گریه کردن بر امام حسین ـ علیه السلام ـ چیست؟ اصلاً چه نیازی به گریه است آیا امام حسین ـ علیه السلام ـ کشته شد که ما بر او گریه کنیم و خداوند هم از این طریق دلش رحم بیاید و مارا ببخشد؟ آیا فلسفه قیام امام حسین ـ علیه السلام ـ این بود؟ چرا بعد از ۱۴۰۰ سال باز مراسم همان گونه که قبلاً برگزار می شد باز هم بدون هیچ گونه تحولی برگزار می شود؟ چرا مردم با اینکه در این مراسم شرکت می کنند باز کار خود را می کنند به عبارتی اینگونه برگزاری هیچ تأثیری بر مردم نگذاشته؟ رباخوار بعد از مراسم به رباخواریش می پردازد و گرانفروش به گرانفروشی؟ چرا تا حالا فکر نشده که چرا مراسم مؤثر نیست نقص کار کجاست آیا مردم آن گونه منحرف شدند که دیگر قابل اصلاح نیستند؟

پاسخ:
در احادیث معصومین ـ علیهم السلام ـ که در کتب روایی جمع آوری شده اند به عزاداری و اشک ریختن برای سرور و سالار شهیدان ابا عبدالله الحسین ـ علیه السلام ـ اهمیت بسیار بالایی داده شده است و ثواب بسیار زیادی را بر آن مترتب داشته اند، البته باید دقت شود و یکی از مصادیق عزاداری اشک ریختن است، منظور از عزاداری هر عملی است که یاد و خاطره حضرت را زنده نگه دارد حال روضه خواندن باشد، سینه زنی باشد، سخنرانی و…

به طور مثال امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمودند:
«هر که شعری بخواند در مرثیه حسین ـ علیه السلام ـ و خود بگرید و یک کس دیگر را نیز بگریاند بهشت بر او واجب گردد».(۱) امام رضا ـ علیه السلام ـ به یکی از یاران خود فرمودند: « ای پسر شبیب! اگر خواهی خدا را ملاقات کنی و گناهی بر تو نباشد زیارت کن حسین ـ علیه السلام ـ را، ای پسر شبیب! اگر گریه کنی بر حسین ـ علیه السلام ـ تا آب دیده تو بر روی تو جاری شود حق تعالی جمیع گناهان صغیره و کبیره تو را بیامرزد، خواه اندک باشد، خواه بسیار»(۲)
لذا این قبیل روایات در منابع روایی بسیار به چشم می خورد،این را نباید فراموش کرد که منظور اهل بیت ـ علیهم السلام ـ خصوص اشک ریختن نبوده بلکه منظور زنده نگه داشتن یاد و خاطره حسین ـ علیه السلام ـ بوده است. ولی چرا ً به این امر این قدر اهمیت داده شده است؟ شهید بزرگوار مرتضی مطهری در این باره می فرماید: «حسین بن علی ـ علیه السلام ـ به مردم درس غیرت داد، درس تحمل و بردباری داده، درس تحمل شداید و سختی ها داد، اینها برای مردم مسلمان درس های بسیار بزرگی بود، پس اینکه می گویند حسین بن علی ـ علیه السلام ـ چه کرد و چطور اسلام را زنده کرد، جوابش همین است که حسین بن علی ـ علیه السلام ـ روح تازه ای در اسلام دمید، خون ها را به جوش آورد. غیرت ها را تحریک کرد، عشق و ایده به مردم داد، حس استغنا در مردم به وجود آورد، درس صبر و تحمل و بردباری و مقاومت و ایستادگی در مقابل شدائد به مردم داد، ترس را ریخت. همان مردمی که تا آن مقدار می ترسیدند تبدیل به یک عده شجاع و دلاور شدند حسین بن علی یک سوژه بزرگ اجتماعی است. بعد از او هر کس قیام می کرد با شعار یالثارات الحسین ـ علیه السلام ـ قیام می کرد، امروز هم یک سوژه بزرگ اجتماعی است، سوژه امر به معروف و نهی از منکر، سوژه ای برای اقامه نماز، برای زنده کردن اسلام برای اینکه احساسات و عواطف عالیه اسلامی در ما احیا شود. او شخصیت اسلامی مسلمین را زنده کرد، بعد از قیام حضرت بسیاری از مسلمین توبه کردند، دسته دسته قیام می کردند، از همین مردم کوفه پنج هزار نفر به عنوان توابین قیام کردند و قاتلین صحرای کربلا را قصاص می کردند زنده کردن مسلمین یعنی دادن عشق و ایده به آنها. حسین بن علی ـ علیه السلام ـ با قیام خود این کار را کرد».(۳)
لذا زنده نگه داشتن نام و یاد حضرت، زنده نگه داشتن درس ها و ایده هاست، این است معنای جمله زیبای پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ که فرمودند: «همانا حسین کشتی نجات و چراغ فروزنده هدایت است».(۴)
بهترین راه زنده نگه داشتن هم همین گریه کردن ها و عزاداری هاست. ما در هر زمان نیازمند امام حسین ـ علیه السلام ـ هستیم، نیازمند الگوگیری و پیروی راه او هستیم، تا اگر شرایط مشابه زمان حضرت به وجود آمد به راحتی بتوانیم قیام کنیم و از جان و مال خود بگذریم، چنانکه در زمان هشت سال دفاع مقدس مشاهده کردیم که جوانان ایران اسلامی با اهداء خون خود باعث حفظ نظام و حفظ ارزش های اسلامی شدند. شهید مطهری در این باره نیز می فرماید: «آن چیزهایی که بشر همیشه به زبان می آورد و در عمل کمتر دیده می شود در وجود حسین بن علی دیده می شود، چطور روح بشر می تواند این مقدار شکست ناپذیر باشد، سبحان الله بشر به کجا می رسد، اوج بشر چقدر شکست ناپذیر می شود که بدنش قطعه قطعه می شود، جوانانش جلوی چشمش قلم می شوند، در منتهی درجه تشنگی قرار می گیرد که حتی آسمان را تیره و تار می بیند، خاندانش را می بیند که اسیر می شوند، هر چه دارد از دست داده، ولی یک چیز برای او باقی است و آن روحش است که هرگز شکست نمی خورد (حتی یک ذره عقب نشینی نمی کند) شما یک چنین صحنه ای از فضائل انسانی را در غیر کربلا سراغ دارید، آن وقت بگویید به جای کربلا از آن حادثه یاد کنید. لذا چنین حادثه ای را باید زنده نگه داشت».(۵)
مهم هدف حضرت است و الگو پذیری مردم از حضرت و ادامه راه او در هر زمان و مکان که باشیم.
اما راجع به هدف حضرت، شهید مطهری در این باره می فرماید: «تحریف بزرگی در مسئله عاشورا شده است، بعضی ها گفته اند حسین بن علی ـ علیه السلام ـ شهید شد که گناهان شیعه ریخته شود این شبیه اعتقاد مسیحیت است، که معتقدند حضرت مسیح کفاره گناهان آنها بوده است، این مطلب با روح اسلام سازگاری ندارد، با سخن حسین نمی سازد، ابا عبدالله برای مبارزه با گناه قیام کرد، نه اینکه سنگری باشد برای گنهکاران، ما گفتیم حسین ـ علیه السلام ـ یک شرکت بیمه گناه تأسیس کرده، گفته است شما از نظر گناه بیمه هستید، در عوض چه می گیرم؟ شما برای من اشک بریزید، من گناهان شما را جبران می کنم حال هر کس می خواهید باشید. ابن زیاد، عمر سعد، والله این افتراء و دروغ بستن بر حسین ـ علیه السلام ـ است».(۶) ایشان در ادامه روایات اهل بیت در این زمینه را توضیح می دهند و (گریه مردم) برای تسلی دل اهل بیت و حضرت زهرا ـ سلام الله علیها ـ که نیست، بلکه هدفشان این است که پرتویی از روح حسین بن علی ـ علیه السلام ـ بر روح ما بتابد، اگر اشکی برای او می ریزیم باید در مسیر هماهنگی روح ما باشد، روح ما پرواز کوچکی با روح حسین انجام دهد، ذره ای از همت او، غیرت او، حریت او، ایمان او، تقوای او، شجاعت او و… در ما بتابد، این چنین اشکی اگر از چشمان جاری شود، آن اشک هر چه دلتان می خواهد قیمت دارد، اگر گفته اند به اندازه یک بال مگس هم اگر باشد یک دنیا ارزش دارد، باور کنید، اشکی که برای هماهنگی کردن و پیروی از حسین ـ علیه السلام ـ باشد».(۷)
آری این اشک است که این طور در روایات ارزش دارد و به آن توصیه شده است، اشکی که ما را عوض کند و مطیع امام شویم، نه اینکه ما هر روز از امام دورتر شده و با اشک بخواهیم گناهانمان ریخته شود.
در نتیجه هدف از این گریه ها و عزاداری ها زنده نگه داشتن یاد و خاطره حضرت است که به سبب آن به سمت کمال حرکت کنیم و با نور حضرت هدایت شویم و به سوی معبود خود حرکت کنیم.
اما راجع به سئوال دوم شما که نوشته اید هیچ کس از این مجالس استفاده نمی کند، این مطلب درستی نیست، بلکه حقیقت چیز دیگری است، زیرا افراد بسیاری در طول تاریخ وجود داشته و دارند که در همین مجالس به برکت نور حضرت هدایت شده و موفق به توبه شده و مسیر زندگی خود را عوض کرده اند، امثال رسول ترک که آدمی شراب خوار و فاسد بود که به برکت حضرت اصلاح شد و از مقربان درگاه الهی گردید، زیاد به چشم می خورد، ما خود در ایام تبلیغ که به مناطق مختلف می رویم، شاهد آن هستیم که چه جوانانی با آمدن در این مجالس و با شنیدن آیات قرآن و روایات اهل بیت ـ علیهم السلام ـ تغییر کرده و هدایت می شوند.

اینکه پیغمبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ فرمودند:
«حسین کشتی نجات است» این مطلب اختصاص به افراد به خصوصی ندارد بلکه جنبه عمومی و همگانی دارد. حتی بسیاری از پیروان ادیان دیگر با برگزاری مراسمات عزاداری برای امام حسین ـ علیه السلام ـ مورد توجه حضرت قرار گرفته و حاجت می گیرند و بعضی ها نیز ایمان آورده و مسلمان می گردند.
البته بهرمندی از نور امام حسین ـ علیه السلام ـ به صفای باطنی ما بستگی دارد و هر چه ما پاک تر و باتقواتر باشیم بیشتر می توانیم از نور هدایت حضرت استفاده کنیم. این نکته را هم فراموش نکنید که ما انسان ها مختار آفریده شده ایم و باید خود تصمیم گرفته و عوض شویم نه اینکه ما را مجبور کنند، بعضی از انسان ها چنان مست نعمت های دنیوی و لذات زودگذر آن شده اند و به گناه و حرام خواری روی آورده اند که در وجود خود جایی برای هدایت و دست گیری حضرت از آنان را باقی نگذاشته اند و از نور حضرت کمترین بهره را نمی برند، لذا مشکل از خود آنان است نه امام حسین ـ علیه السلام ـ و عزاداری های او، مگر مردم کوفه که باعث به وجود آمدن آن جنایات در روز عاشورا شدند خود مسلمان نبودند، ولی ترس از کشته شدن و دل بستن به دنیا و گناه با آنان کاری کرده بود که حتی سخنان حضرت بر آنان بی تأثیر بود، آیا می شود گفت سخن امام مشکل داشت، تأثیر نداشت، یا مشکل از ناحیه خود آنان بود و در خود قابلیت تأثیر را از بین برده بودند. در نتیجه این مراسم ها تأثیر خود را دارد ولی تأثیر پذیری افراد مختلف است، بعضی ها که زمینه ای ولو اندک برای هدایت در نفس خود باقی گذاشته اند، قطعا با نور حضرت هدایت می شوند ، ولی بعضی دیگر که تمام روزنه های امید را در خود خشکانده اند و جز به گناه و معصیت فکر نمی کنند، خود مانعی برای تأثیر حضرت ایجاد کرده و هدایت نمی شوند.

 

 نظر دهید »

اخادیث دروغگویی

31 تیر 1398 توسط مهناز دارابي


اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: دروغگويى عيبى رسوا كننده است.

على عليه السلام فرمود: هيچ عاقلى دروغ نمى گويد؛ و هيـچ مؤمنى زنـا نمى كند.

رسول خدا صلي الله عليه و آله در خطبه اش فرمود: از بزرگترين گناهان زبان، دروغگويى است.

اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: هيچ بدى و زشتى بدتر از دروغگويى نيست.

پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: واى بر كسى كه دروغ مى گويد تا ديگران را با آن بخنداند، واى بر او، واى بر او!

پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: درپى راستى باشيد، اگرچه فكر كنيد كه مايه هلاكت است، كه راستگويى موجب نجات است و از دروغگويى پرهيز كنيد اگرچه پنداريد عامل نجات است، زيرا آن مايه هلاكت و نابودى است.

پيامبر گرامى اسلام صلي الله عليه و آله فرمود: سه نفر بوى بهشت را نمى چشند:

1. فردى كه خود را به غير پدرش نسبت دهد،
2. كسى كه بر من دروغ ببنندد،
3. كسى كه برخلاف آنچه با چشم ديده سخن بگويد.

پيامبر بزرگوار صلی الله عليه و آله فرمود: راستى پيشه كنيد كه آن درى از دربهاى بهشت است و از دروغ بپرهيزيد، كه آن درى از درب هاى جهنم است.

امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود: تمام پليدي ها و زشتي ها در خانه اى نهاده شده كه كليد آنها دروغگويى است.

پيامبر اكرم صلی الله عليه و آله فرمود: كار بهشت راستگويى است، چون بنده راست بگويد نيكى كند و چون نيكى كند در امان خواهد بود و وقتى در امان باشد وارد بهشت شود و كار جهنم دروغ گويى است، چون بنده دروغ بگويد كار بد كرده است وقتى كار بد كرد به كفر گرايد و چون به كفر گرايد به جهنّم برود.

برترین احادیث معصومین درباره دروغ و دروغگویی
اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: دروغگويى عيبى رسوا كننده است.

على عليه السلام فرمود: هيچ عاقلى دروغ نمى گويد؛ و هيـچ مؤمنى زنـا نمى كند.

رسول خدا صلي الله عليه و آله در خطبه اش فرمود: از بزرگترين گناهان زبان، دروغگويى است.

اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: هيچ بدى و زشتى بدتر از دروغگويى نيست.

پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: واى بر كسى كه دروغ مى گويد تا ديگران را با آن بخنداند، واى بر او، واى بر او!

پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: درپى راستى باشيد، اگرچه فكر كنيد كه مايه هلاكت است، كه راستگويى موجب نجات است و از دروغگويى پرهيز كنيد اگرچه پنداريد عامل نجات است، زيرا آن مايه هلاكت و نابودى است.

پيامبر گرامى اسلام صلي الله عليه و آله فرمود: سه نفر بوى بهشت را نمى چشند:

1. فردى كه خود را به غير پدرش نسبت دهد،
2. كسى كه بر من دروغ ببنندد،
3. كسى كه برخلاف آنچه با چشم ديده سخن بگويد.

پيامبر بزرگوار صلی الله عليه و آله فرمود: راستى پيشه كنيد كه آن درى از دربهاى بهشت است و از دروغ بپرهيزيد، كه آن درى از درب هاى جهنم است.

امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود: تمام پليدي ها و زشتي ها در خانه اى نهاده شده كه كليد آنها دروغگويى است.

پيامبر اكرم صلی الله عليه و آله فرمود: كار بهشت راستگويى است، چون بنده راست بگويد نيكى كند و چون نيكى كند در امان خواهد بود و وقتى در امان باشد وارد بهشت شود و كار جهنم دروغ گويى است، چون بنده دروغ بگويد كار بد كرده است وقتى كار بد كرد به كفر گرايد و چون به كفر گرايد به جهنّم برود.

برترین احادیث معصومین درباره دروغ و دروغگویی
اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: دروغگويى عيبى رسوا كننده است.

على عليه السلام فرمود: هيچ عاقلى دروغ نمى گويد؛ و هيـچ مؤمنى زنـا نمى كند.

رسول خدا صلي الله عليه و آله در خطبه اش فرمود: از بزرگترين گناهان زبان، دروغگويى است.

اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: هيچ بدى و زشتى بدتر از دروغگويى نيست.

پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: واى بر كسى كه دروغ مى گويد تا ديگران را با آن بخنداند، واى بر او، واى بر او!

پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: درپى راستى باشيد، اگرچه فكر كنيد كه مايه هلاكت است، كه راستگويى موجب نجات است و از دروغگويى پرهيز كنيد اگرچه پنداريد عامل نجات است، زيرا آن مايه هلاكت و نابودى است.

پيامبر گرامى اسلام صلي الله عليه و آله فرمود: سه نفر بوى بهشت را نمى چشند:

1. فردى كه خود را به غير پدرش نسبت دهد،
2. كسى كه بر من دروغ ببنندد،
3. كسى كه برخلاف آنچه با چشم ديده سخن بگويد.

پيامبر بزرگوار صلی الله عليه و آله فرمود: راستى پيشه كنيد كه آن درى از دربهاى بهشت است و از دروغ بپرهيزيد، كه آن درى از درب هاى جهنم است.

امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود: تمام پليدي ها و زشتي ها در خانه اى نهاده شده كه كليد آنها دروغگويى است.

پيامبر اكرم صلی الله عليه و آله فرمود: كار بهشت راستگويى است، چون بنده راست بگويد نيكى كند و چون نيكى كند در امان خواهد بود و وقتى در امان باشد وارد بهشت شود و كار جهنم دروغ گويى است، چون بنده دروغ بگويد كار بد كرده است وقتى كار بد كرد به كفر گرايد و چون به كفر گرايد به جهنّم برود.

برترین احادیث معصومین درباره دروغ و دروغگویی
اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: دروغگويى عيبى رسوا كننده است.

على عليه السلام فرمود: هيچ عاقلى دروغ نمى گويد؛ و هيـچ مؤمنى زنـا نمى كند.

رسول خدا صلي الله عليه و آله در خطبه اش فرمود: از بزرگترين گناهان زبان، دروغگويى است.

اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: هيچ بدى و زشتى بدتر از دروغگويى نيست.

پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: واى بر كسى كه دروغ مى گويد تا ديگران را با آن بخنداند، واى بر او، واى بر او!

پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: درپى راستى باشيد، اگرچه فكر كنيد كه مايه هلاكت است، كه راستگويى موجب نجات است و از دروغگويى پرهيز كنيد اگرچه پنداريد عامل نجات است، زيرا آن مايه هلاكت و نابودى است.

پيامبر گرامى اسلام صلي الله عليه و آله فرمود: سه نفر بوى بهشت را نمى چشند:

1. فردى كه خود را به غير پدرش نسبت دهد،
2. كسى كه بر من دروغ ببنندد،
3. كسى كه برخلاف آنچه با چشم ديده سخن بگويد.

پيامبر بزرگوار صلی الله عليه و آله فرمود: راستى پيشه كنيد كه آن درى از دربهاى بهشت است و از دروغ بپرهيزيد، كه آن درى از درب هاى جهنم است.

امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود: تمام پليدي ها و زشتي ها در خانه اى نهاده شده كه كليد آنها دروغگويى است.

پيامبر اكرم صلی الله عليه و آله فرمود: كار بهشت راستگويى است، چون بنده راست بگويد نيكى كند و چون نيكى كند در امان خواهد بود و وقتى در امان باشد وارد بهشت شود و كار جهنم دروغ گويى است، چون بنده دروغ بگويد كار بد كرده است وقتى كار بد كرد به كفر گرايد و چون به كفر گرايد به جهنّم برود.

برترین احادیث معصومین درباره دروغ و دروغگویی
اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: دروغگويى عيبى رسوا كننده است.

على عليه السلام فرمود: هيچ عاقلى دروغ نمى گويد؛ و هيـچ مؤمنى زنـا نمى كند.

رسول خدا صلي الله عليه و آله در خطبه اش فرمود: از بزرگترين گناهان زبان، دروغگويى است.

اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: هيچ بدى و زشتى بدتر از دروغگويى نيست.

پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: واى بر كسى كه دروغ مى گويد تا ديگران را با آن بخنداند، واى بر او، واى بر او!

پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: درپى راستى باشيد، اگرچه فكر كنيد كه مايه هلاكت است، كه راستگويى موجب نجات است و از دروغگويى پرهيز كنيد اگرچه پنداريد عامل نجات است، زيرا آن مايه هلاكت و نابودى است.

پيامبر گرامى اسلام صلي الله عليه و آله فرمود: سه نفر بوى بهشت را نمى چشند:

1. فردى كه خود را به غير پدرش نسبت دهد،
2. كسى كه بر من دروغ ببنندد،
3. كسى كه برخلاف آنچه با چشم ديده سخن بگويد.

پيامبر بزرگوار صلی الله عليه و آله فرمود: راستى پيشه كنيد كه آن درى از دربهاى بهشت است و از دروغ بپرهيزيد، كه آن درى از درب هاى جهنم است.

امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود: تمام پليدي ها و زشتي ها در خانه اى نهاده شده كه كليد آنها دروغگويى است.

پيامبر اكرم صلی الله عليه و آله فرمود: كار بهشت راستگويى است، چون بنده راست بگويد نيكى كند و چون نيكى كند در امان خواهد بود و وقتى در امان باشد وارد بهشت شود و كار جهنم دروغ گويى است، چون بنده دروغ بگويد كار بد كرده است وقتى كار بد كرد به كفر گرايد و چون به كفر گرايد به جهنّم برود.

 نظر دهید »

احادیث دروغگویی در اسلام

31 تیر 1398 توسط مهناز دارابي


درباره دروغ احادیث و روایات مختلفی از معصومین و آیاتی در قرآن وجود دارد که ما در این مقاله از باشگاه خبرنگاران جوان به چهل حدیث درباره دروغ و دروغگویی اشاره کرده ایم.
دروغ و دروغگویی از جمله کارها و صفاتی است که در دین مبین اسلام به شدت مورد نهی واقع شده اند. به همین خاطر نیز احادیث و آیات مختلفی از معصومین و قرآن درباره آن وجود دارد. ما نیز در این مقاله چهل “حدیث درباره دروغ” و دروغگویی را برای شما گردآوری کرده ایم .

آیات قرآنی درباره دروغ و دروغگویی
سوره نحل آیه 115 : و مگوئید آنچه را که وصف می کند آن را زبان های شما به دروغ در احکام خدا که این حلال است و این حرام چنین می گویید و توصیف می کنید بر خلاف واقع تا افتراء بزنید بر خدا دروغ را آن کسانی که افتراء می زنند به خدا دروغ را رستگار نمی شوند.

سوره نحل آیه 116 : برخورداری کمی است در دنیا دروغ گویان را و برای ایشان عذابی دردناک است در آخرت.  

سوره زمر آیه 2 : آگاه باشید مردم که برای خداست دین خالص نه دین مخلوط با غیر خدا آن کسانی که گرفتند سوای خدا دوستانی برای پرستش گویندT نمی پرستم این ها را مگر برای آنکه نزدیک گردانند این بت ها ما را به خدا. نزدیکی کامل البته خدا حکم می کند میانه ایشان در آن چه اختلاف می کنند در دین خود ، خدا راه نمی نماید کسی را که او دروغگو و ناسپاس است.

 سوره  نور آیه 7: دروغگو مستحق لعنت و سزاوار خشم پروردگار عالم است.

 نظر دهید »

احادیث دروغگویی در اسلام

31 تیر 1398 توسط مهناز دارابي


درباره دروغ احادیث و روایات مختلفی از معصومین و آیاتی در قرآن وجود دارد که ما در این مقاله از باشگاه خبرنگاران جوان به چهل حدیث درباره دروغ و دروغگویی اشاره کرده ایم.
دروغ و دروغگویی از جمله کارها و صفاتی است که در دین مبین اسلام به شدت مورد نهی واقع شده اند. به همین خاطر نیز احادیث و آیات مختلفی از معصومین و قرآن درباره آن وجود دارد. ما نیز در این مقاله چهل “حدیث درباره دروغ” و دروغگویی را برای شما گردآوری کرده ایم .

آیات قرآنی درباره دروغ و دروغگویی
سوره نحل آیه 115 : و مگوئید آنچه را که وصف می کند آن را زبان های شما به دروغ در احکام خدا که این حلال است و این حرام چنین می گویید و توصیف می کنید بر خلاف واقع تا افتراء بزنید بر خدا دروغ را آن کسانی که افتراء می زنند به خدا دروغ را رستگار نمی شوند.

سوره نحل آیه 116 : برخورداری کمی است در دنیا دروغ گویان را و برای ایشان عذابی دردناک است در آخرت.  

سوره زمر آیه 2 : آگاه باشید مردم که برای خداست دین خالص نه دین مخلوط با غیر خدا آن کسانی که گرفتند سوای خدا دوستانی برای پرستش گویندT نمی پرستم این ها را مگر برای آنکه نزدیک گردانند این بت ها ما را به خدا. نزدیکی کامل البته خدا حکم می کند میانه ایشان در آن چه اختلاف می کنند در دین خود ، خدا راه نمی نماید کسی را که او دروغگو و ناسپاس است.

 سوره  نور آیه 7: دروغگو مستحق لعنت و سزاوار خشم پروردگار عالم است.

 نظر دهید »

حکمت 45نهج البلاغه

30 تیر 1398 توسط مهناز دارابي

لَوْ ضَرَبْتُ خَيْشُومَ الْمُؤْمِنِ بِسَيْفِي هَذَا عَلى أَنْ يُبْغِضَنِي مَا أَبْغَضَنِي; وَلَوْ صَبَبْتُ الدُّنْيَا بِجَمَّاتِهَا عَلَى الْمُنَافِقِ عَلى أَنْ يُحِبَّنِي مَا أَحَبَّنِى. وَذَلِكَ أَنَّهُ قُضِيَ فَانْقَضى عَلى لِسَانِ النَّبِيِّ الاُْمِّيِّ(صلى الله عليه وآله); أَنَّهُ قَالَ: يَا عَلِيُّ، لاَيُبْغِضُكَ مُؤْمِنٌ، وَلاَ يُحِبُّكَ مُنَافِقٌ.

امام علیه السلام فرمود : اگر با شمشيرم بر بُن بينى مؤمن بزنم كه مرا دشمن بدارد دشمن نخواهد داشت! و اگر تمام دنيا را بر منافق بريزم كه مرا دوست بدارد دوست نمى‌دارد! چرا كه مقدر شده و بر زبان پيامبر درس‌نخوانده جارى شده كه فرمود: اى على! هيچ مؤمنى تو را دشمن نمى‌دارد وهيچ منافقى تو را دوست نخواهد داشت!

شرح و تفسير دوستان و دشمنان واقعى من امام(عليه السلام) در اين سخن حكمت آميزش به حقيقتى قابل توجه اشاره مى كند كه آثارش در طول تاريخ زندگى امام(عليه السلام) ديدنى است. مى فرمايد: «اگر با اين شمشيرم بر بن بينى مؤمن بزنم كه مرا دشمن بدارد دشمن نخواهد داشت و اگر تمام دنيا را بر منافق بريزم كه مرا دوست بدارد دوست نخواهد داشت»; (لَوْ ضَرَبْتُ خَيْشُومَ الْمُؤْمِنِ بِسَيْفِي هَذَا عَلَى أَنْ يُبْغِضَنِي; مَا أَبْغَضَنِي; وَلَوْ صَبَبْتُ الدُّنْيَا بِجَمَّاتِهَا عَلَى الْمُنَافِقِ عَلى أَنْ يُحِبَّنِي مَا أَحَبَّنِي). آن گاه امام(عليه السلام) به گفتارى از پيغمبر اكرم در اين زمينه استناد مى جويد و مى فرمايد: «اين به دليل آن است كه مقدر شده و بر زبان پيامبر اُمّى و درس نخوانده جارى شده كه فرمود: اى على! هيچ مؤمنى تو را دشمن نمى دارد و هيچ منافقى تو را دوست نخواهد داشت»; (وَذَلِكَ أَنَّهُ قُضِيَ فَانْقَضى عَلى لِسَانِ النَّبِيِّ الاُْمِّيِّ(صلى الله عليه وآله); أَنَّهُ قَالَ: يَا عَلِيُّ، لاَ يُبْغِضُكَ مُؤْمِنٌ، وَلاَ يُحِبُّكَ مُنَافِقٌ). جمله «قُضِيَ فَانْقَضَى عَلَى لِسَانِ النَّبِيِّ…» اشاره به اين است كه اين حقيقت كه مؤمنان هرگز على را مبغوض نمى دارند و منافقان هرگز او را دوست نخواهند داشت نخست در علم الهى گذشته و مقدر گشته سپس بر لسان پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)جارى شده است. از اين حديث شريف استفاده مى شود كه وجود مبارك اميرمؤمنان على بن ابى طالب(عليه السلام) با آن معرفت بالا و آن صفات والا، معيار سنجش مؤمن و منافق بود. مؤمنان كه صفات خود را پرتوى از صفات آن بزرگوار مى ديدند به مناسبت تجانس روحى و اعتقادى و اخلاقى به آن حضرت عشق مىورزيدند و منافقان كه صفات و اعتقاد خود را در تضاد با صفات و معارف اعتقادى على(عليه السلام)مشاهده مى كردند بغض و كينه او را در دل مى پروراندند. راستى شگفت انگيز است كه عالمان معروف اهل سنّت اين حديث را در اكثر منابع خود آورده اند و در عين حال، غير على(عليه السلام) را بر او ترجيح داده اند. اينكه امام(عليه السلام) مى فرمايد: «اگر خيشوم مؤمن (خيشوم به معناى نقطه بالاى بينى است كه اگر قطع شود در واقع تمام بينى قطع شده) را با شمشير بزنم مرا مبغوض نخواهد داشت» براى اين است كه مؤمن مى داند به يقين در آن مصلحتى بوده و نيز اينكه مى فرمايد: «لَوْ صَبَبْتُ الدُّنْيا بِجَمّاتِها عَلَى الْمُنافِقِ…» مفهومش اين است كه منافقان به قدرى تعصب و كينه و عداوت دارند كه تمام دنيا را هم اگر به آنها بدهند دست از راه و روش زشت و انحرافى خود بر نمى دارند. امام(عليه السلام) به كلام پيغمبر(صلى الله عليه وآله) استناد مى جويد و حديث معروف آن حضرت را بازگو مى كند، زيرا همه مدعى اند كه سخن پيغمبر(صلى الله عليه وآله) براى آنها قول فصل و آخرين سخن است. اين سخن ادعا نيست بلكه واقعيت است و در طول تاريخ زندگى امام(عليه السلام)نمونه هاى زنده اى دارد از جمله مرحوم «كلينى» در كتاب كافى از «حارث بن حصيره» (يكى از ياران على(عليه السلام)) نقل مى كند كه در اطراف مدينه مرد سياه پوستى از اهل حبشه را ديدم كه مشغول آبيارى است و انگشتان يك دستش قطع شده است. به او گفتم: چه كسى انگشتان تو را قطع كرده؟ گفت: بهترين مردم دنيا. سپس افزود: ما هشت نفر بوديم كه دست به سرقتى زديم. ما را دستگير كردند و خدمت على بن ابى طالب بردند و ما به گناه خود اقرار كرديم. امام(عليه السلام) فرمود: از حرام بودن سرقت با خبر نبوديد؟ گفتيم: مى دانستيم. دستور داد چهار انگشت ما را (به عنوان حد سرقت) قطع كردند. سپس دستور داد در خانه اى از ما پذيرايى كنند و روغن و عسل (و مواد غذايى مقوى) به ما بدهند تا جاى زخم ها خوب شود سپس ما را از آن خانه بيرون آورند و لباسى نو بر ما پوشاند و فرمود: اگر توبه كنيد و راه صلاح را پيش گيريد به نفع شماست و انگشتان شما به شما در بهشت باز مى گردد و اگر چنين نكنيد در دوزخ به شما باز مى گردد. در داستان ابن ملجم قاتل امام على بن ابى طالب(عليه السلام) نيز مى خوانيم: هنگامى كه ضربه اى بر سر مبارك آن حضرت وارد ساخت او را خدمت على آوردند. به او فرمود: اى دشمن خدا مگر من به تو نيكى نكردم؟ گفت: آرى به من نيكى كردى. فرمود پس چه چيزى باعث شد كه اين جنايت را انجام دهى؟ گفت: چهل روز شمشير خود را تيز كردم و از خدا خواستم كه به وسيله آن بدترين خلق خدا را به قتل برسانم (و چنين شد.) امام(عليه السلام) فرمود: «فَلاَ أَرَاكَ إِلاَّ مَقْتُولاً بِهِ وَمَا أَرَاكَ إِلاَّ مِنْ شَرِّ خَلْقِ اللَّهِ عَزَّوَجَل» (دعاى تو مستجاب شده است زيرا) تو را با همين شمشير خواهند كشت و تو بدترين خلق خدايى. جالب توجه اين كه روايات فراوانى از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و صحابه آن حضرت درباره شناختن مؤمنان با محبت على بن ابى طالب(عليه السلام) و منافقان با بغض و كينه او در كتب معروف اهل سنت و شيعه به طور گسترده نقل شده است. از جمله «بلاذرى» در انساب الاشراف (ج 2، ص 96) و «ترمذى» در سنن (ج 5، 635 در باب مناقب على بن ابى طالب) از «ابوسعيد خدرى» نقل كرده اند كه مى گفت: «كُنّا لَنَعْرِفُ الْمُنافِقينَ نَحْنُ مَعاشِرُ الاْنْصارِ بِبُغْضِهِمْ عَلىَّ بْنَ أبى طالِب; ما جمعيت انصار، منافقان را به سبب بغضشان به على بن ابى طالب مى شناختيم». اين بيان را با سخنى از ابن ابى الحديد پايان مى دهيم. او مى گويد: استادم من «ابوالقاسم بلخى» مى گفت: «قَدِ اتَّفَقَتِ الاْخْبارُ الصَّحيحَةِ الَّتِي لارَيْبَ فِيها عِنْدَ الْمُحَدِّثينَ عَلى أنَّ النَّبىَّ قالَ: لايَبْغِضُكَ إلاّ مُنافِقٌ وَلا يُحِبُّكَ إلاّ مُؤمِنٌ; اخبار صحيحى كه اتفاق بر اين در نزد راويان اخبار شكى در آن نيست متفق است كه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به على(عليه السلام)فرمود: دشمن نمى دارد تو را جز منافق و دوست نمى دارد تو را جز مؤمن».

   

 نظر دهید »

فواید گلاب

30 تیر 1398 توسط مهناز دارابي

گلاب به مایعی شفاف، بدون رنگ، خوشبو و معطر گفته می شود که از گل رز محمدی به دست می آید و به عنوان گران ترین اسانس در دنیا شناخته می شود.

گلاب فواید زیادی برای بدن دارد که ما در این مقاله از سایت کوکا به طور کامل خواص درمانی عرق گلاب را برای سلامتی، دوران بارداری، چشم و سرماخوردگی توضیح داده ایم. همچنین با انواع ماسک گلاب برای پوست صورت و تقویت موهای سر آشنا خواهید شد. در ادامه همراه ما باشید :

خواص گلاب
خواص گلاب برای پوست و مو
توجه : پیش از مصرف هرگونه ماسک بر روی صورت و نواحی حساس بدن، با مالیدن مقداری کمی از آن بر روی پوست دست خود به مدت حداقل 20 دقیقه، از نداشتن حساسیت نسبت به آن اطمینان حاصل نمایید.

1. درمان آکنه و جوش صورت
استفاده بیش از حد از صابون ها و پاک کننده های صورت می تواند تعادل پوست را به هم بزند و باعث رشد باکتری هایی شود که عامل ایجاد آکنه و جوش صورت هستند.

گلاب خواص ضد باکتریایی و ضد التهابی دارد و با از بین بردن باکتری های پوست و کاهش چربی پوست به درمان آکنه و جوش صورت و همچنین جای جوش کمک می کند.

ماسک گلاب و آب لیمو ترش برای جوش صورت

1 چای خوری آب لیمو ترش تازه را با 1 قاشق چایخوری گلاب ترکیب کنید و بر روی پوست صورت بمالید، بگذارید 15 دقیقه بماند و سپس با آب سرد خوب بشویید.

ماسک گلاب و زعفران

نصف فنجان گلاب را با یک قاشق چای خوری زعفران دم کشیده ترکیب کنید و بر روی پوست صورت بمالید، بگذارید 5 دقیقه بماند و سپس با آب سرد خوب بشویید.

ماسک گلاب و آلوئه ورا برای جای جوش

1 قاشق غذاخوری ژل آلوئه ورا را با 1 قاشق غذاخوری گلاب با هم ترکیب کنید و بر روی پوست صورت بمالید، بگذارید 20 دقیقه بماند و سپس با آب سرد خوب بشویید.

2. پاک سازی پوست صورت
تونر ها با آب رسانی به پوست صورت باعث پاک سازی پوست صورت می شوند و آلودگی ها و چربی پوست را کاهش می دهند، گلاب یک تونر طبیعی است که باعث آبرسانی و پاکسازی پوست صورت می شود.

ماسک گلاب و گلیسیرین

اگر پوست خشک دارید؛ 5 میلی لیتر گلیسیرین را با 30 میلی لیتر گلاب ترکیب کنید، مقداری از آن را بر روی پوست صورت بمالید و خوب ماساژ دهید و سپس با یک دستمال به آرامی پاک کنید.

ماسک گلاب و سرکه سیب

اگر پوست چرب دارید؛ 5 میلی لیتر سرکه سیب را با 30 میلی لیتر گلاب ترکیب کنید و مقداری از آن را بر روی پوست صورت بمالید و خوب ماساژ دهید سپس پوست صورت را با یک دستمال به آرامی پاک کنید.

3. مرطوب کننده طبیعی پوست
گلاب یک آبرسان و مرطوب کننده ی طبیعی پوست محسوب می شود، گلاب بافت پوست را بهبود بخشیده و خشکی پوست را درمان می کند.

ماسک گلاب و روغن زیتون

3 قاشق غذاخوری گلاب را با 1 قاشق غذاخوری روغن زیتون ترکیب کنید و آن را بر روی پوست بمالید.

4. درمان پف زیر چشم
خواص ضد التهابی و خنک کننده گلاب علاوه بر پاکسازی پوست صورت می تواند به راحتی به درمان پف زیر چشم کمک کند.

کافی است دو پد پنبه ای را به گلاب آغشته کنید و بر روی چشم ها بگذارید و پس از 10 تا 15 دقیقه بردارید.

5. درمان پوست حساس
گلاب دارای خواص ضد التهابی می باشد که برای پوست حساس مفید بوده و به درمان قرمزی پوست کمک می کند.

ماسک گلاب و خیار و عسل برای پوست خشک

نصف خیار رنده شده را با 2 قاشق غذاخوری عسل و 1 قاشق غذاخوری گلاب ترکیب کنید و بر روی صورت بمالید، بگذارید 15 دقیقه بماند و سپس با آب سرد خوب بشویید.

6. درمان پوست چرب
گلاب یکی از بهترین درمان های طبیعی برای کاهش چربی پوست و درخشان تر شدن رنگ پوست صورت می باشد.

ماسک گلاب و سرکه سیب برای پوست چرب

1 قاشق غذا خوری سرکه سیب را با نصف فنجان گلاب ترکیب کنید و بر روی صورت بمالید، بگذارید 15 دقیقه بماند و سپس با آب سرد بشویید.

7. جوان سازی پوست صورت
گلاب ماده ای طبیعی برای پاکسازی پوست صورت از آلودگی ها بوده و علاوه بر این با حذف رادیکال های آزاد به کاهش چین و چروک پوست و جوان سازی پوست صورت کمک می کند.

ماسک گلاب و عسل

3 قاشق غذاخوری گلاب را با 4 قاشق غذاخوری عسل ترکیب کنید و بر روی پوست صورت و گردن بمالید، بگذارید 15 دقیقه بماند و سپس آن را با آب سرد بشویید، این ماسک علاوه بر جوان سازی پوست باعث روشن تر شدن رنگ پوست می شود.

8. درمان اگزما و پسوریازیس
اگر از بیماری های پوستی مانند اگزما یا پسوریازیس رنج می برید، گلاب به دلیل خواص ضد التهابی قوی می تواند برای درمان این بیماری ها مفید باشد.

9. درمان آفتاب سوختگی
گلاب خواص خنک کنندگی دارد و برای درمان آفتاب سوختگی مفید می باشد، گلاب می تواند پوست شما را آرام کند و سرعت بهبود را افزایش می دهد.

 نظر دهید »

تلنگر

30 تیر 1398 توسط مهناز دارابي

شفا در حرام :

ام سلمه می گوید : مقداری نبیذ (شراب حاصل از خرما یا کشمش) را در کوزه ریخته بودم و آن می جوشید ..

رسول خدا (ص) وارد شد و فرمود:

این چیست ؟ عرض کردم دخترم بیمار است و این را برای او می سازم .. فرمود: خدای تعالی در چیز حرام شفا قرار نداده….

منبع : آثارالصادقین ج5 ص 431

 نظر دهید »

آثار و فواید صله ارحام

29 تیر 1398 توسط مهناز دارابي

فواید صله رحم

توجه به صله رحم از جمله دستورات دینی است که پیشوایان دینی ما نسبت به آن توجه بسیاری داشته‌اند و شاید بتوان گفت در جامعه امروز ما به دنبال بهانه‌های مختلف می‌گردیم تا از انجام آن سرباز بزنیم و در این میان رفتارهایی چون چشم و هم‌چشمی، رعایت نکردن حال یکدیگر، سنت‌های غلطی مانند اسراف و … و نیز تعارف‌های افراطی و تفریطی مزید بر علت هستند.

 

به گزارش خبرنگار دین و اندیشه خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، در ادامه مطالبی از آیات و روایات در موضوع اهمیت صله رحم و مباحث مرتبط به آن می‌آید:

 

خدای سبحان می‌فرماید:

 

“و یاد کن هنگامی را که از بنی اسرائیل پیمان گرفتیم که جز خدا را نپرستید و به پدر و مادر و خویشاوندان و … نیکی کنید(سوره بقره آیه 83).”

 

پیامبر اکرم(ص) فرمود: آیا شما را به برترین انسان‌های دنیا و آخرت از نظر اخلاق راهنمایی نکنم؟

گفتند: آری.

فرمود: کسی است که با قطع‌کننده پیوند با وی، بپیوندد.

 

صله رحم نزد خدای سبحان چنان مهم است که آن را از جهت پاداش، سریع‌ترین عبادت قرار داده و افزون بر پاداش اخروی، پاداش دنیوی و زودهنگام برای آن مقرر داشته است؛ به گونه‌ای که خاندان گناهکار هم با رعایت صله رحم میان خود، دارایی‌شان فزونی می‌یابد و با نیکی به یکدیگر بر عمرشان افزوده می‌شود.

 

 

در روایتی دیگر درباره اهمیت آن از امام رضا(ع) نقل شده که خدا سه چیز را قرین سه چیز ساخت: به نماز و زکات فرمان داد، پس هرکس زکات نپردازد نمازش پذیرفته نیست و به شکر خدا و والدین امر کرد، پس هرکس شکر والدین را به جا نیاورد شکر خدا نکرده است و به تقوای الهی و صله رحم فرمان داد، پس هر کس صله رحم نکند تقوای الهی را رعایت نکرده است.

 

رسول خدا(ص) فرمود:

“همه امتم را از حاضر و غایب و به آنان که تا روز قیامت در صلب مردان و رحم زنان هستند سفارش می‌کنم به صله رحم، اگرچه یک سال راه (میان آنان فاصله) باشد و این از دین اسلام است.”

 

 

آثار صله رحم

پیامبر اکرم (ص) فرمود:

“هر کس برای من یک عمل را ضمانت کند من برایش چهار چیز را ضمانت می‌کنم: هر کس صله رحم کند خدا او را دوست بدارد و روزی وی را گسترش دهد و عمرش را فزونی بخشد و او را به بهشتی درآورد که وعده داده است.”

 

 

مصادیق و شیوه‌های صله رحم

صله رحم تنها به رفتن به خانه بستگان نیست، بلکه مصادیق فراوانی دارد و مصداق کاملش این است که پیش از دیگران نیاز آنان را برطرف و آنان را خوشحال سازد، پس صله رحم و پیوند با هر خویشاوندی متناسب با شان اوست، چنان‌که گاه تنها به سلام کردن به او یا پاسخ نیکو دادن به سلام اوست، زیرا وی به کمک مالی نیازی ندارد.

 

برخی شیوه‌ها و مصادیق صله رحم عبارت‌اند از ترک آزار خویشاوندان، سلام و تکریم، اطعام گرچه به جرعه آبی باشد، عیادت از بیمار، شرکت در مراسم عزا، زیارت و دیدار، هدیه دادن و تامین نیازهای آنان پیش از دیگران.

 

 

منبع:

 

مفاتیح‌الحیات، مولف: آیت‌الله جوادی آملی، ناشر: مرکز نشر اسراء، چاپ بیست و چهارم

فواید صله رحم

توجه به صله رحم از جمله دستورات دینی است که پیشوایان دینی ما نسبت به آن توجه بسیاری داشته‌اند و شاید بتوان گفت در جامعه امروز ما به دنبال بهانه‌های مختلف می‌گردیم تا از انجام آن سرباز بزنیم و در این میان رفتارهایی چون چشم و هم‌چشمی، رعایت نکردن حال یکدیگر، سنت‌های غلطی مانند اسراف و … و نیز تعارف‌های افراطی و تفریطی مزید بر علت هستند.

 

به گزارش خبرنگار دین و اندیشه خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، در ادامه مطالبی از آیات و روایات در موضوع اهمیت صله رحم و مباحث مرتبط به آن می‌آید:

 

خدای سبحان می‌فرماید:

 

“و یاد کن هنگامی را که از بنی اسرائیل پیمان گرفتیم که جز خدا را نپرستید و به پدر و مادر و خویشاوندان و … نیکی کنید(سوره بقره آیه 83).”

 

پیامبر اکرم(ص) فرمود: آیا شما را به برترین انسان‌های دنیا و آخرت از نظر اخلاق راهنمایی نکنم؟

گفتند: آری.

فرمود: کسی است که با قطع‌کننده پیوند با وی، بپیوندد.

 

صله رحم نزد خدای سبحان چنان مهم است که آن را از جهت پاداش، سریع‌ترین عبادت قرار داده و افزون بر پاداش اخروی، پاداش دنیوی و زودهنگام برای آن مقرر داشته است؛ به گونه‌ای که خاندان گناهکار هم با رعایت صله رحم میان خود، دارایی‌شان فزونی می‌یابد و با نیکی به یکدیگر بر عمرشان افزوده می‌شود.

 

 

در روایتی دیگر درباره اهمیت آن از امام رضا(ع) نقل شده که خدا سه چیز را قرین سه چیز ساخت: به نماز و زکات فرمان داد، پس هرکس زکات نپردازد نمازش پذیرفته نیست و به شکر خدا و والدین امر کرد، پس هرکس شکر والدین را به جا نیاورد شکر خدا نکرده است و به تقوای الهی و صله رحم فرمان داد، پس هر کس صله رحم نکند تقوای الهی را رعایت نکرده است.

 

رسول خدا(ص) فرمود:

“همه امتم را از حاضر و غایب و به آنان که تا روز قیامت در صلب مردان و رحم زنان هستند سفارش می‌کنم به صله رحم، اگرچه یک سال راه (میان آنان فاصله) باشد و این از دین اسلام است.”

 

 

آثار صله رحم

پیامبر اکرم (ص) فرمود:

“هر کس برای من یک عمل را ضمانت کند من برایش چهار چیز را ضمانت می‌کنم: هر کس صله رحم کند خدا او را دوست بدارد و روزی وی را گسترش دهد و عمرش را فزونی بخشد و او را به بهشتی درآورد که وعده داده است.”

 

 

مصادیق و شیوه‌های صله رحم

صله رحم تنها به رفتن به خانه بستگان نیست، بلکه مصادیق فراوانی دارد و مصداق کاملش این است که پیش از دیگران نیاز آنان را برطرف و آنان را خوشحال سازد، پس صله رحم و پیوند با هر خویشاوندی متناسب با شان اوست، چنان‌که گاه تنها به سلام کردن به او یا پاسخ نیکو دادن به سلام اوست، زیرا وی به کمک مالی نیازی ندارد.

 

برخی شیوه‌ها و مصادیق صله رحم عبارت‌اند از ترک آزار خویشاوندان، سلام و تکریم، اطعام گرچه به جرعه آبی باشد، عیادت از بیمار، شرکت در مراسم عزا، زیارت و دیدار، هدیه دادن و تامین نیازهای آنان پیش از دیگران.

 

 

منبع:

 

مفاتیح‌الحیات، مولف: آیت‌الله جوادی آملی، ناشر: مرکز نشر اسراء، چاپ بیست و چهارم

 نظر دهید »

عالم دنیا طلب

29 تیر 1398 توسط مهناز دارابي

امام کاظم (ع) : خدای تعالی به داوود (ع) وحی 

 فرمود که: به بندگانم بگو میان من و خود .. عالم فریفته ی دنیا را واسطه نکند. که آنها

راهزنان بندگان من هستند.. کمنرین کاری  که با آنها میکنم .این است که شیرینی محبت و مناجاتم مناجاتم را از

 

دلهایشان بر ممی دارم…

تحف العقول ص 395

 نظر دهید »

طعم صبر در برابر مقدرات الهی

26 تیر 1398 توسط مهناز دارابي

مرحوم دولابی: طعم صبر در برابر مقدرات الهی
مرحوم میرزا اسماعیل دولابی می فرمود: اگر انسان بو ببرد که مربی او دارد او را می‌سازد صبر می‌کند. یک مرتبه که صبر کرد و بزرگ شد مرتبه دوم قوه‌اش بیش تر می‌شود و خیلی برایش آسان است.

 

مرحوم میرزا اسماعیل دولابی می فرمود: اگر انسان بو ببرد که مربی او دارد او را می‌سازد صبر می‌کند. یک مرتبه که صبر کرد و بزرگ شد مرتبه دوم قوه‌اش بیش تر می‌شود و خیلی برایش آسان است. می‌گویند: گرسنگی سه روز اول ماه رمضان یک مقدار سخت است. از روز سوم به بعد راحت می‌شود. این  صورت ظاهر شرع است. در امور اعتقادی هم همین طور است. انسان صبر می‌کند.


رسول خدا(ص) فرمود: هر کس مقدرات الهی را بپذیرد و مشفقانه و صابرانه با آن برخورد کند، خدا می‌فرماید: من فردای قیامت شرم دارم برای او میزان و عدالت بگذارم؛ چون این بنده من کارهای مرا در تاریکی دنیا مشفقانه و از روی میل با صبر و تحمل تحویل گرفت و هیچ اعتراضی نداشت. من شرم می‌کنم از او حساب بکشم؛ «کما تدین تدان»1؛ همان طور که عبد صبر می کند خدا هم به او جزا می‌دهد.


خدا درباره بندگانش خیلی تنزیل فرموده است. خداوند منزه است از تواضع و کوچکی، ولی این قدر با خلقش پایین آمده است. هرچه بیش‌تر پایین بیایی می‌بینی بیش‌تر به انسان نزدیک می‌شود. لذا تواضع را برای بندگانش خواسته است. خودش بزرگ است، قوی و متکبر و عزیز است. اما این قدر با این خاک نشسته، با عید و خلق و مصنوعش حرف می‌زند، از بس که نزدیک است؛ «تنزیل من رب العالمین»2.

کلام خودش را توسط انبیا آورده است و دسترس این عبد خاکی قرار داده است. شخص بزرگی که می‌خواهد صحبت کند کلامش به آسمان می‌کشد. ولی او آیات قرآن را به قلوب انبیا و اولیا تنزیل کرده است تا آنها برای انسان تنزل دهند

 نظر دهید »

استغفار قلب را بزرگ می کند

26 تیر 1398 توسط مهناز دارابي

مرحوم دولابی: استغفار قلب را بزرگ می‌کند
مرحوم میرزا اسماعیل دولابی می فرمود: فرمودند: «دو امان میان شما بود، یکی پیامبر خدا و دیگری استغفار. پیامبر خدا رفت، ولی استغفار همیشه میان شما باقی است. با این دو امان عذاب نیست.»
مرحوم میرزا اسماعیل دولابی می فرمود: استغفار امانگاه انسان است، یعنی پناهگاه، وقتی گفتی «استغفرالله » در پناه خدا هستی. فرمودند: «دو امان میان شما بود، یکی پیامبر خدا و دیگری استغفار. پیامبر خدا رفت، ولی استغفار همیشه میان شما باقی است. با این دو امان عذاب نیست.»1 روزی هفتاد مرتبه استغفار مستحب است. یکی از خاصیت‌هایش این است که قلب انسان راحت می‌شود. بزرگ می‌شود. از همه راضی می‌شوی از خدا، از مخلوقات خدا.


کسی آب دهان به مالک اشتر انداخت. مالک فردی شجاع و قوی است. رئیس لشکر حضرت امیر است. بزرگ است. این شخص او را نمی شناخت. دید یک نفر خیلی استوار راه می‌رود. نتوانست ببیند یا این که مریض بود. آب دهانی به مالک انداخت. مالک به سرعت رفت. کسی آن جا بود. به آن شخص گفت: می‌دانی چه کردی؟ او مالک بود، مالک اشتر. چگونه جرات کردی؟ گفت: این مالک بود؟ بدنش به لرزه افتاد. به دنبال مالک دوید ببیند کجا رفت تا به پایش بیفتد و استغفار کند. سراغ او را گرفت. گفتند: به مسجد رفت. وقتی به مسجد رسید و مالک را دید، مالک به او گفت: من به مسجد نیامدم جز این که برای تو استغفار کنم. این هم نمونه و مصداق این مطلب.


ان اشاء الله امیدوارم شما که نیتهایتان پاک است اگر در گذشته از کسی، از پدر، از مادر، از همسر ناراحت شده‌اید آنها را عفو کنید. خدا خیلی تلافی می‌کند. اگر قلب حاضر نیست این کار را بکنی، قلبت را نرم کن. دو سه مرتبه استغفار کن. یکدفعه دلت نرم می شود. البته دلهای شما نرم است، آبدار است، سخت و شقی نیست. اگر دیدید قلبتان الان حاضر نیست استغفار کند با زبان استغفار کن، آن وقت دلت نرم می‌شود. حتی ممکن است برایش گریه هم بیفتی، او را دعا هم بکنی.


دل زود نرم می‌شود. دل به ذکر خدا نرم و شفاف می‌شود. اگر خدای نخواسته مطلب بزرگ بوده و نتوانستی استغفار کنی چند مرتبه با زبان استغفارکن، کم کم دلت نرم می‌شود و می‌بینی که راحت شدی. قلبت باز می‌شو. قلب انسان اگر باز شد خیلی بزرگ است. دل و قلب انسانها مثل شکم می‌ماند. اگر مرتب چیز در شکم بریزی و آن را عادت بدهی باز می‌شود. بعضی هستند که اگر جلو آنها غذا بگذاری از بس می‌خورند تعجب می‌کنی که این چه شکم است! هر چه می‌دهند می‌گوید: کم است. دنیا پرست و پول پرست هم همین طور است. هر چه به او می‌دهند می‌گوید: کم است.


خلاصه قلبی که ذکر خدا می‌کند خیلی بزرگ است. اوسع الاشیاء است. 2 هر چه از محبت و صدق و ذکر خدا می‌گیرد باز می‌گوید: کم است. نماز که می‌خواند می گوید: کم است. استغفار هم چیزی است که قلب را بزرگ می‌کند. پیغمبر خدا، آن دریای عظمت الهی، روزی هفتاد مرتبه اسغفار می‌کرد. امیدوارم این عرایضی که بنده می‌کنم در قلبتهایتان خودش به شما بیاموزد. هر کدام از شما دل داشته باشید، قلب داشته باشید، از این سخنان بهره می‌برید.

 نظر دهید »

تربیت رفتاری

25 تیر 1398 توسط مهناز دارابي

امام علی (ع):

هر کس خود را در مقام پیشوایی مردم قرار دهد. پیش از تعلیم دیگران به تعلیم خود بپردازد .

و قبل از آن که بوسیله زبانش تربیت کند. با رفتار خود تربیت نماید .

و کسی که آموزگار و مربی خود باشد. بیشتر سزاوار بزرگداشت است .تا کسی که آموزگارو مربی دیگران باشد.

میزان الحکمه .13 . ص 6390

 نظر دهید »

چرا پیامبر در خانه خود به خاک سپرده شد

25 تیر 1398 توسط مهناز دارابي

چرا پیامبر اسلام در خانه خود به خاک سپرده شد؟
 رسول خدا(ص) در خانه خویش به خاک سپرده شدند، اما اینکه علت و انگیزه انتخاب این محل چه بوده محور اصلی این مقاله است و لازم است در این باره توضیح دهیم.
وهابیان چون سفر برای زیارت قبور صالحان و نیز ساختن بقعه و بنا بر فراز آنها و دست مالیدن و تبرک به آنها را حرام می دانند، با استناد به حدیثی که از طریق عایشه از پیامبر اسلام(ص) نقل می کنند. علت دفن حضرت (ص) در خانه مسکونی شان را از دلایل این حکم می دانند و ادعا می کنند برای آنکه قبر پیامبر (ص) مسجد قرار نگیرد و در دسترس مردم نباشد، آن حضرت (ص) وصیت کرد که در حجره مسکونی اش دفن شود.

ابن تیمیه، بنیانگذار وهابیت در توضیح : چون پیامبر (ص)، کسانی را که قبور را مسجد قرار می دهند، لعن کردند و امت خود را از این کار برحذر داشت و نهی نمود، و از اینکه قبر او را عید قرار دهند نهی نمود، از این رو در اتاق خود دفن گردیدند تا کسی نتواند قبر او را مسجد یا عید قرار دهد … بر خلاف دیگران که در بیابان دفن می شوند، پیامبر (ص) در خانه اش دفن گردید چون ترسید قبر او مسجد قرار گیرد. او در خانه اش به خاک سپرده شد تا قبر او را نه مسجد قرار دهند و نه عید و نه بت.

استناد ابن تیمیه به این حدیث و احادیث مشابه دیگر در زمینه نهی از مسجد قرار دادن قبرها - که از طریق اهل سنت نقل شده - مانند بسیاری دیگر از استدلال های او است که موضوع یا حکمی را مسلم می گیرد و موضوع ها و مسایل دیگر را بر آن استوار می سازد در حالی که از نظر مخالفان او، موضوع یا حکم نخست مورد قبول نیست تا مسائل متفرع بر آن نیز ثابت گردد. در اینجا اجمالا باید توجه داشت که مقصود از احادیث یاد شده، بت قرار دادن یا قبله قرار دادن قبور است زیرا یهود و نصاری چنین می کردند. اما حرمت ساختن مسجد بر فراز قبرها یا کنار آنها از احادیث استفاده نمی شود.

اما این ادعا که پیامبر اسلام(ص) برای آنکه قبرش مسجد و بت قرار نگیرد، در خانه شان دفن گردیدند، هیچ سند و مدرکی ندارد جز اظهار نگرانی عایشه در دنباله حدیث که ابن تیمیه نیز به آن استناد کرده است. یعنی جمله «لو لا ذلک لابزر قبره، خشی ان یتخذ مسجدا»: اگر این ملاحظه نبود قبر پیامبر (ص) آشکار می گردید، [پیامبر] ترسید که قبر او را مسجد قرار دهند.

این حدیث را مسلم در صحیح خود از طریق دیگر، از عایشه بدین صورت نقل کرده: قال رسول الله(ص) فی مرضه الذی لم یقم منه: لعن الله الیهود و النصاری التخذوا قبور انبیائهم مساجد، قالت فلو لا ذلک ابرز قبره غیر انه خشی ان یتخذ مسجدا. یادآوری می شود که در این حدیث کلمه «خشی » توسط شارح صحیح بخاری به صورت فعل ماضی معلوم (خشی) و توسط شارح صحیح مسلم به صورت مجهول (خشی) اعراب گذاری و ضبط شده است. چه «خشی » را معلوم بخوانیم و چه مجهول، در هر حال این سخن، استنباط و اظهار نظر عائشه است نه سخن پیامبر. بخاری این حدیث را در صحیح خود در کتاب «جنائز» نیز نقل کرده و در آخر آن سخن عائشه بدین صورت اضافه شده است: و لو لا ذلک لابرزوا قبره غیر انی اخشی ان یتخذ مسجدا.: «اگر این ملاحظه نبود قبر او را آشکار می کردند ولی من می ترسم آن را مسجد قرار دهند.» اگر مدرک و دلیل دفن پیامبر (ص) در اتاق مسکونی آن حضرت را این حدیث قرار دهیم موضوع هیچ ارتباطی با پیامبر نخواهد داشت زیرا این عائشه است که می گوید: می ترسم قبر پیامبر (ص) را مسجد قرار دهند، نه پیامبر (ص)!

از طرف دیگر اظهار نظر منقول از عائشه نه با احادیثی که از طریق شیعه رسیده سازگار است و نه با احادیثی که در کتب و سنن اهل سنت نقل شده است.

 نظر دهید »

هجرت علی بن موسی الرضا به ایران

19 تیر 1398 توسط مهناز دارابي

حضرت امام رضا - علیه السلام - پس از شهادت پدر بزرگوارش، در سال 183 هجری در 35 سالگی، عهده دار مقام مامت شد. دوره امامت ایشان بیست سال بود که ده سال نخست آن با خلافت «هارون الرشید»، پنج سال با خلافت «محمد امین » و پنج سال آخر با خلافت «عبدالله المامون » معاصر بود.

با شهادت امام موسی کاظم(ع)، سیاست ضد علوی عباسیان با شکست مواجه شد. مردم بیش از پیش به اهل بیت عصمت(ع) گرایش پیدا کردند و این گرایش حتی در میان خانواده خلفا و درباریان نیز رسوخ کرد. چنانکه گویند: زبیده، همسر رشید و نوه منصور و بزرگترین زن عباسی، شیعه شد و چون هارون الرشید از آن آگاهی یافت، سوگند خورد که طلاقش دهد. روایت شده است که وقتی جسد مطهر امام کاظم(ع) را به جمع پاسبانان حکومت آوردند و با سخنان زشت خبر مرگ آن بزرگوار را اعلام کردند، سلیمان، پسر منصور دوانیقی، فرزندان و غلامانش را فرمان داد جلوی این کار را بگیرند. او، خود، با پای برهنه در پی جنازه حرکت کرد و قضیه را کتبا به اطلاع هارون الرشید رساند. هارون در پاسخ گفت: ای عمو، صله رحم کردی، خداوند به تو پاداش نیک دهد; به خدا سوگند،

همه این کارها به خاطر هراس از شورش علویان سامان یافت. چه اینکه سلیمان بن ابی جعفر نیز از برگزیدگان دولت عباسی بود. مؤید این سخن اظهارات هارون در پاسخ به یحیی بن خالد برمکی است. یحیی نخست در باره امام کاظم(ع) سعایت کرد و مقدمات شهادت آن حضرت را فراهم آورد; آنگاه در باره امام رضا(ع) به هارون گفت: پس از موسی بن جعفر پسرش جای او نشسته، ادعای امامت می کند.

هارون، از عواقب قتل موسی بن جعفر(ع) بیم داشت، به یحیی گفت: آنچه با پدرش کردیم کافی نیست؟ می خواهی یکباره شمشیر بردارم و همه علویان را بکشم؟

امام رضا(ع) با استفاده از فرصت بدست آمده، آشکارا اظهار امامت کرده; در حالی که می دانیم امام صادق(ع)، پنج نفر را وصی خود خواند تا وصی برگزیده از گزند دشمنان در امان ماند.

بدین ترتیب باید گفت که عباسیان طی 15 سال آغازین امامت امام رضا(ع) یا در هراس از علویان به سر می بردند و یا به منازعات داخلی بین دو برادر، امین و مامون، مشغول بودند. سرانجام، پنج روز پیش از پایان محرم سال 198 ق، امین از خلافت خلع و به قتل رسید. در این دوره حکومتهای مستقلی چون «ادارسه » و «اغالبه » پای گرفتند و قیام ابوالسرایا روی داد. در این قیام بیش از بیست هزار نفر شرکت داشتند و شهرهای زیادی به تصرف قیام کنندگان در آمد. در سال 199 هجری، ابوالسرایا به دست نظامیان مامون کشته شد.

نام برخی از والیان شهرهای تصرف شده چنین بود:

والی کوفه; اسماعیل بن علی بن اسماعیل بن امام جفعرصادق(ع)والی یمن; ابراهیم بن موسی بن جعفر(ع)والی اهواز; زید بن موسی بن جعفر(ع) (زیدالنار)والی بصره; عباس بن محمد بن عیسی بن محمد بن علی بن عبدالله بن جعفر بن ابیطالب والی مکه; حسن بن حسن افطس والی واسط; جعفر بن محمد بن زید بن علی واسط; حسین بن ابراهیم بن امام حسن(ع)

ولایتعهدی امام رضا(ع)

تزلزل شخصیت مامون و قیامها و حکومتهای مستقلی که در اندک مدتی جان گرفته بود، او را بر آن داشت تا به همان سیاست پیشین عباسیان، که با شعارهایی به نفع علویان حکومت عباسی را از آن خود ساختند، تمسک جوید و رژیم عباسی را با تدبیری زیرکانه از سقوط حتمی نجات بخشد.

بیشتر حکومتهای به استقلال رسیده و عموم قیام کنندگان و رهبران آنها از خاندان پیامبر بودند. چنانکه در قیام ابوالسرایا دو تن از برادران امام رضا(ع) ولایت یمن و اهواز را به دست گرفته بودند. مامون، که پس از شهادت امام کاظم(ع) از امامت علی بن موسی الرضا(ع) آگاهی داشت، وی را ولیعهد خود ساخت تا آتش انقلابها و شورشهای شیعی را فرو نشاند.

احمد شبلی می گوید: … چه بسا انگیزه بیعت گرفتن مامون برای ولایتعهدی امام رضا(ع) آن بود که می خواست به آمال اهل خراسان پاسخ بدهد; زیرا آنان به اولاد علی(ع) تمایل بیشتری داشتند.

 

در ارزیابی شورشهای ضد عباسی به این نکته پی می بریم که از سوی علویان خطری جدی آنان را تهدید می کرد; زیرا این شورشها در مناطق بسیار حساسی برمی خاست و رهبریشان نیز در دست افرادی بود که از استدلال قوی و شایستگی غیر قابل انکاری برخوردار بودند و بدان لحاظ هرگز با عباسیان قابل مقایسه نبودند.

اینکه مردم رهبران این شورشها را تایید می کردند و دعوتشان را به سرعت پاسخ می گفتند، خود دلیلی بود بر میزان درک طبقات مختلف ملت از خلافت عباسیان و نیز شدت خشمشان که بر اثر استبداد، ظلم و رفتارشان با مردم و بویژه با علویان برانگیخته شده بود.

در این میان، مامون بیش از هر کس دیگری می دانست که اگر امام رضا(ع) بخواهد از آن فرصت استفاده کند و به تحکیم موقعیت و نفوذ خویش بر ضد حکومت جاری بپردازد، چه فاجعه ای در انتظارش است.

با توجه به موقعیت پیش آمده، مامون باید دست به کاری می زد تا از ورطه هلاکت رهایی یابد. فرو نشاندن شورشهای علویان، مشروعیت بخشیدن به حکومت عباسی، از میان بردن محبوبیت علویان، جلب اعتماد و مهر اعراب، خشنود ساختن عباسیان، مستمر ساختن تایید ایرانیان، تقویت حسن اطمینان مردم به خلیفه ای که برادر خود را کشته است و از میان بردن خطر قیام رضوی بخشی از حقایقی بود که مامون را در اندیشه نیرنگ فرو برد. او چنان اندیشید که برای خلافت امام رضا(ع) از مردم بیعت بگیرد، تا امام را خلیفه مسلمانان و امیر بنی هاشم، اعم از عباسیان و طالبیان، قرار دهد. حضرت امام رضا(ع) با پیشنهاد مامون مخالفت کرد. اصرار مامون و خودداری امام دو ماه به طول انجامید. سرانجام خلیفه به حضرت رضا(ع) چنین پیام داد:

«… تو همیشه به گونه ناخوشایندی با من برخورد می کنی، در حالی که تو را از سطوت خود ایمنی بخشیدم. به خدا سوگند، اگر ولیعهدی را پذیرفتی که هیچ، و گر نه مجبورت خواهم کرد که آن را بپذیری، اگر باز همچنان امتناع بورزی، گردنت را خواهم زد».

ناگفته پیداست که پیشنهاد خلافت هرگز جدی نبود، چگونه ممکن بود مامون، که برای به دست آوردن خلافت برادرش را از میان برد و عباسیان را از خود رنجاند، آن را به امام(ع) واگذار کند؟

این برنامه، مقدمه مساله ولایتعهدی امام رضا(ع) بود; مساله ای که حضرت(ع) دلایل پذیرش آن را چنین بیان کرده است:

1. روزی «ابن عرفه » از امام پرسید: به چه انگیزه ای وارد ماجرای ولعیهدی شدی؟ امام جواب داد: به همان انگیزه ای که جدم علی(ع) را به ورود در شورا وادار کرد.

2. امام در پاسخ ریان، یکی از یارانش، فرمود: … خدا می داند چقدر از این کار بدم می آمد. ولی چون مرا مجبور کردند که میان کشته شدن یا ولایتعهدی یکی را برگزینم … در واقع این ضرورت بود که مرا به پذیرفتن آن کشانید و من تحت فشار بودم.

در این روایت امام پذیرش ولایتعهدی را به پذیرش خزانه داری از سوی حضرت یوسف مانند می کند.

مامون در برابر اعتراض عباسیان به مساله ولایتعهدی امام رضا(ع) چنین گفت: «این مرد کارهای خود را از ما پنهان کرده، مردم را به امامت خود می خواند. ما او را بدین جهت ولیعهد قرار دادیم که مردم را به خدمت ما بخواند و به ملک و خلافت ما اعتراف کند. در ضمن شیفتگانش بدانند که او چنانکه ادعا می کند نیست و این امر (خلافت) شایسته ماست نه او. همچنین ترسیدیم اگر او را به حال خود بگذاریم، در کار ما شکافی به وجود آورد که نتوانیم آن را پر کنیم و اقدامی علیه ما بکند که تاب مقاومتش را نداشته باشیم. اکنون که این شیوه را پیش گرفته، در کارش مرتکب خطا شدیم، و با بزرگ کردن او خود را در لبه پرتگاه قرار دادیم، نباید در کارش سهل انگاری کنیم. بدین جهت باید کم کم از شخصیت و عظمت او بکاهیم; باید او را پیش مردم به صورتی درآوریم که از نظر آنها شایستگی خلافت نداشته باشد. سپس در باره او چنان چاره اندیشی کنیم که از خطرات احتمالی اش جلوگیری کرده باشیم ».

هجرت امام رضا(ع) به ایران

وقتی کار امین پایان یافت و حکومت مامون استقرار پذیرفت. مامون ضمن نامه های متعدد از امام رضا(ع) خواست تا همراه بزرگان علوی به خراسان بیاید و چون با مخالفت امام رو به رو شد، پیکی برای انتقال امام رضا(ع) روانه مدینه کرد.

صدوق از محول سجستانی نقل می کند: زمانی که پیکی برای بردن امام رضا(ع) به خراسان وارد مدینه شد، من آنجا بودم. امام برای خداحافظی از رسول خدا(ص) به حرم آمد. او را دیدم که چندین بار از حرم بیرون آمده، دوباره به سوی آرامگاه رسول خدا(ص) بازگشت و با صدای بلند گریست. من به امام نزدیک شده، سلام کردم و علت این امر را جویا شدم. امام در جواب فرمود: «من از جوار جدم بیرون می روم و در غربت از دنیا خواهم رفت…»

حسن بن علی وشاء نقل می کند که، امام به من فرمود:

وقتی خواستند مرا از مدینه بیرون ببرند، اعضای خانواده ام را جمع کردم و دستور دادم برایم چنان گریه کنند که صدایشان را بشنوم. سپس میان آنها دوازده هزار دینار تقسیم کردم و گفتم: من دیگر به سوی شما باز نخواهم گشت.

مامون دستور داد امام رضا(ع) را از مسیر بصره، اهواز و فارس به مرو ببرند. چون بیم آن داشت اگر امام از راه کوفه، جبل و قم حرکت کند، مهرورزی شیعیان شهرهای فوق، حکومت مامون را به خطر اندازد. «تاریخ قم »، که از کهن ترین کتب موجود جهان تشیع است، هجرت امام رضا(ع) را چنین نقل می کند:

«… مامون رضا را از مرو به مدینه در صحبت رجاء بن الضحاک به راه بصره و فارس و اهواز [به طوس آورد]و از برای او در آخر سنه ماتین بیعت به ولایت عهد بستند و امام علی بن موسی الرضا علیهما السلام را به طوس زهر داد و روز دوشنبه، شش روز از ماه صفر مانده، سنه ثلاث و ماتین مدفون آمد و عمر او چهل و نه سال و چند ماه بوده است، و مدت ولایت عهد دو سال و چهار ماه و قبر و تربت او به دیهیست از دیههای طوس که آنرا سناباد می خوانند، به نزدیک نوقان در سرای حمید بن عبدالحمید الطائی الطوسی در پهلوی رشید…».

هجرت امام رضا(ع) یک مهاجرت سیاسی اجباری بود که در سال 200 هجری به دستور خلیفه وقت انجام شد. مسیر هجرت امام از مدینه به مرو چنین است:

1. مدینه 2. مکه (برخی این شهر را مسیر هجرت نمی دانند).

 

در جریان هجرت حضرت رضا(ع) سه مساله عمده روی داد که به ترتیب عبارت است از: بیماری آن بزرگوار در اهواز، استقبال مردم در نیشابور و بیان حدیث سلسلة الذهب و زندانی شدن در سرخس.

با توجه به استقبال بی نظیر مردم نیشابور از امام رضا(ع) و بیان حدیث سلسلة الذهب از سوی آن حضرت، رژیم عباسی چنان شایع کرد که امام رضا(ع) ادعای الوهیت کرده، او را بدین اتهام در سرخس زندانی ساخت. اینکه امام(ع) چه مدت در زندان بود، معلوم نیست. ولی این واقعه نشان می دهد که پذیرش ولایتعهدی امری تحمیلی بود. با ورود امام به مرو، مامون برای انجام یافتن نقشه اش استقبال باشکوهی از وی به عمل آورد و پس از پذیرش ولایتعهدی از سوی امام، به نام آن جناب سکه زد.

حضرت امام رضا - علیه السلام - پس از شهادت پدر بزرگوارش، در سال 183 هجری در 35 سالگی، عهده دار مقام مامت شد. دوره امامت ایشان بیست سال بود که ده سال نخست آن با خلافت «هارون الرشید»، پنج سال با خلافت «محمد امین » و پنج سال آخر با خلافت «عبدالله المامون » معاصر بود.

با شهادت امام موسی کاظم(ع)، سیاست ضد علوی عباسیان با شکست مواجه شد. مردم بیش از پیش به اهل بیت عصمت(ع) گرایش پیدا کردند و این گرایش حتی در میان خانواده خلفا و درباریان نیز رسوخ کرد. چنانکه گویند: زبیده، همسر رشید و نوه منصور و بزرگترین زن عباسی، شیعه شد و چون هارون الرشید از آن آگاهی یافت، سوگند خورد که طلاقش دهد. روایت شده است که وقتی جسد مطهر امام کاظم(ع) را به جمع پاسبانان حکومت آوردند و با سخنان زشت خبر مرگ آن بزرگوار را اعلام کردند، سلیمان، پسر منصور دوانیقی، فرزندان و غلامانش را فرمان داد جلوی این کار را بگیرند. او، خود، با پای برهنه در پی جنازه حرکت کرد و قضیه را کتبا به اطلاع هارون الرشید رساند. هارون در پاسخ گفت: ای عمو، صله رحم کردی، خداوند به تو پاداش نیک دهد; به خدا سوگند، سندی بن شاهک این کار را به دستور ما انجام نداده است.

همه این کارها به خاطر هراس از شورش علویان سامان یافت. چه اینکه سلیمان بن ابی جعفر نیز از برگزیدگان دولت عباسی بود. مؤید این سخن اظهارات هارون در پاسخ به یحیی بن خالد برمکی است. یحیی نخست در باره امام کاظم(ع) سعایت کرد و مقدمات شهادت آن حضرت را فراهم آورد; آنگاه در باره امام رضا(ع) به هارون گفت: پس از موسی بن جعفر پسرش جای او نشسته، ادعای امامت می کند.

هارون، از عواقب قتل موسی بن جعفر(ع) بیم داشت، به یحیی گفت: آنچه با پدرش کردیم کافی نیست؟ می خواهی یکباره شمشیر بردارم و همه علویان را بکشم؟

امام رضا(ع) با استفاده از فرصت بدست آمده، آشکارا اظهار امامت کرده; در حالی که می دانیم امام صادق(ع)، پنج نفر را وصی خود خواند تا وصی برگزیده از گزند دشمنان در امان ماند.

بدین ترتیب باید گفت که عباسیان طی 15 سال آغازین امامت امام رضا(ع) یا در هراس از علویان به سر می بردند و یا به منازعات داخلی بین دو برادر، امین و مامون، مشغول بودند. سرانجام، پنج روز پیش از پایان محرم سال 198 ق، امین از خلافت خلع و به قتل رسید. در این دوره حکومتهای مستقلی چون «ادارسه » و «اغالبه » پای گرفتند و قیام ابوالسرایا روی داد. در این قیام بیش از بیست هزار نفر شرکت داشتند و شهرهای زیادی به تصرف قیام کنندگان در آمد. در سال 199 هجری، ابوالسرایا به دست نظامیان مامون کشته شد.

 

ولایتعهدی امام رضا(ع)

تزلزل شخصیت مامون و قیامها و حکومتهای مستقلی که در اندک مدتی جان گرفته بود، او را بر آن داشت تا به همان سیاست پیشین عباسیان، که با شعارهایی به نفع علویان حکومت عباسی را از آن خود ساختند، تمسک جوید و رژیم عباسی را با تدبیری زیرکانه از سقوط حتمی نجات بخشد.

بیشتر حکومتهای به استقلال رسیده و عموم قیام کنندگان و رهبران آنها از خاندان پیامبر بودند. چنانکه در قیام ابوالسرایا دو تن از برادران امام رضا(ع) ولایت یمن و اهواز را به دست گرفته بودند. مامون، که پس از شهادت امام کاظم(ع) از امامت علی بن موسی الرضا(ع) آگاهی داشت، وی را ولیعهد خود ساخت تا آتش انقلابها و شورشهای شیعی را فرو نشاند.

احمد شبلی می گوید: … چه بسا انگیزه بیعت گرفتن مامون برای ولایتعهدی امام رضا(ع) آن بود که می خواست به آمال اهل خراسان پاسخ بدهد; زیرا آنان به اولاد علی(ع) تمایل بیشتری داشتند.

علامه جعفر مرتضی حسینی می گوید:

در ارزیابی شورشهای ضد عباسی به این نکته پی می بریم که از سوی علویان خطری جدی آنان را تهدید می کرد; زیرا این شورشها در مناطق بسیار حساسی برمی خاست و رهبریشان نیز در دست افرادی بود که از استدلال قوی و شایستگی غیر قابل انکاری برخوردار بودند و بدان لحاظ هرگز با عباسیان قابل مقایسه نبودند.

اینکه مردم رهبران این شورشها را تایید می کردند و دعوتشان را به سرعت پاسخ می گفتند، خود دلیلی بود بر میزان درک طبقات مختلف ملت از خلافت عباسیان و نیز شدت خشمشان که بر اثر استبداد، ظلم و رفتارشان با مردم و بویژه با علویان برانگیخته شده بود.

در این میان، مامون بیش از هر کس دیگری می دانست که اگر امام رضا(ع) بخواهد از آن فرصت استفاده کند و به تحکیم موقعیت و نفوذ خویش بر ضد حکومت جاری بپردازد، چه فاجعه ای در انتظارش است.

با توجه به موقعیت پیش آمده، مامون باید دست به کاری می زد تا از ورطه هلاکت رهایی یابد. فرو نشاندن شورشهای علویان، مشروعیت بخشیدن به حکومت عباسی، از میان بردن محبوبیت علویان، جلب اعتماد و مهر اعراب، خشنود ساختن عباسیان، مستمر ساختن تایید ایرانیان، تقویت حسن اطمینان مردم به خلیفه ای که برادر خود را کشته است و از میان بردن خطر قیام رضوی بخشی از حقایقی بود که مامون را در اندیشه نیرنگ فرو برد. او چنان اندیشید که برای خلافت امام رضا(ع) از مردم بیعت بگیرد، تا امام را خلیفه مسلمانان و امیر بنی هاشم، اعم از عباسیان و طالبیان، قرار دهد. حضرت امام رضا(ع) با پیشنهاد مامون مخالفت کرد. اصرار مامون و خودداری امام دو ماه به طول انجامید. سرانجام خلیفه به حضرت رضا(ع) چنین پیام داد:

«… تو همیشه به گونه ناخوشایندی با من برخورد می کنی، در حالی که تو را از سطوت خود ایمنی بخشیدم. به خدا سوگند، اگر ولیعهدی را پذیرفتی که هیچ، و گر نه مجبورت خواهم کرد که آن را بپذیری، اگر باز همچنان امتناع بورزی، گردنت را خواهم زد».

ناگفته پیداست که پیشنهاد خلافت هرگز جدی نبود، چگونه ممکن بود مامون، که برای به دست آوردن خلافت برادرش را از میان برد و عباسیان را از خود رنجاند، آن را به امام(ع) واگذار کند؟

این برنامه، مقدمه مساله ولایتعهدی امام رضا(ع) بود; مساله ای که حضرت(ع) دلایل پذیرش آن را چنین بیان کرده است:

1. روزی «ابن عرفه » از امام پرسید: به چه انگیزه ای وارد ماجرای ولعیهدی شدی؟ امام جواب داد: به همان انگیزه ای که جدم علی(ع) را به ورود در شورا وادار کرد.

2. امام در پاسخ ریان، یکی از یارانش، فرمود: … خدا می داند چقدر از این کار بدم می آمد. ولی چون مرا مجبور کردند که میان کشته شدن یا ولایتعهدی یکی را برگزینم … در واقع این ضرورت بود که مرا به پذیرفتن آن کشانید و من تحت فشار بودم.

در این روایت امام پذیرش ولایتعهدی را به پذیرش خزانه داری از سوی حضرت یوسف مانند می کند.

مامون در برابر اعتراض عباسیان به مساله ولایتعهدی امام رضا(ع) چنین گفت: «این مرد کارهای خود را از ما پنهان کرده، مردم را به امامت خود می خواند. ما او را بدین جهت ولیعهد قرار دادیم که مردم را به خدمت ما بخواند و به ملک و خلافت ما اعتراف کند. در ضمن شیفتگانش بدانند که او چنانکه ادعا می کند نیست و این امر (خلافت) شایسته ماست نه او. همچنین ترسیدیم اگر او را به حال خود بگذاریم، در کار ما شکافی به وجود آورد که نتوانیم آن را پر کنیم و اقدامی علیه ما بکند که تاب مقاومتش را نداشته باشیم. اکنون که این شیوه را پیش گرفته، در کارش مرتکب خطا شدیم، و با بزرگ کردن او خود را در لبه پرتگاه قرار دادیم، نباید در کارش سهل انگاری کنیم. بدین جهت باید کم کم از شخصیت و عظمت او بکاهیم; باید او را پیش مردم به صورتی درآوریم که از نظر آنها شایستگی خلافت نداشته باشد. سپس در باره او چنان چاره اندیشی کنیم که از خطرات احتمالی اش جلوگیری کرده باشیم ».

هجرت امام رضا(ع) به ایران

وقتی کار امین پایان یافت و حکومت مامون استقرار پذیرفت. مامون ضمن نامه های متعدد از امام رضا(ع) خواست تا همراه بزرگان علوی به خراسان بیاید و چون با مخالفت امام رو به رو شد، پیکی برای انتقال امام رضا(ع) روانه مدینه کرد.

صدوق از محول سجستانی نقل می کند: زمانی که پیکی برای بردن امام رضا(ع) به خراسان وارد مدینه شد، من آنجا بودم. امام برای خداحافظی از رسول خدا(ص) به حرم آمد. او را دیدم که چندین بار از حرم بیرون آمده، دوباره به سوی آرامگاه رسول خدا(ص) بازگشت و با صدای بلند گریست. من به امام نزدیک شده، سلام کردم و علت این امر را جویا شدم. امام در جواب فرمود: «من از جوار جدم بیرون می روم و در غربت از دنیا خواهم رفت…»

 

وقتی خواستند مرا از مدینه بیرون ببرند، اعضای خانواده ام را جمع کردم و دستور دادم برایم چنان گریه کنند که صدایشان را بشنوم. سپس میان آنها دوازده هزار دینار تقسیم کردم و گفتم: من دیگر به سوی شما باز نخواهم گشت.

مامون دستور داد امام رضا(ع) را از مسیر بصره، اهواز و فارس به مرو ببرند. چون بیم آن داشت اگر امام از راه کوفه، جبل و قم حرکت کند، مهرورزی شیعیان شهرهای فوق، حکومت مامون را به خطر اندازد. «تاریخ قم »، که از کهن ترین کتب موجود جهان تشیع است، هجرت امام رضا(ع) را چنین نقل می کند:

«… مامون رضا را از مرو به مدینه در صحبت رجاء بن الضحاک به راه بصره و فارس و اهواز [به طوس آورد]و از برای او در آخر سنه ماتین بیعت به ولایت عهد بستند و امام علی بن موسی الرضا علیهما السلام را به طوس زهر داد و روز دوشنبه، شش روز از ماه صفر مانده، سنه ثلاث و ماتین مدفون آمد و عمر او چهل و نه سال و چند ماه بوده است، و مدت ولایت عهد دو سال و چهار ماه و قبر و تربت او به دیهیست از دیههای طوس که آنرا سناباد می خوانند، به نزدیک نوقان در سرای حمید بن عبدالحمید الطائی الطوسی در پهلوی رشید…».

هجرت امام رضا(ع) یک مهاجرت سیاسی اجباری بود که در سال 200 هجری به دستور خلیفه وقت انجام شد.  امام از مدینه به مرو چنین است:

 

در جریان هجرت حضرت رضا(ع) سه مساله عمده روی داد که به ترتیب عبارت است از: بیماری آن بزرگوار در اهواز، استقبال مردم در نیشابور و بیان حدیث سلسلة الذهب و زندانی شدن در سرخس.

با توجه به استقبال بی نظیر مردم نیشابور از امام رضا(ع) و بیان حدیث سلسلة الذهب از سوی آن حضرت، رژیم عباسی چنان شایع کرد که امام رضا(ع) ادعای الوهیت کرده، او را بدین اتهام در سرخس زندانی ساخت. اینکه امام(ع) چه مدت در زندان بود، معلوم نیست. ولی این واقعه نشان می دهد که پذیرش ولایتعهدی امری تحمیلی بود. با ورود امام به مرو، مامون برای انجام یافتن نقشه اش استقبال باشکوهی از وی به عمل آورد و پس از پذیرش ولایتعهدی از سوی امام، به نام آن جناب سکه زد.

 نظر دهید »

جهاد زن از دیدگاه قرآن

19 تیر 1398 توسط مهناز دارابي

آیه
یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا جاءَکمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِیمانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِناتٍ فَلا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَی الْکفَّارِ لا هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَ لا هُمْ یحِلُّونَ لَهُنَّ وَ آتُوهُمْ ما أَنْفَقُوا وَ لا جُناحَ عَلَیکمْ أَنْ تَنْکحُوهُنَّ إِذا آتَیتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ وَ لا تُمْسِکوا بِعِصَمِ الْکوافِرِ وَ سْئَلُوا ما أَنْفَقْتُمْ وَ لْیسْئَلُوا ما أَنْفَقُوا ذلِکمْ حُکمُ اللَّهِ یحْکمُ بَینَکمْ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ حَکیمٌ[1]

ترجمه
ای کسانی که ایمان آورده اید! هرگاه زنان مؤمن (از شوهرِ کافر جدا شده) هجرت کنان نزد شما آمدند، آنان را (از نظر ایمان) آزمایش کنید و خداوند به ایمان آنان آگاه تر است. پس اگر آنان را مؤمن تشخیص دادید، به سوی کفّار باز نگردانید، نه اینان برای آنان حلالند و نه آنان برای اینان حلال و آنچه را که شوهران کافر (برای این زنان) پرداخت کرده اند (از قبیل مهریه) به آنان بپردازید و بر شما گناهی نیست که با اینان ازدواج کنید، به شرط آن که مهریه آنان را بپردازید و همسران کافره را به همسری نگاه ندارید و آنچه از برای آنان پرداخت کرده اید از کفّار بگیرید همان گونه (اگر زن، مسلمان شده و به شما ملحق می شد، ) هزینه هایی را که شوهران کافر پرداخت کرده بودند باید از شما درخواست نمایند. این حکم الهی است که خداوند میان شما مقرّر داشته و خداوند آگاه حکیم است.


یکی از بندهای قرارداد صلح حُدیبیه این بود که اگر مشرکی از مکه به مسلمانان مدینه پیوست، مسلمانان او را به مشرکان باز گردانند. این آیه می فرماید: مسئله باز گرداندن شامل زنان مهاجری که به مسلمانان پناهنده شده اند نمی شود.

این آیه از آیات حقوقی و اجتماعی قرآن است. مهریه زن کافری که مسلمان شده، به جامعه اسلامی بپیوندد، به شوهر کافرش داده می شود، «آتُوهُمْ ما أَنْفَقُوا» و این مهریه را باید از بیت المال پرداخت. [2]

کلمه «عصم» جمع «عصمت» به معنای وسیله نگاهداری است.

در این آیه، سیمای عدالت پرور مکتب اسلام جلوه می کند:

اوّلًا زن هجرت کرده را تنها به حال خود رها نمی کند،

ثانیاً حق شوهر کافری که زن خود را از دست داده است، نادیده نمی گیرد و مهریه ای را که پرداخت کرده به او باز می گرداند،

ثالثاً نیاز غریزی و عاطفی زن را با فرمان «تنحکوهن» و نیاز مالی او را با فرمان «أُجُورَهُنَّ» تأمین می کند.

هجرت ممکن است به خاطر فرار از شوهر یا علاقه به زندگی جدید یا جاسوسی یا رسیدن به مال و فامیل باشد، لذا باید با آزمایش انگیزه ها روشن شود.

 

یا همگی بر کفر اصرار دارند که آیه اول مبنی بر برائت و متارکه مسلمانان، به آنان نظر داشت. لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّکمْ أَوْلِیاءَ. . . قَدْ کفَرُوا بِما جاءَکمْ مِنَ الْحَقِ

یا به طور دسته جمعی دشمنی با شما را ترک می کنند. «عَسَی اللَّهُ أَنْ یجْعَلَ بَینَکمْ وَ بَینَ الَّذِینَ عادَیتُمْ مِنْهُمْ مَوَدَّةً» (آیه 7 همین سوره)

یا تفکیک صورت می گیرد، مثلًا زن مسلمان می شود، ولی مرد، کافر باقی می ماند و یا بالعکس که در این صورت، مسلمان به شما ملحق می شود. «جاءَکمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ»

در بیان مهریه اول کلمه «نفقه» به کار رفته، أَنْفَقُوا. . . أَنْفَقْتُمْ ولی در مورد مهریه ازدواج دوم، کلمه «أُجُورَهُنَّ» به کار رفته است. با توجّه به پنج موردی که کلمه «أُجُورَهُنَّ» در قرآن آمده است، به نظر می رسد کلمه «اجر» برای زنان بیوه و ازدواج دوم آنها است.

وقتی ایمان آوردنِ یکی از دو همسر، عقد قبلی را بهم می زند، پس به طریق اولی، اگر قبل از عقد، زن کافر باشد عقدی محقق نمی شود.

امام باقر علیه السلام فرمود: «لا ینبغی نکاح اهل الکتاب» ازدواج با زنان اهل کتاب (یهود و نصارا) سزاوار نیست. آنگاه امام علیه السلام این قسمت از آیه را تلاوت فرمود: [4] «وَ لا تُمْسِکوا بِعِصَمِ الْکوافِرِ»

پیام ها:
1- زنان در انتخاب دین و انجام وظایف دینی تابع شوهر نیستند و حتّی می توانند برای حفظ دین خود هجرت نمایند. «جاءَکمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ»

2- مدّعیان بازگشت از کفر به ایمان، باید مورد آزمایش و امتحان قرار بگیرند. جاءَکمُ الْمُؤْمِناتُ . . . فَامْتَحِنُوهُنَ

3- هر کجا که خطر جاسوسی و امثال آن هست، گزینش و آزمایش لازم است. «فَامْتَحِنُوهُنَّ»

4- با دید مثبت به مردم نگاه کنید. «جاءَکمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ» (با این که هنوز امتحان نشده اند، امّا آیه لقب مؤمن به آنان داده است).

5- علم خداوند به امور، از ما سلب مسئولیت نمی کند. «فَامْتَحِنُوهُنَّ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِیمانِهِنَّ»

6- در برخورد با افراد، ما مأمور به ملاک های ظاهری هستیم، نه وسواس و سوءظن. «فَامْتَحِنُوهُنَّ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِیمانِهِنَّ»

7- نقش ایمان در مسایل خانوادگی و زناشویی بسیار مهم است. اگر زنِ کافری مؤمن شد، او را به شوهر کافرش برنگردانید زیرا همسر کافر محیط خانواده را ناسالم می کند. «فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِناتٍ فَلا تَرْجِعُوهُنَّ»

8- سلطه و حکومت کافر بر مسلمان از هر جهت ممنوع است، خواه سیاسی و اجتماعی باشد که قرآن می فرماید: «لَنْ یجْعَلَ اللَّهُ لِلْکافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلًا»[5] و خواه خانوادگی باشد که این آیه می فرماید: زن مسلمان نباید تحت امر شوهر کافر باشد. «فَلا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَی الْکفَّارِ»

9- جامعه و محیط در فرد مؤثر است. ممکن است محیط کفر، زن مسلمان را در خود هضم کند، پس او را به کفّار برنگردانید. «فَلا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَی الْکفَّارِ»

10- کفرِ یکی از طرفین ازدواج، منجر به طلاق قهری می شود. «فَلا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَی الْکفَّارِ»

11- به علاقه شخصی مرد به همسر قانع نشوید، ممکن است شوهر، زن را دوست داشته باشد ولی جامعه فاسد بر روح زن فشار وارد کند. «فَلا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَی الْکفَّارِ» (و نفرمود: «الی زوجه»)

12- ایمان، زیر بنای ازدواج است و کافر، کفو و همتای مؤمن نیست. «لا هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَ لا هُمْ یحِلُّونَ لَهُنَّ»

13- جدایی زناشویی دلیل نادیده گرفتن حقوق مالی نیست، حتّی اگر کافر هزینه ای را پرداخته باید از طرف مسلمانان به او پرداخت شود. «لا هُمْ یحِلُّونَ لَهُنَّ وَ آتُوهُمْ ما أَنْفَقُوا»

14- هر ازدواجی، مهریه جداگانه دارد. (مهریه قبلی که شوهر کافر داده است بپردازید و برای ازدواج دوّم که خودتان اقدام می کنید باید مهریه جداگانه بدهید. ) آتُوهُمْ ما أَنْفَقُوا. . . آتَیتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَ

15- حق مالکیت و حقوق مالی کفّار غیر حربی محفوظ است. «آتُوهُمْ ما أَنْفَقُوا»

16- اولین نیاز زن همسر شایسته است. «لا جُناحَ عَلَیکمْ أَنْ تَنْکحُوهُنَّ»

17- سابقه کفر، مانع ازدواج با تازه مسلمان نیست. «لا جُناحَ عَلَیکمْ أَنْ تَنْکحُوهُنَّ»

18- مهریه، حق زن است. «أُجُورَهُنَّ»

19- هم نیاز غریزی باید تأمین شود، «تَنْکحُوهُنَّ» و هم نیاز مالی. «أُجُورَهُنَّ»

20- از زن بودن و تنهایی و غربت و تازه مسلمان بودن دیگران سوء استفاده نکنید. «آتَیتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ»

21- کفر، کلید جدایی است و مسائلی از قبیل ازدواج و عشق به همسر و فرزند و سابقه زندگی مانع جدایی نیست. «وَ لا تُمْسِکوا بِعِصَمِ الْکوافِرِ»

22- حفظ حقوق، طرفینی است، حق شما و حق کفّار نباید نایده گرفته شود. (اگر زن مسلمانی کافر شد و به کفّار پیوست، مهریه ای که هزینه کرده اید از کفّار بگیرید و اگر زن کافری به مسلمانان پیوست، مهریه ای که کافر پرداخت کرده به او بدهید). «وَ سْئَلُوا ما أَنْفَقْتُمْ وَ لْیسْئَلُوا ما أَنْفَقُوا»

23- پذیرفتن پناهنده، در اسلام پذیرفته شده است، به شرط آنکه اوّلًا افراد آزمایش شوند، ثانیاً مسئله مالی یا زیبایی و زشتی در پناه دادن مطرح نباشد، ثالثاً هزینه ای را که کفّار پرداخت کرده اند به آنان بپردازند و کفّار حق مطالبه دارند. إِذا جاءَکمُ . . . مُهاجِراتٍ فَامْتَحِنُوهُنَ . . . آتُوهُمْ ما أَنْفَقُوا. . . وَ لْیسْئَلُوا ما أَنْفَقُوا

24- دستورات الهی، عالمانه و حکیمانه است. «ذلِکمْ حُکمُ اللَّهِ یحْکمُ بَینَکمْ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ حَکیمٌ»

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
بهمن 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

زینب

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع

Random photo

طرح فشار سنجی در مدرسه علمیه آبدانان

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس